برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

علی اکبر منصوری

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 اينفرمال) ترفند ها، فوت فن و مهارتها، کلک ها، قلق ها و فوت کوزه گری

تمام روشهای خاصی که یه نفر داره تا با کمک آنها به چیزی دست پیدا کند.
< ...
١٣٩٩/٠٤/٠٨
|

2 دغلبازی، حیله گری، کلاهبرداری، فعالیتهای مشکوک ١٣٩٩/٠٤/٠٨
|

3 اصطلاح عامیانه کنایه آمیزBr)
مترادف با
Wise ass
Smart ass
Wise guy
Know it all
Smarty- pants
Smart alec

عقل کل! (با ...
١٣٩٩/٠٤/٠١
|

4 اصطلاح عامیانه بریتانیایی)
صفت یا لقبی که از روی شوخی، خطاب به کسی که فکر می کند خيلي باهوش است و همه چیز را میداند، میدهند! (البته با تداعی منف ...
١٣٩٩/٠٤/٠١
|

5 کانون توجه ١٣٩٩/٠٣/٢٧
|

6 اصطلاح)
مترادف با
Tell it to the hand
این اصطلاح یک روش کاملا بی ادبانه برای بیان اینست که تمایلی برای شنیدن حرف طرف مقابل نداریم

١٣٩٩/٠٣/٢٥
|

7 به همين خيال باش! ١٣٩٩/٠٣/٢٥
|

8 قسمت شما هم بشود (انشاالله)! نصیب تو هم بشود! همچنین برای شما! ١٣٩٩/٠٣/٢٥
|

9 سه تا معادل انگلیسی برای این ضرب المثل به ذهنم میاد
1- The worthless need no protection
2- A worthless vessel does not get broken
3- Dead ...
١٣٩٩/٠٣/٢٤
|

10 پپيه مشه یا پاپيه ماشه، کاغذ جویده شده، کاغذ خمیر شده
کاغذ را پس از خمیر کردن با چسب مخلوط و تحت فشار قرار میدهند تا زیرساخت کار تولید آماده شود و ...
١٣٩٩/٠٣/٢٠
|

11 به معنای، مزه دهان کسی را فهمیدن، زمینه یابی کردن، گمانه زنی کردن، نظرسنجی هم میباشد ١٣٩٩/٠٣/٢٠
|

12 زیر زبون (کسی) را کشیدن ١٣٩٩/٠٣/٢٠
|

13 اصطلاح)
هجوم آوردن، ریختن( به یک جایی)
سرازیر شدن،

As soon as the doors opened, the waiting shoppers poured in and ran for the bargai ...
١٣٩٩/٠٣/١٧
|

14 سرخوش، مست ١٣٩٩/٠٣/١٦
|

15 پالایش نفت ١٣٩٩/٠٣/١٥
|

16 عامیانه)
ای شیطون بلا!
عجب بدجنسی هستيا! (البته به حالت شوخی)
امان از دست تو!

١٣٩٩/٠٣/١٤
|

17 اينفرمال)
اصطلاحی برای توصیف یک شخص مفرح، بازیگوش، ناقلا و شیطون که شما را سورپریز میکند
معادل های فارسی
امان از دست تو عجب شیطوني هستی! ...
١٣٩٩/٠٣/١٤
|

18 تا دم مرگ رفتن، ١٣٩٩/٠٣/٠٦
|

19 -توجه کردن به...،
-اهمیت دادن به
-مورد توجه قرار دادن (چیزی یا کسی)
١٣٩٩/٠٣/٠١
|

20 1- چمباتمه زدن، رو پا نشستن
2- پناه گرفتن در جایی امن، به جایی پناه بردن (بصورت موقت تا برطرف شدن خطر)
3- ماندن در جایی برای یک مدتی (جهت آما ...
١٣٩٩/٠٣/٠١
|

21 شروع یک پایان، سرآغاز یک فرجام
منظور) شروع انحطاط و به پایان رسیدن یک چیزی میباشد
١٣٩٩/٠٣/٠١
|

22 کودک نابغه، بچه با استعداد ١٣٩٩/٠٢/٢٧
|

23 حداکثر دستمزد، سقف دستمزد ١٣٩٩/٠٢/٢٥
|

24 رقیق کردن، آبکی کردن، از غلظت کاستن ١٣٩٩/٠٢/٢٣
|

25 اصطلاح) از آمریکای شمالی
به معنای تسلیم شدن، منصرف شدن، دست را (به نشانه شکست) بالا بردن، اعتراف به شکست کردن
قبول شکست
مترادف با اصطلاح ...
١٣٩٩/٠٢/٢١
|

26 آدم نا متعادل، غیر قابل پیش بینی، غیر قابل کنترل، بی ثبات، درد سر ساز
البته اصطلاح آتش به اختیار هم جالب بود!
١٣٩٩/٠٢/١٩
|

27 عامیانه انگلیسی بریتانیایی)
-به هیچ عنوان نه، هرگز، اصلا،
-به همین خیال باش، عمرا
-بشین تا بیاد، مگه خوابشو ببینی و
...
مترادف با ...
١٣٩٩/٠٢/١٦
|

28 زائو، زنی که تازه زایمان کرده ١٣٩٩/٠١/٢٣
|

29 پیک نیک رونده، گردشگر، کسی که به پیک نیک می رود. ١٣٩٩/٠١/١٨
|

30 اسم دخترانه ترکی قدیمی
به معنای دختر تازه به دوران رسیده،
- دختری شلخته که فکر می کند زیباست، در مرکز دنیاست و عمیقا بدنبال ازدواج و کسب شهر ...
١٣٩٩/٠١/١٦
|

31 بدون وقفه و با جدیت تمام کار کردن و یا تلاش کردن ١٣٩٩/٠١/١٥
|

32 بدون وقفه و سخت تلاش کردن، بطور مداوم و با جدیت کار کردن ١٣٩٩/٠١/١٥
|

33 محبت و توجه کسی را بخود جلب کردن، خود را مورد توجه کسی قرار دادن، مورد لطف کسی قرار گرفتن،
He was trying to ingratiate himself with his father
١٣٩٩/٠١/١٤
|

34 اصطلاح)
مال کسی را خوردن، پول کسی را تلکه کردن و به جیب زدن
You can't get away with swindling the orphans' out of their money
مال يتيم خو ...
١٣٩٩/٠١/٠٨
|

35 کازان ديبي) در ترکی استانبولی از نظر لغوي به معنای ته دیگ است اما در اصل نام یک دسر معروف ترکیه ای است، شبیه به کرم کارامل ١٣٩٨/١٢/٢١
|

36 اصطلاح)
بابت چیزی هزینه زیادی پرداخت کردن، مغبون شدن (در خرید چیزی)، بهای سنگینی پرداخت کردن، بسیار گران تمام شدن، به قیمت خون کسی بها پرداختن و. ...
١٣٩٨/١٢/١٩
|

37 گران تمام شدن ١٣٩٨/١٢/١٩
|

38 رساندن (پیام، سلام، خبر و...) از کسی به کسی دیگر
نقل قول کردن، باز پخش کردن
١٣٩٨/١٢/١٦
|

39 Br) کانون زلزله، مرکز زمین لرزه ١٣٩٨/١٢/١٤
|

40 یالا، حرفت را بزن!
هر چی تو فکرت میگذره را بگو!
هر چه میخواهی بگی را بگو!
١٣٩٨/١٢/١٣
|

41 حرفت را بزن، هر چی تو سرته بگو، هر چه میخواهی بگی را بگو! ١٣٩٨/١٢/١٣
|

42 اصطلاح)
این اصطلاح برای مواقعی استفاده می شود که بخواهیم بگوئیم حقیقت یک ماجرا عوض نمیشود حالا شما هر چه میخواهید بگوييد، بگوييد.
- مهم نیست ...
١٣٩٨/١٢/١٣
|

43 ديوث، زن قحبه ١٣٩٨/١٢/١٠
|

44 راحت باش!
هر طور راحتی!
هرجور عشقت می کشه!
اینجا رو مثل خونه خودت بدون!
هر کاری دوس داری انجام بده!
١٣٩٨/١٢/٠٩
|

45 (مثل اجل معلق) بالای سر کسی ایستادن، روی کار کسی نظارت کردن، هنگام انجام کاري در کنار کسی بودن (که البته اغلب برای اون شخص ناخوشایند است) ١٣٩٨/١٢/٠١
|

46 بسیار عصبی، برزخي، دلخور و عصبانی، اعصاب خورد
I'm in high dudgeon now
الآن خیلی اعصابم خورده
١٣٩٨/١١/١٦
|

47 اصطلاح) عامیانه
چه حرفها!
کم دروغ بگو!
حرفاتو باور نميکنم!
این حرفها رو واسه عمت تعریف کن!
١٣٩٨/١١/١٤
|

48 آزاد، آزاد باش!
فرمان آزاد باش فرمانده به سربازان
١٣٩٨/١١/١٢
|

49 اصطلاح)
معنای کلمه به کلمه) دست راست خود رو دادن!
ولی به مفهوم:
(بخاطر چیزی)هر کاری را انجام دادن، زمین و زمان را بهم ریختن، دست به هر کا ...
١٣٩٨/١١/٠٩
|

50 میزان غرامت، میزان جریمه، مقدار جریمه

He has lodged an appeal for size of fine
او برای میزان غرامت درخواست تجدیدنظر کرده است.
١٣٩٨/١١/٠٩
|

فهرست جمله های ترجمه شده

واژه جمله های ترجمه شده

1 distended
• Through this incision, the abdominal cavity is distended with carbon dioxide gas.
• از طریق این برش، حفره شکمی با گاز دی اکسید کربن، باد میشود/ متورم/ بزرگ میشود.
١٣٩٨/٠٢/١١
|

2 cry off
• Leah and I were going to go to Morocco together, but at the last moment she cried off.
• لیا و من میخواستیم که با هم به مراکش بریم اما او در آخرین لحظه زیر حرفش زد/ در لحظه آخر جا زد!
١٣٩٧/١١/٠١
|

3 cry off
• Why did you cry off training last night?
• چرا دیشب تمرین رو رها کردی?
١٣٩٧/١١/٠١
|

4 cry off
• He tried to cry off after swearing he would do it!
• او سعی کرد حرفشو پس بگیره بعد از اینکه قسم خورده بود که آن کار را انجام میدهد!
١٣٩٧/١١/٠١
|

5 fill in
• Can you fill in for me at work?
• میتونی بجای من بری سرکار? / میتونی جای منو در محل کار پر کنی?
١٣٩٧/١٠/٢٨
|

6 lurch
• Her heart gave a little lurch when she saw him.
• وقتی که خانم، اون آقا را دید، کمی قلبش لرزید!
١٣٩٧/١٠/٢٧
|

7 lurch
• Their relationship seems to lurch from one crisis to the next.
• رابطه آنها به نظر می رسد از یک بحران به یک بحران دیگر در نوسان است!
١٣٩٧/١٠/٢٧
|

8 lurch
• The ship gave a lurch to starboard.
• کشتی به سمت راستش کج شد!
١٣٩٧/١٠/٢٧
|

9 staggering
• Profits have shot up by a staggering 25 %.
• سودها با یک سرعت سرسام آوری، بیست و پنج درصد رشد داشته اند!
١٣٩٧/١٠/٢٧
|

10 prosperous
• May you be happy and prosperous.
• امید که شما شاد و کامروا باشید!
١٣٩٧/١٠/١١
|

11 nose dive
• The market values are in a nose dive.
• قیمت های بازار در حال سقوطند.
١٣٩٧/١٠/٠٣
|

12 nose dive
• Due to keen competition, his business took a nose dive.
• بخاطر رقابت شدید، کسب و کارش افت کرده/از رونق افتاده!
١٣٩٧/١٠/٠٣
|

13 nose dive
• The thermometer takes a nose dive the first day of winter.
• دماسنج در اولین روز زمستان بطرف پایین حرکت می کند./ در اولین روز زمستان درجه دماسنج افت میکند.
١٣٩٧/١٠/٠٣
|

14 driveway
• I stood in the driveway and watched him back out and pull away.
• من در راهروی ورودی پارکینگ ایستادم و عقب و جلو راندنش را تماشا کردم./ وقتی داشت ماشین رو عقب و جلو میکرد تماشایش میکردم.
١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

15 driveway
• He pulled into the driveway in front of her garage.
• او (آقا) وارد راه ورودی جلوی پارکینگ اون خانم شد!
١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

16 top dog
• Man: I want to be top dog!
• مرد: من میخواهم رهبر شوم./ شخص صاحب قدرتی بشوم/ از همه بالاتر و قدرتمندتر باشم!
١٣٩٧/٠٩/٢٣
|

17 top dog
• After winning four major international events he's the top dog among formula one motor racing drivers.
• پس از برنده شدن در چهار رویداد بزرگ بین المللی او در میان رانندگان مسابقات فرمول یک، برترین است.
١٣٩٧/٠٩/٢٣
|

18 top dog
• The man is young, but he is a top dog in his company.
• مرد جوانی است اما، او در شرکتش یک شخص ذی نفوذ است.
١٣٩٧/٠٩/٢٣
|

19 top dog
• The team wanted to prove that they were top dogs in the region.
• تیم می خواست ثابت کند که آنها در منطقه، برتر (از بقیه رقبا) بودند!
١٣٩٧/٠٩/٢٣
|

20 resemble
• So many hotels resemble each other.
• بسیاری از هتل ها شبیه بهم هستند.
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

21 resemble
• You resemble your mother very closely.
• تو به مادرت خیلی شبیه هستی.
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

22 so many
• So many men (or heads) so many minds (or wits).
• هرچه افراد (ویا سرها) بیشتر، افکار (ویا عقل ها) بیشتر!
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

23 so many
• So many men, so many minds.
• هرچه افراد بیشتر، افکار و عقاید بیشتر!
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

24 so many
• So many countries, so many customs.
• هرچه کشورها بیشتر، آداب و رسوم بیشتر!
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

25 resemble
• The brothers resemble each other in taste.
• برادران در ذائقه بهم شبیه هستند.
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

26 resemble
• Will it resemble an out-take from Dubliners?
• آیا مثل یک قسمت حذف شده از مجموعه دوبلینی ها خواهد شد?
١٣٩٧/٠٩/١٩
|

27 as well
• Fair words and foul deeds cheat wise men as well as fools.
• گفتار خوب و کردار بد، به همان خوبی که احمق ها را فریب میدهند، مردان عاقل را نیز فریب میدهند!
١٣٩٧/٠٩/١٧
|

28 as well
• As well be hanged for a sheep as for a lamb.
• (ضرب المثل): (بخاطر دزدی) به دار آویخته میشود، چه برای (دزدیدن) یک گوسفند باشد چه (دزدیدن) یک بره!
١٣٩٧/٠٩/١٧
|

29 as well
• Hatred is blind as well as love.
• نفرت، (درست) به همان اندازه عشق، کور است!
١٣٩٧/٠٩/١٧
|

30 as well
• One might as well be hanged for a sheep as a lamb.
• (ضرب المثل) یکنفر ممکن است به دار آویخته شود چه برای (دزدیدن) یک گوسفند باشد چه یک بره! معادل فارسی: آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!
١٣٩٧/٠٩/١٧
|

31 as well
• It is as well to know which way the wind blows.
• اون همچنین برای اینست که بفهمیم باد از کدام سمت می وزد!
١٣٩٧/٠٩/١٧
|

32 blend in
• Choose curtains that blend in with your decor.
• پرده هایی انتخاب کنید که با دکوراسیون شما ست باشند/ همرنگ باشند.
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

33 blend in
• Blend in the lemon extract, lemon peel and walnuts.
• عصاره لیمو، پوست لیمو و گردو را با هم مخلوط کنید.
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

34 blend in
• Beat the butter and sugar; then blend in the egg.
• کره و شکر را با هم بزنید، سپس تخم مرغ را اضافه کنید و با هم مخلوط کنید.
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

35 blend in
• The colour of the carpet doesn't blend in.
• رنگ فرش ست نیست.
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

36 blend in
• Blend in the eggs, one at a time, beating well after each one.
• تخم مرغ ها را یکی یکی اضافه کنید، هر بار (که تخم مرغی اضافه میکنید) خوب بهم بزنید تا مخلوط و یکدست شود!
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

37 blend in
• The toad had changed its colour to blend in with its new environment.
• وزغ رنگش را تغییر داده بود تا با محیط جدیدش همرنگ شود.
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

38 integrity
• He showed great integrity when he refused to lie for his employer.
• او با دروغ نگفتن بخاطر کارفرمایش، نشان داد انسان فوق العاده صادق و درستکاری است!/ او وقتی که نپذیرفت بخاطر کارفرمایش دروغ بگويد، صداقت زیادی از خود نشان داد.
١٣٩٧/٠٩/١٢
|

39 ali
• Dr Ali gave a great sniff of disapproval.
• دکتر علی با بینی بالا کشیدن مخالفت خودش را اعلام کرد!
١٣٩٧/٠٩/٠٨
|

40 gotcha
• He gotcha, Helen. Give the boy credit.
• اون گیرت آورد، هلن! طلب اون پسر رو بده!
١٣٩٧/٠٩/٠٧
|

41 gotcha
• Gotcha! You will eventually have to go through that drawer.
• مچتو گرفتم! تو آخرش مجبور میشی اون کشو رو بگردی!
١٣٩٧/٠٩/٠٧
|

42 gotcha
• Gotcha . . . Debi presents a bouquet to Noel.
• گرفتم! دبی یک دسته گل به نوئل هدیه میدهد.
١٣٩٧/٠٩/٠٦
|

43 gotcha
• Gotcha, Katie! Now I'm gonna tickle you!
• گیرت آوردم کیتی! الان غلغلکت میدم!
١٣٩٧/٠٩/٠٦
|

44 sum
• The sum of five, ten, and twenty is thirty-five.
• مجموع پنج، ده و بیست، میشود سی و پنج.
١٣٩٧/٠٩/٠٤
|

45 ductus
• Most babies have a closed ductus arteriosus by 72 hours after birth.
• اکثر نوزادان تا 72 ساعت پس از تولد، یک مجرای شریانی بسته دارند.
١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

46 ambiance
• The restaurant creates a relaxing ambiance with its soft lighting.
• رستوران با نورپردازی ملایمش یک محیط آرام بخشی را ایجاد میکند.
١٣٩٧/٠٨/١٨
|

47 work week
• The average work week was nearly eighty hours of either backbreaking labor or mind-numbing tedium.
• میانگین روزهای کاری در یک هفته، تقریبا (معادل) هشتاد ساعت از، یا کار شاق و کمرشکن بود و یا یکنواختی و خستگی کسالت آور!
١٣٩٧/٠٨/١٨
|

48 work week
• A work week of forty hours is standard in the U. S.
• یک هفته کاری چهل ساعته، در ایالات متحده استاندارد در نظر گرفته میشود/یک هفته کاری متشکل از چهل ساعت کار، در ایالات متحده استاندارد می باشد!
١٣٩٧/٠٨/١٨
|

49 peep
• Children came to peep at him round the doorway.
• بچه ها اومدند تا از گوشه راهرو به او دزدکی نگاه کنند!
١٣٩٧/٠٨/١٨
|

50 peep
• It's rude to peep at other people's work.
• دزدکی به کار مردم سرک کشیدن بی ادبی است!
١٣٩٧/٠٨/١٨
|