برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1282 100 1

relax

/rəˈlæks/ /rɪˈlæks/

معنی: خرد شدن، کم کردن، ضعیف کردن، سست کردن، راحت کردن، شل کردن، لینت دادن، تمدد اعصاب کردن
معانی دیگر: شل کردن یا شدن، سست کردن یا شدن، واهلیدن، رهاکردن، ول کردن، کاستن، تقلیل دادن، آسان گرفتن، آهسته کردن یا شدن، آرام کردن یا شدن، ملایم کردن یا شدن، آرامیدن، آراماندن، آرمیدن، استراحت کردن یا دادن، آرامش دادن، آرام گرفتن، غنودن، آسودوارکردن یا شدن، (مو را) نرم کردن، خواباندن، والمیدن، رستن، وا کشیدن، آسودن

بررسی کلمه relax

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: relaxes, relaxing, relaxed
(1) تعریف: to make looser or less rigid.
مترادف: loosen, slacken
متضاد: stiffen, stretch, tense
مشابه: ease, free, limber, loose, mollify, release, slack, unbend, uncoil, unwind

- The child finally relaxed his hold on his mother's hand.
[ترجمه A.A] بالاخره کودک با نگهداشتن او روی دست مادرش آرام شد
|
[ترجمه ترگمان] بچه بالاخره دستش را روی دست مادرش رها کرد
[ترجمه گوگل] کودک در نهایت دستش را روی دست مادرش گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The army has finally relaxed its control of the government.
[ترجمه A.A] ارتش در خاتمه کنترل دولتش را رها کرده است|
[ترجمه ترگمان] ارتش نهایتا کنترل دولت را از دست داده‌است
[ترجمه گوگل] ارتش در نهایت کنترل خود را بر دولت آرام می ...

واژه relax در جمله های نمونه

1. relax into something
آرام و تبدیل شدن به چیزی

2. relax someone
(کسی را) آرام کردن،آراماندن،(اعصاب را) راحت کردن

3. to relax discipline
انضباط را جدی نگرفتن

4. to relax one's efforts
از کوشش خود کاستن

5. to relax one's grip
با دست نگهداشتن خود را شل کردن

6. to relax one's pace
گام خود را آهسته کردن

7. to relax the mind
برای آرامش خاطر

8. in order to relax the hair
برای نرم کردن و خواباندن مو

9. this pill will relax you
این قرص (اعصاب) تو را آرام خواهد کرد.

10. it is unsafe to relax our vigilance even for a moment
کاستن مراقبت ما حتی برای لحظه‌ای هم مخاطره آمیز است.

11. to flex and then to relax the muscles of the arm
عضلات بازوی خود را سفت و سپس شل کردن

12. Don't tense your shoulders, just relax.
[ترجمه ترگمان]شونه هات رو سفت نکن فقط آروم باش
[ترجمه گوگل]شانه هایتان را تحمل نکنید، فقط آرام باشید
[ترجمه شما] ...

مترادف relax

خرد شدن (فعل)
abate , diminish , wane , dwindle , slacken , relent , pass off , shrink , crush , decrease , lessen , decline , remit , narrow , flag , lower , de-escalate , crack up , depopulate , relax , fall away , grow away , grow down , pink , shrink away
کم کردن (فعل)
diminish , reduce , bate , cut , alleviate , subtract , deduct , rebate , thin , extenuate , weaken , shade , soften , deduce , detract , relax , disqualify , draw off , retrench
ضعیف کردن (فعل)
diminish , feeble , slack , emaciate , weaken , debilitate , infirm , impair , enfeeble , devitalize , loosen , relax , unloose
سست کردن (فعل)
slacken , slack , weaken , emasculate , enervate , enfeeble , discourage , loosen , relax , inactivate
راحت کردن (فعل)
rest , lighten , ease , relax
شل کردن (فعل)
slack , unbrace , unscrew , loosen , relax , jellify , unbend , unbind , unhitch , unhook , unloose , unstring
لینت دادن (فعل)
loosen , relax
تمدد اعصاب کردن (فعل)
recreate , relax

معنی عبارات مرتبط با relax به فارسی

آرام و تبدیل شدن به چیزی
(کسی را) آرام کردن، آراماندن، (اعصاب را) راحت کردن

معنی relax در دیکشنری تخصصی

relax
[برق و الکترونیک] سست کردن ، آرمیدن

معنی کلمه relax به انگلیسی

relax
• be at leisure; loosen, slacken; calm, release tension; ease one's mind through rest or recreation
• if you relax or if something relaxes you, you feel calmer and less worried or tense.
• when your body or a part of it relaxes, it becomes less stiff, firm, or tense.
• if you relax your grip on something or if your grip relaxes, you hold the thing less tightly than before.
• if you relax rules or controls, you make them less strict.
• see also relaxed.
relax bowels
• loosen the bowels, slacken the bowel muscles
relax discipline
• ease the discipline, make the controlling of conduct more relaxed
relax efforts
• put in less efforts, work less hard

relax را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

marzi
آرام شدن
مرجان میری لواسانی
آرام و قرار گرفتن
Pouya
استراحت کردن بعد از یک روز کاری
mahdi
استراحت کردن بدن
Lamta
استراحت کردن وآرام گرفتن
yasra
استراحت کردن
مریم رمضانی
(مثلا در خصوص اعمال محدودیت) کم کردن، کاستن آن محدودیت
sahar:)
استراحت کردن
Amir Mahdi Amiri
استراحت کردن آرامش پیداکردن
M.t
be calm
Become less
Ali
استراحت
يار دلواري
آرامش
زمان خانه تكاني هست
راحت و ريلكس حرفاتو بخودم بگو جوابت رو بدم ديدي منم حرفايي داشتم
tinabailari
I need a quiet place to relax 🙉🙉🙉
من به یک مکان آرام برای ریلکس کردن نیاز دارم
بهنام
رخوت
Damn braces, bless relaxes
William Blake
نفرين آدمي را استوار سازد،دعاى خير رخوت آورد.
ويليام بليك

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی relax
کلمه : relax
املای فارسی : ریلکس
اشتباه تایپی : قثمشط
عکس relax : در گوگل

آیا معنی relax مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )