برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1287 100 1

tiresome

/ˈtaɪərsəm/ /ˈtaɪəsəm/

معنی: مزاحم، خسته کننده
معانی دیگر: کسالت آور، ملالت انگیز، طاقت فرسا

بررسی کلمه tiresome

صفت ( adjective )
مشتقات: tiresomely (adv.), tiresomeness (n.)
(1) تعریف: causing weariness, impatience, or boredom.
مترادف: boring, dreary, dull, humdrum, tedious, wearisome, weary
متضاد: interesting
مشابه: burdensome, deadly, long, monotonous, tiring

- Stuffing envelopes all day is tiresome work.
[ترجمه ترگمان] پر کردن پاکت تمام روز کار خسته‌کننده‌ای است
[ترجمه گوگل] پاکت های پرتقال تمام روز کار خسته کننده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The students find his lectures tiresome because he speaks in a monotone.
[ترجمه ترگمان] دانش آموزان کلاس او را خسته‌کننده می‌دانند، زیرا او یکنواخت حرف می‌زند
[ترجمه گوگل] دانش آموزان سخنرانی های خود را خسته کننده می دانند، زیرا او به صورت یکنواخت صحبت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: annoying; irritating.
مترادف: bothersome, irksome, irritating, pesky, vexatious, vexing
متضاد: enjoyable, pleasant
مشابه: exasperating, troublesome, trying

- She finds his constant complaining very tiresome.
...

واژه tiresome در جمله های نمونه

1. I find it very tiresome doing the same job day after day.
[ترجمه ترگمان]خیلی هم خسته‌کننده است که همین کار را بکنم
[ترجمه گوگل]من آن را بسیار خسته کننده انجام روز کار روزمره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. I developed a tiresome cough that kept me awake all night.
[ترجمه ترگمان]سرفه سختی کردم که تمام شب بیدارم نگه داشت
[ترجمه گوگل]من یک سرفه خسته کننده ای که تمام شب را بیدار می کرد، توسعه دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Buying a house can be a very tiresome business.
[ترجمه ترگمان]خریدن یک خانه، کار بسیار خسته‌کننده‌ای است
[ترجمه گوگل]خرید یک خانه می تواند یک کسب و کار خسته کننده باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The children were being rather tiresome.
[ترجمه ترگمان]بچه‌ها بیش از پیش خسته‌کننده بودند
[ترجمه گوگل]بچه ها خیلی خسته کننده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف tiresome

مزاحم (صفت)
troublesome , annoying , pesky , obtrusive , bothersome , molesting , tiresome , troublous , importunate , hindering , worrisome
خسته کننده (صفت)
prolix , longsome , weary , boring , tedious , monotonous , grueling , tiresome , wearisome , weariful , wearying

معنی کلمه tiresome به انگلیسی

tiresome
• wearisome; annoying; boring
• someone or something that is tiresome makes you feel irritated or bored.

tiresome را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسن امامی
ملالت - خستگی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی tiresome
کلمه : tiresome
املای فارسی : تیرسم
اشتباه تایپی : فهقثسخئث
عکس tiresome : در گوگل

آیا معنی tiresome مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )