برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1281 100 1

strike

/ˈstraɪk/ /straɪk/

معنی: ضربت، ضرب، ضربه، اصابت، برخورد، اعتصاب، بخاطر خطور کردن، سکه ضرب کردن، زدن، ضرب زدن، ضربت زدن، ضربه زدن، خوردن، خطور کردن، اعتصاب کردن، خوردن به
معانی دیگر: کوفتن، کوبیدن، وارد آوردن، زدن و انداختن، (سکه) زدن، اصابت کردن، برخورد کردن با، شکافتن (و رد شدن)، وارد شدن، (موسیقی - ساز زهی یا کلید دار مانند پیانو) زدن، نواختن، (ناقوس یا زنگ ساعت و غیره) اعلام کردن، به صدا درآمدن، (جرقه یا کبریت) زدن، کشیدن، روشن کردن، (مار) نیش زدن، گزیدن، (پلنگ و غیره) پریدن (به کسی)، حمله کردن، تک کردن، تاختن بر، (بیماری یا درد و غیره) دچار کردن یا شدن، (نور) افتادن، درخشیدن بر، تابیدن بر، (صدا) به گوش رسیدن، رسیدن به، گذرگاه یا جاده ساختن، راه باز کردن، (ناگهان یا به طور غیر مترقبه) پی بردن، کاشف به عمل آوردن، متوجه شدن، کشف کردن، (به چشم) خوردن، دیده شدن، به نظر رسیدن، جلب توجه کردن، به فکر رسیدن، به ذهن آمدن یاخطور کردن، (ناگهان) کردن، شدن، دستخوش شدن یا کردن، (به توافق و غیره) رسیدن، برقرار کردن، (پرچم یا بادبان کشتی را به نشان اعتراض یا تسلیم) پایین کشیدن، جمع کردن، (خیمه یا اردوگاه) برچیدن، پایین آوردن، دست از کار کشیدن (به نشان اعتراض)، (قلمه و گیاه نورسته - ریشه) دواندن، گرفتن، حمله ی نظامی، یورش، (نفت یا زغال سنگ و غیره) کشف، کامیابی ناگهانی، موفقیت غیر منتظره، (جرقه و غیره) زدن، (برق) رخشیدن، (توفان) فرا رسیدن، برق زدن، خروشیدن، رجوع شود به: strickle، (مهجور) جنگ کردن با، (چراغ یا نور و غیره) خاموش کردن، (بولینگ و بیس بال) استرایک، (کان شناسی - زمین شناسی) امتداد، راستا، تکانه، کوبه، کوبش

بررسی کلمه strike

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: strikes, striking, stricken, struck
(1) تعریف: to hit (someone or something) with the hand or something used as a weapon.
مترادف: knock, smite
مشابه: bang, box, catch, clout, cuff, hammer, hit, jolt, nail, pound

- He struck me with the back of his hand.
[ترجمه ترگمان] او با پشت دست مرا زد
[ترجمه گوگل] او با پشت دستش به من حمله کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She struck the fly with a rolled up magazine.
[ترجمه maskovich] او پشه را با یک مجله لوله شده له کرد.
|
[ترجمه aref.ab] اون دختر با یک مجله لوله شده پشه را لهید.|
[ترجمه ترگمان] با مجله‌ای دیگر به پرواز درآمد
[ترجمه گوگل] او با یک مجله نوردی به پرواز افتاد
[ترجمه شما] ترجمه ...

واژه strike در جمله های نمونه

1. strike (or make) a bargain with someone
با کسی به توافق رسیدن،معامله کردن

2. strike (or sound) a false note
اشتباهی عمل کردن،بیجا حرف زدن،غلطی گفتن (یا کردن)

3. strike a balance
توازن برقرار کردن

4. strike a light
شعله‌ور ساختن،(آتش) افروختن

5. strike an attitude
رل بازی کردن،تو بازی رفتن،(مصنوعی) رفتار کردن،بازی درآوردن

6. strike down
1- (با ضربه و غیره) برزمین افکندن،فرو افکندن،نقش بر زمین کردن 2- از میان برداشتن 3- (بیماری) از پای انداختن،از پا درآوردن

7. strike dumb
هاج و واج کردن،شگفت زده کردن

8. strike fire
جرقه زدن یا ایجاد کردن،مشتعل کردن

9. strike hands
1- کف زدن،موافقت کردن 2- قرارداد بستن،قرار گذاشتن،(درباره‌ی چیزی) دست دادن

10. strike home
1- به هدف زدن،موفق شدن 2- تحت تاثیر قرار دادن،به دل نشستن

11. strike home
1- ضربه‌ی کاری زدن،ضربه‌ی جانانه زدن 2- به اثر مطلوب رسیدن

12. strike it rich
1- منابع غنی معدنی کشف کردن 2- (ناگهان) به پول یا کامیابی رسیدن

13. s ...

مترادف strike

ضربت (اسم)
smash , chop , skelp , impact , strike , stroke , hit , bat , smack , bop , beat , slap , whack , butt , blow , impulse , bump , knock , fib , biff , thump , bob , cuff , buffet , buff , dint , hack , pound , impulsion , lead-off , thwack , percussion , plunk , swat , whang
ضرب (اسم)
chop , impact , strike , stroke , hit , bop , shock , beat , butt , drum , blow , impulse , multiplication , coining , bruise , fib , box , buffet , buff , punch , slash , smite , cob , coinage , stab , wham , ictus , sock
ضربه (اسم)
pelt , accent , emphasis , stress , impact , strike , stroke , thud , lash , acute , hook , tit , brunt , hack , flap , whop , sock , traumatism , whang
اصابت (اسم)
impact , strike , access , hit , onset
برخورد (اسم)
smash , strike , reception , conflict , affection , meeting , collision , encounter , clash , incidence , confluence , conflux , greeting , tilt , osculation , contact , contiguity
اعتصاب (اسم)
strike , sit-in , turn-out , stay-in strike
بخاطر خطور کردن (فعل)
strike
سکه ضرب کردن (فعل)
strike
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
ضرب زدن (فعل)
strike , beat , drum
ضربت زدن (فعل)
strike , bump , bob , jab , contuse , hammer , inflict , sock
ضربه زدن (فعل)
strike , butt , dab , inflict a blow , knap
خوردن (فعل)
fit , gnaw , feed , strike , hit , match , eat , grub , drink , corrode , hurtle , devour , erode , take a meal
خطور کردن (فعل)
strike , occur , flash , dawn upon , haunt
اعتصاب کردن (فعل)
walk out , strike , go out , picket
خوردن به (فعل)
strike , hit

معنی عبارات مرتبط با strike به فارسی

توازن برقرار کردن
با کسی به توافق رسیدن، معامله کردن
اشتباهی عمل کردن، بیجا حرف زدن، غلطی گفتن (یا کردن)
شعله ور ساختن، (آتش) افروختن
رل بازی کردن، تو بازی رفتن، (مصنوعی) رفتار کردن، بازی درآوردن
1- (با ضربه و غیره) برزمین افکندن، فرو افکندن، نقش بر زمین کردن 2- از میان برداشتن 3- (بیماری) از پای انداختن، از پا درآوردن
هاج و واج کردن، شگفت زده کردن
(زمین شناسی) گسله ی کوبشی، کوب گسله
جرقه زدن یا ایجاد کردن، مشتعل کردن
1- کف زدن، موافقت کردن 2- قرارداد بستن، قرار گذاشتن، (درباره ی چیزی) دست دادن
1- به هدف زدن، موفق شدن 2- تحت تاثیر قرار دادن، به دل نشستن، 1- ضربه ی کاری زدن، ضربه ی جانانه زدن 2- به اثر مطلوب رسیدن
1- منابع غنی معدنی کشف کردن 2- (ناگهان) به پول یا کامیابی رسیدن
strike o ...

معنی strike در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] اعتصاب
[عمران و معماری] امتداد - راستا
[زمین شناسی] جهت خط تقاطع یک لایه یا رگه با صفحه افقی . - امتداد لایه جهت خط مستقیمی است که دو نقطه هم ارتفاع بر روی لایه را به هم متصل می سازد
[حقوق] حذف کردن، قلم زدن، اعتصاب کردن، اعتصاب
[نساجی] برداشت - مقایسه سرعت جذب رنگ توسط یک نوع منسوج در لحظات اولیه رنگرزی رد دو حمام مشابه
[ریاضیات] برخورد کردن، روبرو شدن
[معدن] امتداد (زمین شناسی ساختمانی)
[آب و خاک] شیب لایه ها
[سینما] پیاده و خارج کردن دکورها و وسایل صحنه - برچیدن دکور - پیاده کرده دکور
[معدن] گسل امتدادی (زمین شناسی ساختمانی)
[زمین شناسی] گسل امتدادی - گسلی است که امتداد آن موازی یا تقریبا موازی امتداد لایه بندی است
[حقوق] از پرونده حذف کردن
[معدن] درزه امتدادی (زمین شناسی ساختمانی)
[نفت] درزه ی امتدادی
[عمران و معماری] امتداد طبقات
[حقوق] حذف پرونده از دفتر دادگاه (به دلیل عدم صلاحیت دادگاه)
[ریاضیات] خط کش صاف کن
[حقوق] ممنوع الوکاله کردن وکیل، تعلیق جواز وکا ...

معنی کلمه strike به انگلیسی

strike
• hit, blow; temporary work stoppage; military assault; good luck; discovery of natural resources; knocking down of all pins at one time (bowling); failure to hit a ball (baseball)
• hit; collide with; attack, assault; afflict with a disease; injure by biting; impress; produce a spark; stamp; eliminate; arrive at; reach; instill; temporarily cease working as a protest; make
• when there is a strike, workers stop working for a period of time, to try to get better pay or conditions.
• if workers strike, they stop working for a period of time, to try to get better pay or conditions.
• if you strike someone or something, you deliberately hit them.
• if something strikes something else or strikes against it, it hits the other thing.
• if an illness or disaster strikes, it suddenly happens.
• to strike means to attack someone or something quickly and violently. verb here but can also be used as a count noun. e.g. the air force carried out air strikes as a result of the information received.
• if an idea or thought strikes you, it comes into your mind suddenly.
• if something strikes you in a particular way, it gives you a particular impression.
• if you are struck by something, you are very impressed by it.
• when a clock strikes, its bells make a sound to indicate what the time is.
• if you strike a deal or a bargain with someone, you come to an agreement with them.
• if you strike a match, you make it produce a flame.
• if someone strikes oil or gold, they discover it in the ground as a result of mining or drilling.
• see also striking.
• workers who are on strike are refusing to work.
• to strike a balance means to do something that is halfway between two extremes.
• if something strikes fear or strikes terror into people, it causes them to be suddenly very frightened.
• if you are struck dumb or are struck blind, you suddenly become unable to speak or see.
• if ...

strike را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Sanaz khatami
تظاهرات
بهار
اعتصاب
go on strike میشه اعتراض کردن
Yousef
رخ دادن ، روی دادن
Whenever a disaster strikes
هر وقت مصیبتی روی می دهد
علیرضا عسکری
درخشیدن - تابیدن
Hadis k
تخریب...damage ...
ali-sh86
خط زدن-قلم گرفتن-حذف کردن (cross out with a pen-remove- cancel / Example: Strike his name from the list)
احسان
ناگهان به ذهن خطور کردن
مریم


strike it rich
to become rich suddenly and unexpectedly
کوثر
دچار بیماری شدن
پریسا دهکردی
حمله کردن
میثم کنعانی
strike someone: to cause someone to think
به فکر وا داشتن
Sonia
خطور کردن
ELAHE
ضربه زدن
Soheil
ضربت
مهدی صباغ
آتش گرفتن
به آتش کشیده شدن توسط چیزی یا شخصی💥🔥🚨🚒
علی
حمله کردن
احد
یاک
Tara
Poised to strike آماده حمله
NeginNk
Clock strike دینگ دینگ ساعت در ساعت دوازده که دوازده بار به صدا در میاید
Matin
زدن، اصابت کردن
میلاد علی پور
صورت گرفتن/پذیرفتن، رخ دادن
Sanaz ghasemi
به لرزه در آمدن
Matin
ناگهان به ذهن خطور کردن
عباس نعمتی فر
ناگهان اتفاق افتادن (و صدمه و لطمه زدن)
Two days later tragedy struck.
سعید ترابی
1. کوبیدن، خوردن به
2. ضربه زدن، زدن
3. خطور کردن یا به نظر رسیدن
4. اعتصاب کردن
5. حمله کردن (به کسی)
6. صدمه (یا ضربه) زدن (به کسی یا چیزی)
7. اتفاق افتادن
8. (رعد و برق) زدن
9. رعد و برق زدن
10. به صدا درآمدن ساعت (به تعداد عدد ساعت مورد نظر)
11. امتیاز گرفتن
12. حذف کردن از لیست
13. به توافق رسیدن یا توافق کردن
14. (سکه یا چیزی شبیه به آن) ضرب کردن

اسم
1. اعتصاب
2. حمله (مخصوصا به وسیله جنگنده ها)
3. کشف (نفت)
4. ضربه (به توپ در بیسبال)
5. (بولینگ) زدن تمام بطری ها
6. اصابت (رعد و برق)
sakineh tebbi
اعتراض
Zahra
اعتصاب کردن
میلاد علی پور
به چشم آمدن
لیلی موسوی
strike against : جبهه‌گیری بر علیه . . .
tinabailari
suddenly the answer of a question struck me at exam
در امتحان جواب یک سوال ناگهان به ذهنم خطور کرد
✉️✉️
سرداری
دست از کار کشیدن
تعطیل کردن کار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی strike
کلمه : strike
املای فارسی : استرایک
اشتباه تایپی : سفقهنث
عکس strike : در گوگل

آیا معنی strike مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )