برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1327 100 1

True

/ˈtruː/ /truː/

معنی: راست، صحیح، درست، واقعی، حقیقی، راستگو، ثابت، فریور، راستین، ثابت یاحقیقی کردن
معانی دیگر: نادروغ، اصل، باوفا، صمیمی، ثابت قدم، وفادار، بی غلط، دقیق، به حق، قانونی، سزاوار، جور، هم اندازه، وابسته به محور کره ی زمین (نه قطب های آن)، زمین آسه ای، (زیست شناسی) همانند والدین، تبار مانند، سرراست، مستقیم، مستقیما، یکسره، (قدیمی) امین، درستکار، باعفت، نجیب، صادق، به طور واقعی یا راستین یا درست، با دقت یا صحت، ارادتمندانه، صادقانه، (معمولا با: up) (درست) جور کردن، (با دقت) ساختن، شکل دادن، قرار دادن، (با: the) باوفا، چیز درست، چیز راستین، پابرجا، خالصانه

بررسی کلمه True

صفت ( adjective )
حالات: truer, truest
(1) تعریف: in agreement with fact.
مترادف: accurate, correct, factual, right, veracious
متضاد: false, fictional, mistaken, untrue
مشابه: actual, authentic, certain, faithful, honest, just, literal, real, sound, sure, truthful, valid, veritable

- It's true that some birds cannot fly.
[ترجمه Alichaine] درست است که عده ای از پرندگان نمی توانند پرواز کنند
|
[ترجمه ترگمان] درست است که بعضی از پرندگان نمی‌توانند پرواز کنند
[ترجمه گوگل] درست است که برخی پرندگان نمی توانند پرواز کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: conforming to a rule, standard, or principle.
مترادف: correct, proper
متضاد: aberrant
مشابه: faithful, firm, just, normal, perfect, right, standard, strict, typical

(3) تعریف: real, authentic, or genuine.
مترادف: authentic, genuine, real
متضاد: bogus, fake, phony
مشابه: actual, bona fide, confirmed, honest, natural, sincere, veritable

...

واژه True در جمله های نمونه

1. true faith excludes all doubt
ایمان واقعی از بروز تمام شک و تردیدها جلوگیری می‌کند.

2. true freedom implies responsibility
آزادی واقعی مستلزم مسئولیت است.

3. true ideas are those that we can test and validate
عقاید راستین آنهایی هستند که می‌توان آنها را آزمود و اثبات کرد.

4. true love never dies
عشق واقعی هرگز نمی‌میرد.

5. true to form
مطابق انتظار،در حد انتظار،به اقتضای طبیعت خود

6. true to life
اصیل،زندگی مانند،واقعی

7. true to life
مثل نمونه‌ی اصیل آن،کاملا راستین،کاملا طبیعی

8. . . . a true wayfarer goes slow and steady
. . . رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

9. a true aim
هدفگیری درست

10. a true dedication
فداکاری واقعی

11. a true diamond
الماس اصل

12. a true friend
دوست باوفا

13. a true patriot
یک میهن‌دوست راستین

14. the true heirs
وراث قانونی ...

مترادف True

راست (صفت)
aboveboard , right , upright , truthful , straight , true , sheer , direct , downright , candid , straightforward , erect
صحیح (صفت)
good , right , true , correct , accurate , exact , valid , authentic , all right , safe , simon-pure , integral , well-advised
درست (صفت)
right , upright , straight , true , perfect , genuine , correct , out-and-out , accurate , exact , valid , just , authentic , even , whole , entire , trustworthy , straightforward , plumb , veracious , legitimate , conscionable , orthodox , incorrupt , indefectible , integral , leveling , well-advised
واقعی (صفت)
very , right , true , genuine , essential , actual , real , factual , concrete , virtual , veracious , down-to-earth , sterling , literal , lifelike , true-life , unfeigned , veritable
حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
راستگو (صفت)
truthful , true , candid , sooth , veracious , veridical , soothfast
ثابت (صفت)
stable , permanent , firm , constant , lasting , true , loyal , fixed , pat , fiducial , immovable , hard and fast , changeless , invariable , inalterable , steady , resolute , indelible , staid , equable , immobile , incommutable , invariant , irremovable , thetic , thetical
فریور (صفت)
true , just , fair , orthodox
راستین (صفت)
true , real
ثابت یاحقیقی کردن (فعل)
true

معنی عبارات مرتبط با True به فارسی

پیرو وفادار، پیرو پر و پا قرص
(حقوق) دادخواست تصدیق شده (توسط هیات منصفه) و قابل طرح در دادگاه، دادخواست معتبر، اعلام جرمی که هیئت منصفه در ظهر ان صحه گذارند
پیرو متعصب، هوادار دو آتشه
حلال زاده، اصیل، اصل
اصیل، با تربیت
متمم واقعی، متمم مبنایی
(آموزش) آزمون درست و غلط، امتحان صحیح و غلط، ازمایش درستی ونادرستی چیزی
(میوه ای که از یک برچه یا برچه های آمیخته ی یک گل به وجود آمده) یک برچه زاد، تک برچه
راست است که اندکی خسیس است ولی
صمیمی، بی ریا
همانند زندگی واقعی، واقع مانند، راستینه، واقعی، حقیقی وصحیح، مطابق زندگی روزمره
کانون حقیقی
دنده های حقیقی، اضلاع پیوسته به قص
لگن زیرین ...

معنی True در دیکشنری تخصصی

true
[برق و الکترونیک] درست ، صحیح
[حقوق] صحیح، حقیقی، واقعی
[ریاضیات] صادق، درست، واقعی، صحیح، راست
[حسابداری] دیدگاه مطلوبیت ارائه
[علوم دامی] زالی حقیقی ؛ فردی با رنگ موی سفید و چشمهای صورتی رنگ رنگدانه در هیچیک از اعضای خارجی بدن وجود ندارد .
[برق و الکترونیک] ارتفاع حقیقی ارتفاع بالاتر از سطح متوسط دریا .
[کامپیوتر] تروبیسیک
[برق و الکترونیک] جهت حقیقی زاویه نسبت به شمال حقیقی . جهت مغناطیسی نسبت به شمال مغناطیسی معین می شود و حهت نسبی در رابطه ای با خط عمودی قطب نما یا محور دیگر کشتی یا هواپیما مشخص می شود.
[برق و الکترونیک] نرخ جهت حقیقی سرعت تغییر جهت واقعی .
[برق و الکترونیک] واحد جهت حقیقی مدار اضافه شده به دستگاه رادار که صفحه نمایش PPI را طوری می چرخاند که شمال حقیقی همواره در بالای آن باشد.
[معدن] بارسنگ واقعی (آتشباری)
[کامپیوتر] مکمل واقعی ،متمم مبنایی، متمم واقعی ، مکمل صحیح
[شیمی] همبسپار حقیقی

معنی کلمه True به انگلیسی

true
• correct adjustment or position; truth, verity
• adjust accurately, fit exactly
• correct; real, genuine; loyal, faithful; precise, exact; accurate; reliable, trustworthy; consistent with reality; sincere; legitimate; determined according to the earth's axis (navigation)
• really; precisely
• a true story or statement is based on facts and is not invented or imagined.
• true is used to describe people or things that have all the typical characteristics of a particular thing.
• true feelings are sincere and genuine.
• if you are true to someone, you are faithful, loyal, and honest towards them; a formal use.
• you can say true when you want to admit that a fact or opinion is real or valid, but that it is not important or that it does not have any consequences in the circumstances.
• if a dream, wish, or prediction comes true, it actually happens.
• if you are true to your word, you do what you had promised to do.
true blue
• true, devoted, loyal; conservative
• a true-blue person is conventional in their ideas, opinions, and behaviour, especially in a way that is associated with the conservative party in britain.
true color image
• image that displays color as they appear in real life
true colors
• appropriate colors; absolute identity
true copy
• confirmation on a copy indicating that it is authentic, duplicate which is identical to the original
true heirs
• legal inheritors
true love
• unconditional love, love which is independent of all circumstances
true north
• true north is the direction that is north according to the earth's geographical poles, rather ...

True را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

بهترین
درست،راست
ملیکا
مخالف کلمه false
الهه
واقعیت
عليرضا كريمي وند
ثابت ، حقيقي
Ravi
درست -صحیح
javad
صدق درستی حقیقت واقعیت
مهتاب
واقعی ،درست ،صحیح
majid
صحیح بودن.به راستی.در حقیقت
ج قاسمی
همراستا
ابوالفضل رضایی
این کلمه معنی اصلیش درسا معنی می شه و واقعی نمی شه معنی کرد چون real می شه واقعی
دکتر محمد حسین حدیدی
درست.صحیح.حقیقت.راستگو.واقعی
محدثه فرومدی
to be true: صادق بودن، صدق کردن، صحت داشتن
پارسا سیفی
صحیح.درست.راستگو
محمدرضا ایوبی صانع
به این جمله از Romeo and Juliet دقت کنید:
I can't be true! Romeo never fights
باور کردن، هضم کردن، تصدیق کردن(مسئله).محمدرضا ایوبی صانع
روشنک
Your words and logic are absolutely true
کلام و منطق شما کاملا صحت داره

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی true
کلمه : true
املای فارسی : ترو
اشتباه تایپی : فقعث
عکس true : در گوگل

آیا معنی True مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )