انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1050 100 1

to

تلفظ to
تلفظ to به آمریکایی/tuː/ تلفظ to به انگلیسی/tuː/

معنی: در، نزد، طرف، بر حسب، در برابر، به، بسوی، پیش، بطرف، برای، سوی، تا نسبت به، روبطرف، علامت مصدر انگلیسی است
معانی دیگر: به سوی، به طرف، به جهت، به سمت، به صوب، جانب، تا، تاسرحد، درسوی، به منظور، در معرض، در نظر (من یا شما و غیره)، برای (من و شما و غیره)، همراه، با، همراه با موسیقی، برابر با (( ا )) در فارسی، مال، از، در هر، نشان مصدر فعل: - کردن، در نزدیکی، در مجاورت، نزدیک، شاهد، زی، (مهجور) پیشوند: بسیار، کاملا، مطابق، بنا بر

بررسی کلمه to

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: in the direction of; toward.

- the road to town
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جاده‌ای که به سوی شهر می‌رفت،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جاده به شهر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They're waving to me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دارند برایم دست تکان می‌دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها به من چسبیده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: as far as.
مشابه: through

- up to the third level
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به سطح سوم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تا سطح سوم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: with the intention or goal of.

- They came to my rescue.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اونا برای نجات من اومدن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها نجات من آمدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: intended for the receiving or possession of.

- The towel belongs to her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حوله متعلق به اوست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حوله متعلق به او است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: in relation with.

- She is kind to her brother.
ترجمه کاربر [ترجمه علی] او با برادرش مهربان است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او با برادرش مهربان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برادرش مهربان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: associated or used with; intended for.

- the key to the house
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کلید خانه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کلیدی برای خانه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: closely on, against, beside, or in contact with.

- Apply a hot pad to the sore spot.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک تشک پر از آب‌گرم به محل زخم بزنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک پد گرم را به نقطه خفیف اعمال کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: regarding; concerning.

- He is blind to his own faults.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در برابر خطاهای خود کور است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به گسل های خود کور است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: resulting in or from.

- to the best of his ability
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تا بهترین توانایی اش را داشته باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به بهترین توانایی او
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: as compared with; in reference with.

- a score of six to three
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بیست و شش تا سه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نمره 6 تا 3
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- parallel to the highway
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] موازی با بزرگراه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موازی با بزرگراه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: before.

- five minutes to eight
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پنج دقیقه به هشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پنج دقیقه تا هشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: contained in; constituting; per.

- sixty marbles to a bag
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شصت مهره به یک کیسه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شصت تیله به کیسه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: used before a verb to show the infinitive, or by itself to represent an implied verb.

- Do you want to sing? Yes, I want to.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] می‌خواهی آواز بخوانی؟ بله، می‌خواهم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می خواهید آواز بخوانید؟ بله من می خواهم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
(1) تعریف: into a shut position.

- She pulled the door to.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در را باز کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او درب را کشید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: into a conscious state.

- The wounded man finally came to.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون مرد زخمی بالاخره اومد سراغش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مرد زخمی در نهایت به
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه to در جمله های نمونه

1. to a large extent
ترجمه به میزان زیاد

2. to abate a tax
ترجمه مالیات را تخفیف دادن

3. to abate an action
ترجمه عملی را خاتمه دادن

4. to abbreviate "building" as "bldg"
ترجمه واژه‌ی "building" را به صورت "bldg" مخفف کردن

5. to abdicate an opinion
ترجمه از عقیده‌ای صرفنظر کردن

6. to abduct adjoining fingers
ترجمه انگشت‌های مجاور را از هم دور کردن

7. to abet the commission of a crime
ترجمه در ارتکاب جرم شریک بودن

8. to abort a disease
ترجمه مرض را در آغاز کار درمان کردن

9. to abrogate a treaty
ترجمه معاهده‌ای را لغو کردن

10. to abstain from sugar
ترجمه از خوردن شکر پرهیز کردن

11. to abuse freedom
ترجمه از آزادی سواستفاده کردن

12. to accomodate oneself to changes
ترجمه خود را با تغییرات وفق دادن

13. to accompany words with deeds
ترجمه حرف را با عمل توام کردن

14. to accomplish a task
ترجمه کاری را به انجام رساندن

15. to accumulate wealth
ترجمه ثروت اندوختن

16. to achieve one's goal
ترجمه به هدف خود رسیدن

17. to achieve orgasm
ترجمه به اوج لذت جنسی رسیدن

18. to achieve success
ترجمه کامیاب شدن

19. to achieve the pious ends of life, one must mortify the flesh
ترجمه برای دستیابی به هدف‌های پارسا منشانه‌ی زندگی،انسان باید نفس خود را خوار نگه‌دارد.

20. to acknowledge a deed
ترجمه اعتبار سندی را تایید کردن

21. to acquaint oneself with the facts
ترجمه خود را با واقعیت آشنا کردن

22. to acquire learning
ترجمه کسب دانش کردن

23. to act cheaply
ترجمه گدا بازی درآوردن،فرومایگی کردن

24. to act mad
ترجمه دیوانگی کردن،مثل دیوانه‌ها عمل کردن

25. to actualize one's dreams
ترجمه به خواب و خیال‌های خود جامه‌ی عمل پوشاندن

26. to add insult to injury
ترجمه علاوه بر آسیب رساندن توهین هم کردن،صدمه زدن و اهانت هم کردن

27. to add the numbers together
ترجمه شماره‌ها را (با هم) جمع بستن

28. to address those present
ترجمه حاضران را مخاطب قرار دادن

29. to adhere to a principle
ترجمه به عقیده‌ای وفادار ماندن

30. to adjust the watch
ترجمه ساعت را تنظیم کردن

31. to administer a drench to a horse
ترجمه داروی آبگونه به اسب خوراندن

32. to administer a sedative
ترجمه دادن مسکن (تحت نظارت پزشک)

33. to administer justice
ترجمه عدالت را اجرا کردن،احقاق حق کردن

34. to administer to the patients' needs
ترجمه به احتیاجات بیماران رسیدگی کردن

35. to adulterate milk
ترجمه آب در شیر کردن

36. to advance the pawn
ترجمه (در شطرنج) پیاده را جلو بردن

37. to affix a label to a bottle
ترجمه روی یک بطری برچسب زدن

38. to africanize the civil service
ترجمه افریقاییان را مصدر امور ادارات دولتی کردن

39. to alleviate poverty
ترجمه کم کردن فقر

40. to allocate funds for housing
ترجمه اختصاص دادن بودجه برای خانه‌سازی

41. to alloy gold with copper
ترجمه طلا را با مس بار زدن

42. to ally oneself with
ترجمه هم‌عهد شدن با

43. to amplify a point in a debate
ترجمه در مناظره نکته‌ای را شرح و بسط دادن

44. to an extreme degree
ترجمه به اشد درجه،تا آخرین درجه

45. to analyze a sentence into nouns, verbs, pronouns, etc.
ترجمه تجزیه‌ی جمله به اسم و فعل و ضمیر و غیره

46. to animate a children's tale
ترجمه داستان کودکان را به صورت کارتون درآوردن

47. to animate puppets
ترجمه (از طریق ریسمان و غیره) عروسک‌ها را به حرکت درآوردن

48. to annihilate another's ambition
ترجمه بلند پروازی کسی را خنثی کردن

49. to answer by rote
ترجمه از روی حافظه پاسخ دادن

50. to answer decisively
ترجمه با قاطعیت پاسخ دادن

51. to answer without reservation
ترجمه بدون پرده‌پوشی پاسخ دادن

52. to antedate a check
ترجمه چک را به تاریخ گذشته نوشتن

53. to anticipate an opponent's blows
ترجمه ضربه‌های حریف را پیشگیری کردن

54. to apply all one's energies
ترجمه همه‌ی توانایی های خود را به کار زدن

55. to apply caution
ترجمه با احتیاط عمل کردن

56. to apply oil to the skin
ترجمه روغن به پوست مالیدن (زدن)

57. to apply skill in solving a problem
ترجمه در حل مسئله‌ای مهارت به کار بردن

58. to appoint a time for the meeting
ترجمه برای گردهمایی تعیین وقت کردن

59. to apportion blame
ترجمه تقصیر هر کسی را معلوم کردن

60. to apportion time among one's various activities
ترجمه وقت خود را برای فعالیت‌های مختلف قسمت کردن

61. to approach a sales prospect cold turkey
ترجمه بلامقدمه به خریدار احتمالی نزدیک شدن

62. to approach a task
ترجمه به کاری پرداختن

63. to argue a matter pro and cons
ترجمه موافق و مخالف موضوعی بحث کردن

64. to argue with a friend
ترجمه با یک دوست جر و بحث کردن

65. to arm a missile with a warhead
ترجمه موشک را مجهز به کلاهک کردن

66. to arouse pity
ترجمه برانگیختن (حس) ترحم

67. to arouse the ire (of)
ترجمه خشمگین کردن

68. to arrange a program of entertainment
ترجمه برنامه‌ی سرگرمی را ریختن

69. to arrive at an agreement
ترجمه به توافق رسیدن

70. to arrive at an improper conclusion
ترجمه به نتیجه‌ی غلط رسیدن

مترادف to

در (حرف اضافه)
about , at , to , unto
نزد (حرف اضافه)
about , to , near
طرف (حرف اضافه)
to , towards
بر حسب (حرف اضافه)
in , at , to , according to
در برابر (حرف اضافه)
to , unto , against , versus , for
به (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , against
بسوی (حرف اضافه)
off , into , at , to , unto , toward , against
پیش (حرف اضافه)
to , unto , with , before
بطرف (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , unto , toward , with
برای (حرف اضافه)
on , to , toward , for , for the sake , in order that
سوی (حرف اضافه)
to , unto
تا نسبت به (حرف اضافه)
to , unto
روبطرف (حرف اضافه)
to , unto
علامت مصدر انگلیسی است (لفظ)
to

معنی عبارات مرتبط با to به فارسی

مطابق ذوق
انچه من میدانم، درحدوددانش یااطلاع من
بصرفه سودمندانه
کاربزرگی ازپیش بردن، فتح نمایانی کردن
جامه ای رااندازه تن کردن
ملکی رابدست اوردن
سوگندیاقسم دادن
باجرات بکاری مبادرت کردن
به مهمانخانه واردشدند، واردمهمانخانه شدن
ازجیزی درشگفت شدن
تا اندازه ای، به مقدار معینی
تاحدیقین، بدون شک
(خوراک) سوخته
رویه ای اتخاذکردن
(انگلیس) 1- به میزان زیاد 2- تا اندازه ای، تادرجه زیادی
زیاده، زیادی، بحد افراط، بیش از حد، بی نهایت
به میزان زیاد، به مقدار زیاد، اکثرا
جملگی، همه، همه بدون استثنا
1- طبق، برحسب، بنابر، 2- به نسبت، به ترتیب، بر طبق، مطابق، بقول، بعقیده ء
1- معنی دادن 2- بالغ شدن بر 3- رسیدن به، حاکی بودن 4- قابل قبول بودن
مطابق، موافق، برحسب
پذیرفته، قبول شده، موردموافقت واقع شده
زنده و پابرجا، زنده و باقی (در مقام یا وضع سابق)، باخبر، آگاه، مطلع، واقف

معنی to در دیکشنری تخصصی

to
[ریاضیات] در مقابل
[نساجی] چسبیدن
[ریاضیات] میل کردن، گراییدن
[ریاضیات] برابر است با
[ریاضیات] در دسترس قرار گرفتن، در دسترس بودن
[ریاضیات] سازگار بودن با
[ریاضیات] مشمول شدن در
[ریاضیات] مخالفت کردن، مخالف بودن
[ریاضیات] در نظر گرفتن
[زمین شناسی] تنش ، استرس
[نساجی] شروع فعالیت تولیدی
[کامپیوتر] خلاصه کردن ، ساده کردن ( یک روش ریاضی ) ، تلخیص کردن .
[ریاضیات] برحسب، بر طبق، طبق، با توجه به، به موجب، به قول، مطابق، به عقیده ی
[ریاضیات] با تقریب
[ریاضیات] اضافه شونده
[نساجی] تغییر دادن
[نساجی] به کار بردن
[ریاضیات] اثر کردن بر، اعمال شدن بر
[ریاضیات] باید بخواهیم، خواسته باشیم
[ریاضیات] متصل به، بسته نشده باشد
[ریاضیات] متصل به، وابسته
[ریاضیات] دوباره برگشتن

معنی کلمه to به انگلیسی

to
• toward the previous condition; in accordance with; in honor of; for the good health of (during a toast with drinks)
• toward; for; in contrast with; in order to
to a certain extent
• somewhat, not exactly
to a degree
• to a large extent, to a great extent
to a great extent
• extremely, very much so
to a hair
• exactly, precisely
to a large extent
• largely, very much so
abandon oneself to
• surrender oneself to, lose all restraint, become addicted
able to
• can, capable of -
accede to
• defer another's viewpoint; arrive at a certain status
according to
• under, in accord with
• if something is true according to a particular person or book, that person or book claims that it is true.
• if something is done according to a particular principle or plan, this principle or plan is used as the basis for the way it is done.
accountable to
• answerable to
accustom oneself to
• adapt oneself to; make oneself psychologically or physically used to
accustomed to
• habituated with regards to, used to
add to
• supplement, augment; raise the quantity of; include; have an increased effect
add up to
• be rational or logical, be understandable; develop into; add up in number add up in quantity
added to
• increased, supplemented
addicted to
• feeling a compulsion to, feeling a need to
adjacent to
• next to, bordering, neighboring
administer to
• care for, tend to, look after
alive to
• attentive to; aware of; in admiration of
allot to
• give out to, distribute to, set aside for
allowed him to
• permitted him to, allowed him to; made it possible for him to
amenable to
• be influenced by, be willing to be persuaded

to را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

My name'a hasti ١٦:١٥ - ١٣٩٦/٠٦/١٩
تو ،درون ،داخل
|

Zahra ١٠:٢٧ - ١٣٩٦/٠٩/٠٢
در مسیر
|

ebitaheri@gmail.com ٠٧:٤٨ - ١٣٩٦/١٠/٠٤
رو به ، روی سخن با ، خطاب به ، معطوف به

[هنگام نوشیدن و گفتن نام شخصی]
به افتخارِ
|

mmm ٠٩:٢٠ - ١٣٩٦/١٠/٢٢
حرف اضافه به
|

میلاد علی پور ٠٧:٣١ - ١٣٩٧/٠٢/٠٨
درمیانِ، درخِلالِ
|

🌻Sunflower🌾 ١٥:٠٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥

To:
معنی: "به"

که در مواقعی در فارسی
"تو" - "درونِ" - "داخلِ"
هم میشود ترجمه کرد.


Go to hell
برو ( به) جهنم!

Go to your room.
برو (تو) اتاقت!

Where did he go?
He went to the kitchen
کجا رفت اش؟
رفت اش (داخلِ) آشپزخانه!

You can't go to my room without permission
بدون اجازه نمی تونی (داخلِ- تو) اتاق من بروی!


He had a glimmer to his eyes.
(درونِ) چشماش یه نور ضعیف و لرزان سو سو می زد!



|

asal ١٤:٤٣ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
به منظور
|

na ١٠:٣٩ - ١٣٩٧/٠٧/٠٢
که
|

کیهان ١٩:٠٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
هنگامِ
Do you have to wear a suit and tie to work?
|

میلاد علی پور ١٩:٣٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
براساسِ
|

مقداد سلمانپور ٠٦:٢٠ - ١٣٩٧/١٢/٢٩
نسبت به
(ابتدای جمله) به منظور
|

فاطمه ١١:٢٩ - ١٣٩٨/٠٣/١٢
به.به سوی.به طرف
|

آرمان حیدری اُرجلو ١٥:١٣ - ١٣٩٨/٠٤/١٧
He was mean to her
از نظر، نزد
|

میثم علیزاده ١٢:٣٥ - ١٣٩٨/٠٤/٢٤
معنای to در اکثر مواقع با در نظر گرفتن کلمات به کار رفته با آن مشخص است، اکثرا هم معنی "به" و " به سوی" می دهد. اما در برخی موارد به عنوان " به جای" یا " تا اینکه" هم میدهد.
We can postpone it to impose ourselves such difficulties.
|

مهسان ١٧:٣١ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣
در کاربرد زمان به معنای untill است.
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی to
کلمه : to
املای فارسی : تو
اشتباه تایپی : فخ
عکس to : در گوگل


آیا معنی to مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )