برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

iahmadrezam

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 ظاهر شدن،نمایان شدن، بیرون آمدن
بر ملا شدن، اشکار شدن حقایقی که پنهان و راز نگه داشته شده اند
خلاص شدن از یک تجربه بد و مشکل
Emerge as:شناخت ...
١٣٩٩/٠٤/١٨
|

2 عهده دار نشدن
بر عهده نگرفتن
١٣٩٩/٠٤/١٥
|

3 دور نگه داشتن، دوری کردن، حفظ کردن از، کنار گذاشتن(استفاده و مصرف نکردن) ١٣٩٩/٠٤/١٢
|

4 نگه داشتن چیزی برای روز مبادا
to save something especially money, for a time when you will need it.
١٣٩٩/٠٣/٢١
|

5 دیر یا زود داره، ولی سوخت و سوز نداره:)))) ١٣٩٩/٠٣/٢٠
|

6 i'm afraid not:متاسفانه نه
i'm afraid so:متاسفانه بله
١٣٩٩/٠٢/٠٤
|

7 من اینطور فکر نمیکنم!
A:he's a good guy
B:i don't think so
١٣٩٩/٠٢/٠٤
|

8 این تو هستی که باید تصمیم بگیری!
it's for you to decide whether should we go out or not
١٣٩٩/٠٢/٠٤
|

9 1:اصلا مسئله ای نیست
2:زحمتی نیست
١٣٩٩/٠١/١٠
|

10 احترام گذاشتن به کسی
نظر والایی راجع به کسی داشتن
He have a high opinion of women.
او[مرد] برای زنان احترام قائل است.
١٣٩٨/١٢/٢٣
|

11 صادق و قانونی(legal) بودن
he is on the level
او آدم صادقی است.
Are these guns on the level?
ای تفنگ ها قانونی هستند؟
١٣٩٨/١٢/٢٢
|

12 کمتر بودن از مقدار یا استانداری که لازم است یا شما می خواهید
He fell of time
او وقت کم اورد
He fell of money for buy the new iphone
او بر ...
١٣٩٨/١٢/٢١
|

13 1:اخراج کردن
The boss gave ali the push yesterday
رئیس دیروز علی رو اخراج کرد.
2:قطع ارتباط کردن
I finally gave him the push last night.< ...
١٣٩٨/١٢/٢١
|

14 syn:let somebody off the hook
آسان گرفتن بر کسی
People will think they let Charmaine off the hook because she's a woman
مردم فکر خواهند کرد ...
١٣٩٨/١٢/١٩
|

15 کسی را ناراحت کردن
کسی را اذیت کردن
hey jim, please don't get to my freind
هی جیم، لطفا دوستمو ناراحت(اذیت) نکن.
Don’t let things get to ...
١٣٩٨/١٢/١٩
|

16 هر طور شده
در هر صورت
.I'll be succeed one way or the other
١٣٩٨/١٢/١٩
|

17 نه به این زودیا ١٣٩٨/١٢/١٩
|

18 بیخیالش! ١٣٩٨/١٢/١٨
|

19 اولا ١٣٩٨/١٢/١٨
|

20 ختم کلام
the bottom line is that watching football is cool
حتم کلام اینه که دیدن فوتبال باحاله
١٣٩٨/١٢/١٨
|

21 منتج شدن،ختم شدن ١٣٩٨/١٢/١٣
|

22 منتج شدن،ختم شدن ١٣٩٨/١٢/١٣
|

23 کسی را عصبانی کردن
You're burn me up!
داری منو عصبانی میکنی!
١٣٩٨/١٢/١٣
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 early
• The carpenters start work early in the morning before it gets too hot.
• نجاران صبح زود(اوایل صبح) قبل از اینکه هوا خیلی گرم شه شروع بکار میکنند.
١٣٩٩/٠٤/١٦
|

2 cope
• How do you cope with the stress of this job?
• چطور از پس استرس این شغل بر میایید.
١٣٩٩/٠٤/١٦
|

3 persist
• Why do you persist in blaming yourself for what happened?
• چرا همش خودتو واسه انچه که اتفاق افتاده سرزنش میکنی؟
١٣٩٩/٠٤/١٦
|

4 undertake
• This is the second large project she's undertaken this year.
• این دومین پروژه بزرگیه که او امسال عهده دارش میشه.
١٣٩٩/٠٤/١٥
|

5 attuned
• A good nurse has to be attuned to the needs of his or her patients.
• یک پرستار خوب باید با نیاز های بیمار های زن و مردش آشنا باشه.
١٣٩٩/٠٤/١٢
|

6 exploit
• We must exploit every opportunity to learn new things.
• ما باید از هر فرصتی برای یاد گرفتن چیز های جدید، نهایت استفاده را ببریم.
١٣٩٩/٠٤/٠٩
|

7 plausible
• I stood still, trying to invent a plausible excuse.
• همچنان سرپا بودم، در حالی که واسه ساختن یه بهانه باورکردنی و قابل قبول تلاش میکردم.
١٣٩٩/٠٤/٠٢
|

8 plausible
• She was so plausible she would have deceived anyone.
• او ونقدر چرب زبان(موجه نما) بود که هر کسی رو فریب میداد.
١٣٩٩/٠٤/٠٢
|

9 convey
• To me, the picture conveys a feeling of joy.
• واسه من، عکس ها احساس خوشحالی و شادی را منتقل میکنند.
١٣٩٩/٠٣/٣٠
|

10 condense
• He condensed his report from ten pages to five.
• او گزارشش را از ده صفحه به پنج صفحه خلاصه کرد.
١٣٩٩/٠٣/٢٩
|

11 inhibition
• He would have liked to tell her all he felt for her, but inhibition prevented him.
• دوست داشت(مایل بود) که همه احساساش نسبت به او را به او بگویید ولی کم رویی او را بازداشت.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

12 exert
• I know I could succeed if I exerted myself.
• میدونم اگه از خودم کار میکشدم میتونستم موفق شم
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

13 tremendous
• His sudden death came as a tremendous shock.
• مرگ ناگهانی او شوک عظیمی بود.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

14 stubborn
• He was too stubborn to admit that he was wrong.
• او انقدر یه دنده و لجباز بود که اعتراف نکنه که خودش اشتباه(غلط) کرد.
١٣٩٩/٠٣/٢٦
|

15 include
• My hobbies include reading and painting.
• سرگرمی های من شامل مطالعه کردن و نقاشی کردن میشه.
١٣٩٩/٠٣/٢٤
|

16 dominate
• The book is expected to dominate the best-seller lists.
• انتطار میره این کتاب صدرنشین لیست پرفروش ترین ها بشه.
١٣٩٩/٠٣/٢١
|

17 accomplishment
• Every accomplishment starts with the decision to try.
• هر دستاوردی با تصمیم به تلاش کردن، شروع میشود.
١٣٩٩/٠٣/٢١
|

18 put off
• I was going to try some of that cheese, but the smell put me off.
• میخواستم مقداری از اون پنیر رو امتحان کنم، ولی بوش منو منصرف کرد.
١٣٩٩/٠٢/٢٠
|

19 put off
• Let's put off the meeting until next month.
• بیایید جلسه رو تا ماه بعد عقب بندازیم.
١٣٩٩/٠٢/٢٠
|

20 put off
• I know I have to go to the dentist, but I keep putting it off.
• من میدونم که باید دندانپزشکی برم، اما همچنان به تعویقش میندازم(عقبش ميندازم)
١٣٩٩/٠٢/٢٠
|

21 souvenir
• Love is a promise. Love is a souvenir. Once given, never forgotten. Never let it disappear.
• عشق یه قوله. عشق یه سوغاتیه. وقتی که داده میشه، هیچ وقت فراموش نمیشه.هرگز اجازه نده عشق مخفی و ناپدید شه.
١٣٩٩/٠٢/١٩
|

22 reliable
• My car's not as reliable as it used to be.
• ماشین من به اندازه سابق قابل اعتماد نیس!
١٣٩٩/٠٢/١٩
|

23 innovation
• Innovation distinguishes between a leader and a follower. Steve Jobs
• نوآوری و ابتکار بین یک لیدر(رهبر) و یک شاگرد(دنباله رو) تمایز ایجاد میکند. استیو جابز
١٣٩٩/٠٢/١٦
|

24 face up
• We must face up to our responsibilities and not try to get out of them.
• ما باید مسئولیت های خود را بپذیریم و سعی نکنیم که از آنها کنار بکشیم.
١٣٩٩/٠٢/١٦
|