انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

میثم علیزاده

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 Whisk away باد هوا شدن( کردن)، از جایی دور کردن، زدودن ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

2 Motorist راننده یک ماشین، راننده، سواره

"با احترام، معنی موتورسوار درست نیست"
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

3 Sophisticated دررمورد انسان:
1. شهری، پرفیس ، کسی که افاده دارد
2. پخته، کارآزموده
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

4 Comfort loving راحت طلب ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

5 کفش کتانی Trainers ١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

6 I can tell you باور کن، جدی میگم

I tell you هم میگن
١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

7 Factory محل تولید صنعتی یا نظامی ( کارخانه یا کارگاه) ١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

8 With luck خوشبختانه ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

9 To معنای to در اکثر مواقع با در نظر گرفتن کلمات به کار رفته با آن مشخص است، اکثرا هم معنی "به" و " به سوی" می دهد. اما در برخی موارد به عنوان " به جای" ... ١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

10 Brave اسم: شجاع و دلیر
فعل: روبرو شدن با مشکل یا مساله وحشت آوری
١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

11 Oversimplified سرسری، گذری ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

12 Well adjusted از نظر احساسی سلامت و قادر به مواجه شدن با مسایل زندگی ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

13 dispel زدودن، باور یا ایده غلطی را از بین بردن ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

14 For some reason به هر دلیلی ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

15 For the most part اغلب اوقات ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

16 Can do جایی، فکری و یا نگرشی که به شما این امکان را می دهد هر کاری که دوست داشتید می توانید انجام دهید

* صفت است
This town has a can-do feel to it ...
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

17 In a very real sense به معنای واقعی، حقیقتا

* برای تاکید به کار می رود
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

18 Elusive در مورد انسان یا حیوان: کمیاب
در مورد نتایج : دور از دسترس، سخت دست یافتنی
در مورد نظرات و افکار: مبهم
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

19 Mar ناقص کردن، خراب کردن

* در برخی موارد به عنوان صفت استفاده میشود( marred) به معنای ناقص یا مثلا در صنایع شیشه سازی به معنی " مات" ( شیشه غیر شف ...
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

20 Fall into 1. افتادن تو چیزی( منظور فعالیت خاصی مثل یه کار)
2. قرار گرفتن
3. to move somewhere quickly by relaxing your body and letting it fall on someth ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

21 Be bound to 1.Be bound to do something: محتمله که انجام بشه/ بده
مثال: If you wear his jacket, he's bound to find out
اگر ژاکتشو بپوشی، احتمال قوی میفهمه ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

22 Miniature صفت:
کوچکتر از اندازه نرمال یا اندازه ای که باید باشد
اسم:
1. نقاشی مینیاتور
2. بطری کوچک مخصوص مشروب
3. In miniature : یعنی در ابعاد ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

23 Stuff اسم:
چیزمیز، چیز( ما تو فارسی چجوری به همه چی میگیم "چیز")
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن

* stuff به معنی چیز همیشه غیر قابل شمارش است ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

24 To say the least معادل این اصطلاح در فارسی: " دیگه کمه کمش..." یا " حداقلش اینه که ..." ١٣٩٨/٠٤/١٤
|

25 Selfish خودخواه، خودبین

* با احترام ، این لغت در انگلیسی عموما به همین معنی مورد استفاده قرار میگیرد و برای واژگانی مثل "متکبر" و یا "مغرور" بهتر است ...
١٣٩٨/٠٤/١٣
|

26 Watch out عامیانه به معنی "بپّا" ١٣٩٨/٠٤/١٢
|

27 Prolong "کِش دادن" چیزی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

28 Trigger اسم:
ماشه

فعل:
1. باعث شروع به کار چیزی شدن، فعال کردن( مثل بمب یا سیستم الکترونیکی)
2. راه انداختن، موجب شدن( به وسیله سلسله ای از ر ...
١٣٩٨/٠٤/١١
|

29 Woodland مناطق جنگلی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

30 Land hungry تشنه زمین، شدیدا محتاج به داشتن زمین

* در کل هر چیزی به اضافه hungry- یعنی بسیار تشنه آن چیز
Power-hungry
News-hungry
١٣٩٨/٠٤/١١
|

31 Fodder 1. علوفه
2. چیزی یا کسی که فقط به درد یک کار میخوره( از جهت منفی)
١٣٩٨/٠٤/١١
|

32 Culminate Culminate in/with something:
(با چیزی) به پایان رسیدن، به نقطه انتهایی خود رسیدن
١٣٩٨/٠٤/١١
|

33 Narrative حکایت، روایت
حکایتی، روایتی

* با اینکه اخر کلمه پسوند "ive" دارد اما هم صفت است و هم می تواند اسم باشد.
١٣٩٨/٠٤/١١
|

34 Stock Raising دامپروری ١٣٩٨/٠٤/١١
|

35 Foster فعل:
1. پروراندن
2. سرپرستی کودکی را پذیرفتن( مدت مشخص- فرزند خود شخص هم محسوب نمی شود)
اسم:
هر یک از والدین غیر واقعی کودک که سرپرستی ا ...
١٣٩٨/٠٤/١٠
|

36 Chip اگر اسم باشد:
1. سیب زمینی سرخ کرده ( به بریتیش)
2. چیپس ( به امریکایی)
3. تراشه
اگر فعل باشد:
1. ریز ریز کردن
2. لب پر کردن( باعث ...
١٣٩٨/٠٤/٠٩
|

37 Clutter 1. شلوغ پلوغ کردن جایی یا فضایی
2. به هم ریختگی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

38 Hazard خطر ، ریسک

* دقت کنید که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

39 Unfulfilled 1. در مورد آمال و آرزوها یعنی "محقق نشده"
2. در مورد انسان یعنی "ناراضی" یا "مستعصل"
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

40 Immoral 1. غیر اخلاقی
2. بی عفت،دارای انحراف جنسی

* اگر قید باشد: از روی انحراف اخلاقی/جنسی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

41 Impinge اثر منفی گذاشتن

* حرف اضافه این فعل نیز on یا upon است
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

42 Compromise 1. مصالحه/سازش ( کردن)
2. از چیزی گذشتن/ زدن به خاطر چیز دیگه ای( که معمولا اون چیزی که ازش گذشتیم مهمتر بود)، عدول کردن
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

43 Pose مدیر محترم:
در پیام قبلی "برتی" به "برای" اصلاح شود
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

44 Pose 1. ایجاد مشکل کردن
2. ژست( گرفتن) برتی عکس یا خودنمایی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

45 Inspired متاثر ١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

46 surroundings Surrounding میشه اطراف، نزدیک
اما surroundings میشه محیط
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

47 Cut off جدا کردن(دو چیز مرتبط به هم، نه حتما جداکردن فیزیکی، بلکه ممکن است جدایی ارتباطی منظور باشد)
It cuts me off from my family
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

48 Subscribe اشتراک گرفتن/ خریدن

* فقط فعل است
١٣٩٨/٠٤/٠٧
|

49 Prejudiced متعصب، تبعیض گرا ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

50 Soap opera این برنامه هایی که اول صبح کانالای ایران نشون میدن رو که دیدین، همونا رو میگن soap opera, در مورد جامعه و زندگی مردم هم گزارش میگیرند ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

51 Medium 1. متوسط
2. جمع media به معنی رسانه ها
١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

52 By all means معادل فارسی: " صاحب اختیارید" یا " البته" ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

53 Rumor has it میگن که...، شنیدم که میگن ...، حرف تو حرفه که... ، شایعه شده که... ١٣٩٨/٠٤/٠٤
|

54 Rubbishy چرت و پرت ١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

55 Obtain 1. کسب کردن، به دست آوردن
2. در مورد شرایط، سیستم و قوانین به معنای " همینجوری موندن" معنی میشه
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

56 Civilised 1. متمدن
2. راحت و لذت بخش
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

57 Intransitive فعلی که نیاز به مفعول ندارد( نننننندارد)، فعل لازم
* فعل متعدی یا transitive نیاز به مفعول دارد
١٣٩٨/٠٤/٠٢
|

58 Homogenizing همگن سازی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

59 Upside تنها خوبی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

60 ribbon نوار، روبان، نشان افتخار نظامی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

61 Intensive مشقت آمیز ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

62 Unblemished 1. بی خطو خال، بدون لکه
2. بدون خدشه، مثل
Unblemished reputation
١٣٩٨/٠٣/٣١
|

63 Priceless 1. نفیس، گرانبها
2. باحال و خنده دار( غیررسمی)
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

64 Fallacy باور غلط ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

65 Precursor زمینه ساز، پیش مقدمه ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

66 Dump 1. انداختن، چیزی رو جایی ول کردن یا پرت کردن

2. بهم زدن( رابطه عاطفی)، تمام کردن یک رابطه
* دقت کنید که اینجا حرف اضافه ندارد. مثلا :
...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

67 Collapse 1. فرو ریختن
2. غش کردن، نقش بر زمین شدن
3. در مورد شش ها و رگهای خونی، یعنی از بین رفتن( توانایی نگهداری خون یا هوا را دیگر نداشتن)

...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

68 Receptor گیرنده عصبی
مثلا taste receptor یعنی حس چشایی
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

69 Labour 1. کارگر، کارگری
2. زایمان
In labour یعنی شخص در فرایند زایمان هستش و در حال به دنیا آوردن نوزاد
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

70 Trail دنباله، مسیر، مجموعه از اقداماتی که به منظور خاصی انجام می شوند. ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

71 Far Apart جدا از هم ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

72 Involvement دخالت، درگیری ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

73 Fraud کلاهبردار، کلاهبرداری ١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

74 Put something down to something چیزی رو به حساب چیز دیگه گذاشتن
مثلا، Down put it down to chance
به حساب شانس نزارش
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

75 Divide 1. تقسیم( کردن)
2. تفرقه افکندن
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

76 Parapsychology علم مطالعه توانایی های عجیب و رمزآلود بعضی افراد، مانند توانایی پیشگویی آینده یا تلپاتی ١٣٩٨/٠٣/٢٤
|

77 Far from معادل فارسی " عمراً" ١٣٩٨/٠٣/٢٣
|

78 Bark وغ وغ(کردن) سگ

* لطفا نگید " پارس"
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

79 Crossing 1. گذرگاه، معبر
2. تقاطع
3. سفری که روی دریا یا رودخانه بزرگ شکل میگیرد
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

80 Eurostar خط ریلی بین انگلیس و فرانسه که از زیر کانال می گذرد ١٣٩٨/٠٣/٢١
|

81 Lie in خواب بیشتر در صبح
Have a lie-in
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

82 How do you do 1. اگر هنگام احوالپرسی باشد( که علامت سوال در انتهایش می اید) به معنی: خوشوقتم
2. اگر در هنگام توصیف یک شرایط به کار برود( که علامت سوال هم ندارد ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

83 My pleasure 1. وقتی کسی شما رو به انجام یا قرار گرفتن در موقعیتی دعوت میکند شما با گفتنش در واقع میگی:
"خوشحال میشم ( که انجامش بدم)" ،" باعث افتخاره( که انجا ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

84 My pleasure خوشحال میشم ( که انجامش بدم)، باعث افتخاره ( که اینکارو انجام بدم) ١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

85 Explicit 1. صریح
2. رکیک
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

86 Rigorous 1. خیلی دقیق و کامل
2. شدید
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

87 Roughly 1. تقریبا
2. با خشونت و درشتی
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

88 Instrumentation 1. ترتیب بندی آهنگ
2. دمو دستگاه
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

89 Stem به عنوان اسم:
1. ساقه گیاه
2. "پایه" لیوان یا ظرف
به عنوان فعل:
1. بند آوردن، جلوگیری کردن
2 . Stem from something
از چیزی ناشی ش ...
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

90 Demanding 1. نیازمند تلاش و سختی بسیار
2. پرتوقع
جفتشون صفتن
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

91 Sophisticate وارد، بَلَد، حرفه ای
* فراموش نکنید که یک اسم است نه فعل
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

92 Congested 1. پر ترافیک
2. قسمتی از بدن که انباشته از مایعات است
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

93 Module 1. واحد درسی
2. از قسمت های یک نرم افزار که وظیفه خاصی دارد
3. از قسمت های( قطعه) یک سفینه فضایی
4. یکی از قسمتهای جدا شده از یک وسیله کلی ...
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

94 Open up 1. مجال چیزی پیدا شدن، دسترسی پیدا کردن
2. دررمورد چیزی بحث و تبادل نظر کردن
3. دردودل کردن
4. رو به چیزی شروع به تیراندازی کردن
١٣٩٨/٠٣/١٧
|

95 Pay out 1. پول زیادی پرداخت کردن، پیاده شدن( پول)
2 . پول دادن بابت پرداخت حق بیمه یا مسابقه یا هر چیزی که از طرف یه سازمان به افراد پرداخت میشه
3. باز ...
١٣٩٨/٠٣/١٦
|

96 Short sighted نگاه سطحی و بدون در نظر گرفتن عواقب چیزی در آینده، از روی کوته بینی ١٣٩٨/٠٣/١٦
|

97 Lukewarm 1. ولرم
2. بی میل، بی تفاوت
١٣٩٨/٠٣/١٥
|

98 Then 1. سپس( وقتی قبل از جمله ای می اید)
She went downstairs and then i heard her shriek
2. آن موقع ( وقتی همراه با اسمی می آید و یا وقتی که به ع ...
١٣٩٨/٠٣/١٤
|

99 Propaganda تبلیغات سوء، هوچی گری، شلوغ بازی سیاسی ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

100 Declare عنوان کردن ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

101 Outgoing معاشرتی، خوش مشرب ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

102 Abrupt 1. ناگهانی، غیر منتظره
2. بی نزاکت بودن در مکالمه، صمیمی نبودن( مخصوصا وقتی نمیخوای وقتت رو با صحبت کردن با شخصی تلف کنی)
* با احترام به دوستان ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

103 Brusque خلاصه گویی یا استفاده از کلمات اندک جوری که بی ادبانه به نظر میاد ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

104 Middle name 1. اسمی که بین اسم کوچک و فامیلی افراد وجود دارد و البته در ایران مرسوم نیست مثل:
Jack Don sanchez که Don همان middle است.
2. یک جور استعداد که ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

105 Phenomenon 1. پدیده، اثر(آثار)
2. شخص یا چیزی که منحصر به فرد باشد، عجیب و در عین حال تحسین برانگیز( البته دقت شود که در هر دو معنی اسم است نه صفت)
١٣٩٨/٠٣/٠٧
|

106 Plunge فرو رفتن، در ورطه چیزی رفتن/ بودن ١٣٩٨/٠٣/٠٤
|

107 Invasive هجومی، تهاجمی
مثلا جریان هجومی در مهندسی برق invasive current
١٣٩٨/٠٣/٠٣
|

108 Divulge لو دادن ١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

109 dominate تسلط داشتن، زمام چیزی رو در دست گرفتن( به طرز خودخواهانه)

مثلا : dominate the conversation
یعنی مجلس آرای بلامعارض شدن، به کس دیگه اجازه ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

110 Rather 1. Rather
نسبتا ، تا حدی

2. Would rather
ترجیح دادن

3. Or rather:
به استثنای، جز...

4. Not...But rather
فلان چیز ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

111 Answer somebody back یکی به دو کردن، جواب کسی رو دادن( با چاشنی بی ادبی) ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

112 have second thoughts عوض کردن نظر یا شک کردن بهش ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

113 Strangely enough عجیبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

114 Interestingly enough جالبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

115 Critical 1. انتقاد کننده(critical of)
2. خیلی مهم، حیاتی( critical to/ for)
3. بحرانی، نگران کننده( time or situation)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

116 Compensation 1. غرامت
2. جبران،خوبیه چیزی یا اتفاقی که در کل بد است
3. دستمزد
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

117 Leave به عنوان اسم: ۱. مرخصی( محل کار یا خدمت) ۲. اجازه
به عنوان فعل: ول کردن، رها کردن، ترک کردن، بیخیال شدن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

118 Constructive مفید و سازنده ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

119 Accountable پاسخگو ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

120 Demonstrate 1. نشان دادن، تایید کننده چیزی بودن
2. تظاهرات کردن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

121 Work your way up رسیدن به چیزی به مرور زمان با کار کردن و تلاش ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

122 Paycheck دریافتی یا حقوق در قالب چک ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

123 Fate 1. عاقبت( در معنای یه سرانجام ناخوشایند)
2. سرنوشت( در معنای تقدیر)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

124 Trip up 1. اشتباه کردن trip up on something
2. کسی را به اشتباه انداختن( بادحیله) Trip somebody up
3 . گیر کردن پا به جایی و افتادن و یا با پا به کسی ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

125 Feel up to از پس کاری بر آمدن, قدرت لازم برای انجام کاری را داشتن
* بعد از to یا اسم می اید یا مصدر
Feel up to doing something
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

126 Wait up بیدار موندن، منتظر کسی موندن( با وجود خواب آلودگی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

127 Get over گذراندن( یک دوره سخت یا اتفاق بد) ، فایق آمدن ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

128 Be snowed under زیر خرواری از چیزی بودن
مثلا: i'm snowed under with work
کلی کار روی سرم ریخته
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

129 Call by سر زدن( سر راه به کسی سر بزنی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

130 It's about time وقت تنگه
* وقتی می خوای به کسی بگی که هر چه زودتر انجماش بده
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

131 At the latest دیگه تا ...( میگه از این زمان بیشتر طول نمیکشه)
مثلا: i'll be back by 05.:00 دیگه تا ۵ برمیگردم
* برعکسش at the earliest هستش و یعنی "کمه کم تا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

132 Pop out 1. از دهن پریدن( حرفی یا کلامی)
2. یه تُک پا تا جایی رفتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

133 Give my regards to سلام منو به ... برسون
مترادف:
Give my love to...
Remember me to...
اگه بخوایم بگیم فلانی سلام رسوند:
He sent his regards to you
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

134 Have got something on برنامه ای داشتن برای ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

135 Have something on برنامه ای داشتن برای ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

136 Get out of خلاص شدن از، در رفتن از زیر بار انجام کاری( پیچوندن) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

137 Crop up به مشکل برخوردن، چیزی پیش آمدن
Something has cropped up at home, i can't see you today, sorry.
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

138 After all 1. با همه این تفاسیر، با این وجود( گفتن چیزی بر خلاف میل یا انتظار خود) مثلا:
I know your problem, i can't help you after all.
2. هر چی باشه، ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

139 Something to do with چیزی که مربوط میشه به ...، چیزی در موردِ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

140 Must dash عجله دارم باید برم ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

141 Accommodation 1. محل اقامت
نکته ۱: در British : غیر قابل شمارش است
مثلا an accommodation غلط است.
نکته ۲: در American: همواره جمع به کار می رود.
مثلا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

142 Looking back یادم میاد ...
اون موقع ها ...
١٣٩٨/٠٢/١٢
|

143 keep somebody in the dark بی خبر گذاشتن، صدای چیزی را در نیاوردن( برای شخص خاصی)
Keep it dark یعنی چیزی به کسی نگو، صداشو در نیار
١٣٩٨/٠٢/١١
|

144 Get a word in edgeways Get a word in یا Get a word in edgeways
مجال صحبت پیدا کردن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

145 Tell somebody off Tell somebody off( for something/doing something):
با عصبانیت با کسی حرف زدن، دعوا کردن کسی به خاطر کارش
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

146 Answer somebody's back یکی به دو کردن، هر چی بگی یه چیزی میگه! ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

147 Talk sense عقلانی صحبت کردن، حرف حساب زدن ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

148 Talk down to somebody از بالا با کسی صحبت کردن( جوری که طرفو کم اهمیت جلوه بدی) ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

149 Put your foot in it اتفاقی چیزی گفتن یا کاری کردن که باعث رنجش یا خجل شدن کسی بشه،
Put your foot in your mouth
هم میگن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

150 Get something across روشن کردن مساله ای
Get something across to somebody:
فهماندن چیزی به کسی
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

151 Tail الف:به عنوان اسم:
1. موش بزرگ
2. آدم فروش
ب:به عنوان فعل:
1. Rat on somebody:
چغلی کسی را کردن, خبرچینی کردن
2. Rat on something ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

152 Furniture به هر چیز حجیم در خانه گفته می شود که منظور راحتی ساکنین استفاده می شود، مثل مبل، میز، تخت، کمد و...
* furniture یک اسم غیرقابل شمارش است و نمیتوا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

153 Rewarding دارای اجر ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

154 Reimburse بازگرداندن پول کسی( حقیقی یا حقوقی) که هزینه ای از جانب شما را قبلا متحمل شده است،یا باز پس گرفتن هزینه های خود از کسی ( حقیقی یا حقوقی)
* مثلا شر ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

155 Discounted تخفیف داده شده، به قول امروزیا " off خورده" ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

156 On site مستقر، در محل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

157 Perk 1. بعنوان اسم= پاداش جانبی، بُن( که البته اغلب به صورت جمع perks به کار رفته و معنی مزایا می دهد)
2. بعنوان فعل:
Perk: نفوذ کردن، تراوش کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

158 Land 1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

159 Do your homework 1.
انجام دادن تکالیف
2.
آگاهی لازم پیدا کردن از یک موضوع یا موقعیت برای مواجهه بهتر با آن
3.
Do your homework on something
کاملا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

160 Stand out from the crowd خاص بودن ، خود رو از بقیه متمایز کردن ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

161 Wench در زمان قدیم برای زن یا خانم جوان به کار برده میشد، مخصوصا آنها که دستیار یا خدمتکار بودند( مستخدم) ١٣٩٨/٠٢/٠٧
|

162 By the time تا اونموقع که...
توجه: یعنی یه فعلی قبل از این این زمان انجام شده
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

163 Even then 1. حتی الانش هم( همین حالا هم...)
2. با وجود اینکه، علارغم اینکه
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

164 Puzzled گیج و متعجب ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

165 Look up 1. Look up
بهتر شدن، پیشرفت محسوس داشتن
2. Look something up
جستجو کردن چیزی( در اینترنت یا کتاب)
3. Look someone up
به کسی سر زدن
...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

166 High top کفش یا کتونی ساقدار( مچ رو میپوشونه) ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

167 Drive through رستوران یا بانک یا هر جایی که اونجا شما بدون پیاده شدن از ماشین میتونید خدمت رسانی بشید ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

168 Wait صبر کردن، اما وقتی با حرف اضافه on بیاد به معنای خدمت کردن هستش،
Wait on somebody
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

169 Pass by 1. Pass by something/somebody
گذشتن(رد شدن) از کنار چیزی یا کسی
2. Pass something/somebody by
نادیده گرفتن( شامل نشدن) چیزی یا کسی

*ا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

170 High Temper عصبانیت ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

171 Keep somebody in dark بی خبر گذاشتن، کسی رو تو خماری چیزی گذاشتن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

172 Keep quiet خودداری از صحبت در مورده چیزی، چیزی نگفتن
Keep quiet about something
١٣٩٨/٠١/٣١
|

173 Hear from somebody خبر از کسی داشتن( با وسایل ارتباطی) ١٣٩٨/٠١/٣١
|

174 Think twice خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

175 Think it over معادل فارسی " دو دوتا چهارتا" کردن ، در مورد مساله ای نشستن خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

176 Talk something over در میان گذاشتن موضوعی با کسی، حرف اضافه with نیز بعد از over و قبل از اون شخص میاد:
Talk it over with your friend
١٣٩٨/٠١/٣١
|

177 Talk it over در میان گذاشتن موضوعی با کسی ١٣٩٨/٠١/٣١
|

178 Think for yourself ابراز عقیده کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

179 Be out of touch از قافله عقب بودن ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

180 Rip off Rip something off:
1. زدن تو گوش چیزی، کِش رفتن
2. کلمات/اثر شخص دیگه رو به نام خود به زبان اوردن/معرفی کردن
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

181 Know your stuff به کارش وارده، خیلی حالیشه( تو یه مهارت خاص) ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

182 It's early days نمیشه از الان گفت ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

183 Across 1. Across
الف: سرتاسر، از یک سو به سوی دیگر
We'll have to swim across
ب: اونور
He's meysam, go across and say hello!
2. Across to/at ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

184 Energetic فعالیت یا ورزش انرژی بر ١٣٩٨/٠١/٢٠
|

185 Gee 1.Gee: یا خدای خودمون
2. Gee up: در هنگام راندن یک چهارپا، مثلا اسب سواری، با صدای بلند گفته میشه و برای وادار کردن حیوان به تندتر رفتن به کار می ...
١٣٩٨/٠١/١٩
|

186 Shipping پولی که به شرکت یا طرف مربوطه بابت تحویل کالا پرداخت می شود ١٣٩٨/٠١/١٩
|

187 Instructor مربی، تعلیم دهنده( ورزش یا هر چیزی که نیاز به تمرین دارد) ١٣٩٨/٠١/١٨
|

188 Gambling شرط بندی ١٣٩٨/٠١/٠١
|

189 Decline Decline in favor of:
به نفع کسی کنار کشیدن
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

190 Depart 1. رهسپار شدن، عازم‌شدن
2. روی گردانیدن یا ترک شغل یا سازمانی
3. Depart from
تغییر رویه یا عقیده در مورد/ یا نسبت به
4. Depart this life< ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

191 Bail پر کاربردترین معانی:
1. وثیقه
2. بیرون ریختن آب یا مایع از جایی یا چیزی مثل کفش یا قایق( البته اگر با out بیاید)
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

192 Abide 1.abide by sth/sb
یعنی پایبند بودن به کسی یاوچیزی، حتی اگر باهاش موافق نباشی
2. Can't abide sth/sb
تاب نیاوردن کسی یا چیزی
3. در زمان ها ...
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

193 Mercy عفو، بخشش ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

194 Tempest 1. طوفان شدید
2. موضوع کم اهمیتی که باعث براشفتگی و یا ناراحتی شود
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

195 Scorch در معنای عامیانه میشه سوختگی سطحی، اگر دررمورد سطح مو به کار برده بشه همون "کِز خوردن" خودمون ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

196 off the wall عصبانی ١٣٩٧/١٢/١٥
|

197 Learn something by heart Brush up on something ١٣٩٧/١٢/١٣
|

198 Get behind with something عقب افتادن( از نظر زمانی) در انجام کاری ١٣٩٧/١٢/١٣
|

199 And then بنابراین، پس نتیجه گیری میکنیم که ... ١٣٩٧/١٢/٠٩
|

200 Procedure 1. قاعده انجام کاری
2. روش درمان یا عمل جراحی
١٣٩٧/١٢/٠٩
|

201 Aimed Aimed at someone/something:
یعنی هدف آن چیز یا شخص است
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

202 Exposure 1. تجربه عملی که دارای ریسک است( مخصوصا وقتی با to می آید) مثلا:
Exposure to violent movies
2. جهت ( سمتی که چیزی با آن مواجه است) مثلا:
My ...
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

203 Commercial آگهی تبلیغاتی ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

204 Obesity اضافه وزن ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

205 Central قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ...
١٣٩٧/١٢/٠٧
|

206 Obsess 1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن ا ...
١٣٩٧/١٢/٠٦
|

207 It takes an army خیلی سختی و مشقت داره ١٣٩٧/١٢/٠٦
|

208 Build up 1.Build up: انباشته شدن یا کردن
2.Build something up: توسعه دادن یا تقویت و بهبود چیزی مثلا:
Build your confidence up
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

209 In rough Write something in rough
در چرکنویس نوشتن، پیش نویس کردن یا کشیدن
Rough: در اینجا همان چرکنویس معنی میده
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

210 Hand something round غذا یا نوشیدنی رو چرخوندن( به منظور تعارف و دادنش به بقیه) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

211 Call it a day دست برداشتن از انجام کاری که بدان مشغولید(مخصوصا وقتی که به اندازه کافی پیش رفتید یا خسته شده اید) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

212 Put away 1. Put something away:
یعنی برگرداندن چیزی ه جایی که معمولا در آنجا نگه داشته می شود یا قرار دارد
2. Put something back:
یعنی برگرداندن چی ...
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

213 Go of 1. ترک کردن یک مکان به منظور انجام کاری
2. به صدا درآمدن( ساعت یا آلارم)
3. از کار افتادن یا خاموش شدن( دستگاه یا لامپ)
4. منفجر شدن، ترکیدن
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

214 Get a kick out of سرگرم شدن با چیزی یا کسی، از انجام کاری یا بودن کنار کسی لذت بردن، حالشو بردن( محاوره ای) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

215 Bug Bug
اسم: حشره، خطا در علم نرم افزار
فعل: آزار دادن، رو مخ بودن
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

216 Belittle Badmouth ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

217 Fit in مناسب بودن ( مثلا برای شغل یا سمتی)
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

218 Badmouth بددهنی کردن ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

219 Digital dirt پست ها و عکسهایی که هر فرد در صفحه شخصی خود منتشر می کند به طوری که باعث سوبرداشت و فیدبک نامناسب برای افراد دیگر( معمولا افرادی که برای قضاوت شما، پ ... ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

220 Landline تلفن خانگی( خط ثابت) ١٣٩٧/١١/٢٨
|

221 Look into ته و تو چیزی را درآوردن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

222 Look into something ته و تو چیزی رو دراوردن، تحقیق راجع به چیزی( معمولا جرم یا مشکل کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

223 Look into تحقیق به منظور سر در اوردن از موضوعی( معمولا جرم و مشکلات کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

224 Show up آفتابی شدن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

225 Check in دررفرودگاه یا هتل وقتی به پذیرش رفته و اعلام حضور میکنید ١٣٩٧/١١/٢٧
|

226 Particle بخش کوچک وابسته ١٣٩٧/١١/٢٧
|

227 eccentric ادم خاص ١٣٩٧/١١/٢٥
|

228 find my feet جا افتادن، وفق دادن خود ١٣٩٧/١١/٢٥
|

229 good grief عجب؟! ای بابا!! ١٣٩٧/١١/٢٥
|

230 if all else fails دقیقا معادل فارسی: " دیگه ته تهش" ١٣٩٧/١١/٢٤
|

231 be in a state مظطرب شدن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

232 steer clear of دوری کردن، بر حذر بودن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

233 ring a bell توک زبون بودن( در مورد اسامی افراد یا اشیاء بیشتر به کار می رود) ١٣٩٧/١١/٢٤
|

234 In the distance قابل رویت ١٣٩٧/١١/٢٣
|

235 buildup انباشته شدن ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

236 label a record company ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

237 unpaid مفتی ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

238 interrupt اگر در انجام روند کار یا اداره جات به کار بره به معنای " معطّلی" هستش ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

239 environment زیست بوم، طبیعت ١٣٩٧/١٠/٠٤
|

240 manipulate یکی از معنی هاش:
تحت کنترل خود درآوردن، توانایی رفتار با شخصی یا وسیله ای را داشتن
١٣٩٧/٠٩/٣٠
|

241 tracking advice نوعی دستگاه ردیابی که معمولا در خودرو ها استفاده میشود ١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

242 staff کارگر، خدمتکار ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

243 see a potential for something جای چیزی را خالی دیدن، کمبود چیزی را حس کردن( یک ایده) ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|