برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1281 100 1

obsess

/əbˈses/ /əbˈses/

معنی: ازار کردن، ایجاد عقده روحی کردن
معانی دیگر: وسوسه مند کردن، وسواسی کردن، ذهن کسی را مشغول داشتن، هسبند کردن، وسواس مند کردن

بررسی کلمه obsess

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: obsesses, obsessing, obsessed
• : تعریف: to preoccupy the mind or emotions of (someone) excessively or abnormally.
مترادف: consume, haunt, possess
مشابه: absorb, control, engross, fixate, immerse, infatuate, monopolize, preoccupy

- A desire for revenge obsessed him, and he could think of little else.
[ترجمه Nene] انتقام جلوی چشم هایش رو گرفته بود،او خیلی کمتر به چیزهای دیگر فکر میکرد. ( چیزهای دیگر رو نمیدید)
|
[ترجمه ترگمان] دلش می‌خواست از او انتقام بگیرد، و او می‌توانست به چیز دیگری فکر کند
[ترجمه گوگل] تمایل به انتقام او را وسوسه کرد، و او می توانست کمی بیشتر فکر کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه obsess در جمله های نمونه

1. She used to obsess about her weight.
[ترجمه محمد م] او قبلا عادت داشت دائم به وزنش فکر کند
|
[ترجمه مهدی صباغ] او قبلا در مورد وزن خود وسواس داشت.
|
[ترجمه ترگمان]اون همیشه در مورد وزنش فکر می‌کرد
[ترجمه گوگل]او در مورد وزنش وسواس داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. They obsess about it, the black art of stealing elections.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها در این باره فکر می‌کنند، هنر سیاه دزدیدن انتخابات
[ترجمه گوگل]آنها در مورد آن، هنر سیاه در انتخابات سرقت می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Some women obsess about their thighs and stomachs.
...

مترادف obsess

ازار کردن (فعل)
badger , obsess , persecute
ایجاد عقده روحی کردن (فعل)
obsess

معنی کلمه obsess به انگلیسی

obsess
• be abnormally preoccupied with something, be fixated; worry, annoy
• if you are obsessed with something or something, you think about them all the time; used showing disapproval.

obsess را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میثم علیزاده
1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن البته به صورت نگران کننده
مثلا: Don't be obsessed with your weight
مرجان میری لواسانی
اشتغال ذهنی داشتن ( نسبت به کسی یا چیزی یا موضوعی )
غزل
عقده =obsessed status and position
حسین نجم
دغدغه داشتن
Mi
دغدغه ذهنی داشتن
مهدی صباغ
بیش از حد درباره چیزی اندیشیدن
نگران بودن درباره چیزی
بهاره م
روی چیزی حساس بودن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی obsess
کلمه : obsess
املای فارسی : ابسس
اشتباه تایپی : خذسثسس
عکس obsess : در گوگل

آیا معنی obsess مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )