انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

سعید صفاری مقدم

تحلیل گر و طراح نرم افزار هستم و علاقه زیادی به فهم صحیح اصطلاحات انگلیسی دارم. با دیدن این سایت خوب علاقمند شدم درک خودمو از معانی با دیگران به اشتراک بذارم.

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 off head be off your head
زده باشه به کلت، قاط زده باشی
١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

2 availability مهیا بودن، فراهم بودن، قابل حصول بودن، در دسترسی بودن،موجود بودن ١٣٩٨/٠٤/٢٧
|

3 subject to be subject to sth/doing sth

1) باحتمال زیاد دچار/متحمل(چیزی) شدن، (چیزی را)به خود دیدن/تجربه کردن

The bay is subject to heavy fog in su ...
١٣٩٨/٠٤/٢٧
|

4 way back خیلی وقت پیش ١٣٩٨/٠٤/٢٧
|

5 all the way - تمام و کمال، همه جوره، کاملاً، تا هرقدر که امکانش باشه، تا اونجایی که جا داره، بطورکامل
- در تمام طول مسیر، کل راه، از ابتدا تا انتهای مسیر/یک ف ...
١٣٩٨/٠٤/٢٧
|

6 the use of the use of sth
اجازه استفاده از چیزی را داشتن
امکان، قابلیت، توانایی استفاده از چیزی را داشتن
١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

7 as well as و به همین ترتیب/صورت
باضافه/بعلاوه، و مضاف بر آن
و همچنین، و نیز
١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

8 Regardless فارغ از ، صرفنظر از ١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

9 ongoing همیشگی، مستمر، مداوم، پابرجا
در حال انجام/وقوع، در جریان، در دست اجرا/اقدام، داره انجام میشه
رو به جلو/پیشرفت
١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

10 neglect مورد بی مهری/بی توجهی قرار دادن، غفلت/اهمال کردن، قصور کردن، پشت گوش انداختن، نادیده گرفتن
neglect to do sth: فراموش کردن انجام کاری
١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

11 distort مخدوش کردن، دستکاری کردن، خدشه دار کردن، تحریف کردن، نادرست/غلط/ غیرطبیعی/ غیرواقع/ برخلاف واقع جلوه دادن ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

12 come into play 1) اجرایی شدن، باجرا گذاشتن، حادث شدن، به وقوع پیوستن، اطلاق شدن(به حالت/ وضعیت/چیزی اطلاق میشود که...)
2) دخیل بودن/شدن،دخالت داشتن، بدردبخور شدن ...
١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

13 contingency غریب و الوقوع، پیامد غریب والوقوع

١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

14 accumulated صفت: تلنبار شده، تجمیع شده، انباشته(شده) ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

15 result in موجب شدن، منجر (به چیزی یا اتفاقی) شدن، منتهی شدن، باعث شدن، به بار آوردن ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

16 residual ته مانده ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

17 velocity (میزان) سرعت، پیشروی، شتاب
سرعت سیر
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

18 take into account در نظر گرفتن، به حساب آوردن، حواس را به چیزی جمع کردن/معطوف کردن، شامل کردن، مد نظر قرار دادن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

19 curtail کاهش دادن، کوتاه کردن، محدود ساختن، کاستن،مختصر کردن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

20 averse برضد، در تضاد، بیزار، متنفر، بی تمایل ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

21 rigorous موشکافانه، سختگیرانه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

22 thoroughness میزان زیاد دقت/توجه
دقت تمام، توجه زیاد
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

23 anticipate 1) توقع/انتظار (اتفاق رویدادی یا وضعیتی را از قبل) داشتن، پیش بینی( اتفاق رویدادی یا وضعیتی را از قبل) کردن
2) اقدام پیشگیرانه کردن،پیشدستی کردن،آ ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

24 intuition حس ششم، یه حسی(برگرفته از تعالیم و تجارب قبلی)، احساس درونی/قلبی ١٣٩٨/٠٤/١٤
|

25 Equivalence همترازی، سنخیت، هم ارزی، همسانی، همگونی/همگنی، تجانس ١٣٩٨/٠٤/١٣
|

26 deviation تخطی، انحراف، کج روی، دوری(از مسیر، روش اصلی)، انحراف از معیار ١٣٩٨/٠٤/١٣
|

27 thus متعاقباً، متعاقب آن، در نتیجه، ماحصل (آن)، بدین سان، بدین ترتیب ١٣٩٨/٠٤/٠٧
|

28 provision بصورت اسم:
در نظر گرفتن موارد ضروری/تمهیدات لازم
تامین غذا و مایحتاج ضروری

make provision(s) for sth:
تهیه برنامه مقابله با (حادثه اح ...
١٣٩٨/٠٣/٢٢
|

29 procurement فرایند خرید، تدارک چینی، تدارک بینی، تدارکات ١٣٩٨/٠٣/٢١
|

30 do away with کنار گذاشتن، صرف نظر کردن
از شر چیزی خلاص شدن، منسوخ کردن
١٣٩٨/٠٢/٢٠
|

31 wing it فی البداهه کاری را انجام دادن
سرهم کردن کاری یا حرفی(معمولا سخنرانی و ...)
١٣٩٨/٠٢/٢٠
|

32 tackle پرداختن به کاری یا موضوعی، مورد بررسی/رسیدگی قرار دادن، سعی در رسیدن(رسیدگی) به کاری یا موضوعی ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

33 at the end of the day با این وجود، با (وجود) همه این اوصاف، در نهایت امر، با در نظر گرفتن همه شرایط/مسائل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

34 along the line در برهه ای(از زمان)، تو یه بازه ای، یه زمانی، یه وقتی
نکته:از along the line برای اشاره به بازه یا برهه ای در زمان گذشته استفاده می شود.

وب ...
١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

35 follow suit به تقلید ازدیگران کاری را کردن
عین کاری/ چیزی را انجام دادن
به مثابه کاری/چیزی عمل کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

36 shake off رهانیدن، خلاص شدن، پشت سر نهادن ١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

37 compare favourably خیلی بهتر از ... است
بمراتب نسبت به اون/اونا ... بهتر است
١٣٩٨/٠٢/٠٥
|

38 along the lines of حدوداً همون چیزی که
مثل/شبیه چیزی بودن (حدودی)
یه چیزی تو مایه های چیز دیگر بودن

١٣٩٨/٠١/٢٢
|

39 down the line بعدا، بعدنا، جلوتر، در آینده، یه زمانی/یه وقتی (اشاره به آینده)

در برهه ای(از زمان در گذشته)، برای مدتی، تو یه بازه ای، یه زمانی، یه وقتی
ن ...
١٣٩٨/٠١/٢٢
|

40 of course صد البته ١٣٩٨/٠١/٢٢
|

41 refrain اجتناب کردن، خودداری کردن، احتراز کردن ١٣٩٨/٠١/٠٢
|

42 resort to تن دادن، ناچار شدن، متوسل شدن، پناه بردن ١٣٩٨/٠١/٠٢
|

43 stickler مقید بودن
مقید به اصولی بودن
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

44 sort out 1- درست کردن کاری یا چیزی، برطرف کردن مشکل، ردیف کردن کاری یا چیزی، روبراه کردن، حل کردن(راهی برای آن پیدا کردن)
Do you think you could sort out t ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

45 come to terms with دست و پنجه نرم کردن، کنار اومدن، به مصالحه رسیدن، کلنجار رفتن برای (یادگیری چیزی، یا پذیرفتن شرایطی یا گذر از یک سختی) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

46 rat out زیراب زدن، لو دادن ١٣٩٧/١١/٠٣
|

47 turn out کاشف بعمل اومد که...
معلوم شد که...
متوجه شدیم که...
١٣٩٧/١٠/٢٨
|

48 draw forth این اصطلاح به معنای "عیان کردن چیزی" یا "در معرض دید بقیه/همگان قرار دادن چیزی" می باشد. ١٣٩٧/١٠/٢٤
|

49 depict به تصویر کشیدن موضوعی، مطلبی، ...
بصورت مصور بیان کردن
بصورت داستانی شرح دادن
مجسم کردن
١٣٩٧/١٠/٢٤
|

50 rigid دگم ١٣٩٧/١٠/١٢
|

51 contribute Contribute to sth
دست داشتن/دخیل بودن/موثر بودن/تاثیر داشتن/سهیم بودن ( در بوجود آمدن رویداد یا پیشامدی)
١٣٩٧/١٠/٠٨
|

52 holistic از تمام زوایا، جامع، همه جانبه ١٣٩٧/١٠/٠٨
|

53 come up with رسیدن(فکری، منطقی) به چیزی (ایده، پیشنهاد، انتخاب، ...)، دست یافتن (فکری، منطقی)
تهیه کردن، مطرح کردن، ارائه دادن
١٣٩٧/١٠/٠٧
|

54 integrity باثبات، همه چی تموم ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

55 yeild فعل: ثمر دادن/کردن، به ارمغان آوردن، ببار رساندن/آوردن
اسم: ثمره، بازده،بازده محصول (کشاورزی،...)
١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

56 end up دست آخر ، درنهایت، تهش، آخرش، آخر سر، دست آخر منتهی شد به اینکه، نهایت قضیه این شد که ...
آخرش سر از (جایی/مکانی) سر درآوردن
١٣٩٧/٠٩/٢٠
|

57 one thing leads to another توضیح: وقتی میخواهیم از خیر گفتن یکسری از جزئیات بگذریم از این اصطلاح استفاده میشود.

خلاصه بعد از یه سری (ماجرا/اتفاقات) این شد که
سرتو درد ...
١٣٩٧/٠٩/٢٠
|

58 to that end بدین منظور، برا ی نیل به این هدف/منظور، در راستای (این هدف/مقصود)، بدین سان، بهمین جهت، برای تحقق این مهم/امر
همچنین to this end
١٣٩٧/٠٩/١٣
|

59 hinder ابتکار عمل را (از کسی) گرفتن
مانع/مزاحم/سد راه انجام کار یا توسعه ای شدن
١٣٩٧/٠٩/٠٨
|

60 discrete مختص به خود، مجزا ١٣٩٧/٠٨/١٠
|

61 articulate صفت: شیوا، فصیح، بلیغ، آشکار
فعل: 1) برشمردن، به وضوح بیان کردن/گفتن
2) ساماندهی کردن،سازماندهی کردن، جمع و جور کردن امور، راست و ریس کردن امور ...
١٣٩٧/٠٨/٠٩
|

62 thereof مرتبط ١٣٩٧/٠٨/٠٩
|

63 comply هم راستا بودن، در تطابق بودن ١٣٩٧/٠٨/٠٩
|

64 having said that ناگفته نماند که،... ١٣٩٧/٠٨/٠٨
|

65 a dime a dozen به وفور پیدا میشه، مثل پ...کل ریخته، همه جا ریخته/هست، براحتی پیدا میشه، هرجا نگاه کنی هست ١٣٩٧/٠٨/٠٨
|

66 compelling مستدل، موجه، با پشتوانه، مجاب کننده، متقاعد کننده، قانع کننده، قوی ١٣٩٧/٠٨/٠٧
|

67 cite (بعنوان چیزی) قلمداد شدن/کردن،تلقی شدن/کردن، برشمرده شدن، ذکر شدن، یاد شدن
١٣٩٧/٠٨/٠٧
|

68 Rev rev up: موجب تهییج شدن، تهییج کننده، پرتکاپو و فعال کننده/شدن
drugs which rev up your nervous system
١٣٩٧/٠٦/١٤
|

69 leverage نهایت استفاده را کردن/بردن (از چیزی که وجود دارد)
بهره بردن / بکار گرفتن (چیزی/وسیله ای/...)
از حداکثر ظرفیت چیزی/کسی بهره بردن/استفاده کردن
١٣٩٧/٠٦/١٤
|

70 evolve به مرور توسعه یافتن یا تبدیل شدن یا تکامل یافتن
نکته: در ترجمه این لغت مهم نشان دادن مرور زمان است.
Bacteria are evolving resistance to antibio ...
١٣٩٧/٠٥/٠٢
|

71 overlook مورد توجه واقع نشدن، از قلم افتادن، نادیده گرفتن/پنداشتن ١٣٩٧/٠٥/٠١
|

72 adhere adhere to sth
پایبند بودن به چیزی مثل توافق،اصول، قانون و ...
پایبندی و پیروی کردن از چیزی/اصولی
١٣٩٧/٠٥/٠١
|

73 account for 1- دلیل یا عامل ایجاد یا وجود رویداد یا وضعیتی را بیان/مشخص کردن، چیزی دلیل/توجیح/عامل/توضیحی برای چیز دیگر بودن
2- تشکیل دهنده

١٣٩٧/٠٥/٠١
|

74 perceive برداشت کردن (برداشت فکری)، تلقی کردن ١٣٩٧/٠٥/٠١
|

75 go down that road به شیوه خاصی عمل کردن یا کاری را انجام دادن
اتخاذ روش خاص در انجام کار یا رسیدن به هدفی
١٣٩٧/٠٤/٣١
|

76 the other way around از اون ور، از اون طرف، برعکس، اونوری ١٣٩٧/٠٤/٣٠
|

77 underused همچنین: underutilized
به چیزی اطلاق میشود که از آن کمتر از آنچه که باید یا ظرفیتش وجود دارد استفاده میشود.
١٣٩٧/٠٤/٢٩
|

78 deliver همچنین:
انجام دادن، تهیه کردن، بانجام رساندن و یا بدست آوردن چیزی یا کاری که قول آن قبلا داده شده است
رسیدن به هدفی که برنامه/نقشه/طرح ... آن ق ...
١٣٩٧/٠٤/٢٩
|

79 exploit استفاده بهینه/کارامد کردن ١٣٩٧/٠٤/٢٧
|

80 hinge تحت تاثیر مستقیم چیز دیگری بودن
بستگی داشتن به ...
وابسته/منوط به چیز دیگری بودن
١٣٩٧/٠٤/٢٧
|

81 constitute در حکم/به منزله/به مانند/به مثابه (چیز دیگری) بودن یا تلقی شدن یا قلمداد شدن
١٣٩٧/٠٤/٢٧
|

82 competency داشتن قابلیت/ظرفیت (برای/در انجام کاری) ١٣٩٧/٠٤/٢٦
|

83 amount to مثل اینه که، مثل این میمونه که..
(بصورت چیزی) تلقی شدن
١٣٩٧/٠٤/٢٦
|

84 take a stand موضع گرفتن، جبهه گرفتن
مقاومت کردن در برابر عمل/ایده/...
موضع محکم گرفتن در برابر چیزی...
با موضع محکم/قوی کاری را کردن
با قدرت چیزی را پ ...
١٣٩٧/٠٤/٢٣
|

85 broad strokes کلیت/اصل موضوع (بدون پرداختن به جزئیات)
نکته/نکات اصلی
ویژگی کلان
یه چیز کلی و مبهم
١٣٩٧/٠٤/٢٣
|

86 a matter of something همچنین: a matter of doing sth
مرهون، در گرو (انجام کاری یا وجود چیز دیگر) بودن
(برای انجام یا وجود چیزی) کافیه که ....
١٣٩٧/٠٤/٢٣
|

87 follow through دنبال کردن و به نتیجه رساندن/بانجام رساندن کاری یا قولی یا عملی
عمل کردن به نقشه، وعده یا قول داده شده
١٣٩٧/٠٤/٠٨
|

88 off the hook قسر در رفتن ١٣٩٧/٠٤/٠٧
|

89 shy away from دوری کردن/اجتناب کردن/پرهیز کردن/طفره رفتن از انجام کاری (بدلیل ترس یا عدم اعتماد به نفس کافی برای انجام آن) ١٣٩٧/٠٤/٠٦
|

90 flesh out بسط دادن، باز کردن بیشتر موضوع، ارائه جزییات بیشتر
شکافتن موضوع مورد بحث، تکمیل کردن کاری یا موضوعی با ارائه جزییات بیشتر، به تفصیل بیان کردن
١٣٩٧/٠٣/٣٠
|

91 as such 1) به این صورتی فعلی (که هست)، به شکل فعلی
2) به همین جهت، در نتیجه
3) به خودی خود
4) در واقع، به معنای واقعی، به اون شکل و معنای درست و حسا ...
١٣٩٧/٠٣/٢٤
|

92 get the ball rolling کار را به چرخش درآوردن، راه انداختن(باعث شروع کار، فعالیت، فرایند، پروژه، ... شدن) ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

93 earlier پیشتر ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

94 recap تکرار یا مرور کردن مطالب اصلی یک موضوع بیان شده
یادآوری کردن مطالب
١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

95 put into action عملیاتی کردن، اجرایی کردن، به مرحله عمل درآوردن ایده یا تصمیم ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

96 your best bet بهترین/قابل اعتمادترین گزینه، تصمیم، ایده، حرکت، روش،...ممکن برای (انجام کاری) است ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

97 put something at ease خیال را آسوده کردن، سرحال آوردن
خیالتون را راحت کنم، یکم سرحالتون کنم
١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

98 right down your alley چیزی مناسب حال کسی بودن، چیزی مورد توجه و علاقه کسی واقع شدن
مشابه right up your alley
توجه: up و down موجب تغییر معنی نمی گردد.
١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

99 right up your alley چیزی مناسب حال کسی بودن، چیزی مورد توجه و علاقه کسی واقع شدن
مشابه right down your alley

توجه: up و down موجب تغییر معنی نمی گردد.
١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

100 when it comes to (بویژه) در زمینه ی...، در خصوص...،( بویژه) وقتی حرف/صحبت از ... میشه/هست، (مخصوصا)در مورد... ١٣٩٧/٠٣/٢٣
|

101 if anything تازشم برعکس، برخلاف اون، برخلاف تصور، تازه راستشو بخوای، برعکسش کاملا صادق(صدق میکنه)
Her success hasn't caused tension - if anything, it's helped ...
١٣٩٧/٠٣/٢٠
|

102 have the time of your life حسابی خوش گذروندن(حسابی خوش میگذره)، اوقات خوب و لذت بخشی داشتن
What a great part! I'm having the time of my life!
چه مهمونی عالیی! حسابی داره ...
١٣٩٧/٠٣/١٨
|

103 spell out بصورت شفاف و با جزییات توضیح دادن، جزء به جز،تشریح کردن، مو به مو بیان کردن، ١٣٩٧/٠٣/١٨
|

104 set in stone قطعی شده، نهایی شده ١٣٩٧/٠٣/١٧
|

105 test the water محک زدن، سروگوشی آب دادن، ارزیابی کردن ١٣٩٧/٠٣/١٦
|

106 wary دو به شک ١٣٩٧/٠٣/١٦
|

107 struggling دست و پنجه نرم کردن (با کاری، وضعیتی،...) ١٣٩٧/٠٣/١٥
|

108 override بازتعریف کردن (چیزی یا موضوعی با منطق خاصی) ١٣٩٧/٠٣/١٥
|

109 go about پرداختن به/ بانجام رساندن( کار یا فعالیتی) ١٣٩٧/٠٣/١٥
|

110 fair enough قابل قبوله ١٣٩٧/٠٣/١٤
|

111 probe تحقیق و تفحص کردن، کندوکاو کردن، موشکافی کردن (فعل)
تحقیق و تفحص، کندوکاو، موشکافی (اسم)
١٣٩٧/٠٣/١٤
|

112 at length مفصل، بصورت مفصل
These aspects has been discussed at length
١٣٩٧/٠٣/١٤
|

113 lead the way پیشرو بودن در کاری یا موضوعی ١٣٩٧/٠٣/١٠
|

114 catch up with رسیدگی/پرداختن به کاری (معمولا کاری که از موعد انجامش داره میگذره یا از زمانبندی انجامش عقبه) ١٣٩٧/٠٣/٠٩
|

115 by far and away با اختلاف خیلی زیاد، بطور فزاینده، به میزان قابل توجهی/زیادی ١٣٩٧/٠٣/٠٨
|

116 cobble together (با عجله چیزی را) آماده کردن، دست و پا کردن، سرهم کردن، درست کردن، جور کردن
١٣٩٧/٠٣/٠٥
|

117 cavort شلنگ تخته انداختن ١٣٩٧/٠٣/٠٣
|

118 cavorting در حال شلنگ تخته انداختن ١٣٩٧/٠٣/٠٣
|

119 so be it باشه خب! عیبی نداره! باشه اشکالی نداره! باشه مشکلی نیس! ١٣٩٧/٠٣/٠١
|

120 step up تقبل کردن ١٣٩٧/٠٢/٣٠
|

121 come down to برمیگرده به/باینکه...، ختم میشه به/باینکه، خلاصه میشه به/باینکه...، از ... نشات میگیره، تاثیر میپذیره ١٣٩٧/٠٢/٢٩
|