انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1104 100 1

fussy

تلفظ fussy
تلفظ fussy به آمریکایی/ˈfəsi/ تلفظ fussy به انگلیسی/ˈfʌsi/

معنی: پرهرج ومرج، ایراد گیر، داد و بیداد کن
معانی دیگر: جوشی، خرده گیر و دیرخشنود، ایرادی، وسواسی، دیرپسند، غرولندو، بهانه گیر، بی قرار، فیومه گیر، کولی، (به ویژه لباس و نقش و طرح) پر از جزئیات غیرضروری، پر زرق و برق، لوس، ننر، خواهان توجه، (کسی که به دیگری بیش از حد توجه می کند) لوس کننده، داد وبیداد کن برای چیزهای جزئی

بررسی کلمه fussy

صفت ( adjective )
حالات: fussier, fussiest
مشتقات: fussily (adv.), fussiness (n.)
(1) تعریف: tending to fuss.
مشابه: persnickety

- The baby is always fussy when he needs to take a nap.
ترجمه کاربر [ترجمه tisto] همیشه وقتی می‌خواست چرتی بزند کودک نق و نوق می‌کرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کودک زمانی که نیاز به چرت زدن دارد ایراد می‌گیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که او نیاز به چرت زدن دارد، کودک همیشه سرحال است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: excessively concerned with details; meticulous.
مشابه: dainty, finicky, meticulous, niggling, particular

- She is very fussy about how the table is set for her dinner parties.
ترجمه کاربر [ترجمه تیستو] او درمورد طرز چینش میز برای مهمانی شام بسیار سخت‌گیر بود.
|

ترجمه کاربر [ترجمه sana] او‌ ‌برای طرز چینش میز شام سخت گیر است
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در مورد نحوه تنظیم میز برای مهمانی شام خود ایراد می‌گیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در مورد چگونگی میز برای اوقات فراغت خود بسیار سرسخت است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: elaborately decorated or ornamented.
مشابه: overwrought

- The pattern is a bit fussy for me; I prefer something simpler.
ترجمه کاربر [ترجمه تیستو] این الگو برای من اندکی شلوغ است؛ من چیز ساده‌تری را ترجیح می‌دهم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این الگو برای من کمی مشکل است؛ من چیز ساده‌تر را ترجیح می‌دهم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این الگو برای من کمی پشیمان است؛ من ترجیح می دهم چیزی ساده تر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه fussy در جمله های نمونه

1. a fussy pattern
ترجمه طرح پر نقش و نگار

2. a fussy teacher
ترجمه معلم ایرادی

3. he is very fussy about food
ترجمه او در مورد غذا بسیار خرده‌گیر است.

4. when our baby becomes ill, she gets very fussy
ترجمه بچه‌ی ما وقتی بیمار می‌شود خیلی بی‌قراری می‌کند.

5. She is not fussy about her food.
ترجمه کاربر [ترجمه sana] او در مورد غذایش وسواسی نیست
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون از غذاش ایراد نمی گیره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در مورد غذای او تردید ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. Leonora was fussy about her looks.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]لئون ورا هم از نگاه‌های او ایراد می‌گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لئونورا در مورد ظاهرش شگفت زده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. All my children were fussy eaters.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]همه بچه‌های من eaters بودن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همه بچه های من غذاهای سرسبز بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. Our teacher is very fussy about punctuation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]معلم ما در مورد نقطه‌گذاری بسیار ایراد دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]معلم ما در مورد نشانه گذاری بسیار صبور است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. I am not fussy about what I eat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در مورد چیزی که می‌خورم ایراد نمی‌گیرم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من در مورد آنچه می خورم اشتباه نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. You should avoid patterned wallpaper and fussy ornaments.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]باید از کاغذدیواری و زیور آلات و زیور آلات fussy پرهیز کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شما باید کاغذ دیواری الگوی و زیور آلات سمی را اجتناب کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. A lot of small children are fussy eaters .
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تعداد زیادی از بچه‌های کوچک eaters هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بسیاری از بچه های کوچک غذاهای سرسبز هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. He's so fussy about the house - everything has to be absolutely perfect.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون خیلی در مورد خونه داد و بیداد می‌کنه - همه چیز باید کاملا عالی باشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در مورد خانه بسیار شگفت انگیز است - همه چیز باید کاملا کامل باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. He was a vegetarian, and a fussy one to boot.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او یک گیاهخوار بود و یکی هم ایراد گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک گیاهخواری بود و یک جنجالی برای بوت شدن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Her aunt was small, with a rather fussy manner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]زن‌دایی کوچک بود، با لحن نسبتا fussy
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]عمه او کوچک بود، با شیوه ای ناهموار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Grant was always fussy about his personal appearance .
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]گرانت همیشه سر و کله‌اش پیدا می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]گرانت همیشه در مورد ظاهر شخصی اش شرم آور بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف fussy

پرهرج ومرج (صفت)
chaotic , anarchic , anarchical , fussy
ایراد گیر (صفت)
fussy , captious , niggling
داد و بیداد کن (صفت)
fussy

معنی کلمه fussy به انگلیسی

fussy
• exacting; choosy, finicky; ornate; full of excessive detail; nagging, annoying
• someone who is fussy is too concerned with unimportant details and is difficult to please.
• you can use fussy to describe things such as clothes or furniture that are too elaborate or detailed.

fussy را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

زهرا دولت دوست ١٥:٥٤ - ١٣٩٧/٠٢/١٥
مشکل پسند
|

M ٢٢:١١ - ١٣٩٧/٠٤/٢٤
مضطرب
|

محمد حسین ٢٠:١٨ - ١٣٩٧/٠٦/١٢
سخت پسند
|

آرمان ١٠:٥٠ - ١٣٩٧/١٢/٠٣
سخت گیر
|

فرزانه ١٩:٠٤ - ١٣٩٨/٠١/٠٩
ایرادگیر
|

😊 ١٣:٣٠ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
حساس
|

مهدی گنجی ٢٢:٢٢ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
ایرادگیر
داد و بیداد کن
مشکل پسند
|

میثم علیزاده ١٦:٣٣ - ١٣٩٨/٠٦/٢٨
ننر، بهانه گیر
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی fussy
کلمه : fussy
املای فارسی : فوسی
اشتباه تایپی : بعسسغ
عکس fussy : در گوگل


آیا معنی fussy مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )