برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1291 100 1

organic

/ɔːrˈɡænɪk/ /ɔːˈɡænɪk/

معنی: اصلی، حیوانی، ذاتی، اساسی، بنیانی، الی، عضوی، سازمانی، موثر درساختمان اندام، اندام دار، وابسته به شیمی الی، وابسته به موجود الی
معانی دیگر: وابسته به اندام، اندامی، نهادی، بنیادی، درونی، درون زاد، سازمان دار، سامان دار، منظم، بسامان، (شیمی - دارای کربن) آلی، وابسته به شیمی آلی، به دست آمده از سازواره های زنده، تنمایه ای، گیاهی، (امریکا - مواد خوراکی) به دست آمده از طریق طبیعی (بدون کاربرد کودهای شیمیایی و مواد مصنوعی و حشره کش ها)، آخشیجی، پاک آورد، (پزشکی - موجب یا وابسته به تغییر در ساختمان اندام) اندام گیر، (حقوق) وابسته به قانون اساسی، ساختمانی

بررسی کلمه organic

صفت ( adjective )
(1) تعریف: of, affecting, or relating to an organ of a plant or animal.
مشابه: anatomical, functional

- Epilepsy is an organic disease, but it was misunderstood in past centuries and sometimes seen as a form of demonic possession.
[ترجمه ترگمان] صرع، یک بیماری ارگانیک است، اما در طول قرن‌های گذشته سو تعبیر شده و گاهی به عنوان نوعی مالکیت شیطانی دیده می‌شود
[ترجمه گوگل] صرع یک ​​بیماری ارگانیک است، اما در قرن های گذشته به اشتباه درک شده است و گاهی اوقات به عنوان یک شکل از اموال شیطانی دیده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or pertaining to compounds that contain carbon. (Cf. inorganic.)
مشابه: carbonaceous, natural

- Methane is an organic compound.
[ترجمه ترگمان] متان یک ترکیب آلی است
[ترجمه گوگل] متان یک ترکیب ارگانیک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Water is an organic molecule.
[ترجمه ترگمان] اب یک ملکول آلی است
[ترجمه گوگل] آب یک مولکول آلی است
[ترجمه شما] ترجمه ص ...

واژه organic در جمله های نمونه

1. organic agriculture
کشاورزی طبیعی

2. organic chemistry
شیمی آلی

3. organic evolution
فرگشت تنمایه‌ای

4. organic pigments
رنگ‌دانه‌های حیوانی و گیاهی (رنگیزه‌های تنمایه‌ای)

5. an organic compound
ترکیب آلی

6. an organic disorder
اختلال (اندامی)

7. an organic part of our bank
یک بخش بنیادی بانک ما

8. the organic structure of animals and plants
ساختار اندامی حیوانات و گیاهان

9. the organic union of these two religious sects
اتحاد نهادی این دو فرقه‌ی مذهبی

10. plants elaborate organic compounds from inorganic by means of photosynthesis
گیاهان به وسیله‌ی فروغ آمایی از مواد غیرآلی مواد آلی می سازند.

11. fit the parts and make an organic whole
اجزا را با هم جور کن و یک چیز سازمان یافته درست کن.

12. Organic food is unadulterated food produced without artificial chemicals or pesticides.
[ترجمه ترگمان]غذای ارگانیک، آب بدون unadulterated است که بدون مواد شیمیایی یا آفت‌کش‌ها تولید ...

مترادف organic

اصلی (صفت)
elementary , primary , initial , aboriginal , primitive , main , original , principal , basic , net , genuine , prime , essential , head , organic , arch , inherent , intrinsic , innate , fundamental , cardinal , immanent , normative , germinal , first-hand , seminal , ingrown , quintessential , primordial
حیوانی (صفت)
animal , bestial , organic , brutish , zoological
ذاتی (صفت)
indigenous , essential , organic , inherent , autochthonous , intrinsic , innate , natural , substantial , inward , inborn , congenital , connate , inbred
اساسی (صفت)
basic , material , net , ground , essential , organic , pivotal , basal , fundamental , substantial , vital , basilar , cardinal , earthshaking , meaty , primordial
بنیانی (صفت)
basic , organic , fundamental
الی (صفت)
organic
عضوی (صفت)
organic
سازمانی (صفت)
organic , organizational
موثر درساختمان اندام (صفت)
organic
اندام دار (صفت)
organic
وابسته به شیمی الی (صفت)
organic
وابسته به موجود الی (صفت)
organic

معنی organic در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] الی
[نساجی] آلی - غیر معدنی
[ریاضیات] آلی، حیاتی، مربوط به حیات
[آب و خاک] آلی
[علوم دامی] اسید آلی
[زمین شناسی] اسید آلی اسیدهایی که از بقایای مواد آلی بوجود می آیند
[صنایع غذایی] اسید های آلی
[زمین شناسی] کناره آلی، سکوی آلی رجوع شود به bank در رسوب شناسی.
[شیمی] شیمی آلی
[خودرو] ترکیبات الی
[آب و خاک] مواد آلی،میزان مواد آلی(خاک)
[آب و خاک] نهشته های آلی
[علوم دامی] پاک کننده آلی .
[معدن] بازدهی تشکیلاتی (عمومی فرآوری)
[زمین شناسی] فرگشت آلی، تکامل آلی رجوع شود به evolution.
[نساجی] رنگینه مصنوعی آلی

معنی کلمه organic به انگلیسی

organic
• characteristic of or pertaining to living organisms; of or pertaining to the organs of an animal or plant; fundamental; inherent; developing naturally, produced without the use of chemicals
• something that is organic is produced by or found in plants or animals.
• organic is used to refer to methods of gardening or farming that use only natural animal and plant products to fertilize the land and control pests, rather than using chemicals.
organic agriculture
• agriculture without the use of chemically based pesticides and fertilizers
organic chemistry
• part of chemistry which deals with compounds whose sources are plants and wild-life
organic compound
• compound derived from living material
organic crops
• crops grown without the use of chemically based pesticides and fertilizers
organic disease
• disease of living tissue
organic fertilizer
• organic manure, fertilizing materials for the improvement of the soil, natural dung from plants and wild-life
organic vegetables
• vegetables grown without the use of chemically based pesticides and fertilizers

organic را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مینو
اصیل و خالص
Setayesh-Arya
mean grown naturally with out any chemicals
بهمن پهلوان پور
سازمان یافته
M
طبیعی
حسین رحمانی
جسمانی
کیوان شعبانی مقدم
ذاتی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی organic
کلمه : organic
املای فارسی : ارگانیک
اشتباه تایپی : خقلشدهز
عکس organic : در گوگل

آیا معنی organic مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )