برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1284 100 1

minor

/ˈmaɪnər/ /ˈmaɪnə/

معنی: خردسال، رشته فرعی، شخص نابالغ، کهاد، کوچکتر، خرد، خردسال، محزون، پایین رتبه، صغیر، اصغر، کمتر، صغری، کماد
معانی دیگر: جزیی، (اندازه یا مقدار یا تعداد یا گسترش) کمتر، کهتر (در برابر: مهتر یا اصلی major)، دون تر، دون پایه، کهین، (ریاضی) کهاد، فگانه، ورین، کمتر از سن قانونی (معمولا کمتر از 18)، (امریکا - آموزش دانشگاهی) رشته ی فرعی، به عنوان رشته ی فرعی انتخاب کردن، وابسته به رشته ی فرعی، (انگلیس - آموزش) کهترین (میان چند دانش آموز هم اسم)، (از همه) کوچکتر، (قدیمی) حزب اقلیت، غم انگیز، شکوه آمیز، (موسیقی) مینور، کوچک، در رشته ثانوی یا فرعی تحصیل کردن

واژه minor در جمله های نمونه

1. minor are not permitted to enter
اشخاص نابالغ اجازه‌ی ورود ندارند.

2. minor of a circle
قوس کوچکتر دایره

3. minor of a determinant
کهاد دترمینان

4. minor surgery
عمل جراحی جزئی

5. minor variations
تغییرات جزئی

6. a minor illness
بیماری جزئی

7. a minor poet
شاعر دست دوم

8. a minor road
جاده‌ی فرعی

9. a minor victory
پیروزی کم اهمیت

10. smith minor
اسمیت کهتر،اسمیت کوچک

11. the status of a minor
وضعیت قانونی یک شخص صغیر

12. a fiduciary guardian of a minor child
قیم قابل اعتماد طفل صغیر

13. my major was english literature and my minor was linguistics
رشته‌ی اصلی من ادبیات انگلیسی و رشته‌ی فرعی من زبان‌شناسی بود.

14. my major was english literature and my minor was linguistics
رشته‌ی اصلی من ادبیات انگلیس و رشته‌ی فرعی من زبان شناسی بود. ...

مترادف minor

خردسال (اسم)
child , minor
رشته فرعی (اسم)
minor
شخص نابالغ (اسم)
minor
کهاد (اسم)
minor
کوچکتر (صفت)
minor , lesser , less
خرد (صفت)
small , little , minim , tiny , pimping , minor , diminutive , petty , exiguous , inconsiderable , minuscule , minikin , pint-size , pint-sized
خردسال (صفت)
juvenile , minor , underage
محزون (صفت)
pensive , tragic , somber , sombre , lugubrious , sad , minor , despondent , plaintive , doleful , funereal , mournful , tristful
پایین رتبه (صفت)
inferior , minor , low-order
صغیر (صفت)
lowly , minor , underage , junior , lesser
اصغر (صفت)
minor , junior , lesser , less
کمتر (صفت)
short , minor , lesser , less , minus
صغری (صفت)
minor
کماد (صفت)
minor

معنی عبارات مرتبط با minor به فارسی

لغزش، خلاف
خرد تغییر
خرد چرخه، چرخه خرد
(امریکا - برخی ورزش های حرفه ای به ویژه بیس بال) لیگ دسته های دوم، دسته یا گروه فرعی ورزشی، تیم های کودکان یا تازه کارها
(موسیقی) بیشتر در گام مینور
صفوف روحانی پایین درجه
(کلیسای کاتولیک) رتبه های کهین، رسته های کهین
حزب اقلیت
رجوع شود به: asteroid
(قیاس منطقی) صغرا، صغرای قیاس (در برابر: کبرای قیاس major premise)
صغری
(انجیل - دوازده کتاب نسبتا کوتاه انجیل از هوشع تا ملاکی که بیشتر حاوی پیشگویی می باشند) کتب فرعی پیامبران
(موسیقی - هر یک از 12 گام دیاتونیک) گام مینور
(کلیسای کاتولیک) مدرسه ی الهیات (معمولا معادل دوره ی دبیرستان و دوسال اول دانشگاه) ...

معنی minor در دیکشنری تخصصی

minor
[شیمی] کهاد، فگانه ، ورین
[عمران و معماری] مینور - کهتر - فرعی - کوچکتر - جزئی
[برق و الکترونیک] کهاد ، کوچک
[حقوق] صغیر، جزئی
[ریاضیات] کهاد، کوچک، کوچکتر، کهین، اقصر
[آب و خاک] کهاد، خرد
[ریاضیات] کهین یک دترمینان
[عمران و معماری] راه دسترسی فرعی
[برق و الکترونیک] وجه راس کوچک یکی از سه وجه شیبدار کوچکتر که نزدیک به راس بلور کوارتز طبیعی است اما به آن نمی رسد . سه وجه شیبدار بزرگتر وجه راس بزرگ هستند .
[ریاضیات] قوس اقصر، کمان کوچکتر
[ریاضیات] قوس کوچکتر دایره
[سینما] محور فرعی
[عمران و معماری] محور کوچک - قطراقصر
[ریاضیات] محور اقصر
[ریاضیات] قطر اقصر بیضی، محور اقصر بیضی
[سینما] سیاهی لشکر - شخصیت فرعی
[برق و الکترونیک] سیکل کوچک زمان لازم برای ارسال یا انتقال یک لغت ماشین به انضمام فاصله ی بین لغتها در کامپیوتر دیجیتالی که از ارسال سریال استفاده می کند .
[ریاضیات] عیب جزیی، نقص جزیی
...

معنی کلمه minor به انگلیسی

minor
• youth who is not of legal voting age; secondary area of study in a college degree
• lesser in size, small; secondary; subordinate; junior; under legal age; insignificant, unimportant; minor scale (music); not serious (of an illness)
• you use minor to describe something that is not as important, serious, or significant as other things.
• in european music, a minor scale is one in which the third note is three semitones higher than the first.
• a minor is a person who is still legally a child. in britain, people are minors until they reach the age of eighteen; a formal use.
minor change
• very small change, slight alteration
minor collision
• fender bender, minor traffic accident
minor damage
• small amount of damage, damage which is not severe
minor key
• principal tone based on a minor scale (music)
minor league
• professional sports league ranked below the major league (usually for players beginning their professional sports careers)
minor offense
• misdemeanor, crime which is not serious
minor sport
• secondary sport, sport which is not of primary importance
minor tactics
• minor combat, paramilitary troops that work in small groups
minor tactics warfare
• combat by paramilitary troops that work in small isolated groups
minor transgression
• misdemeanor, crime which is not serious
asia minor
• peninsula in western asia which includes much of turkey
assaulting ...

minor را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mysm66
جزئی، کم اهمیت
امین جهانگرد
1- کوچک،کم اهمیت
minor problem,minor issue,minor news
2- جزئی
minor illness,minor burns
3-صغیر(کسی که زیر سن قانونی است)
4- رشته دوم دانشگاه(برای کسائی ک دو رشته ای میخوانند)
mahdis
little of some thing
^.^
جزئی؛چیزی که نگران کننده نباشد
Sama
کسی یا چیزی که زیاد مهم یا جدی و بزرگ نیست
ب ت چ
جزئی
Reihaneh
Not very big,serious ,or important.
میلاد علی پور
به نوعی، نسبتا
بهزاد صا
گرایش یا تخصص (رشته تحصیلی)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی minor
کلمه : minor
املای فارسی : مینور
اشتباه تایپی : ئهدخق
عکس minor : در گوگل

آیا معنی minor مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )