برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1358 100 1

Bear

/ˈber/ /beə/

معنی: خرس، اقاخرس، لقب روسیه ودولت شوروی، داشتن، زاییدن، تحمل کردن، متحمل شدن، در برداشتن، میوه دادن، تاب اوردن، بردن، مربوط بودن، حمل کردن
معانی دیگر: رودخانه ی بر (در ایالت های آیداهو، وایومینگ و یوتا - امریکا)، باخود بردن، ترابری کردن، ترابردن، آوردن، حاوی بودن، دارا بودن، در خود داشتن، زادن، (بالا یا استوار) نگاهداشتن، پشتی کردن، طاقت داشتن، تاب آوردن، کاوستن، درخور بودن، رفتار کردن، قرار داشتن، هدف قرار دادن، به سوی مشخصی رفتن، وابسته بودن، (بازار سهام) کسی که معتقد است قیمت سهام رو به نزول است (و معمولا سهام خود را می فروشد تا بعدا همان ها را ارزانتر بخرد) (مخالف آن می شود: bull)، (بازار سهام) در حال نزول، کساد، در حال افت، (جانورشناسی) خرس (تیره ی ursidae)، (نجوم - b بزرگ) دب اکبر یا دب اصغر (ursa major و ursa minor)، آدم خشن و بی ادب، گردن کلفت و زمخت، n : خرس، سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی، باحروف درشت لقب روسیه ودولت شوروی

بررسی کلمه Bear

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bears, bearing, bore, born, borne
(1) تعریف: to carry.
مترادف: bring, carry, convey
مشابه: cart, comport, deliver, have, lug, pack, take, tote, transfer, transport

- Donkeys were used to bear the provisions.
[ترجمه A.A] خرها عادت کرده بودند خواروبار ببرند
|
[ترجمه ترگمان] Donkeys عادت داشتند که مواد غذایی را تحمل کنند
[ترجمه گوگل] برای تحمیل احکام استفاده از خرها استفاده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Several strong men bore the sedan chair in which the prince rode.
[ترجمه dariasadaf] چند مرد قوی، تخت روان را که شاهزاده سوار آن بود حمل میکردند|
[ترجمه ترگمان] چند تن از افراد قوی اتومبیل را که شاهزاده در آن سوار شده بود حمل می‌کردند
[ترجمه گوگل] چندین مرد قوی، صندلی سدان را که در آن شاهزاده سوار شد، برا ...

واژه Bear در جمله های نمونه

1. bear right at the bend
سر پیچ به طرف راست بروید.

2. bear (or carry off) the palm
برنده شدن یا بودن،جایزه را بردن

3. bear (or keep) in mind
به یاد داشتن،به خاطر سپردن،در مد نظر داشتن

4. bear (or take or carry or take up) one's cross
(در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن،سختی کشیدن،(مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن

5. bear (or take) the brunt of
بخش عمده‌ی کار شاقی را به عهده داشتن،بیشتر بار چیزی را متحمل شدن

6. bear a grudge
خصومت داشتن،خورده حساب داشتن با،غیظ کسی را داشتن

7. bear a hand
1- کمک دادن 2- (دستور کشتیرانی) تندتر کار کنید!،بجنبید!،یاالله‌!

8. bear arms
1- سلاح حمل کردن 2- در نیروهای مسلح خدمت کردن

9. bear company
همراهی کردن،ملازمت کردن

10. bear down
1- فشار آوردن بر،تحت فشار قرار دادن 2- سخت کوشیدن،تقلا کردن

11. bear down on
1- فشارآوردن بر،تحت فشار قرار دادن 2- (برای رسیدن به هدفی) کوشیدن 3- رفتن یا آمدن به سوی (چیزی)،نزدیک شدن

12. bear in mind
به خاطر داشتن،در نظر گرفتن

...

مترادف Bear

خرس (اسم)
bear , clodhopper , lubber , bruin , laggard , lummox
اقاخرس (اسم)
bear , bruin
لقب روسیه ودولت شوروی (اسم)
bear
داشتن (فعل)
relieve , bear , have , own , possess
زاییدن (فعل)
breed , bear , teem , litter , generate , calve , produce , bring out , farrow
تحمل کردن (فعل)
stomach , support , stand , tolerate , withstand , bear , stick , comport , sustain , suffer , endure , bide , thole , experience , undergo
متحمل شدن (فعل)
support , bear , sustain , suffer , endure
در برداشتن (فعل)
bear , comport , entail , comprise , contain , embody , encircle , include , presuppose , infold
میوه دادن (فعل)
bear , fruit , fructify
تاب اوردن (فعل)
abide , tolerate , withstand , bear
بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
مربوط بودن (فعل)
bear , appertain , depend , pertain
حمل کردن (فعل)
remove , bear , carry , attribute , convey , ascribe , transport , haul , portage , wage , port , freight

معنی عبارات مرتبط با Bear به فارسی

خصومت داشتن، خورده حساب داشتن با، غیظ کسی را داشتن
1- کمک دادن 2- (دستور کشتیرانی) تندتر کار کنید!، بجنبید!، یاالله !
1- سلاح حمل کردن 2- در نیروهای مسلح خدمت کردن
همراهی کردن، ملازمت کردن
1- فشار آوردن بر، تحت فشار قرار دادن 2- سخت کوشیدن، تقلا کردن
1- فشارآوردن بر، تحت فشار قرار دادن 2- (برای رسیدن به هدفی) کوشیدن 3- رفتن یا آمدن به سوی (چیزی)، نزدیک شدن
(سابقا) محل به جنگ اندازی سگ و خرس زنجیر شده، باغ خرس جنگی، محلی که درانجاخرسها را بجنگ می اندازند جنجال خانه
به یاد داشتن، به خاطر سپردن، در مد نظر داشتن، به خاطر داشتن، در نظر گرفتن
نسبت داشتن، مربوطبودن
(در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن، سختی کشیدن، (مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن
تایید کردن، به ثبوت رساندن
بخش عمده ی کار شاقی را به عهده داشتن، بیشتر بار چیزی را متحمل شدن
b ...

معنی کلمه Bear به انگلیسی

bear
• give birth
• endure; carry; support; suffer; produce
• large mammal of the family ursidae
• a bear is a large, strong wild animal with thick fur and sharp claws.
• if you bear something, you carry it; a formal use.
• if something bears the weight of something else, it supports the weight of that thing.
• if something bears a particular mark or characteristic, it has that mark or characteristic.
• if you bear something difficult, you accept it and are able to deal with it.
• to bear the cost of something means to pay for it.
• when a plant or tree bears flowers, fruit, or leaves, it produces them.
• when a woman bears a child, she gives birth to it.
• if you bear someone a feeling such as love or hate, you feel that emotion towards them; a formal use.
• if you bear left or bear right when you are driving or walking along, you turn slightly in that direction.
• see also bearing, bore, borne.
• if you bring pressure or influence to bear on someone, you use it to try and persuade them to do something.
• if something bears down on you, it moves quickly towards you in a threatening way.
• if something bears someone out or bears out what they are saying, it supports what they are saying.
• if you bear up when experiencing problems, you remain cheerful and show courage in spite of them.
• if you ask someone to bear with you, you are asking them to be patient.
bear a grudge
• hold a grudge, keep a resentment
bear a grudge against
• have resentment for -, have animosity for -
bear a load
• carry a heavy weight
bear arms
• carry weapons
bear children
• have children, give birth
bear comparison
...

Bear را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهری نبویان
زایش
Ali M
نگاه داشتن ، حفظ کردن
Farshad majedi
تحمل
sara
خرس ،حیوانی بزرگ و وحشی در جنگل که غذایش گوشت و بیشتر اوقات ما است
تحمل کردن
مواظبت کردن
به دنیا آوردن
حمل کردن
الهام
مسولیت داشتن
میثم علیزاده
معانی مهم( معانی زیادی دارد):
فعل:
1. تاب آوررن ، تحمل کردن
2. حاوی چیزی بودن، در خود( به همراه خود)داشتن

اسم:
1. خرس
2. خفن( در سختی و مشکل بودن)

* یک اصطلاح مهم:
Bear with me
یعنی "اجازه بدید" ، معمولا وقتی از کسی مودبانه فرصت میخوای تا کاری رو انجام بدی ( مخصوصا برای خود همون شخص)
سارا کاووسی
The children could not bear to see their parents are arguing.
بچه ها نمی توانستند تحمل کنند که ببینند والدینشان در حال جر و بحث کردن با هم هستند.
ben
bear خرسl saw a bear yesterday دیروز یک خرس دیدم
Adel Chaichian
bear with = تحمل کردن، صبر کردن
to be patient with
bear with me while I tell you my story
محدثه فرومدی
رنج بردن از
suffer - experience (emotional) pain= thefreedictionary.com/bear
Zahra
کلمه bear هم اسم وهم فعل است
معنای اسمی : خرس
معنای فعلی :
1 تحمل کردن ، تاب آوردن = stand
She was afraidsh she wouldn't be able to bear the pain (او میترسید کهدیگه قادر به تحمل درد نباشه )

2 مسئولیت چیزی را به عهده گرفتن ، متحمل شدن
Each company will bear haft the costs of development
(هر شرکت نیمی از هزینه های توسعه را متحمل می شوند)

3 نگه داشتن =hold
My leg was painful, and l wasn't sure it would bear my wight
(پام درد می کرد و مطمئن نبودم که بتونه وزنم رو تحمل کنه و نگه داره)

4 دارای ، حاوی بودن =have
The labels bear a yellow and black symbol

Zahra
کلمه ی bear هم اسم وهم صفت است
معنای اسمی : خرس
معنای فعلی :

1 تحمل کردن ، تاب آوردن = stand

She was afraid she wouldn't be able to bear the paint
(او ترسیده بود که دیگه قادر به تحمل درد نباشه)

2 مسئولیت چیزی را بر عهده داشتن ، متحمل شدن

Each company will bear half the costs of development
(هر شرکتی نیمه از هزینه های توسه را متحمل می شود)

3 نگه داشتن =hold

My leg was painful , and l wasn't sure it would bear my weight
(پام درد می کرد و مطمئن نبودمکه بتونه وزنم رو تحمل کنه و نگه داره)


4 دارای،حاوی چیزی بودن =have

The labels bear a yellow and black symbol
(برچسب ها دارای نمادی زرد و سیاه هستند)

5 زاییدن =give birth

I was born in a beautiful village
(من توی یک روستای زبیا به دنیا آمدم)

6 تحت تاثیر قرار دادن ، مربوط بودن
(با on/ upon)

The national policies which bear on these problems
(سیاست های ملی که بر روی این مشکلات تاثیر می گذارند)

فعلی بی قاعده
bear➡️bore➡️ born/borne
tinabailari
🐻🐻 خرس
فرهاد سليمان‌نژاد
درخور ... بودن، مناسب ... بودن، ارزش ... داشتن
Fereshte
Bear یعنی داشتن .
These people bear many abilities.
مهدی شریف پور
غیرتی شدن
میلاد علی پور
داشتن، همراه داشتن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bear
کلمه : bear
املای فارسی : بر
اشتباه تایپی : ذثشق
عکس bear : در گوگل

آیا معنی Bear مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )