انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1021 100 1

True

تلفظ true
تلفظ true به آمریکایی/ˈtruː/ تلفظ true به انگلیسی/truː/

معنی: راست، صحیح، درست، واقعی، حقیقی، راستگو، ثابت، فریور، راستین، ثابت یاحقیقی کردن
معانی دیگر: نادروغ، اصل، باوفا، صمیمی، ثابت قدم، وفادار، بی غلط، دقیق، به حق، قانونی، سزاوار، جور، هم اندازه، وابسته به محور کره ی زمین (نه قطب های آن)، زمین آسه ای، (زیست شناسی) همانند والدین، تبار مانند، سرراست، مستقیم، مستقیما، یکسره، (قدیمی) امین، درستکار، باعفت، نجیب، صادق، به طور واقعی یا راستین یا درست، با دقت یا صحت، ارادتمندانه، صادقانه، (معمولا با: up) (درست) جور کردن، (با دقت) ساختن، شکل دادن، قرار دادن، (با: the) باوفا، چیز درست، چیز راستین، پابرجا، خالصانه

بررسی کلمه True

صفت ( adjective )
حالات: truer, truest
(1) تعریف: in agreement with fact.
مترادف: accurate, correct, factual, right, veracious
متضاد: false, fictional, mistaken, untrue
مشابه: actual, authentic, certain, faithful, honest, just, literal, real, sound, sure, truthful, valid, veritable

- It's true that some birds cannot fly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] درست است که بعضی از پرندگان نمی‌توانند پرواز کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] درست است که برخی پرندگان نمی توانند پرواز کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: conforming to a rule, standard, or principle.
مترادف: correct, proper
متضاد: aberrant
مشابه: faithful, firm, just, normal, perfect, right, standard, strict, typical

(3) تعریف: real, authentic, or genuine.
مترادف: authentic, genuine, real
متضاد: bogus, fake, phony
مشابه: actual, bona fide, confirmed, honest, natural, sincere, veritable

(4) تعریف: accurate; reliable.
مترادف: accurate, good, reliable, trustworthy
متضاد: false, inaccurate
مشابه: authoritative, believable, close, correct, credible, dependable, exact, faithful, honest, infallible, literal, precise, sound, strict, sure, trusty, unerring, valid

(5) تعریف: faithful; loyal.
مترادف: faithful, fast, loyal, truehearted
متضاد: disloyal, false, fickle, unfaithful, untrue
مشابه: constant, devoted, firm, good, obedient, staunch, steadfast, true-blue, trusty, unwavering

- a true friend
ترجمه کاربر [ترجمه امیرعلی] یک دوست راست گو
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک دوست واقعی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک دوست واقعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: sincerely expressed or felt.
مترادف: genuine, real, sincere
متضاد: feigned
مشابه: bona fide, candid, deep, earnest, frank, honest, truehearted

- true love
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] عشق حقیقی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عشق حقیقی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: fundamental or basic.
مترادف: basic, fundamental, real
مشابه: central, essential, final, ultimate

- his true intentions
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نیت واقعی او
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اهداف واقعی او
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: legitimate, rightful, or lawful.
مترادف: lawful, legitimate, rightful
متضاد: de facto, illegitimate
مشابه: authorized, just, legal, official, proper, recognized, right, valid

- the true inheritor of his estate
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] the واقعی ملک او،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وارث واقعی اموالش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: correctly placed or formed.
مترادف: perfect
متضاد: off
مشابه: accurate, flawless, precise, straight, unerring

- His aim was true.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هدف او درست بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هدف او درست بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: proper balance, alignment, or formation.
مترادف: alignment
مشابه: accord, adjustment, agreement, balance, straight, tune

- The ceiling was out of true.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سقف راست بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سقف از صحت نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
حالات: truer, truest
(1) تعریف: in a true manner; truthfully.
مترادف: accurately, correctly, truly, truthfully
مشابه: frankly, honestly, openly

(2) تعریف: accurately; exactly.
مترادف: accurately, exactly, precisely
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: trues, trueing, truing, trued
• : تعریف: to cause to conform to or fit a pattern or standard.
مترادف: correct, standardize
مشابه: adjust, align, fine-tune, fit, fix, right, straighten, tune

واژه True در جمله های نمونه

1. true faith excludes all doubt
ترجمه ایمان واقعی از بروز تمام شک و تردیدها جلوگیری می‌کند.

2. true freedom implies responsibility
ترجمه آزادی واقعی مستلزم مسئولیت است.

3. true ideas are those that we can test and validate
ترجمه عقاید راستین آنهایی هستند که می‌توان آنها را آزمود و اثبات کرد.

4. true love never dies
ترجمه عشق واقعی هرگز نمی‌میرد.

5. true to form
ترجمه مطابق انتظار،در حد انتظار،به اقتضای طبیعت خود

6. true to life
ترجمه اصیل،زندگی مانند،واقعی

7. true to life
ترجمه مثل نمونه‌ی اصیل آن،کاملا راستین،کاملا طبیعی

8. . . . a true wayfarer goes slow and steady
ترجمه . . . رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

9. a true aim
ترجمه هدفگیری درست

10. a true dedication
ترجمه فداکاری واقعی

11. a true diamond
ترجمه الماس اصل

12. a true friend
ترجمه دوست باوفا

13. a true patriot
ترجمه یک میهن‌دوست راستین

14. the true heirs
ترجمه وراث قانونی

15. the true intent of this law
ترجمه مفهوم واقعی این قانون

16. the true meaning of his words
ترجمه معنی راستین حرف‌های او

17. the true north
ترجمه شمال زمین‌آسه‌ای (که با قطب شمال فرق دارد)

18. come true
ترجمه (گفته یا حدس یا پیش بینی و غیره) درست درآمدن،درست بودن،به واقعیت پیوستن

19. in true
ترجمه دقیق،جور،جاانداخته،جاافتاده،به اندازه

20. ring true
ترجمه راست به نظر آمدن،بوی حقیقت را دادن

21. is it true that cheese disagrees with you?
ترجمه راست است که پنیر به شما نمی‌سازد؟

22. it is true that he stole the book
ترجمه صحت دارد که کتاب را دزدید.

23. mohsen remained true to his principles
ترجمه محسن به معتقدات خود وفادار ماند.

24. out of true
ترجمه ناجور،جانیفتاده،جانینداخته،(لنگه‌ی در و غیره) تابدار

25. a man of true nobility
ترجمه مردی واقعا بزرگوار

26. an instance of true patriotism
ترجمه نمونه‌ای از میهن‌دوستی واقعی

27. forgiveness comes after true penitence
ترجمه بخشش پس از توبه‌ی واقعی می‌آید.

28. friends show their true nature at a time of crisis
ترجمه هنگام سختی دوستان ماهیت واقعی خود را نشان می‌دهند.

29. his statements ring true
ترجمه اظهارات او به نظر راست می‌آید.

30. the course of true love
ترجمه روند عشق راستین

31. a plant that breeds true
ترجمه گیاهی که تولید مثل آن تبارمانند است.

32. all her wishes came true
ترجمه همه‌ی آرزوهای او برآورده شدند.

33. her story doesn't ring true to me
ترجمه داستان او به نظر من راست نمی‌نماید.

34. i soon discerned her true intention
ترجمه بزودی به نیت واقعی او پی بردم.

35. it is only too true
ترجمه بسیار حقیقت دارد.

36. that story is not true
ترجمه آن خبر صحت ندارد.

37. the gradual attainment of true enlightenment
ترجمه دستیابی تدریجی به وارستگی راستین

38. what ali said is true
ترجمه آنچه که علی گفت راست است.

39. what you said is true
ترجمه آنچه که گفتی صحت دارد.

40. too good to be true
ترجمه آنقدر خوب است که باور کردنی نیست

41. a door that is not true to the frame
ترجمه دری که به چارچوب نمی‌خورد (درست بسته نمی‌شود)

42. he showed himself in his true colors
ترجمه او طینت واقعی خود را بروز داد.

43. i soon saw into her true motive
ترجمه به زودی انگیزه‌ی راستین او را دریافتم.

44. in fact, god is the true owner . . .
ترجمه در حقیقت مالک اصلی خداست . . .

45. none of his predictions came true
ترجمه هیچیک از پیشگویی‌های او درست در نیامد.

46. the arrow flew straight and true to its target
ترجمه پیکان راست و مستقیم به هدف خورد.

47. the prognostics of weathermen came true
ترجمه پیش‌بینی‌های هواشناسان درست درآمد.

48. by doing that, he showed his true self
ترجمه با آن عمل نهاد واقعی خود را نشان داد.

49. he was misinformed as to the true cause of his father's death
ترجمه در مورد علت واقعی مرگ پدرش به او اطلاعات غلط داده بودند.

50. her predictions about the war came true
ترجمه پیش‌بینی‌های او درباره‌ی جنگ درست از آب درآمد.

51. her story was at least approximately true
ترجمه داستان او حداقل تا اندازه‌ای راست بود.

52. it is hard to discover the true meaning of his poetry
ترجمه پی‌بردن به مفهوم واقعی اشعار او مشکل است.

53. many writers of verse can't write true poetry
ترجمه بسیاری از نظم‌نویسان قادر به نوشتن شعر راستین نیستند.

54. the holidays we spent together were true bliss
ترجمه تعطیلاتی را که با هم گذراندیم خوشی محض بود.

55. with some modification, this statement is true even today
ترجمه با اندکی تعدیل این اظهار امروزه هم صادق است.

56. let me not to the marriage of true minds admit impediments . . .
ترجمه (شکسپیر) نباید بر سر راه پیوند دو متفکر راستین موانعی ایجاد کنم . . .

57. the coming of the swallow is a true presage of spring
ترجمه آمدن چلچله‌ها پیشنمای راستین بهار است.

58. i am completely in the dark about their true intention
ترجمه از منظور واقعی آنها اصلا سردر نمی‌آورم.

59. whatever man told you that, it is not true
ترجمه راوی هر کس که می‌خواهد باشد،این حرف صحت ندارد.

60. the story itself, while badly written, is not only true but interesting, too
ترجمه خود داستان با وجود آنکه بد نگاشته شده است نه تنها واقعیت دارد بلکه جالب هم هست.

61. he reflected that the news of pari's coming might be true
ترجمه او فکر کرد که ممکن است خبر آمدن پری درست باشد.

62. the unlucky fact is that . . . it is not a true story
ترجمه واقعیت اسف انگیز این است که این . . . یک داستان واقعی نیست.

مترادف True

راست (صفت)
aboveboard , right , upright , truthful , straight , true , sheer , direct , downright , candid , straightforward , erect
صحیح (صفت)
good , right , true , correct , accurate , exact , valid , authentic , all right , safe , simon-pure , integral , well-advised
درست (صفت)
right , upright , straight , true , perfect , genuine , correct , out-and-out , accurate , exact , valid , just , authentic , even , whole , entire , trustworthy , straightforward , plumb , veracious , legitimate , conscionable , orthodox , incorrupt , indefectible , integral , leveling , well-advised
واقعی (صفت)
very , right , true , genuine , essential , actual , real , factual , concrete , virtual , veracious , down-to-earth , sterling , literal , lifelike , true-life , unfeigned , veritable
حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
راستگو (صفت)
truthful , true , candid , sooth , veracious , veridical , soothfast
ثابت (صفت)
stable , permanent , firm , constant , lasting , true , loyal , fixed , pat , fiducial , immovable , hard and fast , changeless , invariable , inalterable , steady , resolute , indelible , staid , equable , immobile , incommutable , invariant , irremovable , thetic , thetical
فریور (صفت)
true , just , fair , orthodox
راستین (صفت)
true , real
ثابت یاحقیقی کردن (فعل)
true

معنی عبارات مرتبط با True به فارسی

پیرو وفادار، پیرو پر و پا قرص
(حقوق) دادخواست تصدیق شده (توسط هیات منصفه) و قابل طرح در دادگاه، دادخواست معتبر، اعلام جرمی که هیئت منصفه در ظهر ان صحه گذارند
پیرو متعصب، هوادار دو آتشه
حلال زاده، اصیل، اصل
اصیل، با تربیت
متمم واقعی، متمم مبنایی
(آموزش) آزمون درست و غلط، امتحان صحیح و غلط، ازمایش درستی ونادرستی چیزی
(میوه ای که از یک برچه یا برچه های آمیخته ی یک گل به وجود آمده) یک برچه زاد، تک برچه
راست است که اندکی خسیس است ولی
صمیمی، بی ریا
همانند زندگی واقعی، واقع مانند، راستینه، واقعی، حقیقی وصحیح، مطابق زندگی روزمره
کانون حقیقی
دنده های حقیقی، اضلاع پیوسته به قص
باورکردن، تبصره، گاهی پس ازtpeccaبمعنی پذیرفتن لفظfoمی اورند
(گفته یا حدس یا پیش بینی و غیره) درست درآمدن، درست بودن، به واقعیت پیوستن
دقیق، جور، جاانداخته، جاافتاده، به اندازه
ناجور، جانیفتاده، جانینداخته، (لنگه ی در و غیره) تابدار
تا یک اندازه راست، فی الجمله راست
راست به نظر آمدن، بوی حقیقت را دادن
آنقدر خوب است که باور کردنی نیست

معنی True در دیکشنری تخصصی

true
[برق و الکترونیک] درست ، صحیح
[حقوق] صحیح، حقیقی، واقعی
[ریاضیات] صادق، درست، واقعی، صحیح، راست
[حسابداری] دیدگاه مطلوبیت ارائه
[علوم دامی] زالی حقیقی ؛ فردی با رنگ موی سفید و چشمهای صورتی رنگ رنگدانه در هیچیک از اعضای خارجی بدن وجود ندارد .
[برق و الکترونیک] ارتفاع حقیقی ارتفاع بالاتر از سطح متوسط دریا .
[کامپیوتر] تروبیسیک
[برق و الکترونیک] جهت حقیقی زاویه نسبت به شمال حقیقی . جهت مغناطیسی نسبت به شمال مغناطیسی معین می شود و حهت نسبی در رابطه ای با خط عمودی قطب نما یا محور دیگر کشتی یا هواپیما مشخص می شود.
[برق و الکترونیک] نرخ جهت حقیقی سرعت تغییر جهت واقعی .
[برق و الکترونیک] واحد جهت حقیقی مدار اضافه شده به دستگاه رادار که صفحه نمایش PPI را طوری می چرخاند که شمال حقیقی همواره در بالای آن باشد.
[معدن] بارسنگ واقعی (آتشباری)
[کامپیوتر] مکمل واقعی ،متمم مبنایی، متمم واقعی ، مکمل صحیح
[شیمی] همبسپار حقیقی

معنی کلمه True به انگلیسی

true
• correct adjustment or position; truth, verity
• adjust accurately, fit exactly
• correct; real, genuine; loyal, faithful; precise, exact; accurate; reliable, trustworthy; consistent with reality; sincere; legitimate; determined according to the earth's axis (navigation)
• really; precisely
• a true story or statement is based on facts and is not invented or imagined.
• true is used to describe people or things that have all the typical characteristics of a particular thing.
• true feelings are sincere and genuine.
• if you are true to someone, you are faithful, loyal, and honest towards them; a formal use.
• you can say true when you want to admit that a fact or opinion is real or valid, but that it is not important or that it does not have any consequences in the circumstances.
• if a dream, wish, or prediction comes true, it actually happens.
• if you are true to your word, you do what you had promised to do.
true blue
• true, devoted, loyal; conservative
• a true-blue person is conventional in their ideas, opinions, and behaviour, especially in a way that is associated with the conservative party in britain.
true color image
• image that displays color as they appear in real life
true colors
• appropriate colors; absolute identity
true copy
• confirmation on a copy indicating that it is authentic, duplicate which is identical to the original
true heirs
• legal inheritors
true love
• unconditional love, love which is independent of all circumstances
true north
• true north is the direction that is north according to the earth's geographical poles, rather than according to magnetic poles.
true peace
• permanent and stable peace, completely peaceful relations
absolutely true
• true and correct, true and stable
came true
• was realized, materialized, became a fact, came to pass
come true
• be realized, materialize
coming true
• being fulfilled, materializing
his dream came true
• his hope was fulfilled, his wish materialized
in true
• adapted, fitted, exactly suited
it can't be true
• it cannot be correct, it cannot be a fact, that is unbelievable
it cannot be true
• it is impossible
it rings true
• it sounds right
made a dream come true
• realized a fantasy
made his dreams come true
• caused him to realize his fantasies
may all your dreams come true
• i wish that all your fantasies will be realized
not true
• untrue, false, a lie; not real, not genuine
out of true
• not appropriate, not suited to the time
too good to be true
• unbelievable, hard to believe

True را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی True

مرجان میری لواسانی ١٩:٣٠ - ١٣٩٦/٠٩/٢٦
با صداقت
|

بهترین ٠٢:٥٥ - ١٣٩٧/٠٥/٢٥
درست،راست
|

ملیکا ١٢:٤٩ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
مخالف کلمه false
|

الهه ٠٠:١١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٦
واقعیت
|

عليرضا كريمي وند ١١:٥٥ - ١٣٩٧/٠٦/٣١
ثابت ، حقيقي
|

Ravi ١٥:٥٠ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
درست -صحیح
|

javad ١١:٤٣ - ١٣٩٧/٠٨/٠٧
صدق درستی حقیقت واقعیت
|

مقداد سلمانپور ١٥:٥٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٩
واقعی
|

مهتاب ١٣:٥٠ - ١٣٩٧/١١/٢١
واقعی ،درست ،صحیح
|

majid ٠٥:٥٠ - ١٣٩٨/٠٦/١٣
صحیح بودن.به راستی.در حقیقت
|

پیشنهاد شما درباره معنی True



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی true
کلمه : true
املای فارسی : ترو
اشتباه تایپی : فقعث
عکس true : در گوگل


آیا معنی True مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )