برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1184 100 1

Supposition

/ˌsəpəˈzɪʃn̩/ /ˌsʌpəˈzɪʃn̩/

معنی: فرضیه، گمان، احتمال، فرض، انگاشت، تصور، انگاشتی، پندار
معانی دیگر: فرض (مفروضات)، حدس (حدسیات)، انگار، ظن، پنداشت، فرضی

بررسی کلمه Supposition

اسم ( noun )
مشتقات: suppositional (adj.), suppositionally (adv.)
(1) تعریف: something that is supposed; assumption; hypothesis.
مترادف: assumption, hypothesis, theory
مشابه: presumption, suspicion

- The police were operating under the supposition that the perpetrator was a man.
[ترجمه ترگمان] پلیس با فرض اینکه شریک جرم یک مرد باشد عمل می‌کرد
[ترجمه گوگل] پلیس تحت این فرضیه عمل کرد که مرتکب مرد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the act of supposing.
مترادف: assumption, presumption

- You shouldn't come to a conclusion through supposition; you should try to ascertain the facts.
[ترجمه ترگمان] تو نباید با این فرض به این نتیجه برسی؛ باید سعی کنی حقایق را مشخص کنی
[ترجمه گوگل] شما نباید از طریق فرضیه به نتیجه برسید؛ شما باید سعی کنید حقایق را بیابید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه Supposition در جمله های نمونه

1. There's a popular supposition that we're publicly funded but the bulk of our money comes from competitive contracts.
[ترجمه ترگمان]یک فرض عمومی وجود دارد که ما به طور عمومی سرمایه‌گذاری کردیم، اما بخش اعظم پول ما از قراردادهای رقابتی ناشی می‌شود
[ترجمه گوگل]یک فرضیه محبوب وجود دارد که ما از طریق عمومی تأمین مالی می کنیم اما بخش عمده ای از پول ما از قراردادهای رقابتی می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. His version of events is pure supposition .
[ترجمه ترگمان]روایت او از وقایع، فرضیه محض است
[ترجمه گوگل]نسخه او از حوادث، فرض خالص است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. His version of the events is pure supposition.
[ترجمه ترگمان]نسخه او از این حوادث یک فرض پاک است
[ترجمه گوگل]نسخه او از حوادث، تصور خالص است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The police are working on the supposition that he was murdered.
[ترجمه ترگمان]پلیس خیال می‌کند که او به قتل رسیده‌است
[ترجمه گوگل]پلیس بر این فرضیه که او کشته شده ...

مترادف Supposition

فرضیه (اسم)
accidentalism , hypothesis , supposition
گمان (اسم)
doubt , supposition , impression , aim , assumption , opinion , belief , guess , conjecture , surmise , thought , idea
احتمال (اسم)
supposition , possibility , likelihoood , expectancy , expectance , aptness , probability , contingency , eventuality , presumption , verisimilitude
فرض (اسم)
hypothesis , supposition , liability , assumption , duty , guess , supposal , presumption , obligation
انگاشت (اسم)
supposition , assumption , imagination
تصور (اسم)
supposition , vision , if , supposal , fancy , idea , notion , imagination , visualization , image , picture , conception , conceptualization
انگاشتی (اسم)
supposition
پندار (اسم)
supposition , opinion , thought , notion

معنی Supposition در دیکشنری تخصصی

معنی کلمه Supposition به انگلیسی

supposition
• something that is supposed, assumption, hypothesis; conjecture, speculation
• a supposition is an idea or statement which is thought or assumed to be true; a formal word.

Supposition را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Shirin
حدس. فرضیه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی supposition
کلمه : supposition
املای فارسی : سوپپسیتین
اشتباه تایپی : سعححخسهفهخد
عکس supposition : در گوگل

آیا معنی Supposition مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )