برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1334 100 1

ward

/ˈwɔːrd/ /wɔːd/

معنی: نگهبان، محجور، اطاق عمومی بیماران بستری، صغیری که تحت قیومت باشد، نگه داری کردن، توجه کردن
معانی دیگر: (معمولا با: off) جا خالی دادن، خنثی کردن، پس زدن، دفع کردن، (بیمارستان) بخش، (بیمارستان) اتاق عمومی، اتاق چند تختخوابی، (قدیمی) حراست کردن، پاسداری کردن، محافظت کردن، پاسبانی، حراست، نگهبانی، نگهداری (رجوع شود به: and ward watch)، (به ویژه برای کودک و محجور) قیم، استور، سرپرست، (نادر) قیمومت، استوری، تحت سرپرست بودن، قیم داری، ولایت، (نادر) صغیر، مولی علیه، زندان، هر یک از بخش های زندان، بند، (تقسیم بندی شهرها برای انتخابات و امور اداری) برزن، محله، منطقه (در برخی شهرها هر برزن به چند precinct یا حوزه تقسیم می شود)، (کلیسای مورمون) بخش دارای یک مطران و دو مشاور، چاره، پناه، دفاع، حفاظ، (به ویژه شمشیر بازی) حالت دفاعی، (در دژها و قلاع و کاخ ها) حیاط، حصار، محوطه، (قدیمی) پاسدار(ان)، سلول زندان

بررسی کلمه ward

پسوند ( suffix )
(1) تعریف: in (such) a spatial or temporal direction.

- upward
[ترجمه ترگمان] به سمت بالا
[ترجمه گوگل] بطرف بالا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- afterwards
[ترجمه محمد] پس از مدتی
|
[ترجمه ترگمان] بعد …
[ترجمه گوگل] پس از آن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: toward (such) a location, thing, or position.

- heavenward
[ترجمه ترگمان] آسمان به آسمان می‌رفت،
[ترجمه گوگل] بهشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
...

واژه ward در جمله های نمونه

1. delivery ward
(بیمارستان) بخش زایمان

2. maternity ward
بخش زایمان

3. a 4-bed ward
اتاق چهار تختی

4. an isolation ward in a hospital
بخش ایزوله در بیمارستان

5. the cardiac ward of a hospital
بخش قلب بیمارستان

6. the maternity ward of a hospital
بخش زایمان بیمارستان

7. to wind ward of
در موضع مستحکم و برتر (قرار داشتن)،مقر خوبی داشتن

8. a magic charm to ward off evil eyes
طلسمی برای خنثی کردن چشم بد

9. to shoot an elevator up ward
آسانسور را مثل برق بالا بردن

10. he shielded his face with one hand to ward off my blows
برای دفع ضربه‌های من یک دستش را جلو صورتش سپر کرد.

11. She is a nurse for ward duty.
[ترجمه ترگمان]او پرستار بخش پرستاری است
[ترجمه گوگل]او یک پرستار برای وظیفه بخش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The hospital has a medical ward and a surgical wa ...

مترادف ward

نگهبان (اسم)
guardian , warden , ward , keeper , watchman , guard , curator , sentinel , conservator , custodian , lifeguard , sentry , guardsman , watchdog
محجور (اسم)
ward
اطاق عمومی بیماران بستری (اسم)
ward
صغیری که تحت قیومت باشد (اسم)
ward
نگه داری کردن (فعل)
patronize , ward , keep , protect , maintain , upkeep , conserve
توجه کردن (فعل)
assist , attend , advert , note , figure on , tent , ward , mark , perpend

معنی عبارات مرتبط با ward به فارسی

(تحقیرآمیز - در برزن های شهرداری یا حوزه های رای گیری) پادو، خوش خدمت، کارچاق کن سیاسی ناحیه بخصوصی
دفع کردن، دفاع کردن، از خود دور کردن
اطاق افسران در کشتی جنگی
پاسبان دژیاقلعه، دژبان
در فوتبال پیشرو چپ
پیشرو دست چپ
پیشرو، دست راست
wards south بطرف جنوب، متمایل بجنوب، بسوی جنوب
بطرف عقب کشتی
(به ویژه پاسداران) نگهبانی و حراست کردن، پاسداری کردن

معنی ward در دیکشنری تخصصی

ward
[حقوق] حفظ و حراست کردن، مولی علیه، فردی که تحت حمایت و مراقبت دیگری باشد، قیمومت، تولیت
[حقوق] (صغیر یا مجنون) تحت حمایت دادگاه
[سینما] برگشت فیلم
[نساجی] نخ تاری که به دور اسنو پیچیده شده است
[حقوق] تحت تولیت، تحت حمایت و سرپرستی
[زمین شناسی] بادپناه ، سطح لغزش - سطح شیب دار و رو به باد در یک تلماسه که شیب آن در حدود 34 درجه باقی می ماند. -
[آب و خاک] جهت گذر باد

معنی کلمه ward به انگلیسی

ward
• division (of a hospital, prison, etc.); administrative section; minor, dependent; guardianship, custody; means of defending; notch in a key
• avert danger; guard, protect
• -ward and -wards are added to nouns referring to places or directions to form adverbs or adjectives which indicate the direction in which something is moving or facing.
• a ward is a hospital room which has beds for many people, often people who need similar treatment.
• a ward is a district which forms part of a political constituency or local council.
• a ward or a ward of court is a child who is being looked after by an appointed guardian or by a court of law, either because their parents are dead or because they are considered to be in need of protection.
• to ward off a danger or illness means to prevent it from affecting you or harming you.
ward heeler
• minor politician who solicits votes and carries out minor tasks for political boss in a ward
ward off
• prevent, drive away
ward off an attack
• drive away an assault
casualty ward
• hospital ward designed for treating injuries received by accident (emergency room)
ear nose & throat ward
• department (in a clinic, hospital, etc.) that treats ailments of the ear nose and throat
emergency ward
• section of a hospital that accepts patients needing immediate treatment
eye ward
• division of a hospital for eye injuries
geriatric ward
• section of a hospital in which the aged are cared for
gynecological ward
• section of a hospital devoted to the treatment ...

ward را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فرانک
بخش پرستاری
پ ص ر
سرپرستیده (زبر "پ" و نخستین "س" )
ناصر وحیدی
نگهدار
الی^-^
فرزند خونده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی ward
کلمه : ward
املای فارسی : ورد
اشتباه تایپی : صشقی
عکس ward : در گوگل

آیا معنی ward مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )