برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1282 100 1

bound

/ˈbaʊnd/ /baʊnd/

معنی: کران، جست و خیز، حد، مرز، سرحد، خیز، بسته، موظف، مقید، اماده رفتن، منتسب، باقید و بند بسته شده، هممرز بودن، جهیدن، خیز زدن، محدود ساختن، محدود کردن، مجاور بودن
معانی دیگر: (بیشتر در مورد جانداران) ورجستن، با جهش های پیاپی حرکت کردن، جست و خیز کردن، جهش، جهاندن، به جست و خیز آوردن، رجوع شود به: bounce، بستن، (با طناب و غیره) بسته، وابسته، همبسته، ملزم، متعهد، مجبور، پایبند، (کتاب) صحافی شده، پشت دوزی شده، (عامیانه) مصمم، (زمان گذشته و اسم مفعول فعل: bind)، یبس، دچار یبوست، (زبان شناسی) مقید، (تک واژ) وابسته، عازم، درصدد رفتن، روانه (معمولا با: for)، (جمع) محدوده، ناحیه ی مرزدار، سرزمین مرزی، مرزدار کردن، محدود کردن یا بودن، تعیین کردن، مشرف بودن on یا with، adj : اماده رفتن، عازم رفتن، مهیا، موجود

بررسی کلمه bound

پسوند ( suffix )
(1) تعریف: going toward, or planning to go to.

- northbound
[ترجمه ترگمان] عازم شمال
[ترجمه گوگل] شمالي
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- college-bound
[ترجمه ترگمان] دانشگاه
[ترجمه گوگل] کالج محدود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: restricted by or confined to.

- stormbound
[ترجمه ترگمان] گرفتار توفان
[ترجمه گوگل] طوفان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- deskbound
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] deskbound
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
...

واژه bound در جمله های نمونه

1. bound by conventions
پایبند رسوم

2. bound for kashan
روانه‌ی کاشان

3. bound together by vows of marriage
وابسته به هم از طریق سوگند ازدواج

4. bound variable
وردای پابند،متغیر پابند

5. bound up in (or with)
دارای تعلق خاطر به،ملزم به ایثارگری،عمیقا وابسته

6. duty bound
موظف

7. homeward bound soldiers
سربازانی که عازم وطن هستند

8. legally bound to accept
قانونا ملزم به پذیرش

9. oceans bound america on two sides
اقیانوس‌ها امریکا را از دو سو در برمی‌گیرند.

10. they bound him hand and foot
دست و پای او را بستند.

11. a team bound on winning
تیمی که مصمم به بردن است

12. he was bound over to a master mason for seven years
هفت سال شاگردی یک استاد بنا را کرد.

13. the judge bound him over to refrain from bothering his ex-wife
قاضی از او التزام گرفت که مزاحم زن سابقش نشود.

14. the robbers bound his hand ...

مترادف bound

کران (اسم)
bound
جست و خیز (اسم)
bound , frolic , caper , gambol , saltation , frisk , spring , curvet , tittup , exultance
حد (اسم)
tract , border , bound , abutment , margin , limit , extent , measure , end , deal , period , mark , precinct , quantity , provenance , confine
مرز (اسم)
border , bound , abutment , abuttals , edge , brink , boundary , frontier , mark , precinct , balk , rubicon , bourn , bourne , outskirt , ridge , purlieus , rand , selvage , selvedge
سرحد (اسم)
border , bound , abutment , boundary , frontier , butting , demarcation line , borderline , boundary line , bourn , bourne
خیز (اسم)
bound , rush , rising , wave , billow , edema , jump , leap , dropsy , swelling , tumor , lunge , stud , uprising , water wave
بسته (صفت)
solid , bound , connected , closed , shut , barred , frozen , pent
موظف (صفت)
bound , charged , ordered
مقید (صفت)
bound , tight , pent , constrained , uptight , bound up , chained , bounden
اماده رفتن (صفت)
bound
منتسب (صفت)
bound , related , connected
باقید و بند بسته شده (صفت)
bound
هممرز بودن (فعل)
bound
جهیدن (فعل)
bound , spring
خیز زدن (فعل)
bound , rush , jump , leap , lunge
محدود ساختن (فعل)
bound , limit , trammel , delimit , de-escalate
محدود کردن (فعل)
curb , demarcate , border , bound , limit , fix , narrow , terminate , determine , define , dam , stint , restrict , confine , delimit , circumscribe , compass , gag , straiten , cramp , delimitate , impale
مجاور بودن (فعل)
abut , adjoin , border , bound

معنی عبارات مرتبط با bound به فارسی

پسوند:، عازم، روانه [southbound]
اماده رفتن به کشورمیهن
بامقواجلدشده
موظف به رفتن
جزء لایتجزی، مقید، مجبور
دارای تعلق خاطر به، ملزم به ایثارگری، عمیقا وابسته
با تنگنای محاسباتی
موظف، در محذور، اخلاقا موظف
صفت مرغی که تخم درتخم دانش گشته یاپیچ خورده است
درپشت وگوشه هاچرمى ودردوطرف پارچه اى، چرمى پارچه اى
(کتاب) جلد مقوایی، جلد پارچه ای، جلد گالینگوری
پوست بتن چسبیده، خشکیده، متعصب، کوتاه فکر
اماده رفتن به کشورمیهن
احاطه شده از ی، ی  بند، در ی  گیر کرده، ی  بسته
با اهن بسته، دورتا دورخاره دار، ناهموار، سخت، سفت
...

معنی bound در دیکشنری تخصصی

bound
[کامپیوتر] آنچه که کارایی یک سیستم را محدود می کند.
[صنعت] کران ، حد ، مرز
[حقوق] متعهد، ملزم، متعهد
[نساجی] پیوند
[ریاضیات] کران
[آمار] کران
[برق و الکترونیک] بار مقید باری که توسط کنش القایی بار همسایه روی رسانا نگهداشته شده است .
[برق و الکترونیک] مدار مقید مداری که انحراف سیگنال خروجی را برای مقاصد حفاظتی به مقدار حداکثر تقریبی و برای کاربردهای تقویت کننده ی عملیاتی به مقدار حداکثر دقیق محدود می کند.
[برق و الکترونیک] الکترون مقید الکترون چسبیده به هسته اتم با جاذبه ی الکتروستاتیکی .
[ریاضیات] کراندار از بالا
[ریاضیات] کران دار از پایین
[نساجی] لبه مغزی دوخته
[ریاضیات] اندیس مقید
[ریاضیات] مورد پابند
[ریاضیات] کران تابع
[آمار] کران تابع
[نساجی] سردوزی با نوار
[ریاضیات] اصل کوچکترین کران بالا
...

معنی کلمه bound به انگلیسی

bound
• limit, border, boundary
• obligated; certain; fastened, tied
• jump; leap; function as a border, delimit
• -bound combines with nouns to form adjectives. adjectives formed in this way describe someone or something as being restricted or limited by the thing referred to by the original noun. for example, someone who is `wheelchair bound' has to stay in their wheelchair because they are not able to move around without it.
• -bound combines with nouns that refer to places, or with adverbs and adjectives that express direction, to form new adjectives. adjectives formed in this way describe someone or something as travelling to that place or in that direction. for example, a 'southbound' train is heading towards the south.
• if something is bound to happen, it is certain to happen.
• if you are bound by an agreement or law, you have a duty to obey it.
• bounds are limits which restrict what can be done.
• if an area of land is bounded by something, that thing is situated around its edge.
• if a vehicle is bound for a particular place, it is travelling towards it.
• when animals or people bound, they move quickly with large leaps.
• bound is also the past tense and past participle of bind.
• see also bind.
• you can say `i am bound to say' or `i am bound to admit' when mentioning a fact which you regret.
• if one thing is bound up with another, it is closely connected with it.
• if a place is out of bounds, people are forbidden to go there.
bound electron
• electron which is bound to a proton and neutron in certain atoms
bound for
• headed towards, intended to arrive at
bound to happen
• expected to happen, should occur, must occur
being bound
• being tied, being fettered, being fastened, o ...

bound را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فواد بهشتی
محدود، متناهی، کران دار، دارای حد و مرز - مقید، وابسته
Sunflower
نسبت داشتن
Bound by blood
روناک سالاری
متصل یا دارای پیوند [شیمی] چسبیده
محمدرضا
در شرف
Armin
Bound to feel
حس کردن وضعیت
HOSSEIN
قطعاً و به شدت محتمل برای اتفاق افتادن
Television is bound to have its tremendous impact on a child...
تلویزیون قطعا و به شدت محتمل هست به داشتن تاثیرات فاحش روی یک بچه .’
مرجان میری لواسانی
به احتمال زیاد
حتما
بدون شک / بی شک
سیما احمدی
باند یا مسیر اتوبان
محمد جواد علیزاده
محدوده
jahanaks.blog.ir
ملزم
متعهد
بزرگ زاده
عازم شدن، عزیمت
جهیدن، خیز برداشتن
محدود کردن/محدود ساختن
nasi
اتصال
محدثه فرومدی
مرزبندی (کردن)
همایون
انتظار می رود که
ج قاسمی
قرار بودن
ج قاسمی
انتظار چیزی رفتن (به عنوان مثال، انتظار می‌رود فلان کار را انجام دهد)
lawyer
to be bound
ملزم شدن
robin
محکوم، مجبور

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bound
کلمه : bound
املای فارسی : بوند
اشتباه تایپی : ذخعدی
عکس bound : در گوگل

آیا معنی bound مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )