انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 949 100 1

something

تلفظ something
تلفظ something به آمریکایی/ˈsəmθɪŋ/ تلفظ something به انگلیسی/ˈsʌmθɪŋ/

معنی: چیزی، یک چیزی، چیزی، قدری، تا اندازهای
معانی دیگر: چیز ظاهرا مهم

بررسی کلمه something

ضمیر ( pronoun )
(1) تعریف: an undetermined or unspecified thing.
متضاد: nothing

- Something smells musty.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه چیزی بوی کپک میده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چیزی بوجود میآید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: an unspecified or forgotten word, part, number, or amount.

- I think the cost was sixty something.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فکر کنم قیمتش ۶۰ بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من فکر می کنم هزینه شصت چیز بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
• : تعریف: in some degree or amount.

- It feels something like snow.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه چیزی مثل برف رو حس می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چیزی شبیه برف دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه something در جمله های نمونه

1. something interesting
ترجمه یک چیز جالب توجه

2. something occurred to me that i had never thought of before
ترجمه چیزی به خاطرم خطور کرد که هرگز فکرش را نکرده بودم.

3. something seemed to be churning up inside her
ترجمه گویی چیزی درون او را عذاب می‌داد.

4. something seems to be the matter
ترجمه مثل اینکه اشکالی پیش آمده است.

5. something seems to be up
ترجمه مثل اینکه یک چیزی در شرف وقوع است.

6. something that shakes the judges from their benches
ترجمه آنچه که قضات را در مسند خود به لرزه در می‌آورد

7. something to read
ترجمه چیزی برای خواندن

8. something went into her eye and she started blinking
ترجمه چیزی به چشمش رفت و او شروع به چشم بر هم زدن کرد.

9. something comes to (or reaches) somebody's ears
ترجمه (خبر و شایعه و غیره) به گوش کسی رسیدن

10. something else
ترجمه (خودمانی - شخص یا چیز) عالی،محشر،هنگامه

11. something like
ترجمه تقریبا مثل،تا اندازه‌ای همانند

12. something of a
ترجمه تااندازه‌ای،قدری

13. something to spare
ترجمه مازاد (چیزی)،چیز زیادی،اضافه،بیش از نیاز

14. . . . something rotten in the state of denmark
ترجمه (شکسپیر) . . . چیزی فاسد در حکومت دانمارک

15. there's something in what he says
ترجمه حرف‌های او چندان بی‌ربط نیست.

16. breathe something into something
ترجمه چیزی را دارای چیزی کردن،جان تازه دادن

17. bring something home to
ترجمه 1- (مطلبی را) روشن کردن،حالی کردن،تحت تاثیر قرار دادن 2- تقصیر را بگردن کسی انداختن،مقصر قلمداد کردن

18. bring something to an end
ترجمه به پایان رساندن،دست برداشتن

19. bring something to someone's notice
ترجمه چیزی را به توجه کسی رساندن،کسی را از چیزی آگاه کردن

20. color something in
ترجمه (تصویر سفید را با مداد رنگ و غیره) رنگی کردن

21. dig something into something (dig something in)
ترجمه کندن و با خاک آمیختن

22. dig something over
ترجمه (خاک) کندن و زیر و رو کردن،کند و کاو کردن،شخم زدن،بیل زدن

23. do something off one's own bat
ترجمه (انگلیس - عامیانه) سرخود عمل کردن،خودسری کردن

24. do something on one's own responsibility
ترجمه به مسئولیت خود کاری را انجام دادن

25. drag something up
ترجمه گریز زدن به (در صحبت)،سبز کردن،به رخ کشیدن

26. drink something down (or up)
ترجمه تا ته سر کشیدن،(به سرعت) نوشیدن

27. fob something on (or onto) somebody
ترجمه چیزی را به کسی قالب کردن

28. get something off one's chest
ترجمه (عامیانه) دق دل را درآوردن،گلایه کردن،عقده‌ی خود را گشودن

29. get something out of one's system
ترجمه از شر وسواس یا وابستگی به چیزی رهاشدن،قید چیزی را زدن

30. have something (or nothing) on someone
ترجمه (عامیانه) مدرک جرم یا دلیل کافی بر علیه کسی داشتن (یا نداشتن)

31. have something coming to one
ترجمه استحقاق داشتن،سزاوار بودن

32. have something going for one
ترجمه (خودمانی) به نفع کسی بودن

33. have something in one's pocket
ترجمه به موفقیت خود اطمینان داشتن،صد در صد شانس کامیابی داشتن

34. have something on the ball
ترجمه توانایی یا مهارت داشتن

35. hew something out
ترجمه با کار سخت بدست آوردن یا نائل شدن

36. hold something against somebody
ترجمه مورد نکوهش قرار دادن،کسی را برای کاری مذمت کردن،به رخ کسی کشیدن

37. insulate something (or someone) against something
ترجمه (شخص یا چیزی را) از اثرات (بد) مصون نگهداشتن

38. know something backward(s)
ترجمه خوب بلد بودن،از بر بودن

39. lay something to somone
ترجمه (خودمانی) 1- چیزی را به کسی گفتن 2- چیزی را به کسی دادن

40. let something ride
ترجمه چیزی را به حال خود گذاشتن

41. make something of
ترجمه 1- مورد استفاده قرار دادن،به کار زدن 2- اهمیت قائل شدن

42. make something plain
ترجمه به وضوح نشان دادن با بیان کردن

43. match something against (or with) something
ترجمه چیزی را با چیز دیگر به رقابت یا زورآزمایی درآوردن

44. or something
ترجمه (عامیانه) یا چیزی دیگر

45. pack something away
ترجمه بسته بندی و انبار کردن

46. pack something in
ترجمه (عامیانه) ترک کردن،ول کردن،دست برداشتن

47. pack something in (or into) something
ترجمه (در جای محدود) انباشتن،چپاندن،چپیدن

48. pack something out
ترجمه از جمعیت پر کردن

49. pack something up
ترجمه اسباب (یا لباس‌های) خود را بستن (و رفتن)

50. paint something in
ترجمه (داخل خطوط تصویر یا چیزی را) رنگ کردن،(تصویر سفید را) رنگی کردن

51. pin something on someone
ترجمه چیزی را به کسی نسبت دادن،تقصیر را به گردن کسی انداختن

52. plan something out
ترجمه جزئیات چیزی را در نظر گرفتن و از پیش نقشه کشیدن

53. press something home
ترجمه 1- (با فشار) جا انداختن 2- تا موفقیت کامل کاری را پیگیری کردن

54. press something out of something
ترجمه با فشار چیزی را (مثلا آب میوه) از چیزی بیرون آوردن

55. ram something down one's throat
ترجمه چیزی را به کسی تحمیل کردن،به کسی چپاندن

56. read something over (or through)
ترجمه از آغاز تا پایان چیزی را خواندن

57. rush something through
ترجمه به شتاب تصویب یا تدوین یا مقرر (و غیره) کردن

58. scratch something out of something
ترجمه (با مداد پاک کن یا خراشاندن) حذف کردن،پاک کردن،زدن

59. scratch something up
ترجمه کاویدن و درآوردن

60. screw something out of somebody
ترجمه (با حیله یا تهدید) درکشیدن،به زور گرفتن

61. screw something out of something
ترجمه باپیچاندن چیزی را از چیز دیگر درآوردن،چلاندن

62. screw something up
ترجمه با پیچ (ومهره) محکم کردن

63. seal something in
ترجمه (با درزگیری و کیپ کردن و غیره) چیزی را در درون نگاه‌داشتن،حفظ کردن

64. seal something off
ترجمه جلوی ورود و خروج را گرفتن،قرق کردن،بستن،مسدود کردن

65. shake something off
ترجمه از شر چیزی راحت شدن،خلاص شدن

66. shake something off something
ترجمه با تکان دادن چیزی را (از چیزی) زدودن،تکاندن

67. shake something up
ترجمه با تکان دادن مخلوط کردن

68. share something with somebody
ترجمه مشترکا از چیزی استفاده کردن،با هم خوردن،با هم در چیزی سهیم بودن

69. slap something on something
ترجمه (مالیات یا قیمت و غیره‌ی چیزی را) افزودن،بالابردن

70. smell something (or somebody) out
ترجمه (با بو کردن) پی بردن،کشف کردن

مترادف something

چیزی (ضمير)
anything , something
یک چیزی (ضمير)
something
چیزی (قید)
anything , something , aught
قدری (قید)
some , little , something , slightly , somewhat
تا اندازهای (قید)
something

معنی عبارات مرتبط با something به فارسی

(خبر و شایعه و غیره) به گوش کسی رسیدن
(خودمانی - شخص یا چیز) عالی، محشر، هنگامه
یک چیزی تان هست، یک کسالتی دارید
تقریبا مثل، تا اندازه ای همانند
سد ریال چیزی کم چیزی بالا، در حدود سد ریال
تااندازه ای، قدری
نوشابه تند، عرق
بخش عمده از چیزی
با انجام کاری موافقت کردن، کاری را قبول کردن
شم کار(ی را داشتن)، استعداد چیزی (را داشتن)
عینا مانند چیز دیگری بودن
مخالف چیزی (یا کسی) بودن
کاملا مخالف چیزی بودن
قادر به درک یا احساس چیزی نبودن
بر علیه چیزی (یا کسی) در حال شورش بودن
از جان مایع گذاشتن
چیزی را دارای چیزی کردن، جان تازه دادن
(عامیانه) مورد تشویق و کف زدن حضار قرار گرفتن، از کیفیت چیزی کاستن
(در اثر سوختگی آتش یا اسید و غیره) چیزی را سوراخ کردن
آفت زده کردن، دچار مصیبت کردن
پیشرفت چیزی را نشان دادن یا طرح ریزی کردن یا روی نمودار نگاره کردن

معنی کلمه something به انگلیسی

something
• some object, unspecified object; special or remarkable person or thing (informal)
• to a certain extent, somewhat; quite, to an extreme degree
• some object, unspecified item; certain amount, some unknown quantity (i.e. twenty-something)
• you use something to refer to an object, action, or quality without saying exactly what you mean.
• if what you have or what has been done is something, it is useful, even if only in a small way.
• if you say that a person or thing is something of a particular thing, you mean that they are that thing to a limited extent.
• if you say that there is something in an idea or suggestion, you mean that it is quite good.
something else
• some other thing; something extraordinary, cream of the crop
something fishy
• something stinks, something is suspicious
something good
• good thing, positive thing, desirable thing
something happened
• something occurred, something took place
something happened to him
• he experienced something; he has changed somehow; he had an accident of some kind
something in addition
• additional legal proof needed for verification, strengthening eye-witness accounts
something in the wind
• something is going to happen, something will take place
something is rotten in the state of denmark
• something stinks around here (taken from shakespeare's "hamlet," commentary on the corruption in denmark's royal palace)
something of the kind
• something like that, something similar
something or other
• this or that, whatever (about an unimportant object)
something out of nothing
• creation, the world
something seems to be the matter
• something is wrong, something seems to be wrong
something to bite on
• food for thought, something to think about
something to do
• an activity to perform, something with which to occupy oneself
abase oneself so far as to do something
• humiliate oneself to doing something
be for something
• be in favor of something, be pro-
be forbidden something
• be prohibited from something, not be allowed something
better part of something
• majority of , main part of
cheat someone of something
• obtain something from someone by dishonest means
choke on something
• be unable to breathe or speak due to a blockage in one's windpipe

something را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی something

محمدرضا جهان نژادی ٢٢:٢٠ - ١٣٩٧/٠٧/١٩
چیزی دیگر
|

na ٠٦:٤٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٠
بعضی چیزها
|

A.A ١٨:٣٦ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
کاری ، یک کاری
|

A.A ١٨:٣٧ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
کاری ، یک کاری
|

سید حسین ٢٣:٣٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
یک چیزی.یک مطلبی.یک موضوعی
|

فاطمه ٢٣:٠٢ - ١٣٩٨/٠٢/١٤
چيزى
|

محمدرضا جهان نژادی ٠٠:٣٣ - ١٣٩٨/٠٢/١٥
چیزکی
|

پیشنهاد شما درباره معنی something



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی something
کلمه : something
املای فارسی : سامتینگ
اشتباه تایپی : سخئثفاهدل
عکس something : در گوگل


آیا معنی something مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )