انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 662 100 1

Account

تلفظ account
تلفظ account به آمریکایی/əˈkaʊnt/ تلفظ account به انگلیسی/əˈkaʊnt/

معنی: پا، حساب، گزارش، شرح، صورت حساب، خبر، حکایت، سبب، بیان علت، داستان، حساب کردن، شمردن، محاسبه نمودن، حساب پس دادن، دانستن، مسئول بودن، ذکر علت کردن، دلیل موجه اقامه کردن، تخمین زدن، نقل کردن
معانی دیگر: به حساب آوردن، برشمردن، شناختن، جبران کردن، تقاص پس دادن، توضیح دادن، پاسخگو بودن، توجیه کردن، باعث شدن، موجب شدن، محاسبه، شمارش، بازگویه، حساب نسیه (charge account هم می گویند)، ایاره، مشتری (که در بانک حساب دارد)، اهمیت، اعتبار، توجه، وقع، دلیل، ارزش، وصف، روایت، نقل، بیان، vt : شمردن، حق حساب پس دادن، دلیل موجه اقامه کردن با for

بررسی کلمه Account

اسم ( noun )
عبارات: on account of, take into account
(1) تعریف: a story or report; narrative.
مترادف: chronicle, description, narrative, recitation, record, relation, report, statement, story, tale, version
مشابه: commentary, declamation, elaboration, exposition, history, memoir, narration, portrayal, recital, rehearsal, representation, tidings

- He gave an interesting account of their vacation.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک حساب جالب از تعطیلات خود را داد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her account of the incident was different from her husband's.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حساب او از این حادثه از شوهرش متفاوت بود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The police asked him to give an account of his actions on that night.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس از او خواسته بود که در همان شب از اقدامات او خبر دهد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a statement of the causes or reasons behind some action, event, or phenomenon.
مترادف: explanation

- The big bang theory is one account of how the universe began.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تئوری انفجار بزرگ یک حساب کاربری از جهان آغاز شده است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: an explanation of conduct.
مترادف: explanation
مشابه: justification

- The examiner will expect a full account of our dealings with this client.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] معاون ارزیابی کامل معاملات معامله با این مشتری را انتظار می رود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: ground or reason for carrying out some action; basis.

- On no account should the guard leave his post.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هیچ حساب کاربری نباید گارد را پست کند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- On what account are you requesting this information?
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در چه حساب کاربری شما این اطلاعات را درخواست می کنید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: an arrangement wherein a bank or other financial institution holds a customer's deposited funds so that the funds are safe but can be accessed at any time by the customer, or the conception of this arrangement as a container for the funds that are kept.

- She set up an account at the local bank with a deposit of two thousand dollars.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک حساب کاربری در بانک محلی با سپرده دو هزار دلار ایجاد کرد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I don't have enough money in my account to pay the rent right now.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من در حساب من پول کافی برای پرداخت اجاره به موقع ندارم.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a record of money spent or received.
مترادف: book, record, statement
مشابه: bill, bookkeeping, charge, check, computation, invoice, tally

- According to your account at the bank, you made five deposits this month.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] با توجه به حساب کاربری شما در بانک، شما پنج ماه سپتامبر را سپری کردید.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: an arrangement with a store or other business that allows a customer to pay for goods or services on credit instead of using cash at the time of sale.

- The department store offers a discount on purchases if you open an account with them.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فروشگاه شما تخفیفی در مورد کالاهای خریداری می کند اگر حساب خود را با آنها باز کنید.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: an arrangement that allows one to gain access to a computer, a computer application, or website when one enters a username and password that one has established.

- In order to gain access to your health records online, you need to create an account on the clinic's website.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برای دسترسی به پرونده های سلامتی خود به صورت آنلاین، شما باید یک حساب کاربری را در وب سایت کلینیک ایجاد کنید.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: a company or person who is a client of a business.
مشابه: client, customer

- The advertising agency was lucky to get two new accounts this fall.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آژانس تبلیغاتی خوش شانس بود تا دو حساب جدید در پاییز امسال به دست آورد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: value or worth.
مترادف: consequence, distinction, import, importance, merit, note, regard, significance, use, value, worth
مشابه: dignity, esteem, honor, reputation, repute

- The opinions of the children were of little account to him.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نظرات بچه ها به او كمك كردند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: behalf.

- Please don't stay up late on my account.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لطفا دیر به حساب من نرسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- On whose account are you making all these arrangements?
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در کدام حساب شما این همه ترتیبات را انجام می دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: accounts, accounting, accounted
(1) تعریف: to explain (usually followed by "for").
مترادف: clarify, explain, illuminate, justify, rationalize
مشابه: elucidate, interpret

- I can't account for her feelings toward this horrible man.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من نمی توانم احساسات خود را نسبت به این مرد وحشتناک حساب کنم.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her illness accounts for the paleness of her skin.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیماری او برای پوسیدگی پوست او است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The doctor is still having difficulty accounting for the man's death.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دکتر هنوز دچار مشکل برای حسابداری مرد مرگ است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to provide a count or tally, esp. of money spent and taken in (usually followed by "for").
مترادف: explain, report on
مشابه: enumerate, tally

- I can account for every dollar I spent.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من می توانم برای هر دلار که سپری کردم حساب کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to be the cause of (usually followed by "for").
مترادف: achieve, generate, produce
مشابه: cause, create, effect, give rise to, occasion

- He accounted for several runs in the ball game.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او چندین اجرا در بازی توپ را به حساب آورد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Hard work accounts for his success.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کار سخت برای موفقیت او حساب می شود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
• : تعریف: to regard as.
مترادف: consider, count, deem, rate, regard
مشابه: appraise, assess, believe, estimate, gauge, judge, reckon, think of, value, view

- I account him of little worth to the company.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من حساب او را به ارزش کمی برای این شرکت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Account در جمله های نمونه

1. account settlement
ترجمه تسویه‌ی حساب

2. account for
ترجمه توجیه کردن،توضیح دادن،تشکیل دادن

3. an account book
ترجمه دفتر حساب

4. an account showing $100 on the debit side and $1000 on the credit side
ترجمه حسابی که در ستون بدهکار صد دلار و در ستون بستانکار هزار دلار نشان می‌دهد

5. blocked account
ترجمه حساب مسدود (بلوک شده)

6. carpets account for a major part of our non-oil exports
ترجمه فرش بخش عمده‌ی صادرات غیر نفتی ما را تشکیل می‌دهد.

7. her account of what happened tallies with yours
ترجمه شرحی که او از ماوقع می‌دهد با شرح شما تطبیق می‌کند.

8. on account of his children he has five exemptions
ترجمه به خاطر فرزندانش از پنج معافیت مالیاتی برخوردار است.

9. your account will be debited by the amount of the check
ترجمه مبلغ چک از حساب شما کسر خواهد شد.

10. budget account
ترجمه (انگلیس) حساب نسیه (در فروشگاه‌ها و غیره)،اعتبار خرید قسطی

11. clearing account
ترجمه حساب پایاپای بانک‌ها،حساب تهاتری بانک‌ها

12. cost account
ترجمه حساب هزینه‌ی تمام شده،حساب برآورد هزینه

13. credit account
ترجمه (حسابداری) حساب بستانکار

14. current account
ترجمه (بانکداری) حساب جاری

15. deposit account
ترجمه حساب سپرده

16. on account
ترجمه به‌طور نسیه،قسطی،به‌عنوان بیعانه

17. take account of
ترجمه به حساب آوردن،مورد توجه قرار دادن،متوجه شدن

18. a bank account
ترجمه حساب بانکی

19. a bank account of considerable size
ترجمه یک حساب بانکی کلان

20. a blow-by-blow account of their debate
ترجمه شرح کلیه‌ی جزئیات مناظره آنها

21. a joint account
ترجمه حساب (بانکی) مشترک

22. a particular account of the day's events
ترجمه شرح جز به جز رویدادهای آن روز

23. a running account
ترجمه حساب جاری

24. a savings account
ترجمه حساب پس‌انداز

25. a straightforward account of what happened
ترجمه شرح صادقانه‌ی ماوقع

26. a summary account of the long negotiations
ترجمه شرح مختصری از مذاکرات طولانی

27. a synoptic account of the events
ترجمه شرح مجملی از رویدادها

28. a verbatim account
ترجمه شرح واژه به واژه

29. a warped account
ترجمه شرح تحریف شده

30. can she account for her actions?
ترجمه آیا می‌تواند رفتار خود را توجیه کند؟

31. carry an account to the ledger
ترجمه حساب را در دفتر حساب وارد کردن

32. she keeps account of what we spend
ترجمه او حساب آنچه را که خرج می‌کنیم می‌نویسد.

33. the biblical account of the creation
ترجمه شرح خلقت بنابر انجیل

34. the hilarious account of their meeting
ترجمه شرح خنده‌دار ملاقات آنها

35. to compose account differences
ترجمه اختلاف حساب‌ها را برطرف کردن

36. abstract of account
ترجمه (اقتصاد) خلاصه‌ی حساب،سیاهه

37. call deposit account
ترجمه حساب سپرده‌ی دیداری (عندالمطالبه)

38. call to account
ترجمه 1- توضیح خواستن 2- توبیخ کردن

39. on no account
ترجمه تحت هیچ شرایطی،به هیچ عنوان،ابدا

40. on someone's account
ترجمه به خاطر کسی،از سوی کسی،به حساب کسی دیگر

41. turn to account
ترجمه بهره‌گیری کردن،استفاده بردن از

42. he submitted an account of his expenditures
ترجمه صورت حساب مخارج خود را ارائه داد.

43. someday, he will account for his crime
ترجمه روزی تقاص جنایت خود را پس خواهد داد.

44. to make an account square
ترجمه حساب را موازنه کردن

45. to render an account of one's actions
ترجمه حساب اعمال خود را عرضه کردن

46. give a good account of oneself
ترجمه جواب یا توضیح قانع کننده دادن،توجیه کردن

47. a thing of small account
ترجمه چیز کم اهمیت (ارزش)

48. he gave a detailed account of what had happened
ترجمه او آنچه را که رخ داده بود به تفصیل شرح داد.

49. he gave an exact account of what had happened
ترجمه او شرح دقیقی درباره‌ی آنچه که روی داده بود داد.

50. he gave the full account of all that had transpired
ترجمه او آنچه را که روی داده بود به طور مبسوط شرح داد.

51. he padded the expense account
ترجمه او در صورت هزینه‌ها دست برد (و آنها را بیشتر جلوه داد).

52. he wrote a serial account of his adventures
ترجمه شرح ماجراهای خود را در چند بخش نوشت.

53. i closed my bank account
ترجمه حساب بانکی خود را بستم.

54. i have a charge account with this shop
ترجمه با این مغازه حساب (نسیه) دارم.

55. i have a charge account with this store
ترجمه در این مغازه حساب نسیه دارم.

56. i have a checking account and a savings account
ترجمه من یک حساب جاری و یک حساب پس انداز دارم.

57. she gave a lyrical account of her trip
ترجمه او شرح پرشوری از مسافرت خود را ارائه داد.

58. to exhaust a bank account
ترجمه حساب بانکی را خالی کردن

59. to load an expense account
ترجمه در صورت هزینه‌ها دستکاری کردن

60. to open a bank account
ترجمه حساب (بانکی) باز کردن

61. we credited the customer's account with $10
ترجمه ده دلار به حساب موجودی مشتری افزودیم.

62. general kazeby was cashiered on account of bribery
ترجمه سرلشگر کاذبی به خاطر رشوه خواری از خدمت برکنار شد.

63. i do not believe his account
ترجمه توضیح او را باور نمی‌کنم.

64. i withdrew $100 from my account
ترجمه 100 دلار از حسابم برداشت کردم.

65. julie put money into her account
ترجمه جولی پول به حساب خود ریخت.

66. they expressed their sorrow on account of the earthquake
ترجمه آنان مراتب تاسف خود را به خاطر زلزله ابراز داشتند.

67. this book contains a narrative account of his travels
ترجمه این کتاب حاوی شرح داستان واری از سفرهای او است.

68. to transfer money from one account to another
ترجمه از یک حساب به حساب دیگر پول انتقال دادن

69. to turn knowledge to good account
ترجمه علم را در امور خیر بکار زدن

70. a check in settlement of my account with you
ترجمه چکی برای تسویه‌ی حسابم با شما

مترادف Account

پا (اسم)
support , strength , partner , accident , chance , happening , foot , leg , paw , bottom , ground , end , account , part , power , peg , foundation , ped , pod , playmate
حساب (اسم)
account , arithmetic , calculation , counting , tally , score , tab , tale
گزارش (اسم)
account , report , story , reportage , hearing , bruit , inkling , action , wrap-up
شرح (اسم)
treatise , circumstance , account , story , description , explanation , exposition , statement , narrative , tale , innuendo , gloss , interpretation , presentment , relation , recitation , sketch , delineation , legend , footnote , geography
صورت حساب (اسم)
account , bill , invoice , facture , tab
خبر (اسم)
account , report , news , announcement , information , word , narration , notification , advice , notice , advertisement , manifest , predicate
حکایت (اسم)
account , story , narrative , anecdote , tale , allegory , exemplum , novella
سبب (اسم)
occasion , ground , account , cause , reason , motive
بیان علت (اسم)
account
داستان (اسم)
account , story , narrative , tale , fiction , narration , apologue , fable , novella
حساب کردن (فعل)
account , score , calculate , count , compute , numerate , figure , sum , cipher
شمردن (فعل)
rate , account , tally , count , enumerate , number , figure , reckon , aim , include , repute
محاسبه نمودن (فعل)
account
حساب پس دادن (فعل)
account , reckon
دانستن (فعل)
learn , account , know , knew , have , con , aim , adjudge , ascribe , cognize
مسئول بودن (فعل)
account
ذکر علت کردن (فعل)
account
دلیل موجه اقامه کردن (فعل)
account
تخمین زدن (فعل)
account , compute , estimate , appraise , guesstimate , foreshow , guess
نقل کردن (فعل)
account , convey , quote , relate , transcribe , tell

معنی عبارات مرتبط با Account به فارسی

دفتر حسابداری، صورت حساب ها، دفتر ثبت، ایاره نامه، دفترحساب دفترحساب
کارت حساب
حساب داد و ستد که میزان بدهی در هر تاریخ را نشان می دهد، محاسبات جاری
مدیر حسابداری بخش خرید و فروش سهام و موسسات تبلیغاتی، متصدی رسیدگی به حساب مشتریها
توجیه کردن، توضیح دادن، تشکیل دادن
شماره حساب
حساب های پرداختی، حساب های بستانکاران (مبالغ بدهی در مقابل دریافت کالا یا خدمات)
حساب های دریافتی، حساب های بدهکاران (مبالغ بستانکار در مقابل دریافت کالا یا خدمات)
(اقتصاد) خلاصه ی حساب، سیاهه
حساب بانک
دفتر محاسبات، دفتر کل، دفتر روزنامه، دفتر حساب
(انگلیس) حساب نسیه (در فروشگاه ها و غیره)، اعتبار خرید قسطی
(انگلیس) اتاقک تلفن، کابین تلفن، کیوسک تلفن، حساب سپرده ی دیداری (عندالمطالبه)
اداره کردن، سرپرستی کردن، آقا بالا سر بودن، زمام در دست داشتن، 1- توضیح خواستن 2- توبیخ کردن
(معماری) سرستون، تازنگ، (اقتصاد) حساب سرمایه، حساب دارایی ثابت، حساب دارایی وسرمایه
حساب نقدی
حساب نسیه، حساب اعتباری
(بانکداری) حساب جاری (current account هم می گویند به ویژه در انگلیس)، حساب جاری بانکی

معنی Account در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] حساب
[برق و الکترونیک] محاسبه ، ذکر علت
[حقوق] حساب، گزارش، شرح،
[ریاضیات] حساب، صورت حساب، گزارش، مشتری، شرح، مسئول بودن
[حسابداری] مانده حساب (دفترکل)
[ریاضیات] مانده حساب
[ریاضیات] دفترچه حساب
[حسابداری] طبقه بندی حسابها
[حسابداری] شکل حساب
[حسابداری] شماره حساب
[حقوق] حساب پرداختنی
[حقوق] حساب دریافتنی
[ریاضیات] محاسبه ی برگشت سرمایه
[حسابداری] حساب الحاقی
[حقوق] حساب دارایی
[حقوق] حساب مسدود
[ریاضیات] منظور کردن به حساب
[حسابداری] حساب کاهنده
[حسابداری] حساب دارائی کاه
[حسابداری] حساب کاهنده بدهی
[حسابداری] حساب کنترل
[ریاضیات] حساب کنترل، حساب موازنه
[حسابداری] حساب کنترل بستانکاران

معنی کلمه Account به انگلیسی

account
• business agreement which allows use of something; formal business agreement in which a client is provided access to a computer system or internet server (computers, internet); report; description; explanation
• explain; give a report; cause; regard
• an account is a written or spoken report of something that has happened.
• accounts are detailed records of all the money that a person or business receives and spends.
• if you have an account with a bank, you leave money with the bank and withdraw it when you need it.
• if you have an account with a shop or company, you can get goods or services from there and pay at a later time.
• if you take account of something, or take it into account, you consider it when you are thinking about a situation.
• if you do something on account of something or someone, you do it because of that thing or person.
• if you say that something should on no account be done, you mean that it should never be done at all.
• if something is of no account, it does not matter at all.
• if you account for something, you explain how it happened.
• if something accounts for a particular part or proportion of a whole thing, it is what that part or proportion consists of.
account activity
• changes or transactions in an account (in a bank, etc.)
account analysis
• calculating the balance of an account and examination of past transactions
account book
• book in which accounts are recorded
account closing
• termination of an account (in a bank, etc.)
account data
• information which appears in the records of a bank account
account executive
• one who is authorized to manage a client's accounts (for a commission fee)
account for
• give a report, be responsible (for deeds); explain, give an explanation
account in balance
• account in which there is equality between the totals of the two sides
account limitation
• account restriction, placing of restrictions on a bank account that had insufficient funds to cover checks
account line
• account activity which has been recorded in a ledger
account localization
• obtaining information concerning a specific bank account
account management fee
• money paid to someone in order to handle financial accounts
account number
• individual number assigned to all account holders which specifies which account belongs to them (at a bank, etc.)
account of events
• record of things which have happened
account party
• (finance) person or party who applies to a bank or requests from other person to issue a letter of credit
account statement
• detailed list of bank account activity (withdrawals, deposits, etc.)
a blow by blow account
• account in great detail
active account
• account currently being used or currently valid
asset management account
• account which combines regular banking functions with investment activity allowing one bank statement that includes all financial activity
assigned account
• bank account offered by the borrower as a guarantee that he will repay his loan
authorization to charge an account
• permission to allow someone to bill your banking/checking account directly
bank account
• money deposited in a bank and credited to the depositor
• a bank account is an arrangement with a bank which allows you to keep your money in the bank and to withdraw it when you need it.
beneficiary account
• bank account set up for the benefit of someone else
blocked account
• bank account which if forbidden to use
budget account
• a budget account is an account with a large shop or a bank into which you make regular payments either to pay for things that you buy at the shop or to pay household bills.
business account
• bank account held by a company
capital account
• recorded account of loans and investments
charge account
• customer's account with a creditor to which purchased goods or services are charged
charged on the account
• paid for by
check account
• checking account, bank account which is subject to withdrawal by check by the depositor
checking account
• bank account in which one can draw money in checks
• a checking account is a current account; used in american english.

پیشنهاد کاربران درباره معنی Account

فاطمه ٠٩:٣٦ - ١٣٩٦/١١/١٨
حساب
|

فاطمه ٠٩:٤٧ - ١٣٩٦/١١/١٨
Some accountants are clerks who do bookkeeping functions
|

علی اکبر منصوری ١٨:١٥ - ١٣٩٦/١٢/٢٤
روایت،توضیح، توجیه،
|

م ١٣:٣٦ - ١٣٩٧/٠٢/٢٨
account of event : سیر وقایع
|

سارا۸۳ ٠٠:٣٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٠
بابت،به علت
|

Sunflower ١٦:٠٨ - ١٣٩٧/٠٦/٢٢
Of no account

Of no or very little importance,
significance, or worth.

ارزش (چیزی) را نداشتن،
بدون/بی اهمیت،
بدون/ بی ارزش،
بدون/بی مفهوم،
بدون/ بی اعتبار،
(بی معنی)

A life without love is of no account.
عمری که بدون عشق سپری شود ارزش زندگی کردن ندارد.


Rule forty of Shams if Tabriz
- the forty rules of love

|

فرشید شریفی ٢١:٢٨ - ١٣٩٧/٠٦/٢٦
گزارش
|

پیشنهاد شما درباره معنی Account



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی account
کلمه : account
املای فارسی : اسونت
اشتباه تایپی : شززخعدف
عکس account : در گوگل


آیا معنی Account مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )