انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 926 100 1

pass

تلفظ pass
تلفظ pass به آمریکایی/ˈpæs/ تلفظ pass به انگلیسی/pɑːs/

معنی: راه، رد، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، گذر، گدوک، گذرنامه، جواز، عقب گذاشتن، پاس دادن، تصویب شدن، رایج شدن، وفات کردن، تمام شدن، سبقت گرفتن از، مرور کردن، سرامدن، عبور کردن، گذشتن، رد شدن، قبول کردن، قبول شدن، تصویب کردن، رخ دادن، گذراندن، اجتناب کردن، رد کردن، سپری شدن
معانی دیگر: مخفف:، سفردریایی، مسافر، گردنه، گذرگاه باریک (میان دو کوه)، دربند، گریوه، درنوردیدن، پی سپردن، (پوکر و غیره) پاس کردن، منتقل شدن، (ملک و غیره) رسیدن، مردن، (زمان) سپری شدن، پایان یافتن، به سرانجام رسیدن، رفع شدن، پشت سر گذاشتن، جلو زدن، سبقت گرفتن، رفتن، رسیدن، تبدیل شدن، (دادگاه و قاضی و غیره) حکم دادن، داوری کردن، نظر دادن، تصویب کردن یا شدن، (در امتحان و غیره) قبول شدن یا کردن، جا زدن، (با تقلب و غیره) رد کردن، جعل کردن، قالب کردن یا شدن، عبور دادن، مرخصی نامه، اجازه ی عبور، جواز ورود (یا خروج)، مجوز، بلیت، گرفتاری، مخمصه، وضع، شرایط، قبولی، (بازی با توپ) پاس، (با make) پرواز، گذر (با هواپیما و غیره)، (با make) لاس زدن، (با حرکت یا با چشم و غیره) علامت دادن، بیرون دادن (از سوراخ بدن)، به حرکت در آوردن (برچیزی)، مالیدن، اظهار کردن، (ورق بازی را) دستکاری کردن، تردستی کردن، چشم بندی کردن، روی دادن، اتفاق افتادن، (به فکر و غیره) خطور کردن (رجوع شود به: passing)، ر  دادن، خطور کردن، گردو

بررسی کلمه pass

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: passes, passing, passed
(1) تعریف: to go past; move beyond.
مشابه: bypass, eclipse, exceed, excel, leave, outdo, outstrip, overtake, surpass

- I pass her house every day on the way to work.
ترجمه کاربر [ترجمه حسن صادقی] من هر روز در راه رفتن سر کار از جلو خونه اون رد میشم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر روز در راه کارم از خانه او رد می‌شوم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من هر روز خانه اش را به کار خود می گذارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We passed a gas station a few miles back.
ترجمه کاربر [ترجمه حسن صادقی] ما چند مایل پیش پمپ بنزین رو رد کردیم.
|

ترجمه کاربر [ترجمه A.A] چندمایل قبل یک جایگاه سوخت را رد کردیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چند مایل عقب یه ایستگاه گاز رو رد کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما یک ایستگاه گاز را چندین مایل پشت سر گذاشتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The truck was going slowly, and all the cars were trying to pass it.
ترجمه کاربر [ترجمه حسن صادقی] کامیون داشت به کندی حرکت میکرد ، و تمامی اتوموبیل ها سعی میکردند که ازش سبقت بگیرند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کامیون به آرامی پیش می‌رفت و همه ماشین‌ها سعی می‌کردند آن را رد کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کامیون به آرامی حرکت کرد و تمام اتومبیل ها سعی داشتند آن را منتقل کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to skip or disregard.
مترادف: disregard
مشابه: forget, ignore, overlook, slip, waive

- Let's pass this for now, and go on to the next one.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فعلا از این موضوع بگذریم و به بعدی برویم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بگذارید این کار را در حال حاضر انجام دهیم و به یکی دیگر برویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to go or allow to go over, through, or across.
مترادف: traverse
مشابه: cross

- The sentry passed the soldiers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگهبان از کنار سربازان گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نگهبان سربازان را گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to complete successfully.
مترادف: satisfy
متضاد: fail
مشابه: accomplish, achieve, complete, finesse, finish, fulfill, hack

- She passed the math exam.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آزمون ریاضی رد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او امتحان ریاضی را گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to hand or convey to someone else.
مترادف: give, hand
مشابه: bequeath, carry, convey, deliver, grant, send, transfer, transmit

- Please pass the salt.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لطفا نمک رو رد کن بیاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لطفا نمک را تصویب کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Could you pass me that envelope?
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] میتونید آن پاکت را بمن بدهید؟
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میشه اون پاکت رو بدی به من؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا من می توانم این پاکت را بگذارم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She passed the message to him under the table.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیغام را زیر میز به او داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پیام زیر را به طرف او فرستاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to cause to move.
مترادف: move, put
مشابه: advance, convey, discharge, eject, emit, send, slip, transmit

- She passed the thread through the eye of the needle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با نخ سوزن نخ را رد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او موضوع را از طریق چشم سوزن گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to live through; spend.
مترادف: spend
مشابه: live, occupy, while

- She passed her vacation at the shore.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او تعطیلاتش را در ساحل گذراند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تعطیلات خود را در ساحل گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to circulate.
مترادف: circulate, distribute, spread
مشابه: advance, broadcast, disclose, disseminate, impart, relate, tell

- A newspaper passes information.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] یک روزنامه اطلاعات را اعلام میکند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک روزنامه اطلاعات را رد می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک روزنامه اطلاعات را می گذارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to sanction; approve.
مترادف: approve, sanction
متضاد: reject
مشابه: accept, adopt, authorize, clear, enact, legitimize, OK, ratify, sign, validate

- The committee passed the motion.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کمیته از حرکت سر در آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کمیته این حرکت را تصویب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to express; pronounce.
مترادف: express, pronounce
مشابه: announce, aver, declaim, declare, deliver, offer

- He will pass judgment on the issue.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در مورد این مساله قضاوت خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او قضاوت در مورد موضوع را تصویب خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: in some sports, to throw, hit, or otherwise transfer a ball, puck, or the like to (another player).
مشابه: flip, hurl, lob, send, throw, toss

- The soccer coach reminded the players to pass the ball to each other.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مربی فوتبال به بازیکنان یادآوری کرد که توپ را به هم پاس دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مربی فوتبال یادآور بازیکنان برای انتقال توپ به یکدیگر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Come on! Pass me the ball!
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] زودباش ! توپ را بمن پاس بده !
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ! زود باش! توپ رو بده به من
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیا دیگه! توپ رو منتقل کن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: come to pass, pass out, pass up
(1) تعریف: to move along; proceed.
مترادف: go, move, proceed
متضاد: stop
مشابه: advance, drift, progress, roll

- The circus used to pass through this town.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سیرک عادت داشت از این شهر عبور کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سیرک از طریق این شهر عبور کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to reach or come near, then move beyond.
مشابه: bypass, move, overtake

- The parade will pass by the onlookers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رژه از تماشاچیان عبور خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رژه توسط تماشاگران منتقل خواهد شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to elapse.
مترادف: elapse, go
مشابه: advance, flow, move, proceed, progress, slip, waste

- The time passed slowly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زمان به کندی می‌گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زمان به آرامی گذشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to move from one place to another; circulate.
مترادف: circulate, move
مشابه: advance, carry, flow, go, proceed, progress, spread, sweep

- The news passed quickly through the community.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این خبر به سرعت از جامعه گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این اخبار به سرعت از طریق جامعه منتشر شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to cease to live; die.
مترادف: depart, die
مشابه: expire, go, perish, succumb

- He passed on during the night.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شب به خیر گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در طول شب گذشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to end.
مترادف: cease, disappear, end
متضاد: abide
مشابه: blow over, close, depart, dissipate, dissolve, evaporate, fade, go, leave, peter out, recede, stop, terminate, vanish

- The crisis finally passed.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سرانجام بحران گذشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سرانجام بحران به پایان رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to happen.
مترادف: befall, happen, occur, take place
مشابه: give, transpire

- So many things have passed since he went away.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از وقتی رفته خیلی چیزا گذشته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پس از گذشت زمان بسیاری از چیزها گذشته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to allow something to go unchallenged.
مشابه: be, go, lie, ride, sit

- She let the sarcasm pass without comment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او بدون اینکه نظری بدهد، ریشخند را کنار گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او اجازه می دهد تا سارکاسم بدون نظر منتقل شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to be communicated.
مترادف: cross
مشابه: exchange

- No words passed between them.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هیچ حرفی بین آن‌ها رد و بدل نمی‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هیچ کلمه ای بین آنها گذشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to be approved or sanctioned.
مترادف: clear
مشابه: succeed

- The motion passed easily.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حرکت به آسانی می‌گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حرکت به آسانی انجام شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: to express or pronounce an opinion, judgment, or the like (usu. fol. by on).
مترادف: declare, pronounce
مشابه: declaim, judge, opine

- Will you pass on the color of this dress?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از رنگ این لباس رد میشی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا رنگ این لباس را می گذرانید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: to be conveyed.
مشابه: carry, circulate, descend, devolve, flow, move

- The antique table passed from generation to generation in the family.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این میز باستانی از نسلی به نسل دیگر منتقل شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] میز عتیقه از خانواده نسل به نسل منتقل می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: in some sports, to throw, hit, or otherwise transfer a ball, puck, or the like to another player.
مشابه: throw

- The quarterback should have passed instead of trying to run.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بازیکن مهاجم باید به جای اینکه سعی کنه فرار کنه، از دنیا رفته باشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارفرمایی باید به جای سعی در اجرای اجرا شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: passing (adj.)
(1) تعریف: a means of passage, such as a road, channel, or gap, through which one can travel.
مترادف: passage
مشابه: channel, corridor, course, defile, gap, passageway, path, road, route, way

- a mountain pass
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک گردنه کوهستانی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عبور کوه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a ticket or permit allowing one to enter, come, or go freely, esp. one issued at no cost.
مشابه: authorization, license, permission, permit, ticket, visa

(3) تعریف: a limited, often half-hearted, effort or attempt.
مشابه: attempt, effort, try

- He made a pass at cleaning up the mess.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برای تمیز کردن این وضع موفق شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در تمیز کردن ظرف غذا یک پاس گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a sexual suggestion or overture.
مترادف: advance, proposition
مشابه: come-on, move, overture

- He made a pass at her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دستش را به سوی او دراز کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در او گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: state of affairs; predicament.
مترادف: position, situation
مشابه: fix, impasse, juncture, pickle, predicament, stalemate, state, strait

(6) تعریف: in some sports, an act of passing.
مشابه: flip, hurl, lob, throw, toss

- The quarterback threw an accurate pass.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بازیکن خط حمله یه راه درست رو پرتاب کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارفرمایی یک پاس دقیق را پرتاب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه pass در جمله های نمونه

1. pass me the salt, please
ترجمه لطفا نمک را (نمکدان را) به من رد کنید.

2. pass the salt, please
ترجمه لطفا نمک را بده بیاد.

3. "to pass away" is a euphemism for "to die"
ترجمه ((مرحوم شدن)) نیک واژه‌ای است که به جای ((مردن)) به کار می‌رود.

4. pass (or pronounce) sentence (on someone)
ترجمه (درباره‌ی کسی) حکم صادر کردن

5. pass away (or on)
ترجمه مردن،فوت کردن

6. pass by
ترجمه رد شدن،عبور کردن

7. pass down
ترجمه دهان به دهان نقل کردن یا شدن،به ارث گذاشتن

8. pass for
ترجمه (به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن

9. pass judgement (on)
ترجمه مورد قضاوت قرار دادن،نظر دادن

10. pass muster
ترجمه واجد شرایط بودن،پذیرفتنی بودن

11. pass off
ترجمه 1- کم‌کم زائل شدن 2- روی دادن 3- وانمود کردن،جازدن،تقلب کردن 4- تمام شدن

12. pass one's lips
ترجمه 1- گفتن،بر لب آوردن 2- خوردن،آشامیدن

13. pass out
ترجمه 1- غش کردن،از حال رفتن 2- منتشر کردن،پخش کردن

14. pass out of existence
ترجمه از میان رفتن،نابود شدن

15. pass out of view
ترجمه از نظر ناپدید شدن،غیب شدن

16. pass over
ترجمه 1- نادیده انگاشتن،حذف کردن 2- ترفیع (و غیره) ندادن به

17. pass the buck
ترجمه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن

18. pass the hat (around)
ترجمه اعانه گردآوری کردن (به ویژه در جلسه و غیره)

19. pass the time of day
ترجمه سلام و تعارف کردن

20. pass up
ترجمه (عامیانه) قبول نکردن،(فرصت و غیره) غنیمت نشمردن،نپذیرفتن (پیشنهاد و غیره)

21. a pass grade
ترجمه نمره‌ی قبولی

22. to pass an ordeal
ترجمه از هفت خوان رستم گذشتن

23. to pass one's life in review
ترجمه زندگانی خود را از مد نظر گذراندن

24. to pass the low entrance, he had to stoop
ترجمه برای عبور از مدخل کوتاه مجبور شد دولا شود.

25. to pass the ordeal of a trial
ترجمه از هفت خوان محاکمه گذشتن

26. to pass under a bridge
ترجمه از زیر پل رد شدن

27. boarding pass
ترجمه کارت ویژه‌ی سوار شدن به هواپیما

28. a free pass
ترجمه بلیط مجانی

29. a season pass to rudaki hall
ترجمه بلیط ورود به تالار رودکی برای تمام فصل

30. a strange pass
ترجمه گرفتاری عجیب

31. an inbounds pass
ترجمه پاس توپ به داخل زمین

32. i can't pass this exam without preparation
ترجمه بدون آمادگی نمی‌توانم در این امتحان قبول شوم.

33. if i pass this test, i'll be over the hump
ترجمه اگر در این امتحان قبول شوم مشکل بزرگی را پشت سر گذاشته‌ام.

34. the khyber pass was considered to be the gateway to india
ترجمه گردنه‌ی خیبر راه دستیابی به هند تلقی می‌شد.

35. when we pass this rest at the fork of the road, we will never come together again
ترجمه از این دو راه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

36. bring to pass
ترجمه رویدادی را موجب شدن،ایجاد کردن

37. come to pass
ترجمه روی دادن،رخ دادن،اتفاق افتادن

38. hassan made a pass at the neighbor's wife and she slapped him
ترجمه حسن به زن همسایه علامت داد او هم زد توی گوشش

39. he will never pass the exam however hard he studies
ترجمه هرچقدر هم که درس بخواند در امتحان قبول نخواهد شد.

40. no one could pass the gate
ترجمه هیچ کس نمی‌توانست از دروازه عبور کند.

41. she managed to pass on her estate to her daughter entire
ترجمه موفق شد که اموال خود را یکجا به دختر خود انتقال بدهد.

42. she tried to pass a counterfeit ten-dollar bill
ترجمه او کوشید یک اسکناس جعلی ده دلاری را قالب کند.

43. this too shall pass
ترجمه این نیز بگذرد.

44. this too will pass
ترجمه این نیز بگذرد.

45. you need a pass to enter this base
ترجمه برای ورود به این پایگاه کارت عبور لازم دارید.

46. this too shall pass
ترجمه این نیز بگذرد

47. and it came to pass that. . .
ترجمه سپس چنین اتفاق افتاد که. . .

48. he dropped back to pass the ball
ترجمه او عقب رفت تا توپ را پاس بدهد.

49. he threw a flat pass
ترجمه او پاس کم ارتفاعی را پرتاب کرد.

50. he threw a high pass
ترجمه او پاس بلندی داد.

51. he threw a long pass into the arms of a receiver
ترجمه یک پاس بلند انداخت توی بغل یک پاس‌گیر.

52. he was awarded a pass with distinction
ترجمه او را با درجه‌ی ممتاز قبول کردند.

53. i intercepted the opponent's pass
ترجمه پاس حریف را قاپیدم.

54. it was hard to pass through the clutter of tools in the garage
ترجمه به زحمت می‌شد از میان ابزار ریخته و پاشیده در گاراژ رد شد.

55. sorry, allow me to pass
ترجمه معذرت می‌خواهم اجازه بدهید رد شوم.

56. the court did not pass on the question of indemnity
ترجمه دادگاه درباره‌ی موضوع غرامت،نظری نداد.

57. our concern is not to pass on the merits of this project
ترجمه کار ما این نیست که در مورد فواید این طرح نظر بدهیم.

58. the boy's dream come to pass
ترجمه خواب پسر تحقق یافت.

59. the satellite made its first pass over chicago
ترجمه ماهواره اولین گذر خود را برفراز شیکاگو انجام داد.

60. if he dies, the reward will pass to his wife
ترجمه اگر بمیرد جایزه به زنش خواهد رسید.

61. the police would not let them pass
ترجمه پلیس به آنها اجازه‌ی عبور نداد.

62. they gave the soldier a three-day pass
ترجمه به سرباز برگه‌ی مرخصی سه روزه دادند.

63. upon your decease, the property will pass to your wife
ترجمه در صورت فوت شما،ملک به همسرتان منتقل خواهد شد.

64. she prayed to god to let her pass
ترجمه او به خدا دعا می‌کرد که بگذارد بمیرد.

65. the coastal bluff was high and hard to pass
ترجمه سنگ‌باروی ساحلی بلند و صعب‌العبور بود.

66. the garden gate was too narrow for cars to pass
ترجمه در باغ برای عبور ماشین‌ها به اندازه‌ی کافی عریض نبود.

67. examinations are designed so that highschool graduates are enabled to pass
ترجمه امتحانات طوری طرح شده‌اند که دانش‌آموزان دبیرستان بتوانند آنها را بگذرانند.

68. the police opened a lane through the crowd and let us pass
ترجمه پلیس‌ها از میان جمعیت راهی گشودند و گذاشتند ما رد شویم.

69. you will really have to knuckle down if you want to pass this exam
ترجمه اگر می‌خواهی در این امتحان قبول شوی باید واقعا زحمت بکشی.

70. a truck was hogging the center of the road and nobody could pass
ترجمه یک کامیون وسط جاده را گرفته بود و کسی نمی‌توانست رد بشود.

مترادف pass

راه (اسم)
pass , access , way , road , path , route , avenue , entry , manner , method , how , autobahn , highway , track
رد (اسم)
denial , disavowal , rejection , abnegation , pass , refusal , trace , veto , exception , contradiction , rebuff , rebuttal , repulse , disapproval , disapprobation , contestation , disproof
پروانه (اسم)
pass , permit , permission , paper , license , billet , butterfly , propeller , moth , governor , fan , licensure
گذرگاه (اسم)
pass , passage , defile , bypass , bus , pathway , causeway , passageway , gangway
بلیط (اسم)
pass , ticket , card
گردونه (اسم)
pass , carrousel
عبور (اسم)
pass , transmission , passage , ferry , outlet , passageway , transition , transit , crossing , passing
معبر (اسم)
cut , pass , passage , ferry , passageway , ford , crossover , crossing , ferryboat , ferry bridge , passover , passway , railway crossing
گذر (اسم)
pass , passage , transit
گدوک (اسم)
pass
گذرنامه (اسم)
pass , passport
جواز (اسم)
pass , immunity , permit , sanction , paper , license , laissez-passer
عقب گذاشتن (فعل)
pass , outpace , outrun , leave behind , outdistance , outstrip
پاس دادن (فعل)
pass
تصویب شدن (فعل)
pass
رایج شدن (فعل)
pass
وفات کردن (فعل)
pass
تمام شدن (فعل)
pass , finish , end , expire , go , give out , spend , poop
سبقت گرفتن از (فعل)
pass , forereach
مرور کردن (فعل)
pass , review , go over , run over
سرامدن (فعل)
pass , expire , surprise , come to an end , come upon
عبور کردن (فعل)
pass , cross , traverse , go through , go across , transit
گذشتن (فعل)
pass , cross , go , elapse , blow over , bypass , go over
رد شدن (فعل)
pass , blow over , fail , percolate
قبول کردن (فعل)
pass , adopt , accept , matriculate , accord , entertain
قبول شدن (فعل)
pass , accept
تصویب کردن (فعل)
pass , approbate , allow , authorize , approve , okay , ratify , subscribe , homologate , okey
رخ دادن (فعل)
pass , arise , occur , happen , befall , outcrop , turn up , bechance , fall out
گذراندن (فعل)
pass , get on , outwear , avert , while , survive , fare
اجتناب کردن (فعل)
pass , avoid , eschew
رد کردن (فعل)
decline , gainsay , deny , disclaim , repudiate , disown , pass , disapprove , interdict , veto , rebuff , confute , repel , balk , rebut , baulk , reject , throw down , refuse , overrule , pass up , ignore , spurn , disaffirm , disorient , contradict , controvert , refute , disallow , disprove , impugn , disavow , discommend , hand off
سپری شدن (فعل)
pass , finish , expire , lapse , be finished , elapse

معنی عبارات مرتبط با pass به فارسی

مردن، فوت کردن، درگذشتن
رجوع شود به: band-pass filter
دفتر حساب جاری، برای صاحب سپرده نگاه میدارد، دفترنسیه دکاندار
رد شدن، عبور کردن
دهان به دهان نقل کردن یا شدن، به ارث گذاشتن
(آموزش و پرورش) نمره ی رد یا قبولی (به جای از یک تا صد فقط نمره ی قبولی یا ردی می دهند)
(به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن
مورد قضاوت قرار دادن، نظر دادن
کلید خصوصی
گردنه، گدوک، راه باریک درکوه، شعب
علوم هوایى : میان گذر
کارت ویژه ی سوار شدن به هواپیما
گذرگاه برنر (در کوه های آلپ بین ایتالیا و اتریش)
تبدیل به هیچ کردن، ناکامیاب کردن، ناکام کردن، رویدادی را موجب شدن، ایجاد کردن
شنت کردن، باى پاس کردن، پل زدن راه فرعى ساختن، اتصال کوتاه کردن مجراى فرعى، گذرگاه فرعى مسیر فرعى، دور زدن مانع، گذرگاه فرعى، لوله فرعى علوم مهندسى : اتصال کوتاه عمران : گذرگاه فرعى علوم نظامى : لوله یدکى جا گذاشتن
گدار چیلکوت (در کوه های راکی مجاور مرز آلاسکا و کانادا)
روی دادن، رخ دادن، اتفاق افتادن، ر  دادن
گردنه ی دانر (در خاور کالیفرنیا - امریکا)
(فوتبال امریکایی) پاس به جلو
گذرگاه سنت برنارد (که در کوه های آلپ واقع شده و سوییس و ایتالیا را به هم مربوط می کند)
علوم مهندسى : بالا گذر علوم هوایى : بالاگذر
گردنه ی خیبر (میان افغانستان و پاکستان)، تنگه خیبر

معنی pass در دیکشنری تخصصی

pass
[عمران و معماری] گردنه - عبور - گذرگاه
[کامپیوتر] تصویب شدن ؛ گذشتن ؛ گذراندن ؛ جواز ؛ گذر
[برق و الکترونیک] عبور چرخه کامل خواندن ، پردازش و نوشتن در کامپیوتر . - گذر ، عبور
[فوتبال] پاس
[زمین شناسی] گذرگاه،گردنه (زمین ریخت شناسی): الف) گذرگاهی طبیعی در مناطق مرتفع و صعب العبور مانند یک شکاف، گودی یا دیگر مناطق نسبتاً پست یک رشته کوه که به عنوان یک گذرگاه در نظر گرفته می شوند و یا مجرایی در لبه متصل کننده دو قله که توسط دره ای دربر گرفته شده است. مقایسه شود با:, notch, gap, col وب)نقطه تقاطع یک خط تراز که باعث شکل گیری دو حلقه می شود که هر کدام نشان دهنده نقاط هم ارتفاع یکی از دو قله یا کوه مجاور هم هستند. ( دورسنجی): فرکانس عبوری از یک فیلتر. فیلترهای بالا گذر، داده هایی با فرکانس بالا و فیلترهای پایین گذر، داده هایی با فرکانس پایین را عبور می دهند. ( رودخانه): گذرگاهی در عرض یک رود، آبگذر، مترادف: گذرگاه.
[حقوق] گذشتن، عبور کردن، تصویب کردن، منتقل کردن، محسوب شدن، قبول شدن، عبور، جواز
[ریاضیات] عبور کردن، گذشتن
[کوه نوردی] گردنه ، بشم
[آب و خاک] آبراهه ، مجرا
[برق و الکترونیک] باند گذر
[ریاضیات] ناحیه ی عبور
[برق و الکترونیک] عنصر عبوری عنصر فعالی مانند ترانزیستور یا لامپ خلأ که به طور سری با بار منبع تغذیه DC رگوله شده قرار گرفته است و با تقویت کننده ای کنترل می شود، به طوری که مقاومت سری آن به مقدار لازم برای ثابت نگهداشتن ولتاژ خروجی DC تغییر می کند.
[برق و الکترونیک] فرکانس گذر
[زمین شناسی] نقطه کنترل هر ایستگاهی در سیستم کنترل افقی و یا عمودی که بر روی عکس شناسایی می شود و برای تطابق داده های نشان داده شده بر روی عکس کاربرد دارد. (ص 2074 – 1975 – ASP) نیز ببینید: pass point. نقطه گذر نقطه ای که موقعیت افقی و عمودی آن با استفاده از عکسهای هوایی تعیین شده و به عنوان یک نقطه کنترلی مکمل در تعیین جهت دیگر عکسها، مورد استفاده قرار می گیرد.
[برق و الکترونیک] محدوده گذر
[حقوق] حکم صادر کردن، رأی دادن، محکوم کردن
[ریاضیات] از ... گذشتن، گذرنده از، از میان ... گذشتن، مارّ بر، گذشتن از
[فوتبال] پاس به فضای خالی
[برق و الکترونیک] ترانزیستور عبور منطقی
[عمران و معماری] تابلوی سبقت با احتیاط آزاد
[برق و الکترونیک] تمام گذر
[فوتبال] پاس رو به عقب
[عمران و معماری] مرور به پس
[صنعت] گذر معکوس - محاسبه تاریخ های دیرکرد در خاتمه یا شروع، برای بخش های ناکامل تمام فعالیت های شبکه ای. این تاریخ ها با گذر معکوس از درون منطق شبکه ای، از تاریخ انتهای یک پروژه تعیین می شوند. تاریخ انتها ممکن است با گذر مستقیم محاسبه شده یا توسط مشتری یا بانی پروژه تعیین گردد.
[ریاضیات] مرور به پس
[مهندسی گاز] لوله فرعی - مسیرانحرافی - جرای فرعی - مسیرفرعی
[زمین شناسی] گذرگاه فرعی ، عبور انحرافی -راه فرعی ، مسیر فرعی ، کنارگذر ، میان بر
[فوتبال] پاس باسینه
[فوتبال] پاس چیپ
[نساجی] نخ کشی متوالی - چله کشی متوالی
[نساجی] نخ کشی دو دستگاهی
[ریاضیات] گذر نهایی، کالیبر نهایی
[عمران و معماری] مرور رو به پیش
[ریاضیات] مرور به پیش، حرکت رفت

معنی کلمه pass به انگلیسی

pass
• alleyway; narrow road between mountains; successful grade on a test; sending of a ball to another player; movement of the hand
• cross; transport; approve
• if you pass someone or something, you go past them.
• to pass in a particular direction means to move or go in that direction.
• if you pass something such as a rope through something, over it, or round it, you put one end of it through, over, or round that thing.
• if you pass an object to someone, you give it to them.
• if something passes from one person to another, the second person then has it instead of the first.
• in sport, if you pass to someone else in your team, you kick, hit, or throw the ball to them. verb here but can also be used as a count noun. e.g. hughes intercepted a pass by jones.
• when a period of time or an event passes, it happens and finishes.
• if you pass a period of time in a particular way, you spend it in that way.
• if someone or something passes a test or is passed, they are considered to be of an acceptable standard.
• when people in authority pass a new law or a proposal, they formally agree to it or approve it.
• when a judge passes sentence on someone, he or she says what their punishment will be.
• to pass for or as a particular thing means to be accepted as that thing, in spite of not having all the right qualities.
• if something passes without comment or reaction or passes unnoticed, nobody comments on it, reacts to it, or notices it.
• a pass in an examination or test is a successful result in it.
• a pass is also a document that allows you to do something, for example, to visit a particular place, or to travel on a train or bus without paying.
• a pass in a mountainous area is a narrow way between two mountains.
• to pass judgement: see judgement.
• 1. if things such as stories, traditions, or characteristics are passed along, they are told, taught, or given to someone who belongs to a younger generation; used in american english. 2. if you pass along a message or a piece of
• if someone passes away, they die; an old-fashioned use.
• if you pass by something, you go past it.
• 1. if things such as stories, traditions or characteristics are passed down, they are told, taught or given to someone who belongs to a younger generation. 2. if you pass something down, you give it to someone who is standing
• 1. if an event passes off well, it happens successfully and without any unpleasant incidents. 2. if you pass one thing off as another, you convince people that it is the other thing.
• 1. if you pass on something that you have been given, you give it to someone else. 2. if you pass on a message or a piece of information that you have been given, you give it to someone else. 3. if a company passes on costs o
• if you pass out, you faint or collapse.
• 1. if something or someone is passed over, they are forgotten, ignored, or not mentioned. 2. if someone passes something over, they give it to someone else, especially in secret.
• if a group of people pass something round or pass it around, they each take it and then give it to the next person.
• if you pass up an opportunity, you do not take advantage of it.
• something that is pass? is no longer regarded as fashionable.
• something that is pass? is no longer regarded as fashionable.
• something that is pass? is no longer regarded as fashionable.
• something that is pass? is no longer regarded as fashionable.
pass & stow
• john pass and john stow, american craftsmen who melted down the original liberty bell and recast it in 1753
pass a coin
• place a coin into -, insert a coin
pass a day with
• spend a day with -, be in the company of - for a day
pass a law
• approve a law
pass a remark
• comment on
pass a resolution
• approve a resolution, make a formal decision
pass an examination
• succeed in an examination, not fail a test
pass away
• die
pass by
• go past; ignore, overlook
pass current
• be widespread (rumor)
pass for
• be regarded as, be accepted as
pass in one's checks
• die, pass away
pass judgment
• convict; decree
pass mark
• minimum grade required in order to successfully complete a course
automated ticket boarding pass
• atb, electronically produced ticket that includes the boarding pass (term used in the travel industry)
bare pass
• grade just above failing
boarding pass
• small ticket one receives after checking in for an airline flight (indicates passenger's name, seat number, etc.)
• a boarding pass is the same as a boarding card.
by pass
• detour, road that passes around a town avoiding traffic; secondary route or passage
come to pass
• occur, happen, take place
double pass
• pass that is sent between three players in quick succession (in football)
eurail pass
• pass for unlimited train travel in europe during a certain period of time (valid in 17 european countries)
free pass
• a free pass is an official document that allows a person to travel or to enter a particular building without having to pay.
hold the pass
• defend the passage
it came to pass
• it happened, it occurred

pass را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی pass

مریم ١٤:١٧ - ١٣٩٦/٠٤/٢٦
دفع شدن
|

علی ٢٣:٤٨ - ١٣٩٦/١١/٠١
رانده شدن
|

سیده زهرا برقعی ١٧:١٣ - ١٣٩٧/٠١/١٦
در گذشتن
|

Niusha ١٣:٥٤ - ١٣٩٧/٠١/٢٠
عبورکردن
|

Shahrzad ٠٨:٥٩ - ١٣٩٧/٠٣/١٧
قبول شدن
|

mohamad ١٤:٣٦ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
پاس تو فوتبال
|

*** ١٥:١٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
برای مثال Pass thebcake ,please.یعنی : کیک رو بهم بدید لطفا.
|

علیرضا خلیلیان ١٣:٣٠ - ١٣٩٧/٠٦/٣٠
در ادبیات آزمون نرم افزار: اجرای موفق (یک برنامه روی یک آزمایه)؛ یعنی برنامه با دریافت این آزمایه خروجی مورد انتظار را تولید کرده است.
|

asghar. y ٢٢:٤٥ - ١٣٩٧/٠٧/٢٢
تصویب کردن �در علم حقوق �
|

یارمحمدی ٢٣:١٣ - ١٣٩٧/٠٨/٠٩
تنگه، گردنه
a narrow, winding mountain pass
|

yasna ١٤:٥٤ - ١٣٩٧/٠٩/١٨
فرستادن - تعارف کردن
|

حمید پرهام ١٩:٢٢ - ١٣٩٧/١٢/٢٣
بلیط
|

ایما محسنی ٢٢:٤٤ - ١٣٩٨/٠١/١٠
ازش بگذر(برو بعدی)
|

مهدی صباغ ٢٢:٠٨ - ١٣٩٨/٠٣/٢٧
پس دادن
برگشت دادن
مانند:
please pass my book to me : لطفا کتابم را به من برگردان.
|

پیشنهاد شما درباره معنی pass



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

کُرَند > کرند
Kiana > Sign
👑❣👑 > possible
صفی پور73 > fire
الهه > anteater
Hanieh > cooking
امیرشهریار امینیان > galley letter
لادن فخر سعادت > even as

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی pass
کلمه : pass
املای فارسی : پاس
اشتباه تایپی : حشسس
عکس pass : در گوگل


آیا معنی pass مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )