برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1288 100 1

Match

/ˈmæt͡ʃ/ /mæt͡ʃ/

معنی: حریف، جفت، نظیر، همسر، لنگه، تطابق، تطبیق، مسابقه، ازدواج، کبریت، چوب کبریت، حریف کسی بودن، زور ازمایی، همتا، خواستگاری کردن، جور بودن با، بهم امدن، خوردن، وصلت دادن، تطبیق کردن
معانی دیگر: کبریت (هر یک از چوب های درون قوطی کبریت)، (در اصل) فتیله ی توپ و بمب و غیره، برابر، همانند، (با همدیگر) جور، همداوی، ناورد، هماوری، آورد، پادکوشی، قرارداد زناشویی، زناشویی، همسر آینده (احتمالی)، همسر مناسب، هماورد، رقیب، به ازدواج هم درآمدن یا درآوردن، زن دادن، شوهر کردن یا دادن، همسر یافتن (برای کسی)، مقابله کردن، (باموفقیت) درافتادن (با کسی)، رقابت کردن، هم چشمی کردن، زورآزمایی کردن، برابر بودن (با)، مشابه بودن، همانند بودن، جور شدن یا بودن، جفت بودن، لنگه ی هم بودن، به هم آمدن، خوردن (به)، همتابودن، هماورد (یا رقیب یا حریف یا برابر یا جفت) یافتن یا ارائه دادن، جور کردن، جفت کردن، همانند کردن، مقایسه کردن، شیر یا خط کردن (to flipcoins هم می گویند)، رونوشت، روگرفت

بررسی کلمه Match

اسم ( noun )
• : تعریف: a slender strip of wood or cardboard with a combustible material on the end that is ignited by friction.

- He used a long match to light the fire.
[ترجمه nona] او براي روشن كردن اتش از يك كبريت دراز استفاده كرد
|
[ترجمه دنیا] او از کبریتی بزرگ برای روشن کردن آتش استفاده کرد!
|
[ترجمه ترگمان] او برای روشن کردن آتش از یک مسابقه طولانی استفاده کرد
[ترجمه گوگل] او با استفاده از یک بازی طولانی به نور آتش داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: a person or thing that is identical to or like another.
مترادف: companion, counterpart, double, mate, twin
مشابه: clone, copy, duplicate, equal, equivalent, fellow, likeness, reproduction

- This ring is utterly unique; you won't find its match in any store in the city. ...

واژه Match در جمله های نمونه

1. match stick
چوب کبریت

2. match something against (or with) something
چیزی را با چیز دیگر به رقابت یا زورآزمایی درآوردن

3. match up
(با هم) جور در آمدن،با هم خواندن

4. match up to (or with) something
طبق انتظار بودن،مطابق میل بودن

5. to match a piece of cloth
همانند یک تکه پارچه را پیداکردن

6. test match
(بازی‌های راگبی و کریکت) مسابقه‌ی بین‌المللی (معمولا یکی از چندین مسابقه)

7. a boxing match
مسابقه‌ی بوکس

8. a golf match
مسابقه‌ی گلف

9. a live match
کبریت زنده

10. a return match
مسابقه‌ی بازگشتی

11. a tennis match
مسابقه‌ی تنیس

12. a title match
مسابقه‌ی قهرمانی

13. his looks match his character
قیافه‌اش به شخصیتش می‌خورد.

14. a tame boxing match
مسابقه‌ی مشت‌زنی خسته کننده

15. he is no match for her i ...

مترادف Match

حریف (اسم)
opponent , match , adversary , foe , rival , competitor
جفت (اسم)
match , couple , twin , afterbirth , pair , placenta , coupling , mate , team , double , cobber , peer , twain , cully , dyad , tandem , syzygy
نظیر (اسم)
match , make , tally , exemplar , like , analogue
همسر (اسم)
partner , associate , match , consort , mate , spouse , helpmate
لنگه (اسم)
match , mate , pendant , bale , leaf , doublet
تطابق (اسم)
accommodation , match , accordance , identity , likeness
تطبیق (اسم)
accommodation , match , adjustment , adaptation , comparison , conformation , harmony , collation , identification
مسابقه (اسم)
match , game , contest , race , competition , emulation , tourney , racing , tournament
ازدواج (اسم)
match , marriage , spousal , hymen , matrimony
کبریت (اسم)
light , match , lighter , matches
چوب کبریت (اسم)
match , matchwood
حریف کسی بودن (اسم)
match
زور ازمایی (اسم)
match , swordplay
همتا (اسم)
match , counterpart , peer
خواستگاری کردن (فعل)
match , suit , husband , woo
جور بودن با (فعل)
match
بهم امدن (فعل)
match
خوردن (فعل)
fit , gnaw , feed , strike , hit , match , eat , grub , drink , corrode , hurtle , devour , erode , take a meal
وصلت دادن (فعل)
adjoin , match , unite
تطبیق کردن (فعل)
fit , match , reconcile , tally , compare , check , collate , jibe

معنی عبارات مرتبط با Match به فارسی

قوطی کبریت
عروسی راه انداز، کسیکه مایل است زنها را با مردهاپیوند دهد، کبریت ساز
(تنیس و غیره) شرکت در مسابقه
(به ویژه در تنیس) آخرین امتیاز برای بردن مسابقه، اخرین امتیاز برای بردن مسابقه
چیزی را با چیز دیگر به رقابت یا زورآزمایی درآوردن
(با هم) جور در آمدن، با هم خواندن
طبق انتظار بودن، مطابق میل بودن
کبریت گوگردی
کبریت (کبریت کشیدنی یا سایشی)، کبریتی که با اصطکاک ومالش روشن می شود
ازدواج به خاطر عشق (نه پول یا مقام و غیره)، عروسی ای که پایه اش عشق باشد و بس
فتیله توپ یا اتش بازى
کبریت بی خطر
(در دینامیت های معدن وغیره) چاشنی کند سوز، فتیله ی کندسوز، کبریت کند سوز
(بازی های راگب ...

معنی Match در دیکشنری تخصصی

match
[حسابداری] مطابقت دادن ، تطبیق کردن
[سینما] انطباق (مچ کردن ) - تطابق - تطابق شاتها - قابل برش - تطبیق - منطبق - همگونی
[کامپیوتر] مطابقت کردن ؛ تطابقت ؛ طبیق
[برق و الکترونیک] تطبیق دادن - تطبیق دادن عملیات پردازش داده شیه به ادغام کردن داده ها با این تفاوت که به جای تولید دنباله ای از موارد ساخته شده از دنباله ی ورودی ، دنباله ها بر اساس بعضی از نکات کلیدی با یکدیگر تطبیق داده می شوند .
[فوتبال] مسابقه
[نساجی] همانندی - رنگ همانندی - رنگ همانند کردن - همرنگی
[ریاضیات] جور کردن، متناسب، جور بودن، تطبیق دادن، تطبیق
[آمار] مسئله قوطی کبریت
[سینما] برش تطابقی - پلانهای تطبیقی - تطبیق - قطع براساس تشابه
[سینما] دیزالو تطابقی
[سینما] خط پیوند
[ریاضیات] مدل صفحه ای
[عمران و معماری] نقطه نظیر
[نساجی] تخمین مقایسه ای
[آمار] آماره های جور شدن
[برق و الکترونیک] پایان تطبیق یافته پایان یافتن خط انتقال به باری که مشخصه امپدانس آن برابر با خط است.
blaster fuse ...

معنی کلمه Match به انگلیسی

match
• small combustible stick designed for lighting things afire; competition, game (sports); equal opponent; partner; something similar; counterweight; person considered suitable for marriage
• be compatible, be suitable; be an equal competitor; compare; be compared; find something that matches another (about clothing or fabric); marry off; pair, mate; check the sameness of data items (computers)
• a match is an organized game of football, cricket, chess, or other sport.
• a match is also a small wooden stick with a substance on one end that produces a flame when you pull or push it along the side of a matchbox.
• if one thing matches another, the two things are similar.
• if you match one thing with another, you decide that one is suitable for the other, or that there is a connection between them.
• to match something means to be equal to it in speed, size, or quality.
• if something is no match for another thing, it is inferior to it.
• see also matched.
• if you match one thing up with another, you decide that the two things are suitable for each other, or are connected in some way.
match maker
• one who arranges marriages for others
match making
• arranging marriages for others, bringing two people together
match point
• final point required to win a match (sports); scoring unit in the game of bridge
• a match point is a situation in a game of tennis when the player who is in the lead can win the match if they win the next point.
match up zone
• defense strategy in which a team pressure the opposing players (basketball)
crucial match
• decisive game, match which is very important to a team
derby match
• ra ...

Match را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

هلن
حریف.درمقابل.مسابقه
@:"
همخوانی داشتن
Zohre
منطبق کردن دو یا چند چیز. متصل کردن
sara
مطابقت
محمد علیزاده
Compare، contest،conform
fereshttebz@gmail.com
همانند شدن،همانند بودن
Milan
ست کردن
سیف
جور کردن جور کنید
فیض
همسو با
Hizan
کبریت
Selen
وصل کردن
ali
به هم آمدن proper adaqude suit approprate
محدثه فرومدی
همسان/یکسان بودن، همتایی، همسانی، یکسانی
Khatere
هماهنگ شدن
دکتر محمدرضا ایوبی صانع
example: Misha is a match for her
رقیب، همتا، جفت و...مانند آن
فرنگیس
match day= روز مسابقه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی match
کلمه : match
املای فارسی : ماچ
اشتباه تایپی : ئشفزا
عکس match : در گوگل

آیا معنی Match مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )