برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1282 100 1

pulsate

/pʌlˈseɪt/ /pʌlˈseɪt/

معنی: تکان دادن، زدن، تپیدن، جهند کردن، بضربان افتادن
معانی دیگر: (به ویژه قلب) تپیدن، ضربان داشتن، پکیدن، به نبض در آمدن، لرزیدن، ارتعاش داشتن، پر از جنبش و حرارت بودن، زدن نب­، تپیدن قلب

بررسی کلمه pulsate

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: pulsates, pulsating, pulsated
(1) تعریف: to throb or beat with a regular rhythm, as the heart or some music.
مترادف: beat, pound, pulse, throb, thump
مشابه: palpitate, pant, resonate, thud, tick

(2) تعریف: to vibrate; tremble; quiver.
مترادف: quiver, vibrate
مشابه: flutter, oscillate, palpitate, pant, pulse, quaver, shake, shiver, shudder, tremble

واژه pulsate در جمله های نمونه

1. pulsate with (something)
به هیجان آمدن،به شور آمدن

2. The whole room was pulsating with music.
[ترجمه ترگمان]تمام اتاق پر از موسیقی بود
[ترجمه گوگل]تمام اتاق با موسیقی پوسیدگی داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. I could see the veins in his neck pulsating.
[ترجمه ترگمان]می‌توانستم رگ‌های گردنش را ببینم که به تپش افتاده بود
[ترجمه گوگل]من می توانم رگه ها را در گردن بگذارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Lights were pulsating in the sky.
[ترجمه ترگمان]نور در آسمان به تپش افتاده بود
[ترجمه گوگل]چراغ ها در آسمان پرش می کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The whole city seemed to pulsate with excitement.
[ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسید تمام شهر از هیجان افتاده باشد
[ترجمه گوگل]به نظر می رسید که کل شهر با هیجان به سر می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف pulsate

تکان دادن (فعل)
agitate , twiddle , stir , move , hitch , hustle , shake , flick , wiggle , budge , shock , startle , impulse , pulsate , wag , shag , jar , concuss , convulse , jolt , jounce , shrug off
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
تپیدن (فعل)
beat , pulse , throb , palpitate , skip , pulsate
جهند کردن (فعل)
pulsate
بضربان افتادن (فعل)
pulsate

معنی عبارات مرتبط با pulsate به فارسی

به هیجان آمدن، به شور آمدن

معنی کلمه pulsate به انگلیسی

pulsate
• expand and contract rhythmically; beat, throb; vibrate, quiver; agitate mined soil in order to sift out diamonds
• if something pulsates, it moves in and out or shakes with strong, regular movements.

pulsate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محسن❤️رضوي❤️ستاره
پرطراوت ardency حرارت شور و شوق perfervid تابان، با حرارت بسيار غيور ، مشتاق
pulsate پرجنب و جوش بودن قلب ، پر حرارت بودن Hum ،feisty
Hot and Boost Hypopotamous Riding
سواری هیپوپوتاموس داغ و تقویت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pulsate
کلمه : pulsate
املای فارسی : پولست
اشتباه تایپی : حعمسشفث
عکس pulsate : در گوگل

آیا معنی pulsate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )