انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1012 100 1

Authority

تلفظ authority
تلفظ authority به آمریکایی/əˈθɔːrəti/ تلفظ authority به انگلیسی/ɔːˈθɒrəti/

معنی: توانایی، اختیار، اعتبار، قدرت، اجازه، نفوذ، تسلط، متخصص، تصدی، اولیاء امور، نویسندهء معتبر، خوشنامی
معانی دیگر: صلاحیت، حق، صاحب اختیار، دارای حق (انجام کاری)، مختار، ماموریت، اقتدار، موثق بودن، قابلیت اعتماد و اطمینان، (جمع) مسئولان امور، متصدیان، ماموران مربوط، اداره ی مسئول، کارشناس، خبره، علامه، دانشمند، مرجع، تجربه و استادی، مهارت و پختگی، مرجعیت، (در نگارش و امور حقوقی و غیره) اسناد، ذکر منبع و ماخذ برای اثبات، منابع و ماخذ ذکر شده، مدرک یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی، منبع صحیح و موثق، در جمع اولیاء امور

بررسی کلمه Authority

اسم ( noun )
حالات: authorities
(1) تعریف: the right, power, or ability to give orders, make decisions, or demand or compel obedience.
مترادف: command, control, mastery, power
مشابه: dominion, jurisdiction, rule, say, sovereignty, strength, sway

- As the principal, she has the greatest amount of authority in this school.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به عنوان مدیر، او بیش‌ترین میزان قدرت را در این مدرسه دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به عنوان مدیر، او دارای بیشترین قدرت در این مدرسه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A judge has the authority to perform marriages.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک قاضی این قدرت را دارد که ازدواج‌ها را انجام دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک قاضی مجاز به انجام ازدواج است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The army overthrew the government and seized all authority.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارتش دولت را سرنگون کرد و همه اختیارات را بدست گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارتش دولت را سرنگون کرد و تمام قدرت را به دست گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: (usu. pl.) those who have this right or power by law.
مترادف: law
مشابه: agent, arm, cops, officials, police, power

- The criminal evaded the authorities.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مجرم از دست مسئولان گریخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جنایتکار مقامات را رد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a source of expert information or opinion.
مترادف: expert
مشابه: ace, bible, master, maven, pundit, reference, specialist

- Ask your uncle; he's an authority on European history.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از عمویتان بپرسید؛ او در تاریخ اروپا قدرت زیادی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از عمو خود پرسید او اقتدار در تاریخ اروپا است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She thinks she's an authority on everything!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او فکر می‌کند که او در همه چیز قدرت دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او فکر می کند او قدرت را در همه چیز دارد!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: force of execution; mastery.
مترادف: force, mastery
مشابه: command, power, strength

- The book is written with great authority.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کتاب با قدرت زیادی نوشته شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کتاب با اقتدار بزرگی نوشته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He spoke with such authority that everyone believed him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او با چنان قدرتی سخن می‌گفت که همه او را باور داشتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او با چنین مقاماتی صحبت کرد که همه به او اعتقاد داشتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Authority در جمله های نمونه

1. No one should have the authority to dictate our career choice.
ترجمه هیچ کس این حق را ندارد که انتخاب شغل را به ما دیکته کند

2. Today a monarch does not have the authority he once enjoyed.
ترجمه امروزه یک پادشاه، اقتدار گذشته را ندارد

3. The Supreme Court is entrusted with the authority to interpret our Constitution.
ترجمه دیوان عالی کشور مرجعی است که تفسیر قانون اساسی به او سپرده شده است

4. pontifical authority
ترجمه اختیارات مطران

5. total authority
ترجمه اختیار تام

6. a highly-placed authority
ترجمه یک مرجع‌بلندپایه

7. by the authority vested in me. . .
ترجمه بنا به اختیاراتی که به من داده شده است. . .

8. on good authority
ترجمه از یک منبع موثق

9. a person in authority
ترجمه شخصی که قدرت و حق انجام کاری را دارد

10. he delegated his authority to his assistant
ترجمه او اختیارات خود را به معاونش تفویض کرد.

11. he has my authority to do it
ترجمه به او اجازه (و حق) داده‌ام که این کار را بکند.

12. he is an authority in botany
ترجمه او در گیاه‌شناسی صاحب نظر است.

13. new york port authority
ترجمه اداره‌ی بندرداری نیویورک

14. nobody doubted the authority of his statements
ترجمه هیچ‌کس موثق بودن اظهارات او را مورد تردید قرار نداد.

15. to corroborate one's authority
ترجمه اختیارات خود را بسط دادن

16. to exercise one's authority
ترجمه اختیارات خود را به کار بستن

17. to strain one's authority
ترجمه از (حدود) اختیارات خود فراتر رفتن

18. parity must exist between authority and responsibility
ترجمه باید میان اختیار و مسئولیت موازنه برقرار باشد.

19. the danger of devolving authority on those who don't have the capacity for it
ترجمه خطر دادن اختیارات به کسانی که ظرفیت آن را ندارند.

20. the pianist's performance lacked authority
ترجمه اجرای برنامه توسط پیانو نواز فاقد مهارت و پختگی بود.

21. a traditional family with formal authority lodged in the father
ترجمه یک خانواده‌ی سنتی که پدر اختیار دار رسمی آن بود

22. at that time, the british authority in india was well established
ترجمه در آن زمان سلطه‌ی انگلستان بر هندوستان کاملا استوار شده بود.

23. he did not have the authority to let us in
ترجمه او مجاز نبود (حق نداشت) ما را راه بدهد.

24. he wished to assert his authority in his own house
ترجمه او می‌خواست سروری خود را در خانه‌ی خود به ثبوت برساند.

25. take off the mantle of authority and put it on younger shoulders
ترجمه ردای قدرت را بکن و بر شانه‌ی افراد جوانتر بیانداز.

26. these activities undermine the minister's authority
ترجمه این فعالیت‌ها قدرت وزیر را تضعیف می‌کند.

27. he maintains but the phantom of authority
ترجمه او فقط به ظاهر دارای قدرت است.

28. he submitted his will to divine authority
ترجمه اراده‌ی خود را به خواست خداوند تسلیم کرد.

29. it is outside the sphere of her authority
ترجمه از حوزه‌ی اختیارات او خارج است.

30. She now has authority over the people who used to be her bosses.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او اکنون نسبت به افرادی که از روسای او استفاده کرده‌اند، نفوذ دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اکنون در اختیار افرادی قرار دارد که پیش از این کارشان بوده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Authority

توانایی (اسم)
strength , ability , capability , might , potency , energy , influence , authority , vim , puissance
اختیار (اسم)
adoption , authority , option , mandate , authorization , liberty , credential , attribution , clearance
اعتبار (اسم)
estimate , authenticity , validity , influence , authority , trust , reputation , validation , credit , reliability , credibility , importance , esteem , reputability , prestige
قدرت (اسم)
might , potency , power , authority , rod , zing , vigor , sovereignty , nerve , posse , vim , godown , staying power , puissance , strong arm , vis
اجازه (اسم)
leave , authority , authorization , liberty , okay , permit , permission , fiat , clearance , license , licensure , okey
نفوذ (اسم)
influx , prevalence , force , influence , authority , leading , penetration , infiltration , permeation , dominance , importance , transpiration , transudation , insinuation , seepage , prestige
تسلط (اسم)
possession , authority , domination , hegemony , dominance , predomination , gripe
متخصص (اسم)
expert , proficient , authority , specialist
تصدی (اسم)
charge , leadership , authority , commission , tenure , incumbency , chairmanship , management
اولیاء امور (اسم)
authority
نویسندهء معتبر (اسم)
authority
خوشنامی (اسم)
authority , reputation , name , juice , honor , credit , spur

معنی Authority در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] اختیار
[فوتبال] قدرت- توانایی
[حقوق] مقام، مرجع، صاحبنظر، اختیار، قدرت، اقتدار، مأخذ
[نساجی] اختیار - دلخواه
[حسابداری] دستور خرید ؛ اجازه خرید
[حقوق] مقام منصوب کننده
[کامپیوتر] مولف گواهی نامه .
[ریاضیات] اعمال قدرت، اعمال قدرت برای جذابیت
[حقوق] گمرکات، اداره گمرک
[حقوق] اجازه و اختیار صریح
[ریاضیات] اعمال قدرت قانونی، اعمال قدرت بر اساس قانون
[حقوق] قانونگذار، مقنن، قوه مقننه، اختیار قانونگذاری
[ریاضیات] اختیار صفی، قدرت صفی
[حقوق] حیطه یا حدود اختیار
[ریاضیات] عالی ترین مرجع اداری

معنی کلمه Authority به انگلیسی

authority
• power, control, jurisdiction
• an authority is an official organization or government department that has the power to make decisions.
• if you have authority over someone, you have the power to control them.
• authority is a personal quality that some people have. if someone has authority, other people pay attention to what they say and usually obey them.
• authority is official permission to do something.
• someone who is an authority on a subject knows a lot about it.
• if you have it on good authority that something is true, you are fairly sure that it is true because you trust the person who told you; a formal expression.
authority for jewish zionist education
• one of the organizations of the jewish agency
authority limitation
• restriction of power
accepted his authority
• recognized his authority, listened to him, accepted his higher power
air fields authority
• figure in charge of airports
airport authority
• body responsible for matters concerning airports
antiquities authority
• government body responsible for the preservation of ancient sites
attached authority
• authority of a court of law to consider all issues arising from a court case
broad authority
• wide-reaching power, control over many areas
broadcasting authority
• group that is responsible for what is transmitted via radio and television
budgetary control authority
• body of the football union that reviews team budgets
central authority
• main management body, central management
certificate authority
• company authorized to issue digital certificates which are used to authenticate a user or organization's identity during secure internet transactions, ca (computers)
competent authority
• qualified professional, knowledgeable authority, certified authority
constitutional authority
• established authority
consumer's protection authority
• organization devoted to protecting the rights of customers
debiting by authority
• direct charging to a bank account by consent of the account holder
delegate authority
• entrust power or authority to others
delegated authority
• authority which has been given to a representative
delegation of authority
• entrustment of power or authority to others
exceed the limits of one's authority
• go beyond one's rights
exceeded his authority
• went beyond his official powers or rights
exclusive authority
• authority limited to one body

Authority را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Authority

آرمین مظاهری ١٩:٤٩ - ١٣٩٧/٠٤/٠٤
اجازه رسمی
|

رضا ١٨:٥٤ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
اختیار درسته
|

عرفان فیض بخش ١٥:٤٩ - ١٣٩٧/٠٦/١٠
قدرت و اختیار ناشی از منصب
|

سجاد مصلحی ١٩:٠٢ - ١٣٩٧/٠٦/١٥
Authority is the power that someone has because of their position
مانند:
The policeman has authority on the streets
|

سجاد مصلحی ١٩:٠٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٥
(در جمع) مقامات- مراجع-اولیای امور
|

Mahtab ١٢:٣٠ - ١٣٩٧/٠٦/٣١
یکجا شنیدم که در جمله های خودمونی معنی شاخ هم میده ( همون شاخ که مثلا به قلدر ها و از این مزخرفات میگن )
|

مصطفا ١٤:٠٩ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
My office authority selected me to join the conference
رئیس
|

ششش ١٤:٣٦ - ١٣٩٧/٠٧/١٧
سازمان
|

مقداد سلمانپور ١٠:١٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
مدیریت
اختیار (تصمیم گیری)
مرجع تصمیم گیری
اقتدار
توان سازماندهی.
در نفت و گاز:
(Authority for expenditure (AFE
برآورد هزینه های حفاری در صنعت نفت و گاز، مجوز صرف مخارج.
|

m.a ١٠:١١ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
The authority of a dictionary
|

مسعود iut ١٧:٣٤ - ١٣٩٧/١٠/٢٥
حق امتیاز
|

فريبا ١٥:٥٩ - ١٣٩٨/٠٦/٠٤
اجازه قانونی
|

سعید ١٢:٢٦ - ١٣٩٨/٠٦/١٧
مرجعیت. اقتدار (در علوم اجتماعی). اختیار (در علم مدیریت)
|

پیشنهاد شما درباره معنی Authority



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

جهانگير دره شورى > گوميچشن
عسلی > Sour
Ali mohammadi > Dances with wolves
فرزانه > Im not big on
الینا > involved in
مونا > meant to do sth
رامین حنیفه > privacy in family
elham > cooperative

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی authority
کلمه : authority
املای فارسی : اوتهریتی
اشتباه تایپی : شعفاخقهفغ
عکس authority : در گوگل


آیا معنی Authority مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )