برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1228 100 1

press

/ˈpres/ /pres/

معنی: جمعیت، فشار، ماشین فشار، ازدحام، دستگاه پرس، مطبوعات، پرس، جراید، ماشین چاپ، مطبعه، منگنه، چاپ، فشار دادن، اتو زدن، پرس کردن، فشار وارد اوردن بر، وارد اوردن، ازدحام کردن، فشردن، چلاندن، فشار اوردن
معانی دیگر: تحت فشار قرار دادن، فشار آوردن، زور دادن، فشاراندن، (میوه و غیره) آب لمبو کردن، آب گرفتن، (رختشویی و غیره) چلاندن (squeeze هم می گویند)، اصرار کردن، سماجت کردن، پیگیری کردن، پافشاری کردن، (با فشار) از میان جمعیت رد شدن، هل دادن، عقب زدن، اطو کردن یاشدن، اطو کشیدن، صاف ماندن (در اثر اطو شدن)، (مکانیک) پرس، ماشین پرس کاری، منگنه کردن، افشرگر، فشاره، انبوه مردم، ماشین چاپ (printing press هم می گویند)، چاپخانه، رسانه ها، روزنامه ها و مجلات، نشریات، انتشارات، (معمولا وابسته به دانشگاه) موسسه ی انتشاراتی، قالب، ارباب جراید، رسانه گران، روزنامه چی ها، (وزنه برداری) دو ضرب، به خدمت سربازی بردن، به خدمت اجباری بردن، به زور به کاری واداشتن، خدمت اجباری (به ویژه در نیروی دریایی یا زمینی)

بررسی کلمه press

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: presses, pressing, pressed
(1) تعریف: to bear down on with strong or moderate pressure.
مشابه: compact, compress, crowd, crush, impact, punch, squash, squeeze

- The doctor pressed the patient's abdomen to see if she had pain there.
[ترجمه A] دکتر شکم بیمار را فشار داد تا ببیند آیا درد دارد یا نه
|

[ترجمه ترگمان] دکتر شکم بیمار را فشار داد تا ببیند آیا درد دارد یا نه
[ترجمه گوگل] دکتر فشار شکم بیمار را دید تا ببیند دردش وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to be a certain way by bearing down on with moderate pressure.

- Some edges of the paper were curling up, so she pressed them flat.
[ترجمه ترگمان] قسمتی از کاغذ مچاله شده بود، به طوری که آن‌ها را صاف نگه داشت
[ترجمه گوگل] بعضی از لبه های کاغذ کورک زدن بود، بنابراین او را فشرده کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه press در جمله های نمونه

1. press it down hard!
آن را محکم به پایین فشار بده‌!

2. press the switch down to turn the engine on
دکمه را فشار بده تا ماشین روشن شود.

3. press agency
1- موسسه‌ی تبلیغاتی 2- آژانس خبری،خبرگزاری

4. press ahead (or on or forward) with something
با ثبات قدم ادامه دادن،پیگیری کردن

5. press down on somebody
کسی را تحت فشار قرار دادن،به کسی ستم کردن

6. press for something
مصرا درخواست کردن،سخت خواستار شدن

7. press something home
1- (با فشار) جا انداختن 2- تا موفقیت کامل کاری را پیگیری کردن

8. press something out of something
با فشار چیزی را (مثلا آب میوه) از چیزی بیرون آوردن

9. press the flesh
(عامیانه - در مبارزات انتخاباتی و غیره) در میان جمع ظاهر شدن و با همه دست دادن و خوش‌وبش کردن

10. a press box
جایگاه یا لژ خبرنگاران

11. a press for a tennis racket
قالب برای راکت تنیس

12. a press interview
مصاحبه‌ی مطبوعاتی

13. a press of people
...

مترادف press

جمعیت (اسم)
habitancy , party , heap , flock , society , bike , army , group , company , population , crowd , people , mob , gang , cortege , press , throng , herd , habitance , gaggle
فشار (اسم)
compression , rush , stress , tension , violence , hustle , constraint , pressure , oppression , thrust , push , press , pressing , squeeze , discharge head , vim , enforcement , impressure , inrush , squeeze play
ماشین فشار (اسم)
press , compressor
ازدحام (اسم)
huddle , congestion , host , crowd , hurtle , press , swarm , throng , drove , hoi polloi , rabble , rabblement , turn-out , to-do
دستگاه پرس (اسم)
press , mangle
مطبوعات (اسم)
press , newspapers , printed matter
پرس (اسم)
question , pressure , press
جراید (اسم)
press
ماشین چاپ (اسم)
press
مطبعه (اسم)
press , printer
منگنه (اسم)
vice , punch , roller , press
چاپ (اسم)
impression , printing , stamp , press , edition , print
فشار دادن (فعل)
hustle , push , press , squeeze , trample
اتو زدن (فعل)
press , iron
پرس کردن (فعل)
smash , press
فشار وارد اوردن بر (فعل)
press
وارد اوردن (فعل)
press
ازدحام کردن (فعل)
huddle , flock , crowd , mob , press , overcrowd , swarm , throng , serry
فشردن (فعل)
shrink , crush , wad , tighten , twitch , push , press , squeeze , wring
چلاندن (فعل)
crush , wrest , press , squeeze , wring
فشار اوردن (فعل)
crush , press

معنی عبارات مرتبط با press به فارسی

1- موسسه ی تبلیغاتی 2- آژانس خبری، خبرگزاری
متصدی تبلیغات، متصدی آژانس تبلیغاتی، متصدی آژانس تبلیغاتی press agency 1 موسسهی تبلیغاتی 2 آژانس خبری، خبرگزاری
با ثبات قدم ادامه دادن، پیگیری کردن
(در ورزشگاه ها) جایگاه خبرنگاران، اتاقک خبرگزاران، در مسابقات لژ مطبوعاتی، جایگاه گزارشگران
مبارزه سیاسی بوسیله مقاله نویسی در روزنامه ها
علوم مهندسى : ریختن تحت فشار
مصاحبه ی مطبوعاتی، پرس و گفت رسانه ای، مصاحبه مطبوعاتی
دفترکپیه
بریده جراید
کسی را تحت فشار قرار دادن، به کسی ستم کردن
مصرا درخواست کردن، سخت خواستار شدن
(در جلسات و کنفرانس ها) جایگاه خبرنگاران، جایگاه رسانه گران
گروه سربازگیری، ماموران نظام وظیفه (pressgang هم می نویسند ...

معنی press در دیکشنری تخصصی

press
[عمران و معماری] فشار دادن - پرس - فشردن - دستگاه فشار
[کامپیوتر] فشار دادن - فشار دادن فشار یک دکمه ماوس و پایین نگه داشتن آن تا زمانی که عمل ماوس کامل شود . بر خلاف click .
[برق و الکترونیک] پرس 1. قالب گیری صفحه - گرامافون برای قالب زن 2. pinch .
[فوتبال] فشار
[نساجی] اتو کردن - خط اتو - فشردن - آبگیری - فشار دادن
[پلیمر] دستگاه پرس
[نساجی] پارچه اتو
[آمار] باقیمانده های پیش بینی , باقیمانده های حذفی
[سینما] نمایش (فیم ) برای مطبوعات
[کوه نوردی] برقراری
[نساجی] ماشین پرس عدل
[نساجی] ماشین پرس پارچه لای مقوا
[نساجی] تکمیل اتوی پارچه
[نساجی] ماشین اتوی پارچه
[ریاضیات] پرس با تغذیه ی نقاله ای
[ریاضیات] پرس با میز گردان
[کامپیوتر] چاپخانه ی دیجیتالی - چاپخانه ای که می تواند فایل را به طور مستقیم از کامپیوتر گرفته و چاپ کند . در این نوع چاپخانه ها مراحل مختلف چاپ ...

معنی کلمه press به انگلیسی

press
• journals and newspapers collectively; act or process of printing; roller used to flatten or straighten objects; pressure, act of pressing
• push, apply pressure; iron, remove creases or wrinkles by applying pressure; confiscate for public or government use
• if you press one thing against another, you push the first thing against the second.
• if you press a button or switch, you push it with your finger to make it work. verb here but can also be used as a count noun. e.g. all this can be called up at the press of a button.
• if you press on something or press it, you push it with your hand or foot.
• if you press clothes, you remove any creases by ironing them.
• if you press for something, you try hard to persuade someone to give it to you.
• if you press someone, you try hard to persuade them to do or say something.
• if you press something on someone, you insist that they take it.
• if you press charges against someone, you make an official accusation which has to be settled in a court of law.
• the press refers to newspapers, or to the journalists who write them.
• if someone or something gets a good press, they are praised, especially in the newspapers, on television, or on radio. if someone or something gets a bad press, they are criticized, especially in the newspapers, on television, or on radio.
• a printing press is a machine used for printing books, newspapers, and leaflets.
• see also pressed, pressing.
• if you press ahead with a task or activity, you begin or continue doing it in a determined way, knowing that it may take a lot of time and effort.
• if you press on, you continue doing something in spite of difficulties.
press a gift upon
• force someone to accept a present, compel someone to take a gift
press a person to one's breast
• hold a person tight to one's ...

press را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد
بازخورد
سعیدی
پرس سینه زدن(در بدنسازی)
mary
فشار
یزدان
انتشارات، نشریات (مربوط به دانشگاه)
مثال:
Cambridge university press = انتشارات دانشگاه کمبریج
hadiseh
فشر دن
آرین تیمورخانی
فشار دادن , اتو کردن , فشار , مطبوعات
Matin
فشار دادن
فریده سادات
مطبوعات
رسانه ها
فشار دادن
دستگاه پرس
saba
فشار دادن
nioosha
فشار دادن یا فشرده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی press
کلمه : press
املای فارسی : پرس
اشتباه تایپی : حقثسس
عکس press : در گوگل

آیا معنی press مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )