برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1323 100 1

Unhinged

واژه Unhinged در جمله های نمونه

1. the daughter's ruin unhinged the old man's mind
از راه به در رفتن دختر،پیرمرد را دچار جنون کرد.

2. the death of his sons unhinged the old man
مرگ دو پسرش مشاعر پیر مرد را مختل کرد.

3. He was unhinged by his wife's death.
[ترجمه ترگمان]از مرگ همسرش هم گیج شده بود
[ترجمه گوگل]او از مرگ همسرش ناراحت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The terrible experience seemed to have unhinged him slightly.
[ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسید که تجربه وحشتناک اندکی او را ناراحت کرده بود
[ترجمه گوگل]تجربه ی وحشتناکی به نظر می رسید که او را کمی نگران کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Her mind was unhinged by the death of her child and she never recovered.
[ترجمه ترگمان]ذهنش از مرگ فرزندش گیج شده بود و هیچ وقت بهبود نیافت
[ترجمه گوگل]ذهن او با مرگ فرزندش خشمگین شد و او هرگز نجات یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The shock unhinged his mind.
...

معنی کلمه Unhinged به انگلیسی

unhinged
• crazy; brainsick; demented, insane, mad; mentally ill; not hinged, having no hinges (e.g.: "an unhinged window or door")
• if someone is unhinged, they have become mentally ill because of an experience that has affected them deeply.

Unhinged را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ارغوان
روانی
فرهاد سليمان‌نژاد
از بند رسته

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر


آیا معنی Unhinged مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )