برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1327 100 1

inhibition

/ˌɪnhəˈbɪʃn̩/ /ˌɪnɪˈbɪʃn̩/

معنی: منع، بازداری، جلوگیری از بروز احساسات
معانی دیگر: جلوگیری، خویشتن داری، پابندشدگی، کمرویی

بررسی کلمه inhibition

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of inhibiting, or the condition of being inhibited.

- He would have liked to tell her all he felt for her, but inhibition prevented him.
[ترجمه دلارام صادق خان] او دوست می داشت که درمورد همه ی احساسش راجبع به او بگوید اما خویشتن داری مانع او شد
|
[ترجمه iahmadrezam] دوست داشت(مایل بود) که همه احساساش نسبت به او را به او بگویید ولی کم رویی او را بازداشت.
|
[ترجمه ترگمان] دلش می‌خواست همه چیز را برایش تعریف کند، ولی دخترک طرف او را گرفته بود
[ترجمه گوگل] او دوست داشت به او همه او را برای او احساس برای او، اما مهار او را مانع
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: that which holds back or prevents, or the conditions under which one is held back or prevented, esp. from one psychological or behavioral process by another.
مشابه: block
...

واژه inhibition در جمله های نمونه

1. conditioned inhibition
بازداری شرطی

2. proactive inhibition
بازداری پیش‌گستر

3. the inhibition of the heartbeat by nerve stimulation
بازداری ضربان قلب از راه تحریک عصبی

4. oil plays an important role in the inhibition of rust
روغن در جلوگیری از زنگ زدگی نقش مهمی دارد.

5. Some drugs can cause the inhibition of normal bodily activity.
[ترجمه ترگمان]برخی داروها می‌توانند منجر به مهار فعالیت بدنی نرمال شوند
[ترجمه گوگل]برخی از داروها می توانند باعث مهار فعالیت بدنی طبیعی شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Inhibition in adulthood seems to be very clearly a reflection of a person's experiences as a child.
[ترجمه ترگمان]بازداری در بزرگسالی به نظر می‌رسد که به روشنی بازتاب تجربیات یک فرد به عنوان یک کودک باشد
[ترجمه گوگل]مهار در بزرگسالان به نظر می رسد بسیار واضح است تجسم تجربیات یک فرد به عنوان یک کودک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. After a couple of drinks he lost his inhibition and started talking and laughing loudly.
...

مترادف inhibition

منع (اسم)
prevention , ban , veto , averting , prohibition , forbidding , inhibition , hindrance , withholding , checking , interdiction , hindering , forbiddance
بازداری (اسم)
deterrence , inhibition , blockage , dissuasion
جلوگیری از بروز احساسات (اسم)
inhibition

معنی inhibition در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] مانع شدن
[نساجی] مانع شدن - جلوگیری
[ریاضیات] جلوگیری، منع
[خاک شناسی] بازدارندگی
[برق و الکترونیک] دریچه ی بازدارنده مداری که برای استفاده به عنوان کلید ، به موازات مدار تحت کنترل قرارداده می شود .
[صنایع غذایی] محل بازدارنده : محل ویژه ای روی مولکول آنزیم که ترکیب جلوگیری کننده از فعالیت آن به آ« می چسبد
[شیمی] بازدارندگی رقابتی

معنی کلمه inhibition به انگلیسی

inhibition
• holding back, restraint; repression of a psychological process; stopping or checking of the function of a bodily organ; writ sent from a higher court to a lower court halting legal proceedings
• inhibitions are feelings of fear or embarrassment that make it difficult for you to behave naturally.

inhibition را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میثم علیزاده
● خویشتن داری
● بازدارندگی
مهسا امینی
-تو‌دار
-کم‌رو
یوسف صابری
وقفه
جلوگیری
منع
SOUDABE
بازداری، مهار شدگی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی inhibition
کلمه : inhibition
املای فارسی : اینهیبیتین
اشتباه تایپی : هداهذهفهخد
عکس inhibition : در گوگل

آیا معنی inhibition مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )