انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

میلاد علی پور

English Translator & Interpreter

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 whereupon بلافاصله، پس از آن ١٣٩٧/٠٩/١٩
|

2 Not that نه اینکه ١٣٩٧/٠٩/١٩
|

3 so called (به حالتِ کنایه آمیز) مثلا ١٣٩٧/٠٩/١٨
|

4 should درصورتیکه، اگر ١٣٩٧/٠٩/١٨
|

5 fad دمادم ١٣٩٧/٠٩/١٧
|

6 upon در اثرِ ١٣٩٧/٠٩/١٧
|

7 literally علنا ١٣٩٧/٠٩/١٧
|

8 hit (اسلحه و امئالهم) تیر زدن/خوردن ، مورد اصابت قرار دادن/گرفتن ١٣٩٧/٠٩/١٧
|

9 unmistakable مُحرَز، قطعی ١٣٩٧/٠٩/١٧
|

10 what is more از همه مهمتر ١٣٩٧/٠٩/١٦
|

11 Sheriff Deputy جانشین پاسگاه ١٣٩٧/٠٩/١٦
|

12 for با درنظر گرفتنِ ١٣٩٧/٠٩/١٦
|

13 add up to باعثِ چیزی شدن، منجر به چیزی شدن ١٣٩٧/٠٩/١٦
|

14 let alone نه اینکه ١٣٩٧/٠٩/١٦
|

15 buzz سرمست شدن ١٣٩٧/٠٩/١٥
|

16 pursuant to به دنبالِ ، در پِیِ ١٣٩٧/٠٩/١٥
|

17 aggressive تهاجمی ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

18 sham فیلم بازی کردن(به معنای تظاهر،نه بازیگری) ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

19 Desperately از سرِ ناچاری ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

20 No sooner بلافاصله ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

21 come down منجر به چیزی شدن، چیزی را رقم زدن ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

22 Landmark مکان یا بنایی طبیعی یا ساختگی که از مسافت دور در یک منطقه قابل رویت باشد. مانند پاسارگاد, برج میلاد, سی و سه پل, قلعه بابک و امثالهم. ١٣٩٧/٠٩/١٤
|

23 footage فیلم ١٣٩٧/٠٩/١٢
|

24 compatriot همشهری،
همتا،
هم ولایتی
١٣٩٧/٠٩/١٠
|

25 in reference to در اشاره به، در موردِ، درخصوصِ ١٣٩٧/٠٩/٠٩
|

26 tersely کوتاه و مختصر ١٣٩٧/٠٩/٠٨
|

27 In this case در این وضعیت ١٣٩٧/٠٨/١٦
|

28 Ergogenic نیروبخش, توان افزا ١٣٩٧/٠٧/٣٠
|

29 And so forth از این قبیل, از این دست ١٣٩٧/٠٧/٢٤
|

30 stall منتفی شدن، نادیده گرفتن، بی خیال شدن ١٣٩٧/٠٧/٢١
|

31 uncomfortable ناراضی، ناخشنود ١٣٩٧/٠٧/٢١
|

32 shape up پیش بُردن ١٣٩٧/٠٧/٢١
|

33 charge with متهم شدن/کردن به ..... ١٣٩٧/٠٧/٢١
|

34 unfold پیش بردن، توسعه دادن ١٣٩٧/٠٧/٢١
|

35 in spite با وجودِ ١٣٩٧/٠٧/١٧
|

36 unfocused بی فایده ١٣٩٧/٠٦/٢٩
|

37 steely شدید ١٣٩٧/٠٦/٢٠
|

38 wary تشویش ١٣٩٧/٠٦/٢٠
|

39 Providing عامل چیزی بودن, ارائه دهنده بودن ١٣٩٧/٠٦/٠٧
|

40 Simulating محرک ١٣٩٧/٠٦/٠٤
|

41 very معیّن ١٣٩٧/٠٥/٣١
|

42 brisk سرحال ١٣٩٧/٠٥/٣١
|

43 Integrated منسجم ١٣٩٧/٠٥/٣٠
|

44 peace پذیرفتن ١٣٩٧/٠٥/٢٧
|

45 telegram پیام ١٣٩٧/٠٥/٢٧
|

46 Deploy رشد کردن ١٣٩٧/٠٥/٢٥
|

47 shaken آشفته، شکننده، ترسیده ١٣٩٧/٠٥/٢٥
|

48 unlash باز کردنِ طناب یا تسمه ١٣٩٧/٠٥/٢٢
|

49 Whatever علی رغم ١٣٩٧/٠٥/٢١
|

50 real distraction دیوانگیِ محض ١٣٩٧/٠٥/٢١
|

51 should در آن صورت ١٣٩٧/٠٥/٢١
|

52 enthusiastically مشتاقانه ١٣٩٧/٠٥/١٥
|

53 meanwhile در همان لحظه، در همان زمان ١٣٩٧/٠٥/١٤
|

54 By chance شانسی ١٣٩٧/٠٥/٠٧
|

55 Drop off رساندن, بردن ١٣٩٧/٠٤/٢٥
|

56 Take برداشت ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

57 pray امید داشتن، آرزوی چیزی را داشتن ١٣٩٧/٠٢/٢٠
|

58 Following در پیِ ١٣٩٧/٠٢/١٥
|

59 disunity تفرقه ١٣٩٧/٠٢/١٥
|

60 asset موهبت ١٣٩٧/٠٢/١٠
|

61 Theater جبهه ١٣٩٧/٠٢/٠٩
|

62 What is more از آن گذشته ١٣٩٧/٠٢/٠٨
|

63 to درمیانِ، درخِلالِ ١٣٩٧/٠٢/٠٨
|

64 cheerleader تشویق کننده، لیدرِ تشویق گر، (فرد یا گروهی که به تشویقِ یک تیم ورزشی در مسابقات جهت داده و تشویق تماشاگران را هماهنگ می نماید) ١٣٩٧/٠٢/٠٨
|

65 its all about مهم بودن، اهمیت داشتن ١٣٩٧/٠٢/٠٨
|

66 feel compel ضروری دانستنِ/بودنِ چیزی برای انجام کاری ١٣٩٧/٠٢/٠٧
|

67 come to به کاری روی آوردن
١٣٩٧/٠٢/٠٧
|

68 abysmal بسیار بد ١٣٩٧/٠٢/٠٤
|

69 homemade دست ساز ١٣٩٧/٠٢/٠٣
|

70 breathe a huge sigh of relief نفس راحت کشیدن ١٣٩٧/٠٢/٠٣
|

71 at best در بهترین حالت ١٣٩٧/٠١/٢٥
|

72 To that end در همین راستا ١٣٩٧/٠١/٢٥
|

73 come across به موردی یا شخصی بر خوردن. با کسی یا وضعیتی روبرو شدن(ناگهانی) ١٣٩٦/١٠/٠٨
|

74 locked up بازداشت، محبوس ١٣٩٦/١٠/٠٣
|

75 wore on وقت صرف کردن _ زمان را گذراندن ( معمولا به کُندی) ١٣٩٦/١٠/٠٢
|