انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

سجادیه

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 اوچلقون اُوچَلَقون در گویش یزدی یعنی آب چکان . ظرف یا شئی که آب از آن میچکد ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

2 چش پاره چَش پارَه در گویش یزدی = چشم دریده
کنایه از شخص بی حیا
١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

3 کرست کُرسِت در گویش یزدی یعنی همان سوتین .. سینه بند زنانه ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

4 ورشوریده وَرشوریدَه در گویش یزدی یعنی سر مَست . شخصی که بیش از حد شادمان است ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

5 تنقیه در گویش یزدی به تزریق دارو از راه مقعد تنقیه گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

6 تزریق دارو ازراه مقعد در گویش یزدی به تزریق دارو از راه مقعد اِمالَه گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

7 تزریق دارو ازراه مقعد در گویش یزدی به تزریق دارو از راه مقعد تنقیه هم گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

8 پرهن پِرهَن درگویش یزدی همان پیراهن است . ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

9 تف سر بالا ‌تُفِ سَرِ بالا در گویش یزدی یعنی کاری یا عملی که انعکاس منفی آن به خود آدم بر میگرده .
مثلا شخصی فرزندش کار خطایی کرده واون شخص نمیتونه گلایه ...
١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

10 خاروعار خاروعار در گویش یزدی یعنی زشت وبدترکیب = بیقواره ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

11 دشول دُشوِل در گویش یزدی یعنی غده های موجود در گوشت که غیر ماکول(خوردنی نیست ) و خوراک سگ وگربه است ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

12 دونه در رخ دونَه دَر رِخ اصطلاحی در گویش یزدی یعنی بیرون ریختن دانه های پوستی / جلدی
مثلا اگر یک یزدی شنیدید که میگوید فلانی تَنِش دونَه دَر رِخته یعنی فلا ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

13 زیر جامه واژه زیرجامه معادل اصطلاح یزدی آن زیجیمه میباشد ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

14 زیجیمه زیجیمَه در گویش یزدی یعنی زیرجامه = زیرشلواری ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

15 نشیمن گاه نشیمن گاه اصطلاح یزدی آن شَغَس میباشد ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

16 شغس شَغَس در گویش یزدی یعنی نشیمن گاه ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

17 نشسگاه نِشِسگاه در گویش یزدی همان نشیمن گاه است =مقعد ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

18 نمسود نَمِسود اصطلاحی است در گویش یزدی یعنی نمی سایید ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

19 ثبات ثُبات در اصطلاح یزدی کسالتی است که پس از خوردن غذاهایی که به سردی معروفند، پیدا می شود / دردی که ناشی از خوردن سردی است. مثلا: یتا چایی نبات سف بخو ... ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

20 زپرتی زِپِرتی واژه ایست که در گویش یزد بسیار مرسوم است

زپرتی واژه ای است که یزدی ها فراوان بکار میبرند. این واژه روسي Zeperti به معني زنداني است و ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

21 خار آدر خارِآدُر در گویش یزدی نوعی گیاه خاردار، گیاه خارشتر است ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

22 جانمازاوکشیدن جانَمازاُوکَشیدَن در گویش یزدی کنایه از تظاهر به پاکدامنی، عفّت و درستکاری/کنایه از ریاکاری، به دروغ خود را پرهیزکار و مؤمن نشان دادن، تظاهر به پاک ... ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

23 خاطیری خاطیری یک اصطلاح یزدی است و به معنای به خاطر اینکه، به این دلیل که ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

24 سرک‌کشیدن سَرُک کَشیدن درگویش یزدی یعنی دزدکی به جایی نگاه کردن . پنهانی از بالای دیوار یا از لای در نگریستن
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

25 آسه پتک آسَّه پِتُک در گویش یزدی یعنی پنهانی .یواشکی
آیا می دونید " آسَّه پِتُک " یعنی چه؟ وقتی یک نفر کاری را بی سرو صدا و یواشکی انجام بدهد می گویند ف ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

26 نامیزو‌ن نامیزون در گویش یزدی یعنی بهم ریخته . نامرتب .ناجور .نامناسب
در گویش یزدی وقتی یک نفر حالت به هم ریخته، نامرتب و ناجور داشته باشد به او می گویند" ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

27 اله وله اَلَه وَله در گویش یزدی یعنی شگفت آور ، متعجب ، همان گردشدن چشم است
اگر در حال گفتگو با یک یزدی شنیدید او گفت: چشام داره اله وله مره ...! اصلا ت ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

28 بسکی بَسکی یک اصطلاح در گویش یزدی است
بَسْکی یا [b�ski] در لهجه یزد به معنی بس که، آن قدر که، تا آن حد که می دهد.
مثلا: اکبرآقا تا حالا جریمه نشد ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

29 تورسیده تُورُسیده یه اصطلاح یزدی است =ازهم گسیخته =ازبین رفته
اگر یک یزدی زمانی از کلمه " تورسیده" استفاده کرد، تعجب نکنید! این کلمه معنی از هم گسیخته و ...
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

30 پیزی پیزی درگویش یزدی = پِن =مقعد ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

31 پن گشاد پِن گُشاد در گویش یزدی یعنی ادم تنبل و تن پرور
(پِن = مقعد درگویش یزدی )
١٣٩٨/٠٤/٢١
|

32 پن پِن در گویش یزدی یعنی مقعد= پیزی ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

33 پرسه پُرسَه با ضمه (پ) در گویش یزدی به مراسم ختم درگذشتگان گفته میشود . واین گویش همچنان مرسوم است ١٣٩٨/٠٤/٢١
|

34 شتر دیدی ندیدی شتر دیدی ندید (مراجعه شود به تاریخچه داستان )
اگر کسی از رازی باخبر شود و افشای آن ممکن است که به خود او هم آسیب بزند ضرب‌المثل شتر دیدی ندید را ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

35 موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش میبست معانی مَثَل موش تو سوراخ نمیرفت، جارو به دمش می بست
۱- برای حل کردن یک مشکل کوچک، مشکل بزرگتر ایجاد کردن.

۲- این مثل در مورد کسانی به کار م ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

36 هرکه بامش بیش برفش بیشتر هرکه بامش بیش، برفش بیشتر
این ضرب‌المثل را معمولا در مورد افرادی به کار می‌برند که به لحاظ مکنت، جایگاه و مقام مادی و معنوی در مکان رفیعی باشند. ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

37 فکر نان باش که خربزه آبست فکر نان کن که خربزه آب است

داستان ضرب المثل فکر نان کن که خربزه آب است:

در روزگاران قديم دو دوست بودند که کارشان خشتمالي بود . از صبح ت ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

38 هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه معنی ضرب المثل هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم می شینه:

هرکس به کار خطرناک و اشتباه دست میزند باید ضرر و خسارت و ناراحتی اش را هم تحمل کند.
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

39 لقمه بزرگتر از دهانش بردلشته لقمه بزرگتر از دهانش برداشته کنایه از فردی دارد که کاری را پذیرفته که از عهده اش بر نمی آید وخودش را دچار درد سر میکند ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

40 گنده گوزی گُندَه گوزی در گویش یزدی ..کنایه از فردی دارد که با بی پولی و دست خالی بلند پروازی کرده وبخواهد کار بزرگی انجام دهد /آدم تهیدستی که خواهش ها و انتظا ... ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

41 شکم گرسنه و گوز فندقی شکم گرسنه وگوز فندقی.. کنایه از فردی دارد که با بی پولی و دست خالی بلند پروازی کرده وبخواهد کار بزرگی انجام دهد /آدم تهیدستی که خواهش ها و انتظارات ز ... ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

42 توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه کنایه از چیز بسیار عجیب/غیر منتظره بودن چیزی ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

43 خر کیف شدن خر کیف شدن (غیرمودّبانه ) یعنی خوشحال وسر حال شدن /به وجد آمدن /ذوق کردن زیاد ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

44 عشق دنیا را کردن عشق دنیارا کردن /بسبار لذت بردن /غرق در شادی شدن /خوشبخت بودن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

45 عرش را سیر کردن عَرش را سِیر کردن /طی کردن
یعنی در اوج شادی و خوشحالی بودن
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

46 سر خر را کج کردن سَرِ خر را کج کردن کنایه از اینکه مسیر خود یا دیگران را تغییر دادن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

47 کلاه خودا را آسمان انداختن کلاه خودا به آسمان /هوا انداختن یعنی خوشحال شدن /شادی کردن /ذوق کردن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

48 دندان رو جگر گذاشتن شکیبایی -صبر
شکیبایی کردن وخاموش ماندن/ دربرابر چیزی تاب آوردن
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

49 خود را گرفتن خودرا گرفتن =فخر فروختن/ افاده فروختن / ناز وتکبر کردن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

50 زیرسرش بلند شده زیر سر کسی بلند شدن یعنی با کسی جز همسر خودرابطه داشتن/یا رابطه برقرار کردن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

51 هوا برش داشته هوا بَرِش /وَرِش داشته
کنایه از کسی که دستخوش غرور بیجا شده و خود را مهم میپندارد
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

52 سر خر سَرِ خر (توهین آمیز ) / مزاحم /کسی که حضورش در جایی دیگران را آزار میدهد ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

53 سماق مکیدن سماق مکیدن یعنی بیهوده انتظار کشیده -در حسرت چیزی بودن -کار بی حاصل ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

54 پاپوش دوختن
پاپوش دوختن =توطئه کردن - پرونده سازی کردن بر علیه کسی
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

55 خر کسی رفتن یعنی چه خَرِ کسی رفتن یعنی نفوذ داشتن
مثلا اگر او سفارش کسی را بکند کار آن شخص در هر اداره وارگانی راه می افتد
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

56 آب زیر کاه آب زیر کاه کنایه از کسی که با زیرکی کارهای خودرا پنهانی پیش میبرد - کسی که به ظاهر ساده اما درباطن موذی است. ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

57 کسی را پی نخود سیاه فرستادن این ضرب المثل کنایه ازاین دارد که کسی را به دنبال چیزی بی ارتباط باموضوعی بی معنی فرستادن - کسی را ازسرخود باز کردن -سر کسی را به طاق کوبیدن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

58 سرکسی را به طاق کوبیدن این ضرب المثل کنایه ازاین دارد که کسی را به دنبال چیزی بی ارتباط باموضوعی بی معنی فرستادن - کسی را ازسرخود باز کردن -پی نخود سیاه فرستادن ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

59 قهوه یزدی قهوه یزدی نوعی قهوه سنتی و بومی در شهر یزد است که به جهت استفاده از هل، گلاب و نبات در تولید آن و همچنین مدت زمان پخت طولانی دارای طعم بسیار خوشمزه و ... ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

60 نشاشیدی شب درازه معنی ضرب المثل نشاشیدی شب درازه !!

هنوز برای اینکه اتفاق بدی بیفتد وقت هست؛ هنوز اول کار است، تصور نکن که همه‌چیز به‌خوبی پیش خواهد رفت
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

61 داستان شب دراز است وقلندر بیدار داستان ضرب المثل شب دراز است و قلندر بیدار
درویش(قلندر) بینوایی که کارش کوچه گردی و بیابان نوردی بود در ضمن سیاحت به شهر بلخ رسید. چون آن جا را شه ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

62 شب دراز است وقلندر بیدار ضرب المثل شب دراز است و قلندر بیدار مواقعی استفاده می شود که بخواهیم به کسی بگوییم که عجله نکند.یعنی وقت بسیار است شتاب و عجله شایسته نیست.بهتر است د ... ١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

63 قلندر قلندر به چه معناست؟
بی قید، درویش، صوفی. قلندر به معنای انسان بزرگ و پاک و رها می باشد.
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

64 سری که درد نمیکنه دستمال نباید بست کار بیهوده کردن شایسته نیست. چه لازم که برای خود بیهوده ایجاد زحمت کنند.

سری که درد نمی کند دستمال نباید بست


این ضرب المثل یعنی کس ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

65 مار از پونه بدش میاد در لونه اش سبز میشه ضرب المثل
مار از پونه بدش میاد در لونه اش سبز میشه
معنی:

معمولا آدم از هر چیزی که متنفر و بیزار و گریزان باشد با آن روبرو شده یا بر سر ...
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

66 پاروی دم کسی گذاشتن ضرب المثل پا روی دُمِ کَسی گذاشتن

یعنی :
کار به کار کسی داشتن و با دخالت و ایجاد مزاحمت او را اذیت کردن . مزاحمت بیجا
١٣٩٨/٠٤/٢٠
|

67 خودتو به موش مردگی نزن خودتو به موش مردگی نزن
بیگناه جلوه دادن خود .
کنایه از شخصی است که خطایی انجام داده وحالا قصد دارد خودش را بیگناه جلوه دهد
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

68 شتر سواری دولا دولا نمی شود ضرب المثل شتر سواری دولا دولا نمی شود
یعنی
استفاده از وسیله نامناسب جهت پوشاندن عیب و پنهان داشتن گناه و تقصیر .
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

69 پاتوکفش من نکن تودرکفش کسی کردن
معنی:

مزاحمت ، فضولی و دخالت در کار کسی
پاتو کفش من نکن یعنی توی کار من دخالت بیجا نکن وبرایم مزاحمت ایجاد نکن
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

70 شترگاو پلنگ شتر گاو پلنگ یعنی زرافه ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

71 ضرب المثل شوهر کردم وسمه کنم نه وصله کنم شوهر کردم وسمه کنم، نه وصله کنم
به زنان تنبل و بی عار، و تن پرور ی که آرایش کردن و به خود پرداختن را بر امورخانه داری برتری میدهند گفته میشود
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

72 شاه میبخشه ، شیخعلی خان نمی بخشه ضرب المثل شاه میبخشه ، شیخعلی خان نمی بخشه
معنی:

هنگامی که بالا دست یا صاحب حق چیزی را ببخشد اما زیر دست خساست کرده و از بخشیدن خودداری ک ...
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

73 نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش اینست کنایه از افرادی دارد که از روی عادت ،کاری را انجام می دهند که به ضرر فرد یا افراد تمام می شود . در واقع ، آنها هیچ علت و انگیزه خاصی از انجام آن ندار ... ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

74 گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ضرب المثل فارسی
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

مصراع بالا حاكی از اینست که گاهی آدمی را به كمال مطلوب می رساند و هر چه خواست و آرزوهایش ...
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

75 کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من متکی بودن . روی پای خود ایستادن . خودکفا بودن
ضرب المثل است کنایه از اینکه انسان تا زمانی که متکی به خودش باشد نباید منت کسی را بکشد
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

76 گردنبند گردنبند =آویز گردن = سینه ریز در گویش یزدی گلوبند گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

77 سینه ریز سینه ریز همان گردنبند است که در گویش یزدی گلو بند گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

78 ساپورت ساپورت نوعی شلوار تنگ کشی زنانه است که در گویش یزدی پاکَش گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

79 خمره سفالی خمره سفالی = تاپو
درگویش یزدی دوره گفته میشود .با تلفظ حرف (او)
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

80 تند وسریع تند وسریع = پرشتاب = باعجله = تند رفتن
درگویش یزدی شوت گاز گفته میشود
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

81 جگرگوسفند جگر گوسفند همان کبد گوسفنداست که در گویش یزدی به آن سیَه گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

82 پشت سر پشتِ سر : گویش یزدی آن پسِ کَلّه میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

83 معطل معطل =الاف=منتظر ماندن ، گویش یزدی آن سَفیل میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

84 چت چت چُت چُت در گویش یزدی یعنی درِ گوشی صحبت کردن . نجوا کردن ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

85 یزد شهر یزد به دلیل معماری تاریخی ارزشمند و بافت سنتی دست نخورده‌اش در ۱۸ تیرماه سال ۱۳۹۶ در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید این شهر تاریخی به عنوان ... ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

86 سیه سیَه در گویش یزدی یعنی جگر گوسفند ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

87 سفیل سَفیل در گویش یزدی یعنی مُعطَّل
سَفیلِت نمُوکُنم یعنی معطلت نمیکنم .
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

88 پس کله پَسِ کَلَه در گویش یزدی یعنی پشت سر ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

89 شوت گاز شوت گاز در گویش یزدی یعنی تندو سریع ، با شتاب ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

90 دوره دوره با تلفظ (او) در گویش یزدی یعنی خُمره ی سفالی ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

91 آبرو کردن آبرو کِردَن درگویش یزدی آبرود کرَدن ، مرغ و پرندگان ویا کله گوسفند را در آب جوش قرار دادن برای پَر کردن و پاکسازی پوست آنها ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

92 آتیشی شدن آتیشی (آتشی) شدن در گویش یزدی به معنای برافروختن ، عصبانی شدن ، برآشفتن ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

93 سجل سِجِل= شناسنامه =دفترچه‌ای که در آن نام، نشان، تاریخ تولد، ازدواج، طلاق، و فوت ثبت می‌شود
درگویش محلی یزدی بعضاً ( سِجِلد) گفته میشود
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

94 آلسکا آلِسکا (آلاسکا)نوعی بستنی یخی است .( شربتی با طمع میوه که بصورت یخ زده مصرف میشود .

((آلاسکا (به انگلیسی: Alaska) بزرگ‌ترین ایالت کشور ایالات ...
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

95 پیامک پیامَک با (ک) تصغیر یعنی پیام کوتاه ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

96 چلو چِلُو به برنج آبکِش شده چلو گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

97 گاهنامه گاهنامه = گاهشمار= تقویم =روزشمار ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

98 ممل مَمَل در گوش عامیانه وخودمانی یزد به اسم محَمّد ، مَمَل گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

99 پاکش پاکَش در گویش یزدی یعنی شلوار ساپورت ، شلوار تنگ کِشی ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

100 گلوبند گَلوبند : گردنبند ، آویز گردن ، سینه ریز ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

101 خشوک خَشُوک در گویش یزدی یعنی (خش=خوب) دلنشین و تو دلبرو
چِقَه خَشُوکی یعنی چقدر تو خوبی ، چقدر تو دلبرویی ، چقدر دلنشینی
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

102 آراگیرا آراگیرا : درگویش یزدی یعنی آرایش کردن ، به وضع ظاهری خود رسیدن ، سرخاب سفیداب کردن ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

103 غسالخانه غسّالخانه
مُرده شور خانه ، مُرده شوی خانه ، محل شستشوی مُرده
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

104 غساله غسّاله
اینکه می گویید غساله آن را خارج کنید یعنی چه؟
مرجع تقلید: آیت الله مکارم شیرازی(مدظله)
جواب زمانی که چیزی مثل لباس را شستشو می دهند ...
١٣٩٨/٠٤/١٩
|

105 غسال غسّال =شوینده ، جامه شوی ، مرده شوی ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

106 بیسکوت بیسکوت درگویش محلی یزد همان بیسکویت است ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

107 آلوبالو آلوبالو درگویش یزد همان آلبالو است ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

108 گولو به گویش یزدی همان گَلو =حلق میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

109 کرسی کُرسی در گویش یزدی به چهار پایه ای گفته میشد که شبیه میز ولی باپایه های نسبتا کوتاه که در زمستان زیر آن منقل آتش گذاشته میشد وروی آن لحافی قرار می ... ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

110 خوروسک خُوروسُک در گویش یزدی به سوسک حمام گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

111 کیلی کیلی در گویش محلی یزدی همان کلید است ١٣٩٨/٠٤/١٩
|

112 تاس تاس در گویش یزدی کاسه بزرگ مسی میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

113 خش مال خِش مال در گویش یزدی همان خِشت مال است . فردی که کارش خِشت زَنی است ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

114 کوش کُوش در گویش یزدی همان کَفش است ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

115 سفیدو سِفیدُو درگویش یزدی همان سفیدآب (=روشور) است .
ماده ای گلوله شکل که در حمام جهت شستشوی چرک بدن بوسیله کیسه حمام استفاده میشود
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

116 چارقد چارقَد در گویش یزدی به پارچه ای سه گوش مانتد گفته میشود که جهت پوشش سر زنان استفاده میشد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

117 میچماغ میچَماغ در گویش یزدی همان میر چقماق (امیرچقماق ) میباشد .
((میدان امیرچقماق نام میدانی در شهر یزد است. مجموعه امیرچقماق یزد شامل بازار، تکیه، مس ...
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

118 هوئن هُوئَن در گویش یزدی همان هاوَ ن میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

119 کولوته کولوتَه در گویش یزدی یعنی مقنعه (مغنعه ) پارچه ای دوخته شده جهت پوشش موی سر خانمها ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

120 گز کردن گَزکِردَن در گویش یزدی یعنی اندازه گرفتن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

121 نیم گز نیم گَز در گویش یزدی برابر با پنجاه سانتی متر است
میله ای فلزی به اندازه پنجاه سانتی متر که جهت متر کردن واندازه گیری پارچه از آن استفاده میگردد
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

122 اوزیپو اُزیپو در گویش یزدی یعنی آبِ بی رمق (آبگوشت بی مزه و بی رمق) ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

123 اوتراش اُو تَراش در گویش یزدی نوعی قاشق هندوانه خوری که با آن هندوانه را میتراشند برای گرفتن آب آن.(قاشقی شبیه کفگیر با دسته کوچک وکفی پهن با لبه های کنگر ... ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

124 انگور کمری انگورِکُمُری یا کُمُلی در گویش یزدی یعنی انگورِ ریش بابا ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

125 او زیرپوسش افتیده اُو زیرِ پوسِش افتیده (آب زیر پوستش افتاده ) درگویش یزدی کنایه از کسی هست که سرحال وقبراق شده . کسی که چاق وسرخوش شده باشد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

126 او نباتی اُو نباتی در گویش یزدی یعنی آب نباتی (آب نبات چوبی ) ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

127 سنگ روی بافه هشتن سنگ روی بافه (=دسته کل وگیاه ؛ بافه گندم ) هِشتَن (=گذاشتن )در گویش یزدی یعنی نشان کردن دختر جهت نامزدی
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

128 گنجه گَنجَه در گویش یزدی به کمد دیواری کوچک گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

129 دیشو دیشُو در گویش یزدی یعنی دیشب ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

130 امر کسی سر رفتن در گویش یزدی امر{کسی} سر رفتن: 1.به سرانجام رسیدن کار کسی، عاقبت داشتن کار کسی؛ 2. �امر کسی سر رفتن/-نرفتن�، کنایه از روبراه بودن یا روبراه نبودن زن ... ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

131 امشو اِمشّو در گویش یزدی یعنی امشب ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

132 امپسا اِمپّسا = اِمبار در گویش یزدی یعنی این دفعه ، این بار ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

133 اماله اِمالَه در گویش یزدی یعنی تنقیه =تزریق دارو از راه مقعد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

134 پمپ پَمپ در گویش یزدی یعنی تلمبه باد گردن تایر ماشین و دوچرخه و توپ فوتبال ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

135 پمبه پَمبَه در گویش یزدی همان پنبه است ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

136 الهی پمبه زیروبالات بکنن الهی پمبه زیر و بالات بکنن: درگویش یزدی بیشتر نفرین است یعنی الهی بمیری و در سوراخهای زیر و بالای تو پنبه بگذارند که اینقدر ادرار و مدفوع نکنی. ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

137 اللو دار اُللُو دار در گویش یزدی یعنی قِرو فِر ، اَجَق وَجق ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

138 کیا بیا داشتن کیا بیا داشتن در گویش یزدی یعنی اینکه شخص ثروتمندی که برای خودش کسی هست ورفت وآمد زیاد دارد واینکه بین عوام و خواص شهره هست ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

139 اسم در کردن اسم دَر کِردَن در زبان یزدی یعنی مشهور شدن .معرف شدن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

140 اسش اَسِش در گویش یزدی یعنی اصلا = ابدا ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

141 اسسخون اُسسُخون در گویش یزدی همان اُستخوان است ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

142 از لج گازر تمبون نجس کردن از لَجِ گازُر تَمبون نجس کردن درگویش یزدی یعنی کنایه ازاینکه برای به زحمت انداختن دیگری خودرا دچار بلا وزحمت
بیشتر کردن (( گازُر= رخت شوی )) ...
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

143 چادی شو چادی شُو در گویش یزدی یعنی چادرشب ( پارچه ای بزرگ که رختخواب را درآن میپیچند ) ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

144 جار جار درگویش یزدی به لوستر = جلچراغ گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

145 اوگا اُوگا در گویش یزدی به طحال گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

146 بادگاه باد گاه درگویش یزدی یعنی شَقیقَه ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

147 سلفچه سَلَفچه درگویش یزدی لَگَن مسی کنگره دار که قدیم زیر آفتابه قرار میگرفت جهت شستشوی دست وصورت ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

148 نوت نوت در گویش یزدی یعنی اسکناس ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

149 لیتیرک لیتیرُک در گویش یزدی یعنی کوچک و حقیر ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

150 اراذل بودن اراذِل بودن در گویش یزدی یعنی پرخاشگر بودن ، رذل و شارلاتون بودن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

151 اشکنه سماوری اِشکنه سَماوری در یزد غذایی است فوری غذایی ساده مرکب از آب جوش ، پیاز ، روغن گوسفند ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

152 اشکنه گوری اِشکنه گُوری (= گبری ) در یزد غذایی است نسبتا اعیانی مرکب از گوشت چرخ کرده ، سیب زمینی ،پیاز ، روغن گوسفند وآبجوش ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

153 ای را اورا ایرا او را در گویش یزدی یعنی این طرف آن طرف ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

154 ممد مَمَد درگویش یزدی یعنی مُحّمَد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

155 اللو اُللُو (اُ لُّو ) در گویش یزدی یعنی ظاهر ، ابهت، شکل وشمایل ، نما ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

156 این سرو بندی این سَرو بندی در گویش یزدی یعنی در این اوقات ، این وقت و زمان ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

157 ایسوندن ایسوندَن در گویش یزدی یعنی ستاندن =گرفتن =،اخذ کردن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

158 ایاق کسی را جا آوردن اَیاقِ کسی را جا آوردن در گویش یزدی یعنی به حساب کسی رسیدن وحال کسی را جا آوردن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

159 ایاره اَیّارَه در گویش یزدی یعنی اَلنگو ، دستبند زنانه ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

160 ایاخنجر خوندن اَیا خَنجَر خوندن در گویش یزدی یعنی رجز خواندن = مبارزه طلبیدن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

161 اونخورده شکم نبند اُوِ نَخوردَه شِکَم نَبند درگویش یزدی یعنی چیزی که نخورده ای نگو خورده ای (کنایه : کاری که نکرده ای را گردن نگیر ) ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

162 اولنگون اُولِنگون درگویش یزدی یعنی آویزان ،معلق ، آویخته ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

163 اوگوش اُو گوش در گویش محلی یزدی یعنی آبگوشت ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

164 اوگینه اُوگینه در گویش یزدی یعنی آبگینه = شیشه ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

165 اوگز اُو گَز (آب گَز ) در گویش یزدی یعنی خوب نپختن شلغم ، چغندر یا سیب زمینی تا حد بدطمع شدن آنها ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

166 اوگردون اُو گَردون درگویش یزدی یعنی آب گردان ؛ ملاقه بزرگ مسی ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

167 اوکرده اُوکِردَه در گویش یزدی یعنی خیسانده میوه های خشک ازقبیل برگه زردآلو ، آلو ، آلبالو وغیره برای خوردن مخصوصا به هنگام بامداد ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

168 اوفتو کورک اُفتُو کورُک در گویش یزدی یعنی غروب آفتاب ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

169 اوشم اُو شُم در گویش یزدی یعنی آویشن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

170 اوسارکنده اُوسارکَندَه (اُوسار=افسار=مهار) درگویش یزدی یعنی افسار گسیخته کنایه از کسی که شلوغ و بی بند وبار است ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

171 اوراسکی اورا سَکی در گویش یزدی یعنی آ ن طرف =آن سوی ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

172 او حد اووحَد در گدیش یزدی یعنی آن حَد ؛ آن سوی ؛ آن طرف ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

173 او چش رخته اُوِ چَش رِختَه در گویش یزدی یعنی آب چشم ریخته (بی حیا = بی شرم ) ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

174 اوتلک اُو تُلُک در گویش یزدی به آب لَمبو کردن انار جهت مکیدن میگویند ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

175 اوتراش کردن اُو تراش کِردَن درگویش یزدی به تراشیدن هندوانه وخربزه وپالوده کردن آنها گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

176 اوتر اووَتَر درگویش یزدی یعنی آنطرف تر ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

177 او پایین کردن اُو پایین کِردن در گویش یزدی یعنی کسی را لو دادن : توطئه بر علیه کسی چیدن ؛ دردسر برای کسی درست کردن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

178 اوبه او شدن اُو به اُو شدن درگویش محلی یزدی یعنی دوهواشدن ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

179 انگل گرفتن اَنگَل گِرِفتن درگویش یزدی قلاب کردن دست برای اینکه دیگری پا برآن گذارد وبالا برود ١٣٩٨/٠٤/١٨
|

180 انگشت لیسیده انگشت لیسیده درزبان یزدی کنایه از بی مال ومنال شدن
((مثلا میگویند چرا خودم را انگشت لیسیده کنم ))
١٣٩٨/٠٤/١٨
|

181 انگشت پس کیلیچی انگشت پَس کیلیچی در گویش یزدی به چهارمین انگشت دست گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

182 انگشت کیلیچی انگشت کیلیچی در گویش یزدی به کوچکترین انگشت دست گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

183 افتیدن اُفتیدَن در گویش یزدی همان اُفتادن است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

184 اسوندن اِسّوندَن درگویش یزدی یعنی گرفتن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

185 از و چز اِزُّ و چِزّ در گویش یزدی یعنی التماس _ زارز_ الحاح ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

186 از و چز اِزُّ و چِزّ در گویش یزدی یعنی التماس _ زاری _ الحاح ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

187 اریف اُریف در گویش یزدی = کج -قناس-مورب (همان اُریب است ) ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

188 ارواره اَروارَه در گویش یزدی همان آرواره (استخوان فَک ) است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

189 ارنه سردادن اَرنَه سَردادن درگویش یزدی فریاد کشیدن بچه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

190 ارنه اَرنَه در گویش یزدی یعنی فریاد بچه _عربَده -عَرعَر کردن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

191 اربونه اَرَبونه در گویش محلی یزدی یعنی دایره (=داریه) نوعی وسیله موسیقی شبیه دَف ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

192 ادوئه دون اَدوئَه دون در گویش یزدی به ظرفی مسی یا سفال لعابدار گفته میشود که در آن ادویه نگهداری میشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

193 ادوئه اَدوئَه در گویش یزدی یعنی اَدویه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

194 پچخ کردن پَچَخ کردن در گویش یزدی یعنی لِه کردن
مثلا گوجه روی زمین پَچَخ شده یعنی گوجه روی زمین لِه شده
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

195 اپیشو کردن اَپیشُو کِردَن در گویش یزدی یعنی عطسَه کردن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

196 اپوشد اَپو شُد در گویش یزدی یعنی تموم شد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

197 شاسپرنگ شاسپَرَنگ در گویش یزدی به گیاه ریحان گفته میشود(ازسبزی خوردن ) ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

198 مطبخ مُطبَخ در گویش یزدی همان مَطبَخ هست فقط به جای فتحه روی حرف میم ضمه قرار میگیرد .-آشپزخانه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

199 بشن بَشن در گویش یزدی یعنی قدو بالا ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

200 امبار درگویش یزدی اُمبار با ضمه روی الف یعنی آب انبار
و با کسره روی الف (اِمبار ) یعنی اینبار _این دفعه
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

201 خنگ خِنگ درزبان یزدی یعنی یک دنده _ کُودَن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

202 دوری دُوری در گدیش یزدی یعنی بشقاب ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

203 تقا تَقّا در گویش یزدی یعنی سَکو ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

204 پکید پُکید در گویش یزدی یعنی تَرَکید ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

205 دولخ دولَخ در گویش یزدی یعنی گَردوخاک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

206 عاروس عاروس در گویش یزدی همان عروس است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

207 هم عاروس هم عاروس در گویش یزدی یعنی جاری (همسر برادرشوهر ) ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

208 آبی بی آبی بی در گویش یزدی یعنی مادرِ مادر بزرگ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

209 قاغذوباد قاغَذُو باد در گویش یزدی یعنی بادبادَک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

210 نیس شو نیس شُو در گویش یزدی یعنی گُم شو ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

211 خیاربالنگ خیار بالِنگ درگویش یزدی همان خیار سبز هست ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

212 خوشبا خوش اومد خوشباخوش اومَد در گویش یزدی یعنی خوش آمدگویی وتعارف ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

213 خوشبا کردن خوشبا کِردَن در گوش یزدی یعنی خداحافظی کردن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

214 چش وهم چشی چَش وهم چَشی در گویش یزدی ی همان چشم و هم چشمی هست _یعنی رقابت ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

215 چارطاق چار طاق در گویش یزدی به معنی باز بود کامل درب اتاق یا خانه میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

216 تماته تَماتَه در گویش یزدی یعنی گوجه فرنگی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

217 تمبون تَمبون در گویش یزدی یعنی زیر شلوار ی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

218 پیسمال پیسمال در گویش یزدی یعنی آزار دادن کسی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

219 پنگول پَنگول در گویش یزدی یعنی پنجه _چنگ
پَنگول کشیدن یعنی چنگ زدن با ناخن
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

220 پلته پِلتَه در گویش یزدی یعنی فیتیله چراغ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

221 بنگا
بَنگا : در گویش یزدی به جایی که کمربند شلوار بسته میشود بَنگا گفته میشود
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

222 کمچلی کَمچَلی در گویش یزدی یعنی ملاقه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

223 منده مُندَه در گویش یزدی یعنی خسته
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

224 کفتر کَفتَر درگویش یزدی یعنی کبوتر ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

225 ترش بالا تُرُش بالا در گویش یزدی به معنی آبکَش ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

226 یهو یَ هُو (یَهُو) در گویش یزدی یعنی یک دفعه _ ناگهانی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

227 هتله هُتُله با ضمه حروف (ه) و (ت) در گویش یزدی یعنی هُل دادن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

228 همشته هَمِشتَه در گویش یزدی یعنی بی دست واره _ دست رو دست گذاشته ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

229 هشتی هِشتی با کسره حرف (ه) در گویش یزدی یعنی گذاشتی
(هِشتم یعنی گذاشتم )
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

230 حادر حادِر با کسره حرف (د) بعنی مواظب بودن _پاییدن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

231 وارخ وارِخ با کسره حرف ((ر)) در گویش یزدی یعنی پایان پذیرفت ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

232 نودا نُودا با ضمه حرف نون در گویش یزدی به معنی ناودان است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

233 نیم چاشت در زبا ن یزدی یعنی قبل از ظهر ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

234 نملم نَمِلَّم در گویش یزدی یعنی نمیگذارم‌ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

235 نفه نِفَه در گویش یزدی یعنی خِشتَک شلوار ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

236 نفله نِفله با کسره حرف نون در گویش یزدی یعنی معدوم و ازبین رفته ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

237 نفسد شم نَفَسِد شَم در لهجه یزدی یعنی قربان نَفسِ تو شوم ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

238 نشک نِشک با کسره حرف نون در گوش یزدی یعنی منقار و نوک پرندگان ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

239 نا خشی نا خَشی در گویش یزدی یعنی ویار حاملگی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

240 مزرا مَزرا در گویش یزدی یعنی مَزرعَه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

241 مقات مَقّات در گوش یزدی همان مَقعَد میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

242 مازاری مازاری در یزد بهدمعنی حَنا سایی میباشد .
محله ای در شهرستان یزد به اسم کوچه مازاریاها است که درآنجا کارگاه بزرگ‌حناسایی وجوددارد .برای همین به ...
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

243 لرد لَرد در گویش یزدی به معنای بار انداز ومحل فروش عمده کالا ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

244 گیپیلی گیپیلی در گویش یزدی یعنی پهن و کوتاه و چاق ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

245 گور محله گُور مَحلَه (گُور با تلفظ ضمه ) یعنی محله زرتشتیان ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

246 گور گُور با تلفظ ضمه به معنای زرتشتی میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

247 گرسم گُرسُم در گویش یزدی همان نام کُلثوم است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

248 کودو
در گویش یزدی همان کَدو هست
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

249 کنفت کِنِفت
در گویش یزدی آبرو ریخته _ شرمنده
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

250 کماشتون کُماشتون در زبان یزدی یعنی کُماج دان ( قابلمه مِسی ) ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

251 کل بستن کُل بَستن در گویش یزدی یعنی پوست بستن زخم ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

252 تن غرش تُن غُرِّش در گویش یزدی به رَعدو بَرق گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

253 کشه کَشَه در گویش یزدی یعنی دامن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

254 کچه پاره کُچَه پاره در گویش یزدی کنایه از کسی که عفت کلام ندارد ._ دهان دریده ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

255 کچه کُچَه در گویش یزدی یعنی دهان ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

256 کدمبه کُدُمبَه در گویش یزدی یعنی جُمجُمَه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

257 قناس در لهجه یزدی به معنی کج ومعوج یا کج وکوله ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

258 قاش در گو یش یزدی یعنی قاچ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

259 ففاره فَفاره در زبان یزدی همان فَواره است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

260 فولون و بیسار فُولون وبیسار در گویش یزدی یعنی فلان وبَهمان ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

261 فرز فِرز در گویش یزدی به معنی زرنگ و چابک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

262 فاسق یعنی رفیق مرد زن شوهر دار ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

263 غمبل غُمبُل در گویش یزدی به معنی باسن است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

264 غرک غُرُ ک در گویش یزدی یعنی زنگوله کوچک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

265 غرت غورت رفتن غِرتُ غورت در گویش یزدی یعنی پُز دادن وبه دروغ خودرا بزرگ جلوه دادن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

266 تیلیفون در گویش یزدی یعنی تِلِفُن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

267 بونه بُونَه در گویش یزدی یعنی بهانه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

268 شلوزار شِلوُزار
درگویش یزدی یعنی بی بندو بار
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

269 شلخته شَلَختَه در گویش یزدی یعنی بی انضباط ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

270 شاشش کف کرده شاشِش کَف کِرده
در اصطلاح یزدی یعنی طرف به حد بلوغ رسیده
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

271 گرنج گِرِنج در زبان یزدی بمعنی گِرِه میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

272 سولاخی در گویش یزدی یعنی سوراخی _ گوشه گیر ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

273 سآر در گویش یزدی یعنی بی نمک و بی مزه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

274 زیرو رویی شدن در گویش یزدی یعنی اسهالی شدن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

275 رو تخ زن رو تَخ زَن در گویش یزدی نفرین است ،یعنی الهی روی تخت مرده شوی خانه برود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

276 رشک رِشک
در زبان یزدی یعنی تخم شپش.؛
در زبان فارس به معنی حسادت . حسرت
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

277 رو شد روُ شُد در گویش یزدی یعنی راه افتاد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

278 دومات در لهجه یزدی یعنی داماد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

279 رب رِ ب در گویش یزدی یعنی مارمولک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

280 درشتی دَرِشتی در اصطلاح یزدی یعنی بیرون گذاشتی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

281 درش بل دَرِش بِل در گویش یزدی یعنی درب آن را بگذار
(بِل به معنی گذاشتن _ قراردادن )
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

282 بل در گویش یزدی یعنی بِگذار ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

283 خیک در گویش یزدی یعنی شکم _ مَشک ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

284 خف کردن خِف کِردن در اصطلاح یزدی یعنی کمین کردن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

285 خشم شد خَشُم‌ شُد در گویش یزدی یعنی باعث خوشحالی من شد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

286 خشونه خَشونَه در گویش یزدی یعنی خوشم می آید ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

287 خش خَش در گویش یزدی یعنی خوش ، خوب ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

288 حیله حَیلَه در گویش یزدی یعنی حِجله عروس وداماد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

289 چوغور به معنی گنجشک در گویش یزدی ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

290 چوری در لهجه یزدی به جوجه های مرغ گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

291 چغل چَغَل در گویش یزدی یعنی سِفت و محکم‌ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

292 چخریسئک چَخریسُک در گویش یزدی به جیرجیرک سبز درختی گفته مبشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

293 جوده جودَه در گویش یزدی جوی آب ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

294 جملی جُمُلی در گویش یزدی یعنی دوقلو ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

295 تخ بیشورن تَخ بیشورَن در گویش یزدی یعنی روی تخت،مُرده شور تورا بشوید ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

296 جوده در گویش یزدی جوی آب ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

297 جعده جَعدَه در گویش یزدی یعنی جاده و راه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

298 جارو نشکک جارو نِشکُک در گویش یزدی یعنی جارویی که زیاد ازش استفاده وساییده شده ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

299 تیرو ترکون تیرُو تُرکون در گویش یزدی به آبله مرغان گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

300 توموس در گویش یزدی به هوای گرم وداغ گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

301 کف وتوله کَفُ وتولَه در گویش یزدی به آشغال گوشت گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

302 تمبک تُمبَک واژه ای در گویش یزدی به معنای تُنبَک (آلت موسیقی ضرب) ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

303 ترده تَردَه در اصطلاح یزدی به معنی موریانه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

304 تاخچه بالا هشته تاخچَه بالا هِشتَه در اصطلاحات یزدی یعنی دست بالا گرفته ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

305 تاخچه در اصطلاح یزدی همان تاقچه است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

306 پیر پیَر در گویش یزدی به پدر گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

307 پسین در گویش یزدی ساعات میانگین زمان بین عصر و شام ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

308 پا شخ کردن پا شَخ کِردَن اصطلاحی در گویش یزدی به معنی بر سرعت پاها افزودن ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

309 ایراسکی ایراسَکی در گویش یزدی به معنی از این طرف ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

310 اقده اِقَدَه در گویش یزدی یعنی اینقدر ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

311 پسوغن پَسُوغَن اصطلاحی در گویش یزدی به معنی پس انداز میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

312 پسکی پَسَکی اصطلاحی در گویش یزدی به معنی برعکس و معکوس میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

313 پروام نی پَروام نی در گویش یزدی یعنی حوصله ندارم‌ ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

314 پخمه پَخمَه در گویش یزدی به شخص تنبل و بی تحرک گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

315 پت پت پِت پِت در گویش یزدی به معنای پِِچ پِِچ کردن و آهسته صحبت کردن است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

316 شخ و سفت شَخُ و سِفت درگویش یزدی به معنای محکم بودن است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

317 پا تو او زن پا توُ اُو زَدن در گویش یزدی به زنی گفته میشو که گه گاهی دست از پا خطا میکند ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

318 بی دسواره بی دَسوارَه در گویش یزدی به معنی بی دست وپا .بی هنر و دست وپا چلفتی میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

319 بساط بَساط در گویش یزدی کنایه ا ز آلت تناسلی است ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

320 تو بحرش رفتم تو بَحرِش رَفتم در گویش یزدی به معنی به دقت در او نگریستم ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

321 ایچون ایَچون در گویش یزدی به معنی این چنین میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

322 انگوش اَنگوش در گویش یزدی یعنی انگشت ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

323 الادگی اَلّا دِگی اصطلاحی در گویش یزدی به معنای عمداً از روی قصد ، دلبخواه ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

324 اسخ اِسَّخ در گویش یزدی به معنای استخر میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

325 اسبل اِسبُل در گویش یزدی به معنی طحال میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

326 اخوئه اَخُوئَه در گویش یزدی به معنای خمیازه و دهن دره میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

327 آب چلقون آب چَلَقون در گویش یزدی به معنی آب چکان میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

328 پچول پَچُول در گویش یزدی یعنی کثیف ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

329 لنج لُنج در گویش یزدی به معنای لب میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

330 نک نَک در گویش یزدی به معنای دهان میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

331 زنغدون زَنَغدون در گویش یزدی به معنای چانه میباشد
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

332 راچینه در گویش یزدی به معنای راه پله می باشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

333 آتیش در گویش یزدی به معنای گردو خاک میباشد ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

334 آباجی در گویش یزدی به معنای خواهر و آبجی هست ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

335 آتیش کش شدن این در گویش یزدی کنایه از سوختن دل هست
مثلا دلم میسوزد ، دلم پاره پاره شد
ومثالی دیگر (برای از دست دادن فلان چیز دلم آتیش(آتش) کش شد )
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

336 آتیش در گویش یزدی با آتش ؛ آتیش گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

337 پیک گرفتن پیک گرفتن در گویش یزدی به معنای نیشگون گرفتن میباشد
فشاردادن قسمتی از گوشت بدن بین دو انگشت که همراه با دردو سوزش میباشد
١٣٩٨/٠٤/١٧
|

338 پیک گرفتن به معنای نیشگون گرفتن . فشار دادن قسمتی از گوشت بدن که با ایجاد دردو سوزش همراه هست ١٣٩٨/٠٤/١٧
|

339 جل جل زدن جُل جُل زَدن در گویش یزدی یعنی تکان خوردن زیاد گفته میشود ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

340 مول مُول در گویش یزدی به پشت گردن گفته میشود .
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

341 آفتابه سلفچه آفتابه سَلَفچَه در زمان قدیم شاهان و خانواده های اشرافی از ظروفی شبیه آفتابه که بسیار زیبار طراحی شده و تشتی کنگره دار زیر آن قرار داشت که جهت شستن ... ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

342 داله دان داله دان ظرف کوچک مسی هست به شکل قهوه جوش ولی خیلی کوچکتر به اندازه یک استکان که یک طرف لبه آن به شکل نوک لک لک میماند که درقدیم جهت خوراندن دارو ب ... ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

343 پشتک وارو پُشتَک یکی از حرکات ژیمناستیک است که در آن شخص ورزشکار حول یک محور یک دور به‌گرد خود گردیده و پای خود را از فراز سر می‌گذارند.

در ورزش شنا و آ ...
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

344 هفت قلم آرایش ‏�هفت قلم آرایش�

آرایش زنان در ایران باستان بر هفت مورد بوده است و منظور از هفت قلم آرایش اینست :
۱- حنا ۲- بند ۳- وسمه ۴- سرمه ۵- سرخاب ۶ ...
١٣٩٨/٠٤/١٠
|

345 علی سیریزی علی سیریزی نویسنده کتاب هدایت و کتاب مانی ماحوزایی و کتاب خوابهای سعید ١٣٩٨/٠٣/١٠
|