برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1284 100 1

staff

/ˈstæf/ /stɑːf/

معنی: تیر، هیئت، چوب پرچم، پرسنل، کارکنان، کارمندان، چوبه، اعضاء، چوب بلند، افسران و صاحبمنصبان، با کارمند مجهز کردن و شدن
معانی دیگر: عصا، چوبدستی، (پرچم) چوب، میله (flagstaff هم می گویند)، مستخدمان، کادر، (ارتش) ستاد، وابسته به ستاد، ستادی، کارمند گرفتن، کارمند بودن، کارمنددار کردن، (به عنوان کارمند) کار کردن، چماق، چمبه، کوتنگ، کدنگ، یاهو، گرز، (نیزه و غیره) دسته، بدنه، (به ویژه در مساحی) چوب مدرج، (موسیقی) حامل، وابسته به کارکنان، پرسنلی، کادری، (برای تزئینات گچبری و غیره) آمیزه ای از گچ و پشم، ستاد ارتش

بررسی کلمه staff

اسم ( noun )
حالات: staffs, staves
(1) تعریف: a pole or rod often used as an aid in walking or hiking; walking stick.
مترادف: cane, stick, walking stick
مشابه: rod

- The old man walked with a tall wooden staff.
[ترجمه کیانا خانم] پیرمرد بایک عصای چوبی راه میرفت.
|
[ترجمه نیکی] پیرمرد با یک عصای چوبی بلند رفت
|
[ترجمه .] پیرمرد با یک عصای چوبی بلند راه میرفت
|
[ترجمه ترگمان] پیرمرد با عصای بلندی به راه افتاد
[ترجمه گوگل] پیرمرد با کارکنان چوبی بلند رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه staff در جمله های نمونه

1. staff officer
افسر ستاد

2. newspaper staff
کارمندان روزنامه

3. permanent staff
کارمندان دائم

4. the staff was chafing under the restrictions imposed on them
محدودیت‌هایی که به کارمندان تحمیل شده بود آنها را بر آشفته کرده بود.

5. general staff college
دانشگاه جنگ،دانشکده‌ی فرماندهی و ستاد

6. a shepherd's staff
چوبدستی شبان

7. the hotel staff
کارکنان هتل

8. the teaching staff
کادر آموزشی

9. who will staff the office tomorrow?
فردا چه کسی در اداره کار خواهد کرد؟

10. the bank's senior staff
کارمندان ارشد بانک

11. the faculty and staff of this university
استادان و کارمندان این دانشگاه

12. a hotel with approachable staff
هتلی با کارکنان خوش برخورد

13. some junior members of the staff
برخی از کارمندان سطح پایین

14. we only have a skeleton staff here
...

مترادف staff

تیر (اسم)
ache , pain , bar , shot , arrow , firing , fire , shaft , prop , mercury , lug , gunshot , dart , timber , staff , stanchion , butt shaft , staple , perch , spike , mast , quintain
هیئت (اسم)
format , commission , physique , corps , astronomy , configuration , hue , attitude , panel , staff
چوب پرچم (اسم)
staff , flagstaff
پرسنل (اسم)
staff , personnel
کارکنان (اسم)
staff , personnel
کارمندان (اسم)
staff , personnel
چوبه (اسم)
shaft , staff , rolling pin
اعضاء (اسم)
staff
چوب بلند (اسم)
staff
افسران و صاحبمنصبان (اسم)
staff
با کارمند مجهز کردن و شدن (فعل)
staff

معنی عبارات مرتبط با staff به فارسی

رئیس کارگزینی
نان، نان یا چیزی شبیه ان، مایه حیات
افسر ستاد
(ارتش) گروهبان دوم، گروهبان دوم
(گیاه شناسی) گوشوارک، شمشاد، پیچ پاییزی (جنس celastrus)
(ارتش) رئیس ستاد، رئیس ستاد
هیئت مدیره یانویسنده
(ارتش) ستاد کل، ستاد فرماندهی، ستاد ارتش
رجوع شود به: half-mast، mast half : نیم افراشته
دسته خرمن کوب، چوبدستى
چوبی که نوک اهنی داردودرزمین پیمایی بکارمیرود، مسافت سنج
(امریکا) فرماندهان ستاد مشترک (نیروهای زمینی و هوایی و دریایی و تفنگ داران دریایی)
کارمندان عملیاتی، متصدیان
چوب بغچه نگه دار، بار نگهدار
...

معنی staff در دیکشنری تخصصی

staff
[عمران و معماری] شاخص - میله مدرج
[مهندسی گاز] شاخص ، تیرچوبی
[زمین شناسی] شاخص ، میله مدرج
[صنعت] صف و ستاد - صف به افرادی گفته می شود که مستقیما فعالیت های عملیاتی و اجرایی سازمان را انجام می دهند. ستاد افرادی هستند که زمینه و بسترها را برای پرسنل صفی فراهم می کنند.
[ریاضیات] صف و ستاد
[عمران و معماری] خط کش مدرج - دستگاه اندازه گیری تراز آب رودخانه - اشل اندازه گیری ارتفاع آب رودخانه - اشل اندازه گیری سطح آب
[زمین شناسی] خط کش مدرج ، دستگاه اندازه گیری تراز آب رودخانه ، اشل اندازه گیری سطح آب
[آب و خاک] اشل
[زمین شناسی] خط کش کنترل آب
[آب و خاک] اشل دستی
[عمران و معماری] مسیر ترازیابی
[زمین شناسی] مسیر ترازیابی
[ریاضیات] کادر اداری
[زمین شناسی] میر معکوس ، شاخص معکوس
[عمران و معماری] ژالون نقشه برداری
[ریاضیات] صف و ستاد
[ریاضیات] ستاد شخصی، کارمندان شخصی
[ریاضیات] ستاد تخصصی
...

معنی کلمه staff به انگلیسی

staff
• stick, rod, pole; group of 5 horizontal lines and the 4 spaces between them on which music is written; spear, lance (archaic)
• employees working in an organization, personnel; crew, team
• employ a group of workers, provide with employees, man
• the staff of an organization are the people who work for it.
• if an organization is staffed by particular people, they are the people who work for it.
staff and command college
• interdisciplinary college for idf officers and commanders
staff annual leave
• yearly vacation of all employees
staff car
• company car, car owned by a company and used by workers
staff college
• interdisciplinary college for idf officers and commanders
staff cutbacks
• layoffs, dismissal of some workers
staff meeting
• gathering of the general staff in relation to organizing a schedule
staff members
• group of people assisting a leader; group of workers on a staff
staff nurse
• a staff nurse is a hospital nurse whose rank is just below that of a sister or charge nurse.
staff officer
• commanding officer, administrative officer
staff position
• open personnel slot, official job slot in a staff
staff quarters
• personnel quarters, living areas devoted to a management team
staff room
• room which is for the exclusive use of employees; meeting room, conference room
staff sergeant
...

staff را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میثم علیزاده
کارگر، خدمتکار
arman
کارکن،کارگر
Tora
کارمندان،کارکنان،چوب بلند،تیر،چوب پرچم،
مستوره نادرى
wand=مترادف
زینب زرمسلک
کارمند، پرسنل، کادر، هیئت
علی جوادی
کارمند
مترادف=employee
Mohamadda
ارتش( ستاد
کارمندان کارکنان عصا

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی staff
کلمه : staff
املای فارسی : استف
اشتباه تایپی : سفشبب
عکس staff : در گوگل

آیا معنی staff مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )