انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 892 100 1

exchange

تلفظ exchange
تلفظ exchange به آمریکایی/ɪksˈtʃeɪndʒ/ تلفظ exchange به انگلیسی/ɪksˈtʃeɪndʒ/

معنی: عوض، مبادله، تسعیر، تبادل، اسعار، ردو بدل کننده، ردوبدل ارز، صرافخانه، جای معاملات ارزی و سهامی، تعویض، صرافی، معاوضه، بورس، مبادله کردن، عوض کردن، تسعیر یافتن
معانی دیگر: تبادل کردن، بده و بگیر کردن، دادن و ستاندن، ردوبدل کردن، چفته کردن، پایا پای کردن، تاخت زدن، معاوضه کردن، جابه جا کردن، در مقابل دادن، (اقتصاد و بانکداری) تسعیر کردن، نرخ گذاری کردن، هم ارز کردن، صرافی کردن، گیر و ده، دادوستد، تعویض پابه پایی، دگش، آلش، گهولش، تبدیل، محل مبادله، پایاپایگاه، چفته گاه، بازار، (بازرگانی و بانکداری) تسعیر، هم ارز سازی، بهاگذاری، وابسته به بورس سهام، پایاپای گاهی، مورد مبادله، جنس پایاپای، کالای چفته، چیز مورد گیروداد، مرکز تلفن، تلفنخانه، رجوع شود به: bill of exchange، تبادلی، پایاپایی، گیرودادی، دادوستدی، عو­ کردن

بررسی کلمه exchange

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: exchanges, exchanging, exchanged
(1) تعریف: to give or receive (one thing) for another; trade; swap.
مترادف: reciprocate, return, swap, trade
مشابه: bargain, barter, change, commute, convert, give, interchange, redeem, requite, shift, substitute, switch

- He exchanged his car for his friend's motorcycle.
ترجمه کاربر [ترجمه _ihwasti] او ماشین خود را با موتورسیکلت دوستش عوض کرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه امیر محمد قدس] او ماشینش را با موتور سیکلت دوستش معاوضه کرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه امیر محمد قدس] او ماشینش را برای موتور سیکلت دوستش معاوضه کرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه پارسل] او ماشین خود را با موتورسیکلت دوست خود عوض کرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه امیر محمد علیخانی] او ماشینش را با موتور دوستش عوض کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او ماشینش را به خاطر موتورسیکلت دوستش رد و بدل کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ماشین خود را برای موتور سیکلت دوست خود تغییر داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to give up for another of a similar kind.
مترادف: give, shift
مشابه: change, deliver, relinquish, surrender, switch, trade

- I exchanged that defective lamp for one that works right.
ترجمه کاربر [ترجمه رادمان] من لامپ خراب را با یک لامپ سالم عوض کردم.
|

ترجمه کاربر [ترجمه sina1382] من لامپی که خراب بود را با یک لامپی که درست کار میکرد عوض کردم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من آن چراغ معیوب را برای کسی عوض کردم که درست کار کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من لامپ معیوب را برای کسی که درست کار می کند عوض کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They exchanged rings as a symbol of friendship.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها حلقه دوستی با یکدیگر مبادله کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها حلقه ها را به عنوان نماد دوستی تغییر دادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We can exchange some of our currency at the airport when we land.
ترجمه کاربر [ترجمه سید محمد حسین میر جلیلی] ما می توانیم مقداری از ارزمان را وقتی فرود آمدیم در فرودگاه مبادله کنیم .
|

ترجمه کاربر [ترجمه ^_^] ما میتوانیم مقداری از پول(یا ارز)خودمان را وقتی که میرویم در فرودگاه معاوضه(مبادله)کنیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما می‌توانیم مقداری از ارز خود را در فرودگاه، زمانی که فرود می‌آییم، مبادله کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما می توانیم برخی از ارزهایمان را در فرودگاه تغییر دهیم وقتی که ما می رویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to give and take on an equal basis.
مترادف: bandy, interchange, swap, trade
مشابه: reciprocate

- The two longtime enemies immediately exchanged insults.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دو دشمن دیرینه بلافاصله به یکدیگر توهین کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دو دشمن دیرین بلافاصله توهین را رد کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to make an exchange; trade.
مترادف: swap, switch, trade
مشابه: bargain, barter, change, interchange, reciprocate, substitute, traffic
اسم ( noun )
مشتقات: exchangeable (adj.), exchanger (n.)
(1) تعریف: the act or result of giving or receiving one thing for another.
مترادف: bargain, interchange, reciprocation, swap, trade, transaction
مشابه: barter, conversion, give-and-take, sale, shift, switch

- The exchange of rings is a part of some wedding ceremonies.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مبادله حلقه‌ها بخشی از یک مراسم عروسی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تبادل حلقه ها بخشی از مراسم عروسی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a place where stocks and other securities are traded.
مترادف: stock exchange, stock market
مشابه: market, Wall Street

- Trading was heavy at the stock exchange today.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تجارت در بازار بورس امروز سنگین بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امروز بازار بورس در بازار بورس سنگین بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the price of one currency in terms of another, yielding a ratio at which money of one country can be exchanged for money of another country; exchange rate.
مشابه: exchange rate

- How many rubles you get for your dollars will depend on that day's exchange.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در عوض این پول چند روبل به تو خواهد رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چند روبل که برای دلارهایتان می کنید، به مبادله آن روز بستگی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه exchange در جمله های نمونه

1. exchange of goods
ترجمه مبادله‌ی کالا

2. exchange of prisoners of war
ترجمه مبادله‌ی اسیران جنگی

3. exchange blows
ترجمه کتک کاری کردن،ضربه رد و بدل کردن

4. exchange contracts
ترجمه قرارداد بستن،(رسما) پیمان مبادله کردن

5. an exchange broker
ترجمه دلال بازار سهام

6. commodities exchange
ترجمه محل دادوستد کالا

7. gene exchange
ترجمه مبادله‌ی ژنی

8. isotopic exchange
ترجمه (فیزیک) جابجایی ایزوتوپی

9. the exchange of his mother's cow for a handful of beans
ترجمه معاوضه‌ی گاو مادرش با یک مشت لوبیا

10. the exchange of prisoners of war
ترجمه مبادله‌ی اسیران جنگ

11. the exchange of tears for smiles
ترجمه تبدیل اشک به لبخند

12. to exchange courtesies
ترجمه تعارف رد و بدل کردن

13. to exchange gifts
ترجمه هدیه دادن و هدیه گرفتن

14. to exchange one's honor for money
ترجمه شرافت خود را در مقابل پول از دست دادن

15. in exchange
ترجمه در مقابل،دربرابر،به عوض،در تلافی

16. a free exchange of goods
ترجمه تبادل آزادانه‌ی کالا

17. a stock exchange
ترجمه بورس (بازار) سهام

18. an even exchange
ترجمه مبادله‌ی منصفانه

19. rate of exchange
ترجمه نرخ تسعیر ارز

20. rate of exchange
ترجمه نرخ ارز (یا مبادله)

21. the stock exchange is a large complex organism
ترجمه بورس سهام سازمان بزرگ و پیچیده‌ای است.

22. bill of exchange
ترجمه برات

23. a two-way cultural exchange
ترجمه تبادل فرهنگی دوجانبه

24. after a brief exchange of courtesies, the negotiations started
ترجمه پس از انجام تعارفات مختصر مذاکرات آغاز شد.

25. the country's foreign exchange reserve
ترجمه ذخیره‌ی ارزی کشور

26. the country's foreign exchange reserves
ترجمه ذخایر ارزی کشور

27. this company's foreign exchange savings
ترجمه اندوخته‌های ارزی این شرکت

28. what is the exchange rate of a dollar?
ترجمه نرخ دلار چیست‌؟

29. he received $10 in exchange for two hours of work
ترجمه در برابر دو ساعت کار ده دلار دریافت کرد.

30. a quiet day at the stock exchange
ترجمه یک روز کم معامله در بازار سهام

31. robert has a seat in the stock exchange
ترجمه روبرت در بورس سهام جایگاه ویژه دارد.

32. commerce was snagged by a lack of foreign exchange
ترجمه فقدان ارز خارجی بازرگانی را مختل کرد.

33. he is a floor trader for the chicago stock exchange
ترجمه او در بورس سهام شیکاگو دلال خرید و فروش است.

34. the role of the parliament as a forum for the exchange of ideas
ترجمه نقش پارلمان به عنوان محلی برای تبادل نظر

مترادف exchange

عوض (اسم)
substitute , exchange , change , shift , compensation , recompense , reparation , reward , quid pro quo , surrogate , succedaneum , stand-in
مبادله (اسم)
exchange , change , truck , interchange , swapping , trade in , truckage
تسعیر (اسم)
exchange , conversion
تبادل (اسم)
exchange
اسعار (اسم)
exchange
ردو بدل کننده (اسم)
exchange
ردوبدل ارز (اسم)
exchange
صرافخانه (اسم)
exchange
جای معاملات ارزی و سهامی (اسم)
exchange
تعویض (اسم)
adjournment , substitute , replacement , exchange , substitution , switch , shift , turnover , quid pro quo , refill , substituend , substituent , switchover
صرافی (اسم)
exchange , agiotage , bourse
معاوضه (اسم)
exchange , barter
بورس (اسم)
exchange , bourse , burse
مبادله کردن (فعل)
exchange , intercommunicate , swap , trade , chaffer , dicker , interchange , trade off
عوض کردن (فعل)
exchange , change , alter , vary , remodel , replace , swap
تسعیر یافتن (فعل)
exchange

معنی عبارات مرتبط با exchange به فارسی

کتک کاری کردن، ضربه رد و بدل کردن
میانگیری معاوضه ای
قرارداد بستن، (رسما) پیمان مبادله کردن
چیزی که عوض داره گله نداره
نرخ ارز، نرخ تبدیل ارز، نرخ برابری، مظنه ء ارز
ثبات معاوضه ای
بنگاه معاوضه
رد و بدل کننده خودکار
(ارتش امریکا) فروشگاه ارتشی، فروشگاه پادگان
برات، حواله یا برات کتبی غیر مشروط
رد و بدل کننده شعبه ای
کمیسیون ارز
ارز، پول خارجی، (جمع) اسعار، مبادله خارجی، ارز خارجی

معنی exchange در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] مبادله
[برق و الکترونیک] مبادله ، معاوضه
[صنعت] مبادله ، معامله ، داد و ستد کردن
[حقوق] معاوضه کردن، مبادله، تسعیر کردن، تعویض، تبادل، بورس، اصرافی
[نساجی] مبادله کردن - تبادل
[ریاضیات] عوض کردن، معادله، معاوضه
[عمران و معماری] اسیدیته تبادلی - اسیدیته قابل تبادل
[زمین شناسی] اسیدیته مبادله ای
[خاک شناسی] اسیدیته تبادلی
[کامپیوتر] زنجیره ای کردن داده .
[زمین شناسی] ظرفیت تبادل مقدار کمیِ بار سطحی یک ماده که به معادل های یونهای قابل تبادل بر واحد وزن جامد گزارش می شود. نیز ببینید: تبادل یونی.
[خاک شناسی] گنجایش تبادل
[زمین شناسی] تبادل کاتیونی جابجایی پیوند کاتیون در سطح یک جامد، همانند بسته های کانی های رسی آلومینوسیلیکاته، با یک کاتیون در محلول
[عمران و معماری] ضریب تبادل
[زمین شناسی] ضریب تبادل (austausch)
[عمران و معماری] مجتمع تبادلی
[زمین شناسی] مولفه تبادل عامل تبادل،عملگر تبادل.
[ریاضیات] کنترل ارزی، کنترل ارز
[شیمی] انرژی تبادل
[خاک شناسی] اسیدیته تبادل
[شیمی] اسید کافت
[نساجی] روش تبادل یونی جهت سختی گیری آب
[حسابداری] برات یا حواله کتبی
[حقوق] برات (ارزی)، حواله
[حقوق] ارز مسدود (ارزی که از انتقال آن به خارج یا از تبدیل آن به سایر ارزها جلوگیری شود)
[کامپیوتر] تعویض پهن باند
[عمران و معماری] تبادل کاتیونی
[زمین شناسی] تبادل یونی مجموع کاتیونهای تبادل پذیر باقیمانده توسط بار منفی اجزای خاک. واحد آن میکرو اکی والان در 100 گرم از خاک است
[خاک شناسی] تبادل کاتیونی
[شیمی] تبادل شیمیایی
[حقوق] برات بدون قید و شرط
[شیمی] تبادل همزمان

معنی کلمه exchange به انگلیسی

exchange
• conversion; stock market; trade, barter, act of giving something in return for something else
• give one thing in return for another, replace one thing with another, trade, barter
• if people exchange things, they give them to each other at the same time. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...an exchange of information. they signed a two-year cultural exchange agreement.
• if you exchange one thing for another, you replace the first thing with the second.
• if someone carries out something in exchange or in exchange for something else, they do one thing in return for another thing.
• an exchange is a brief conversation; a formal use.
• an exchange is an event during a war when armies or nations use weapons against each other; a military use.
• see also stock exchange, telephone exchange.
exchange blows
• strike on another, fight, brawl
exchange broker
• financial agent or intermediary dealing with the stock market
exchange commission
• fee charged for changing money from one currency to another
exchange differentials
• differences between currency exchange rates
exchange greetings
• say hello, greet one another
exchange money
• change one form of currency for another
exchange of delegations
• interchanging of foreign representatives
exchange of letters
• correspondence, reciprocal sending of letters
exchange of population
• substitution of one population with another
exchange of prisoners
• reciprocal freeing of prisoners, freeing enemy prisoners in return for the release of one's own people being held captive
exchange of students
• interchanging of students from different schools for a set period of time (often the schools are in different countries)
exchange of words
• interchange of words, discussion, communication
exchange rate
• trade rate, barter rate, ratio of the value of one currency in relation to the value of another
• the exchange rate is the number of units of one country's currency that can be exchanged for an equivalent amount in another country's currency.
exchange rate insurance
• government insurance on losses incurred by exporters due to a devaluation rate which is slower that the rate of inflation
exchange rate mechanism
• method for protection of a stable exchange rate, part of a monetary organization of the eec that began working in 1999
analog telephone exchange
• central system for handling telephone calls which is based on mechanical components
artillery exchange
• exchange of artillery fire, fight in which large mounted guns are used
automatic exchange
• automated telephone exchange
bill of exchange
• order to pay a certain person a specific amount of money
corn exchange
• place where corn is bought and sold
deposit linked to the rate of exchange
• type of bank account that is adjusted according to the trading value of a monetary unit
diamond exchange
• market where diamonds are bought and sold; international diamond dealing
digital telephone exchange
• sophisticated telephone network based on electronic components
downward slide in the stock exchange
• general decrease of the value of shares on the stock market, bear market
dynamic data exchange
• standard for data transfer between various programs in a multi-tasking computer, dde
employment exchange
• occupations bureau, employment office, occupations agency
financial times stock exchange
• british company that publishes securities indices (owned jointly by the "financial times" and london stock exchange)
fire exchange
• gunplay, exchange of gunshots or artillery, reciprocal shooting from two sides
foreign exchange
• foreign currency, currency of another nation
• the foreign exchange markets are the systems by which one country's currency is changed into another country's currency.
• foreign exchange is also one country's currency which is held by another country.
international terminal exchange
• telephone exchange which directs calls to and from other countries
internetwork packet exchange
• (computers) novell netware protocol for delivering messages in datagram format, ipx
invested in the stock exchange
• put money into stocks and bonds, bought stock shares

exchange را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی exchange

Az ١٣:٤٧ - ١٣٩٦/٠٥/٢٤
کسی که کشور خود را ترک می کند وبه جای دیگری می رود،مهاجر
|

Mohammad ١٧:٢٣ - ١٣٩٧/٠٤/٠٩
تعویض
|

Noshika_severi ١٣:٣٦ - ١٣٩٧/٠٤/١٢
تعویض
|

مریم حسن زاده ١٢:٤١ - ١٣٩٧/٠٤/١٥
give something and take another thing
|

اردلان ١٧:٣٢ - ١٣٩٧/٠٤/١٦
شیمی: تبادل
Example:
Ion exchange reaction
واکنش تبادل یونی
|

MAHSA ٢١:١٨ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
give one thing in return for another, replace one thing with another
|

MAHSA ٢١:٤٦ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
when it is noun"

conversion; stock market; trade, barter, act of giving something in return for something else
|

ديبا ١٤:٣٨ - ١٣٩٧/٠٤/٢٣
The relation in value between kind of money used in different countries
|

mohamad hosein ٠٢:١٠ - ١٣٩٧/٠٥/١٠
تعریف : to act of giving someone or somthing and receiving somthing else from them
|

مریم حسن زاده ٢٢:١٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٤
means give something and receive something else
|

gamer111111 ١٢:٠٩ - ١٣٩٧/٠٧/٠٦
give something and take another thing
|

نازنین جون ١٩:٥٠ - ١٣٩٧/٠٨/٢١
مبادله کردن تعویض کردن منو کردن

هرکی میخواد با من دوست شه این شماریه منه

09176695629😗😗😍😍😻😻❤💋👄
|

ata ١٧:٤٢ - ١٣٩٧/٠٩/٠٥
محل تبادل
|

🌌ناشناس🌌 ١٦:٠٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٠
عوض کردن
هنگامی که چیزی می خریم و دوباره آنرا به فروشگاه میبریم تا رنگ یا سایز دیگری از آن لباس یا...بخریم
تعویض
|

tinabailari ١٦:٠٤ - ١٣٩٧/٠٩/١٨
my new radio didnt work so i exchanged it for another one
|

tinabailari ١٨:٤٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
if he doesn't like the jacket he can exchange it and get another one
|

Miss.Raya ٢١:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
تعویض شدن
|

فیض ١٠:٤٩ - ١٣٩٧/١٠/٠٥
بحث و گفتگو
|

Ayda ١٩:٢٤ - ١٣٩٧/١٠/١٠
خطاب به دیبا
از کتاب کانون کپی کردن هنر نیس
|

♥Melika♥ ١٣:١٦ - ١٣٩٨/٠١/٢٢
Give something and take another thing
|

ebitaheri@gmail.com ١٢:٣٣ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
بِدِه بِستان

تبدیل ارز ، مبادله ارز ، تبادل ارز
|

پیشنهاد شما درباره معنی exchange



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی exchange
کلمه : exchange
املای فارسی : اکسچنج
اشتباه تایپی : ثطزاشدلث
عکس exchange : در گوگل


آیا معنی exchange مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )