انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1074 100 1

walk

تلفظ walk
تلفظ walk به آمریکایی/ˈwɑːk/ تلفظ walk به انگلیسی/wɔːk/

معنی: تفریح، خیابان، سیر، گردشگاه، پیاده رو، راهرو، راهروی، گردش پیاده، راه رفتن، گام زدن، تفرج کردن، پیادهرفتن، گردش کردن، سیر کردن
معانی دیگر: پیاده روی کردن، راهپیمایی کردن، رهنوردی کردن، گام برداشتن، گام گذاشتن، قدم گذاشتن، (به داخل یا خارج) رفتن یا آمدن، گشت زدن، پرسه زدن، خرامیدن، قدم زدن، همراهی کردن، همگامی کردن، همراه شدن یا بودن، هم گام شدن یا بودن، (انگلیس - قبل از ازدواج یا نامزدی و غیره با کسی) رفت و آمد کردن، بیرون رفتن، معاشرت کردن (عاشقانه)، (ارواح مردگان) بازگشتن، ظاهر شدن، رد شدن (از)، پیمودن، (پیاده) گذشتن از، زیرپا گذاشتن، راه بردن، به راه روی واداشتن، تاتی کردن، (دوچرخه و موتورسیکلت و غیره - با فشار یا هل دادن) همراه بردن، با خود بردن، (به منظور بازرسی و غیره) گشت زدن، رفتار کردن، عمل کردن، اتخاذ کردن، برگرفتن، مسیر قدم زدن، (پیاده روی) فاصله، مسافت، دوری، طرز راه رفتن، (اجتماعی یا اقتصادی و غیره) طبقه، رده، صنف، جور، شغل، (بسکتبال) رجوع شود به: travel، (مهجور) فعال بودن، تحرک داشتن، در حرکت بودن، رجوع شود به: sidewalk، لک و لک، گام های آهسته، (باغداری) درختکاری به صورت رج های موازی، رج کاری، فاصله ی میان هر صف درخت، چراگاه نرده دار، (انگلیس) مسیر پستچی، مسیر روزانه، (ورزش) مسابقه ی پیاده روی با سرعت (باید پاشنه ی پا اول به زمین برسد نه پنجه ی پا)

بررسی کلمه walk

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: walks, walking, walked
(1) تعریف: to move at a moderate pace by steps.
مشابه: amble, ambulate, go, mosey, move, pace, perambulate, plod, saunter, slog, step, stride, stroll, trudge

- The baby is one year old and can walk now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه یک ساله است و حالا می‌تواند راه برود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودک یک ساله است و اکنون می توانید راه برود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- It was a nice day, so I decided to walk to work.
ترجمه کاربر [ترجمه فاطمه] روز عالیی بود ، برای همین تصمیم گرفتم از اینجا تا محل کارم را پیاده برم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] روز خوبی بود واسه همین تصمیم گرفتم برم سر کار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] روز خوبی بود، بنابراین تصمیم گرفتم به کار خود ادامه دهم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to travel on foot for exercise or enjoyment.
مشابه: hike, roam, stroll, tramp, trek, wander

- Let's walk in the park this afternoon.
ترجمه کاربر [ترجمه Razi] بیا امروز بعد از ظهر در این پارک قدم بزنیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز بعد از ظهر بیا توی پارک قدم بزنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بگذار در این پارک این بعدازظهر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to move in a way that resembles walking.

- He made his chair walk across the floor.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صندلیش را روی زمین گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او صندلی خود را روی زمین راه می داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to act or live a particular way.
مشابه: be, go, live, move

- She walks in joy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با خوشحالی راه می‌رود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از شادی می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to move in a visible form, as a ghost or specter.
مشابه: appear, come out, haunt, materialize, move, wander

- The spirits walk just before dawn.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارواح قبل از طلوع آفتاب می‌روند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارواح فقط قبل از طلوع خورشید راه می روند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: (informal) to go on strike, or quit one's job.
مترادف: quit, strike
مشابه: leave

- If they don't raise our pay, we'll walk.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر دست‌مزد ما را پرورش نمی‌دهند، راه می‌رویم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر حقوق ما را افزایش ندهند، ما راه می رویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: (informal) to be acquitted in a court of law.

- Everyone knew he was guilty, but he walked.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همه می‌دانستند که او گناهکار است، اما راه می‌رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] همه می دانستند که او گناهکار است، اما او راه می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: walk off with, walk away with, walk out
(1) تعریف: to move over, through, on, or upon by walking.
مترادف: stroll
مشابه: pace, ramble, roam, step, tramp, traverse, trudge, wander

- She walks the fields in the evening.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شب در صحراها گردش می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او میدان را در شب می گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause or help to walk, or to accompany another in walking.
مشابه: drive, move, slog

- We walk the dog at least twice a day.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حداقل دو بار در روز از سگ پیاده می‌شویم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سگ حداقل دو بار در روز راه می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The taxi driver walked the elderly man to his door.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] راننده تاکسی مرد مسن را تا دم در مشایعت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] راننده تاکسی مرد سالخورده را به درون خود راه می داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Let me get my coat and I'll walk you home.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اجازه بدهید کتم را بردارم و شما را تا خانه مشایعت خواهم کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اجازه دهید کلاه خود را بگیرم و شما را به خانه می برم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The little girl walked her teddy bear across the bed.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دختر بچه خرس عروسکی را روی تخت گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دختر کوچولو در رختخواب راننده خرس عروسکی خود را می گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to lead or accompany on foot.
مترادف: accompany, escort, lead
مشابه: guide, usher

- He walked her home after the party.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از مهمونی اومد خونه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پس از آن حزب، او را به خانه برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to move (a large or heavy object) one section at a time or in a way that resembles walking.
مشابه: work

- The movers had to walk the huge wardrobe into the bedroom.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] The مجبور شدند کمد بزرگ را داخل اتاق‌خواب راه دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موتورسواران مجبور بودند کمد لباس های بزرگ را به اتاق خواب برسانند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: walkable (adj.)
عبارات: walk of life
(1) تعریف: an act or instance of walking, esp. for exercise or enjoyment; stroll.
مترادف: hike, stroll
مشابه: amble, constitutional, march, promenade, ramble, saunter, trek, turn

(2) تعریف: a particular style or rate of walking.
مترادف: gait, step, stride
مشابه: amble, bearing, carriage, comportment, pace

- a walk that indicates energy and confidence
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیاده‌روی که نشان‌دهنده انرژی و اعتماد به نفس است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیاده روی که نشان دهنده انرژی و اعتماد به نفس است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: distance measured in terms of time needed for walking.
مشابه: march, march

- an hour's walk from here
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک ساعت پیاده‌روی از اینجا شروع می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیاده روی یک ساعته از اینجا
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a path, sidewalk, or other area for walking.
مترادف: path, sidewalk
مشابه: alley, boardwalk, catwalk, concourse, crosswalk, esplanade, footpath, pathway, promenade, trail, walkway, way

واژه walk در جمله های نمونه

1. walk behind me
ترجمه پشت سرم بیا.

2. walk humbly with thy god
ترجمه (انجیل ) با فروتنی باخداوند خود همراه شو.

3. walk (all) over
ترجمه (عامیانه) 1- سخت یا به آسانی شکست دادن 2- با سلطه جویی و بی انصافی رفتار کردن با

4. walk a chalk line
ترجمه (عامیانه) اطاعت کامل کردن،مواظب رفتار خود بودن

5. walk away from
ترجمه به آسانی شکست دادن،(مسابقه‌ی دو) خیلی جلو زدن

6. walk away with
ترجمه 1- دزدیدن،بلند کردن 2- به آسانی برنده شدن،به آسانی شکست دادن

7. walk off
ترجمه 1- رفتن (از محلی)،جیم شدن 2- (با پیاده‌روی) از دست دادن

8. walk out
ترجمه 1- (ناگهان یا باخشم) رفتن،(جایی را) ترک کردن 2- اعتصاب کردن

9. walk out on
ترجمه (عامیانه) جیم شدن،(زن و بچه و غیره را) ول کردن و رفتن

10. walk someone off their feet (or legs)
ترجمه با راه بردن زیاد کسی را خسته کردن،از پا انداختن

11. walk the floor
ترجمه (در اثر درد یانگرانی و غیره) در اتاق پس و پیش رفتن،در اتاق راه رفتن

12. walk the plank
ترجمه (دزدان دریایی با اسیران چنین می‌کردند) بستن چشم و وادار کردن به راه رفتن روی الواری که از کشتی به بیرون امتداد داشت

13. walk with god
ترجمه با پارسایی زیستن

14. his walk is just like his father's
ترجمه درست مثل پدرش راه می رود.

15. i walk for relaxation
ترجمه برای تمدد اعصاب پیاده‌روی می کنم.

16. to walk for an hour
ترجمه به مدت یک ساعت راه رفتن

17. to walk for exercise
ترجمه به عنوان ورزش (برای ورزش) پیاده‌روی کردن

18. to walk into a trap
ترجمه در دام گام نهادن

19. to walk off pounds
ترجمه با راهپیمایی وزن کم کردن

20. to walk on a tightrope
ترجمه روی طناب راه رفتن

21. to walk warily
ترجمه با هشیاری عمل کردن

22. to walk with a limp
ترجمه با لنگی راه رفتن (لنگیدن)

23. to walk with a measured tread
ترجمه با گام‌های شمرده راه رفتن

24. you walk too fast and i can't keep up with you
ترجمه تو تند راه می‌روی و من نمی‌توانم پابه‌پای تو بروم.

25. to walk (or float) on air
ترجمه احساس سبکی و شادی کردن،سرمست بودن

26. a gravel walk in a garden
ترجمه راه شن ریزی شده در یک باغ

27. a lazy walk
ترجمه راه‌پیمایی کند

28. a mincing walk
ترجمه راه رفتن همراه با ادا و اطوار

29. a quick walk
ترجمه پیاده روی تند

30. a refreshing walk in the forest
ترجمه یک گردش فرحبخش در جنگل

31. a slithery walk
ترجمه راه رفتن به طور کشان کشان

32. he can't walk without knee braces
ترجمه بدون زانوبند نمی‌تواند راه برود.

33. i can't walk any further
ترجمه بیش از این نمی‌توانم راه بروم.

34. let us walk in peace
ترجمه بگذارید روش صلح آمیزی داشته باشیم.

35. don't knock, just walk in !
ترجمه در نزن،بیا تو دیگه‌!

36. he could not walk without assistance
ترجمه بدون کمک قادر به راه رفتن نبود.

37. she loves to walk in the park
ترجمه او دوست دارد در پارک گردش بکند.

38. to line the walk with flowers
ترجمه در امتداد پیاده‌رو گل کاشتن

39. to take a walk
ترجمه پیاده‌روی کردن

40. we have to walk a careful course to avoid inflation
ترجمه برای احتراز از تورم باید خطمشی احتیاط آمیزی را اتخاذ کنیم.

41. he started at a walk but soon broke into a run
ترجمه در آغاز راه می رفت ولی به زودی شروع کرد به دویدن.

42. he was unable to walk
ترجمه قادر به راه رفتن نبود

43. i was trying to walk through a melee of cars, bicycles and donkies
ترجمه می‌کوشیدم که از میان غوغای اتومبیل‌ها و دوچرخه‌ها و الاغ‌ها رد شوم.

44. my grandfather used to walk in his sleep
ترجمه پدر بزرگم در خواب راه می رفت.

45. the lilt in her walk
ترجمه ناز و کرشمه‌ی راه رفتن او

46. to go for a walk
ترجمه (برای تفریح) پیاده‌روی کردن

47. the cock of the walk
ترجمه گردن کلفت محل،داش مشدی

48. before a race, the riders walk their horses around the track
ترجمه قبل از مسابقه،سوارکاران اسب‌های خود را دور زمین مسابقه راه می برند.

49. he lives within a short walk of his office
ترجمه در فاصله‌ی کوتاهی از اداره‌اش زندگی می‌کند.

50. i know him by his walk
ترجمه از طرز راه رفتنش او را می شناسم.

51. pedestrians are not allowed to walk in the middle of the road
ترجمه پیاده‌ها اجازه ندارند در وسط جاده راه بروند.

52. the neighboring countries wanted to walk in and take over
ترجمه کشورهای همسایه می خواستند بیایند و صاحب اختیار بشوند.

53. we have time enough to walk to the office
ترجمه وقت کافی برای پیاده رفتن به اداره را داریم.

54. it's fun to watch the baby walk
ترجمه تماشای راه رفتن کودک کیف دارد.

55. the british and american people will walk together. . .
ترجمه (چرچیل ) مردم انگلیس و امریکا با یکدیگر همگام خواهندبود . . .

56. the patient wants the strength to walk
ترجمه بیمار توانایی راه رفتن ندارد.

57. the school was too remote to walk to
ترجمه مدرسه دورتر از آن بود که بتوان پیاده رفت.

58. the hospital is within a ten minutes walk
ترجمه با پای پیاده تا بیمارستان ده دقیقه راه است.

59. you must be tired after that long walk
ترجمه پس از آن پیاده روی طولانی لابد خسته هستی.

60. that woman is so feeble that she can't walk
ترجمه آن زن آنقدر نزار است که نمی‌تواند راه برود.

61. a manhole lid (which is) flush with the side- walk
ترجمه دریچه‌ای که با کف پیاده‌رو همتراز است.

62. i did not have the heart to force those footworn soldiers to walk any further
ترجمه دلم نمی‌آمد که‌آن سربازان ازپا افتاده را وادار به پیاده‌روی بیشتری بکنم.

63. the distance between our house and the supermarket makes it difficult to walk there
ترجمه دوری منزل ما از فروشگاه پیاده رفتن به آنجا را مشکل می‌کند.

64. the road was very steep and i had to get off and walk the bicycle to the top of the hill
ترجمه جاده بسیار سر بالا بود و مجبور شدم پیاده شوم و دوچرخه را تا بالای تپه با خود ببرم.

مترادف walk

تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
خیابان (اسم)
road , avenue , street , walk , broadway
سیر (اسم)
development , process , go , movement , motion , travel , excursion , passage , walk , promenade , tour , garlic , sightseeing
گردشگاه (اسم)
park , walk , promenade , esplanade , walkway , purlieu
پیاده رو (اسم)
walk , pedestrian , peripatetic , pavement , footer , sidewalk , footpath
راهرو (اسم)
runway , aisle , corridor , hall , doorway , passage , lobby , walk , vestibule , gallery , passageway , door , gangway
راهروی (اسم)
walk
گردش پیاده (اسم)
walk
راه رفتن (فعل)
go , ambulate , walk , gait , stride , stalk , tread
گام زدن (فعل)
pace , walk
تفرج کردن (فعل)
walk , promenade
پیادهرفتن (فعل)
walk
گردش کردن (فعل)
walk , promenade , trip , revolve , circulate , gander , itinerate , rove
سیر کردن (فعل)
satiate , feed , fill , go , move , travel , walk , tour , sate , glut , rotate , revolve , cloy , roam , give to eat , saturate

معنی عبارات مرتبط با walk به فارسی

(عامیانه) اطاعت کامل کردن، مواظب رفتار خود بودن
به آسانی شکست دادن، (مسابقه ی دو) خیلی جلو زدن
1- دزدیدن، بلند کردن 2- به آسانی برنده شدن، به آسانی شکست دادن
جادار (دارای جای کافی برای ایستاده داخل شدن)، دارای در به خیابان (نه به راهرو)، (درمانگاه و غیره) پذیرای همگان (بدون نیاز به گرفتن وقت از پیش )، مشتری یا بیمار (که از پیش وقت نگرفته است)، بی وعده، بدون قرار قبلی، پستوی جادار
پیشه، شغل
1- رفتن (از محلی)، جیم شدن 2- (با پیاده روی) از دست دادن
(هنرپیشه ای که نقش فرعی دارد و روی صحنه حرف نمی زند) بازیگر فرعی، سیاهی لشگر
1- (ناگهان یا باخشم) رفتن، (جایی را) ترک کردن 2- اعتصاب کردن، اعتصاب کردن، کاری را ناگهان ترک کردن
(عامیانه) جیم شدن، (زن و بچه و غیره را) ول کردن و رفتن، ترک گفتن، خالی از سکنه کردن، قال گذاشتن
رجوع شود به: widow's walk
گردن کلفت محل، داش مشدی، همه کاره (و پر مدعا)
راه نروید
جاده سنگ فرش، سنگ فرش
گشتی که شیر فروش میزند، دور
(ریاضی) گردش بختانه، سیر تصادفی
چراگاه گوسفند
پیاده رو
مرابه گردش ببرید
(در خانه های ساحلی شمال خاوری امریکا) بالکن روی بام، سکوی بام

معنی walk در دیکشنری تخصصی

[نساجی] عملیات والک - نمدی کردن
[ریاضیات] گذر، گشت و گذار، گام، راه
[سینما] دور شدن به آرامی از صحنه و سوژه و محل مورد نظر
[سینما] ورود به آرامی به صحنه و محل مورد نظر
[سینما] اولین اجرا - تمرین نهایی
[عمران و معماری] پیاده روی جانبی - پیاده روی حاشیه ای
[عمران و معماری] گذرگاه عابر پیاده
[ریاضیات] گردش تصادفی، سیر تصادفی، قدم زدن تصادفی، گام برداری تصادفی، گام تصادفی
[آمار] قدم زدن تصادفی
[ریاضیات] قدم زدن تصادفی متقارن

معنی کلمه walk به انگلیسی

walk
• striding, strolling; journey on foot; path; passage; sidewalk; manner of walking; profession; lane
• stroll, stride; travel by foot; lead, guide; accompany; conduct
• when you walk, you move forward by putting one foot in front of the other on the ground.
• a walk is the action of walking rather than running.
• a walk is also a journey or outing which you make by walking somewhere.
• your walk is the way you move when you walk.
• if you walk someone somewhere, you walk there with them as a way of being polite to them or to protect them.
• if you walk your dog, you take it for a walk in order to keep it healthy.
• see also walking.
• if you walk away with something such as a prize, you win it; an informal expression.
• if you walk in on a person or an event, you go into a place and interrupt them without intending to, because you did not expect them to be there.
• if you try to walk off a headache or other illness, you go for a walk in order to try to feel better.
• if someone walks off with something that does not belong to them, they take it without permission; an informal expression.
• if you walk off with something such as a prize, you win it very easily; an informal expression.
• if you walk out of a meeting, performance, or unpleasant situation, you leave it suddenly, usually to show that you are angry or very bored.
• if workers walk out, they go on strike.
• if you walk out on someone you have a close relationship with, you leave them suddenly.
walk a dog
• take a dog out for a short walk
walk a thon
• fund-raising event in which participants walk as much as they can and donations are pledged per lap (mile, kilometer, etc.)
walk about
• tour around, take a trip
walk along
• stroll along (such as a river, etc.)
walk around
• stroll, take a walk, wander about
walk away from
• distance oneself from -; leave in peace; win easily
walk in
• enter
• person who walks in without having made an appointment; (hotel business) person who arrives as a guest to a hotel without having made a reservation
walk in closet
• large closet that is big enough for someone to walk into
walk into
• reprimand, scold; beat, flog, whip
walk of life
• lifestyle, manner of living
• the walk of life that you come from is the position that you have in society and the kind of job you have.
walk off
• go away, leave, depart
walk off with
• go away with stolen merchandise, steal; leave with, earn
walk on
• a walk-on part in a play is a very small part which usually does not involve any speaking.
walk on air
• feel as if one is in the clouds, feel the rising of the wind
walk on eggs
• walk carefully, walk with very light steps
walk out
• go out with, go after; depart with resentment
walk out on
• desert, abandon
cat walk
• narrow walkway; crawling on all fours
cock of the walk
• one that dominates a group
go for a walk
• take a walk, go out for a stroll, go out on a walking trip
heel and toe walk
• slow walk, stroll
jay walk
• walk across the street without minding traffic laws
mincing walk
• light easy walk
take a walk
• travel briefly and leisurely by foot, stroll along
tiring walk
• extended walk that makes one exhausted
widow's walk
• high porch or lookout on a rooftop of a house (generally a house situated in a town by the sea)

walk را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

mahsa... ١٢:٥٥ - ١٣٩٦/٠٥/١٨
قدم زدن
|

..... ١٤:٥٥ - ١٣٩٧/٠٤/١٩
راه رفتن
|

مری ٢٣:٣٠ - ١٣٩٧/٠٦/١٠
طی کردن
|

سجاد مصلحی ٠٥:٢٠ - ١٣٩٧/٠٨/١٣
Walks of life :
ابعاد زندگی
|

جوادی ٠١:٥٣ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
پیاده روی
|

سید محمدرضا حسینی ١٦:٥٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٥
اجرا کردن ، عمل کردن کد یا برنامه
|

پریا ١٦:٠١ - ١٣٩٨/٠٣/٠١
راه رفتن
|

Tina ١٣:٣٣ - ١٣٩٨/٠٣/١٤
راه رفتن
پیاده روی‌ کردن
|

لیلی موسوی ١١:٥٠ - ١٣٩٨/٠٤/٠١
walk of life: در همه ی سطوح زندگی
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٤:٢٩ - ١٣٩٨/٠٤/٠٩
walk the walk : حرف كسي با عملش جور درآمدن
|

mobinaمبینا ١٥:٤٢ - ١٣٩٨/٠٧/١٠
راه رفتن،قدم زدن،پیاده روی و از این قبیل
با تشکر
|

جهان ٠٦:١٢ - ١٣٩٨/٠٨/١٠
سوق دادن ( به سمت کسی یا چیزی )
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی walk
کلمه : walk
املای فارسی : واک
اشتباه تایپی : صشمن
عکس walk : در گوگل


آیا معنی walk مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )