برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1347 100 1

Incorporate

/ˌɪnˈkɔːrpəˌret/ /ɪnˈkɔːpəreɪt/

معنی: غیر جسمانی، جا دادن، متحد کردن، امیختن، بهم پیوستن، ترکیب کردن، یکی کردن، ثبت کردن، داخل کردن، دارای شخصیت حقوقی کردن
معانی دیگر: (چیزی را با چیزی که قبلا درست شده است) یکپارچه یا ممزوج کردن، همبند کردن، یکپارچه کردن، درآمیختن، ملحق کردن، ضمیمه کردن، یک کاسه کردن، جزو (چیزی) کردن یا شدن، پیوستار کردن یا شدن، شرکت (و غیره) تشکیل دادن، انبازه درست کردن، (شرکت و غیره) به ثبت رساندن، (شرکت یا انجمن و غیره) به عضویت پذیرفتن، هموند کردن یا شدن، (قدیمی) غیرجسمی، روحی، ناتندار، ثبت کردن در دفترثبت شرکتها، معنوی

بررسی کلمه Incorporate

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: incorporates, incorporating, incorporated
(1) تعریف: to include or blend into a larger thing that already exists.
مشابه: assimilate, blend, embody, include, weave

- I'll incorporate your suggestions into my report.
[ترجمه Il Duce] پیشنهادات شما را ضمیمه‌ی گزارشم خواهم کرد.
|
[ترجمه ترگمان] من پیشنهادها تو رو به گزارش خودم اضافه می‌کنم
[ترجمه گوگل] من پیشنهادات شما را به گزارش من اضافه خواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She incorporated the leftover meat and vegetables into the stew.
[ترجمه ترگمان] باقیمانده گوشت و سبزیجات را در خورش فرو کرد
[ترجمه گوگل] او گوشت گوشت و سبزیجات را به خورش اضافه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in law, to form into a corporation.

...

واژه Incorporate در جمله های نمونه

1. to incorporate various views in one article
اندیشه‌های مختلفی را در یک مقاله تلفیق کردن

2. We shall try to incorporate some of your ideas in our future plan.
[ترجمه ترگمان]ما سعی خواهیم کرد برخی از ایده‌های خود را در برنامه آینده خود وارد کنیم
[ترجمه گوگل]ما سعی خواهیم کرد برخی از ایده های خود را در برنامه آینده ما در نظر بگیریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The new cars will incorporate a number of major improvements.
[ترجمه ترگمان]اتومبیل‌های جدید تعدادی از پیشرفت‌های عمده را در بر خواهند داشت
[ترجمه گوگل]اتومبیل های جدید تعدادی پیشرفت های عمده را در بر می گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. We had to incorporate the company for tax reasons.
[ترجمه ترگمان]ما باید شرکت را به دلایل مالیاتی در نظر بگیریم
[ترجمه گوگل]ما مجبور بودیم این شرکت را به دلایل مالیاتی ادغام کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. We can incorporate this information into our report.
...

مترادف Incorporate

غیر جسمانی (صفت)
incorporate
جا دادن (فعل)
settle , house , stable , stead , receive , accommodate , incorporate , embed , infix , insert , fix , intromit , chamber , imbed , engraft , intercalate
متحد کردن (فعل)
incorporate , accrete , unite , unify , join , ally , band , league , consociate , herd
امیختن (فعل)
incorporate , amalgamate , admix , mingle , mix , brew , knead , compound , synthesize , meddle , fuse , fuze , inosculate , interlard
بهم پیوستن (فعل)
knot , graft , incorporate , unite , concrete , stick , link , admix , interlock , interconnect , bind , interlink , concatenate , pan , knit , seam , inosculate
ترکیب کردن (فعل)
incorporate , unite , combine , compound , agglutinate , synthesize , merge , make up , piece , concoct , confect , constitute
یکی کردن (فعل)
incorporate , amalgamate , unite , unify , merge , consolidate , integrate , identify
ثبت کردن (فعل)
incorporate , score , put , note , record , enter , inscribe , scroll , register , docket
داخل کردن (فعل)
incorporate , insert , intromit , insinuate , ingratiate , interpolate
دارای شخصیت حقوقی کردن (فعل)
incorporate

معنی Incorporate در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] یکی شدن ، ترکیب
[حقوق] شرکت یا شخصیت حقوقی تشکیل دادن، گنجاندن
[ریاضیات] تلفیق کردن، یکی کردن
[خاک شناسی] مخلوط کردن
[حقوق] سندی را جزء سند دیگر اعلام کردن
[صنعت] وجهه اجتماعی

معنی کلمه Incorporate به انگلیسی

incorporate
• form a corporation; combine, blend; unify; unite; include; embody
• formed into a corporation, existing as a corporation; united in a corporation
• if one thing is incorporated into another, it becomes a part of the second thing.
• if one thing incorporates another, it includes the second thing as one of its parts.

Incorporate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد جواد
گنجاندن-ترکیب کردن-یکی کردن
فواد بهشتی
دارا بودن، در برداشتن، شامل شدن، در خود داشتن
فارسی را پاس بداریم.
ملاحظه
یکی کردن
تلفیق کردن
Minay
لحاظ کردن
یزدان
به همراه داشتن
سجاد
ادغام کردن
mahsa
اضافه کردن
سعید فرجی
دربرگرفتن
ایمان حجتی
ثبت شرکت جدید
زینب زرمسلک
ترکیب، ادغام، تلفیق
Aye
شامل شدن
سید رسول قاضوی
در بر گرفتن
boshrabaran
ضمیمه کردن
محدثه فرومدی
مشمول/مشتمل شدن
میلاد علی پور
متفق شدن
محمدجواد
گنجاندن
Adel Chaichian
تلفیق کردن
یکپارچه کردن
یک کاسه کردن
جزئی را در کل وارد نمودن
جزئی را با کل ترکیب کردن
دربرگرفتن
شامل بودن
در خود داشتن
ساروج
incorporate into گنجانیده شدن یا دخیل بودن در چیزی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی incorporate
کلمه : incorporate
املای فارسی : اینکرپرت
اشتباه تایپی : هدزخقحخقشفث
عکس incorporate : در گوگل

آیا معنی Incorporate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )