برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1356 100 1

Trigger

/ˈtrɪɡər/ /ˈtrɪɡə/

معنی: گیره، قلاب، پاشنه، ماشه، ماشه اسلحه، سنگ زیر چرخ، چرخ نگهدار، ماشه کشیدن، راه انداختن، رها کردن
معانی دیگر: (سلاح آتشین) ماشه، (عمل یا حرف و غیره) واکنش انگیز، علت، موجب، سبب، انگیزان، شوند، انگیزه، انگیزاندن، موجب شدن، سبب شدن، (فنر و غیره) ضامن، رها ساز، ماشه را کشیدن، گیره را رها کردن، سنگ زیر چر، چر  نگهدار، ماشه چیزی را کشیدن

بررسی کلمه Trigger

اسم ( noun )
عبارات: quick on the trigger
(1) تعریف: a small lever that when pressed or pulled causes a firearm to fire, or a similar lever on another device or machine.

- He accidentally pulled the trigger and the gun went off.
[ترجمه اذر] تصادفاً ماشه را كشيد و گلوله از تفنگ در رفت
|
[ترجمه علی] او تصادفا ماشه را کشید و تفنگ شلیک کرد
|
[ترجمه حسن] اوتصادفی ماشه را کشید و تفنگ خالی شد
|
[ترجمه ترگمان] اون تصادفی ماشه رو کشید و تفنگ خاموش شد
[ترجمه گوگل] او به طور تصادفی ماشه را کشید و اسلحه رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

• (2) ...

واژه Trigger در جمله های نمونه

1. trigger mechanism
کوشبار کار انداز،مکانیزم انگیزان،اسباب به کار اندازی

2. to trigger an atomic reaction
واکنش اتمی را انگیزاندن

3. he pulled the trigger without flinching
او بی‌پروا ماشه را کشید.

4. to pull the trigger
ماشه را کشیدن

5. to squeeze the trigger
ماشه را فشردن

6. quick on the trigger
(عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار،فرز،تند کار،زرنگ،زبل

7. to pull a rifle's trigger
ماشه‌ی تفنگ را کشیدن

8. to use an a-bomb as trigger for an h-bomb
یک بمب اتمی را به عنوان واکنش‌انگیز بمب هیدروژنی به کار بردن

9. a rifle with a rather uncertain trigger
تفنگی با ماشه‌ی غیر قابل اطمینان

10. he put his finger on the trigger and got ready to fire
انگشت خود را روی ماشه گذاشت و آماده‌ی تیراندازی شد.

11. she repelled the temptation to pull the trigger
او وسوسه‌ی چکاندن ماشه را سرکوب کرد.

12. the smell of food can be a trigger for salivation
بوی خوراک می‌تواند موجب ترشح آب دهان بشود.

...

مترادف Trigger

گیره (اسم)
pin , bend , retainer , nip , becket , clamp , pincer , cleat , pawl , tach , tache , jaw , detent , dog , trigger , holdfast
قلاب (اسم)
link , grapnel , grappling , fish hook , hank , bracket , hook , clasp , pullback , buckle , tach , tache , gib , staple , creel , crampon , hamulus , grapple , frog , trigger , holdfast , pennant
پاشنه (اسم)
stern , pivot , heel , talon , trigger , heelpiece
ماشه (اسم)
trigger
ماشه اسلحه (اسم)
trigger
سنگ زیر چرخ (اسم)
trigger
چرخ نگهدار (اسم)
trigger
ماشه کشیدن (فعل)
trigger
راه انداختن (فعل)
operate , trigger
رها کردن (فعل)
abandon , drop , unleash , release , liberate , leave , surrender , dispossess , unfold , let , loose , forgo , forsake , unfix , disencumber , shoot , disembarrass , disentangle , extricate , hang off , trigger , unbend , unhand , uncouple , unbolt , uncork , unfasten , unhook , unloose

معنی عبارات مرتبط با Trigger به فارسی

مدار رها ساز
انگشت ماشه، انگشت سبابه، انگشت اشاره
منتظر فرصت برای جنگ و ستیز، ستیز دوست، دعوایی، عاجز از کنترل خود در اثر شادی، دست به هفت تیر
کوشبار کار انداز، مکانیزم انگیزان، اسباب به کار اندازی
لامپ رها ساز
(در سلاح های آتشین - ماشه ای که با کوچکترین فشار تیر را خالی می کند) ماشه ی حساس، (آنچه که با کمترین فشار یا انگیزه به کار می افتد) دقیق و حساس، سترسا، زودکار، زودانگیز، ماشه دوم تفنگ، باسانی حرکت کننده
(عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار، فرز، تند کار، زرنگ، زبل
رهاساز اشمیت

معنی Trigger در دیکشنری تخصصی

trigger
[سینما] چکاننده / دکلانشور
[عمران و معماری] پاشنه - ماشه
[کامپیوتر] راه انداختن، رها کردن، ماشه، مدار رهاساز
[برق و الکترونیک] تریگر؛ فرمان 1.آغاز عملکرد ناگهانی با اعمال پالسی به مدار فرمان . 2. پالسی که آغاز کننده پاسخ مدار فرمان است . 3. trigger citcuit - راه اندازی ، تحریک
[ریاضیات] ضامن، چاشنی، ماشه
[پلیمر] ماشه
[برق و الکترونیک] عمل تریگر اعمال پالس ورودی شعیفی که به طور ناگهانی جاری شدن جریان اصلی را در مدار یا قطعه آغاز می کند.
[برق و الکترونیک] مدار تریگر ؛ مدار فرمان 1. مدار یا شبکه ای که با تغییر کوچکی در ورودی در نقطه کار از پیش تعیین شده ، تغییرات ناگهانی در خروجی آن ایجاد می شود . 2. مداری که کار آن با اعمال پالس ورودی آغاز می شود ،مانند مدوله کننده رادار . - مدار راه انداز
[برق و الکترونیک] پالس تریگر ، پالس فرمان پالسی که سیکلی از عملکرد را آغاز می کند .
[برق و الکترونیک] سیم پیچ تریگر سیم پیچی اضافه شده به ترانسفورماتور پالسی بای تغذیه پالس کم ولتاژ به بار خارجی ، که معمولاً برای هم زمان ساز به کار می رود .
[برق و الکترونیک] تلنگر دوتایی نوعی سیگنال تلنگر که از دو پالس با فاصله معین نسبت به هم تشکیل شده است و برای رمز گذاری استفاده میشود .
[برق و الکترونیک] تحریک عملیاتی مداری که تحریکی را در پاسخ به تغییرات بسیار کوچکی در ورودی با استفاده از بعضی ویژیگیهای اشمیت تریگر ساخته شده با تقویت کننده عملیاتی دارای پسخورد م ...

معنی کلمه Trigger به انگلیسی

trigger
• lever which is pulled on to fire a gun; agent, stimulus; signal in computers which causes the launching of a certain procedure (computers)
• start, precipitate, initiate; activate; fire a weapon
• the trigger of a gun is the small lever which you pull to fire it.
• if something triggers an event, it causes it to happen.
• if something triggers off an event or process, it causes it to begin to happen or take place.
trigger a crisis
• cause a crisis, cause a critical situation
trigger happy
• someone who is trigger-happy is too ready to use violence and weapons, especially guns; an informal word.
hair trigger
• trigger of a gun that responds with sligh pressure; quick response
• easily activated; reacting right away
his finger is on the trigger
• his finger is on the pulse, he knows what those around him think and want, he can see the problem clearly
pulled the trigger
• shot
quick on the trigger
• quick to fire, begins shooting quickly

Trigger را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی فخیمی
در علم الکترونیک یا علوم فنی و مهندسی این لغت به معنای تحریک نمودن و یا اعمال یک پارامتر بر روی یک مدار یا سیستم می باشد. مانند اعمال ولتاژ یا جریان/ یا تحریک مدار بواسطه پارامتر مورد نظر.
امین
در برق مخابرات نیز ب معنی تحریک میباشد
محمد
تحریک
مرجان میری لواسانی
نشانه قرار داده شدن
مورد نشانه قرار گرفتن
مرجان میری لواسانی
تحت تاثیر قراردادن
لاله گرمنجانی
عامل انگیزشی
صبا زراسوند
یکی از معانی آن activate می باشد
Trigger a memory: remember suddenly
هانیه
محرک
مرجان میری لواسانی
موجب ِ چیزی شدن
مهسا براتی
آغازگر- شروع کننده
ebi
فرمان‌گر ، فرمان‌دهنده

راه‌انداز ، کارانداز ، آغاز کننده ، فعال‌گر ، فعال کننده
a.r
منفجر کردن
فعال کردن/شدن
موجب شدن
علت
to fire or explode (a weapon or an explosive charge); to become active; activate
Zahra
برانگیزنده (واکنش بد)
سمانه
اهرم .اهرم به راه انداختن
hossein Rasolitabar
Verb= موجب شدن
Noune=تحریک
میثم علیزاده
اسم:
ماشه

فعل:
1. باعث شروع به کار چیزی شدن، فعال کردن( مثل بمب یا سیستم الکترونیکی)
2. راه انداختن، موجب شدن( به وسیله سلسله ای از رخداد ها)
امین خدادادی
شروع کردن تحریک کردن* رشته پزشکی
احسان
این کلمه همراه با Point در علم ماساژ به معنای نقطه ماشه ای(Trigger Point) هر دردناک می باشد. نقطه ای دردناک در عضله و یا بافت همبند که با اعمال فشار در آن نقطه درد احساس می گردد.
رضارضائی
سطح مجاز
فرداد
برانگیختن
Shayesteh
ماشه تفنگ یا اسلحه
میلاد علی پور
علاوه بر ماشه، در مفهوم چخماق سلاح یا همان گلنگدن هم به کار می رود
متین خدایی
ماشه تفنگ
مهدی محمدی نژاد
راه انداز
فروغ فرحبخش
ترغیب کردن
طناز
trigger fear= باعث ترس شدن
مجید آقابیگلوئی
واکنش
English User
برانگیزدان، موجب شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی trigger
کلمه : trigger
املای فارسی : تریگگر
اشتباه تایپی : فقهللثق
عکس trigger : در گوگل

آیا معنی Trigger مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )