برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1285 100 1

object

/ˈɑːbdʒekt/ /əbˈdʒekt/

معنی: شیی ء، هدف، مقصود، کالا، چیز، مفعول، موضوع، منظره، شیء، شیی، مخالفت کردن، اعتراض کردن
معانی دیگر: شی، بر بسته، آماج، منظور، قصد، مورد، (دستور زبان) مفعول، پوییده، پادی کردن، دلیل مخالفت آوردن، چخیدن، پرخاشیدن، واسرنگیدن، مخالف بودن با، خوش نیامدن، بد آمدن، ناخشنود بودن، (فلسفه) عین خارجی، عین موضوع شناخته، برون ذات، اعترا­کردن

بررسی کلمه object

اسم ( noun )
(1) تعریف: anything that exists in tangible form and can be seen or touched.
مترادف: thing
مشابه: article, body, doodad, doohickey, entity, form, something, stuff, substance, thingamajig

- I need my glasses to see objects in the distance.
[ترجمه عاطفه خضرایی] من برای دیدن اجسامی که در فاصله دور قرار دارند به عینک نیاز دارم
|
[ترجمه Mahdi] من به عینکم برای دیدن اجسام دور نیاز دارم.
|
[ترجمه علی اکبر] من برای دیدن اشیای دور به عینک نیاز دارم.|
[ترجمه ترگمان] من به عینکم نیاز دارم تا اشیا رو از دور ببینم
[ترجمه گوگل] عینک من برای دیدن اشیاء در فاصله از من نیاز دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه object در جمله های نمونه

1. concrete object
اشیای پرماس پذیر (قابل لمس)

2. direct object
مفعول مستقیم

3. i object to the way you dress
از طرز لباس پوشیدن تو خوشم نمی‌آید.

4. prepositional object
مفعول غیر مستقیم،مفعول با واسطه

5. to object to something on religious grounds
بنا به ملاحظات مذهبی با چیزی مخالف بودن.

6. no object
بدون اشکال،بی‌اهمیت

7. a glass object
یک چیز شیشه‌ای

8. a visible object
شی قابل رویت

9. any immovable object such as a stone
هرچیز بی‌تحرک مثل یک سنگ

10. he became the object of everyone's odium
او مورد نفرت همگان قرار گرفت.

11. to endue an object with life
در چیزی جان دمیدن

12. what was the object of his coming?
منظور او از آمدن چه بود؟

13. a comet is an object that travels around the sun
استاره جسمی است که دور خورشید می‌گردد.

14. he soon became an object of the people's hatred
...

مترادف object

شیی ء (اسم)
accident , object , thing
هدف (اسم)
object , cause , objective , point , sight , aim , purpose , target , goal , mark , prick , scope , butt , bourgeon , bourn , bourne , burgeon , victim , parrot , quintain
مقصود (اسم)
meaning , object , end , objective , desire , aim , purpose , intention , goal , hanker , craving
کالا (اسم)
article , object , stuff , lot , commodity , merchandise , ware , traffic , trafficker , mercery
چیز (اسم)
article , matter , object , thing , stuff , work , effects , res , nip , odds and ends , thingummy , widget
مفعول (اسم)
object , catamite , passive sodomite
موضوع (اسم)
matter , object , subject , story , point , issue , subject matter , question , fable , plot , theme , problem , topic , leitmotiv , motif
منظره (اسم)
object , vision , sight , view , prospect , perspective , picture , scene , outlook , scenery , landscape , spectacle
شیء (اسم)
object , thing , res
شیی (اسم)
substance , object , subject
مخالفت کردن (فعل)
resist , object , disagree , disaccord , oppose
اعتراض کردن (فعل)
object , protest , animadvert , squawk , fuss , except , obtest , fulminate , impugn

معنی عبارات مرتبط با object به فارسی

گوی هدف
حالت مفعولی یا مفعولیت
برنامه مقصود، دستورالعمل های مقصود
کامپیوتر مقصود
دسته کارت مقصود
مضاف الیه مفعولی
(میکروسکوپ و غیره) عدسی شیئی، عدسی شیئی، عدسی دوربین یاریزبین که نزدیک تراست بچیزی که میخواهندببند
زبان مقصود
درس عینی، نمایش عملی، باز نمود (اصول یا مبانی چیزی)، درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود، درس علمی
ماشین مقصود
شیوه آمزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یا تصویرآنها
واحد مقصود
ارزو، کامه، مراد
معبود، موضوع پرستش یاستایش
سمت مورد توجه، ...

معنی object در دیکشنری تخصصی

object
[سینما] عین - شی ء - مورد ادراک
[عمران و معماری] جسم
[کامپیوتر] شیء ،مقصود، شیء - 1. داده ای که رویه های مربوط به خود را دارد .نگاه کنید به programming object oriented . قسمتی از یک تصویر گرافیکی . نگاه کنید به draw program .
[برق و الکترونیک] شئی ، موضوع ، هدف ، مقصد
[مهندسی گاز] موضوع ، شی ء
[حقوق] ایراد کردن، اعتراض کردن
[ریاضیات] شیء، جسم، موضوع، هدف، مقصد، مقصود، چیز، شکل، منحنی
[آمار] شیء
[زمین شناسی] شی گرا
[سینما] متحرک سازی اشیاء
[کامپیوتر] کد زبان ماشین - خروجی یک کامپایلر ؛برنامه ای که به صورت دستور العمل های ماشین نوشته شده و توسط CUP قابل تشخیص است . برخلاف source code . - دستور العمل مقصود ، برنامه مقصد ، برنامه مقصود ، کد مقصود ، خروجی یک کامپایلر با اسمبلر که خود کد ماشینی قابل اجرا بوده یا برای پرئدازش بیشتر به منظور تولید چنین کدی مناسب است .
[برق و الکترونیک] برنامه هدف دستورالعمهایی به زبان ماشین که در واقع با سیستم کامپیوتری اجرا می شوند. مترجم ( کامپایلر ) برنامه هدف را از برنامه کاربردی نوشته شده به زبان سطح بالاتر می سازد . همه برنامه ها قبل از اجرا شدن به وسیله پردازشگر ، به شکل برنامه هدف خلاصه می شوند .
[کامپیوتر] کامپیوتری که برای اجرای یک برنامه OBJECT بکار می رود .
[سینما] فاصله جسم
[زمین شناسی] عدسی شیئی رجوع شود به objective.
...

معنی کلمه object به انگلیسی

object
• article, thing; goal; objective; focus of a thought or action; (grammar) recipient of action; (computers) image or part of a document that can be embedded within another document; (in oop) self-contained unit of data with its own built-in procedures
• oppose; protest; expostulate
• an object is anything that has a fixed shape and is not alive.
• someone's object or the object of what they are doing is their aim or purpose.
• the object of a feeling, a wish, or a kind of behaviour is the thing or person that it is directed towards.
• in grammar, the object of a clause is a noun group, other than the subject, which refers to a person or thing that is involved in or affected by the action of the verb. in the sentence `she married a young engineer', `a young engineer' is the
• if you object to something, you do not approve of it or you say that you do not approve of it.
object clause
• dependent clause used at the subject of the main clause (syntax)
object code
• machine language
object distance
• distance of an object from an optical device (such as a lens, camera, etc.)
object glass
• first lens that receives the image of an object (in a microscope, etc.)
object language
• target language, language into which another language is to be translated; language that a nonnative person is in the course of learning; (computer science) computer language into which something written in another computer language is to be translated
object lens
• first lens that receives the image of an object (in a microscope, etc.)
object lesson
• practical example; instructive example
• an obj ...

object را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

خان زاده
object در دستور زبان به معنی مفعول بکار میرود..برای مثال(me,you,him,her,it,us,them)
حدیث
شی- چیز
مفعول(گرامر)
هدف
فرزاد ک پ
درحالت اسم :
a material thing that can be seen and touched. یک چیز مادی که می تواند دیده و لمس کرد.
"او کشیدن یک شی بزرگ"
"he was dragging a large object"

کسی یا چیزی که در جهت یک عمل یا احساس خاص هدایت شده است.
"disease became the object of investigation""بیماری موضوع تحقیق شد"

درحالت فعل:
say something to express one's opposition to or disagreement with something. گفتن چیزی برای بیان صریح ضدیت یا مخالفت کسی با چیزی.
"residents object to the volume of traffic""ساکنان نسبت به حجم ترافیک مخالفت دارند"
رسول امینی
مفعول (دستورزبان)
حسین رحمانی
موضوع، مورد، مایه
.بهار
اعتراض کردن
متین خدایی
مفعول
tinabailari
چیز ، مفعول
look , there's a strange object in the sky
نگاه کن ، یه چیز عجیب توی آسمون هست 🎸
احمد درفشدار
عين، ابژه (فلسفه)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی object
کلمه : object
املای فارسی : آبجکت
اشتباه تایپی : خذتثزف
عکس object : در گوگل

آیا معنی object مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )