انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

میثم علیزاده

ارشد برق قدرت هستم.تا چند سال پیش با زبان رابطه خوبی نداشتم و میشه گفت خیلی هم ضعیف بودم، اما کم کم علاقه مند شدم و حتی دیدم استعداد خوبی در مطابقت دادن واژگان انگلیسی با اصطلاحات فارسی روزمره دارم، برای همین تصمیم گرفتم تو این سایت خوب هم به اطلاعاتم اضافه کنم و هم کمکی به دوستان کرده باشم. اوایل با اسم mysm66@ که آیدی تلگرامم هم بود فعالیت میکردم و بعد که عضو شدم اسمم رو تغییر دادم.

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 خرچنگ خشکی ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

2 سخت پوست، مثل خرچنگ ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

3 آب دریا، آب شور اقیانوس ها ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

4 مبتکر ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

5 تشکیلات اقتصادی
کسب و کار ( یا توانایی کسب و کار)
ابتکار عمل
١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

6 پیشنویس یا طرح اولیه( نوشتن)
خدمت سربازی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

7 ادرس دادن، نشانی دادن
مورد بررسی قرار دادن، تلاش برای حل موضوعی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

8 میزبان
دسته، گروه بزرگ
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

9 رصد، پایش ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

10 چه بدونم ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

11 ●به عنوان صفت:
غریب، بیگانه
خارجی
فضایی، غیرزمینی
● به عنوان اسم:
تبعه خارجی
موجود فضایی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

12 قابل سکونت، قابل زندگی کردن ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

13 علمی، بر مبنای علم و دانش ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

14 ظریف و نازک
متزلزل، ضعیف
١٣٩٨/٠٨/٢١
|

15 چرخ دنده
دندانه ی روی چرخ دنده
کسی که جزیی کوچیک از سیستمی بزرگ است


١٣٩٨/٠٨/٢١
|

16 کشف ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

17 آماده( به انجام کاری) ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

18 شکار کردن
به تفحص وا داشتن
١٣٩٨/٠٨/٢١
|

19 مربوط به کره زمین( نه کرات دیگر)، زمینی ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

20 سروکله زدن ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

21 بلبرینگ
تاثیر
■ lose bearing
یعنی گیج شدن، ندونستن اینکه کجایی یا چه کار باید انجام بدی الان
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

22 بزرگ کردن( پرورش دادن) فرزند یا حیوانی ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

23 با عملکرد بهتر باعث خجالت(شرمندگی) کسی( فرد غیر) شدن ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

24 ● کارگردان
● مدیر، گرداننده مجموعه
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

25 ● یه چیز کوچیک( از یه موضوع کلی) ، فقط یه ذره
● حاشیه، به حاشیه بردن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

26 قبلش هم any میاد مثلا:
Any thing you care to name
به معنی: هر چیزی که فکرشو بکنی، هر چی که بگی
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

27 وظیفه شناس ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

28 Borne اسم مفعول برای
Bear
است .
Bear out:
تایید کردن
● در واقع ادعا، داستان یا عقیده ای را مورد قبول دانستن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

29 تایید کردن
● در واقع ادعا، داستان یا عقیده ای را مورد قبول دانستن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

30 ● خسته
● جواد، تکراری، خز
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

31 ● سرخوش
● شوخی وار
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

32 ● سرخوش
● شوخی وار
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

33 این طور به نظر میاد که ... ١٣٩٨/٠٨/١٦
|

34 شیرفهم کردن ١٣٩٨/٠٨/١٦
|

35 در خود جای دادن ١٣٩٨/٠٨/١٣
|

36 Irritable ١٣٩٨/٠٨/١٢
|

37 ● تخته سنگ، صخره
● جنباندن، تکان دادن
١٣٩٨/٠٨/١١
|

38 به تلفظ این کلمه دقت کنید:
پِنجِلِم ، تکیه یا استرس بر روی "پ" است
١٣٩٨/٠٨/١١
|

39 توجه کنید که این کلمه هم اسم است و هم صفت:
● انگیزه ( اسم)
● محرک ( صفت)
١٣٩٨/٠٨/١١
|

40 نکته قابل توجه در مورد این کلمه این است که هم صفت است و هم اسم:
● دقت
● دقیق
١٣٩٨/٠٨/١١
|

41 ● تحت قاعده درآوردن، مطابق ساختن( با مقادیر ملزوم)
● مدرج کردن
١٣٩٨/٠٨/١١
|

42 ● اصلی، اولیه
● ابتکاری
١٣٩٨/٠٨/١١
|

43 مکان یابی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

44 ایستاده، پایه تخت
مانند ساعت ایستاده که به "ساعت پدربزرگ"نیز شهرت دارد
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

45 پاندول ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

46 ● تنش
● در مورد فنر یعنی نیروی کشش( به سمت داخل یا بیرون محور فنر)
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

47 چرخ دنگ
در واقع
چرخ دنده ای است که در ساعت و وسایل شمارنده ای کاربرد دارد، بدین گونه که خود چرخ به دلیل لختی محور به طور طبیعی میل به گردش دار ...
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

48 ثبت کننده زمان ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

49 اشاعه کردن، ترویج کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

50 در طول یک سال، دو بار مدت زمان شب و روز( تاریکی و روشنایی) با یکدیگر برابر میشود که این دو در فصول بهار و پاییز اتفاق می افتند که به آنها اعتدالین یا ... ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

51 رهنمون ساختن
منجر شدن
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

52 شهری
درون مرزی
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

53 عمل کردن، انجام دادن، تمرین کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

54 اقلیم ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

55 عرض جغرافیایی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

56 نمایان، آشکار ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

57 ● کوچکتر شدن، از حجم چیزی کاسته شدن
به عنوان مثال وقتی ماه کم کم از قرص کامل به حلال تبدیل میشود
● رو به افول نهادن
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

58 ●بزرگتر شدن، قرص تر شدن، به حجم چیزی اضافه شدن
به عنوان مثال وقتی ماه کم کم از حلال به قرص کامل تبدیل میشود
● واکس کاری
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

59 کاشت ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

60 برداشت ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

61 ترابری، حمل کالا به مکانی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

62 مشارکتی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

63 متناسب سازی، هماهنگ کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

64 متناسب کردن، هماهنگ سازی کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

65 باستانی، تاریخی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

66 جای قشنگیه ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

67 پسر! ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

68 چقدر نازی ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

69 بنازم... ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

70 رستگاری ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

71 استانی
کوته فکرانه، دمده
١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

72 این نظر منه ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

73 جسارت نباشه ها ... ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

74 انسان ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

75 صادق، بی ریا ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

76 ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

77 انسان ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

78 علم احظار ارواح ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

79 غارو غور کردن
غریدن
١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

80 اَصل، غیر جعلی ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

81 کسی که اهل بحث و جدل است ١٣٩٨/٠٨/٠٢
|

82 بازنشسته ١٣٩٨/٠٨/٠٢
|

83 ● اگر به تنهایی و در انتهای جمله ای به کار بره یعنی" یه چیزی هم بیشتر"
● اگر بعد از برگردوندن یه جمله توهین امیز به طرف اینو در ادامش بگی یعنی هم ...
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

84 ● اگر به تنهایی و در انتهای جمله ای به کار بره یعنی" یه چیزی هم بیشتر"
● اگر بعد از برگردوندن یه جمله توهین امیز به طرف اینو در ادامش بگی یعنی هم ...
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

85 عاشق شدن( بودن) ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

86 یه نوع خودرو ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

87 کابل برق جمع شونده ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

88 به چشم خود ببین ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

89 به چشم خود دید ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

90 سگ جون، خیلی مقاوم ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

91 ● سیاه و سفید
● تصویری که از ترکیب سایه های( کم و زیاد شدن شدت رنگ) تنها یک رنگ ( مخصوصا خاکستری) تشکیل شده است.
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

92 سازمان یا موسسه ای که درامد حاصله از فعالیت خود را برای کمک به افراد هزینه میکند نه سودآوری ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

93 there is more trouble than benefit from committing a crime ١٣٩٨/٠٧/٢٦
|

94 خرابکاری کردن، به چیزی تِر زدن( ببخشید البته) ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

95 با ماشین از جایی رد شدن ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

96 تلکه کردن، کلاه برداری کردن
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

97 ● تصمیمت رو بگیر( یکی رو انتخاب کن بالاخره)
● نظرت رو بگو( راجع به هر چیزی)

Make your mind up هم درسته
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

98 رهگذر ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

99 مورد
چمدان
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

100 باعث تاسفه، شرم آوره ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

101 ور رفتن
دستکاری کردن حساب
ویالون زدن
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

102 ● هزینه
● on expenses:
یعنی روی فاکتور( اینجا expenses معنی فاکتور میده)
● at the expenses of sb/sth:
در عوض انجامِ، هزینه ی ، جبرانِ
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

103 ● آبدار
● دست اول، اطلاعات مهم( مخصوصا در مورد زندگی شخص)
● مَشتی، باحال( معمولا در مورد کار وو حرفه)
● پرسود، به قول خودمون "تُپُل" یعنی کا ...
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

104 1. To/the/quite the contrary
این اصلاحح هر جا باشه یعنی " برعکس" ، "اتفاقا برعکس" معنی میده و معمولا رلط دهنده دوتا جمله هستش نه فقط یک جمله.
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

105 ● اعوا کردن، القا کردن، واداشتن
● به دنیا اوردن بچه با خوردن دارو( نه طبیعی)
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

106 مقتضیات، شرایط مربوطه ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

107 حصار شده، دیوارکشی شده ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

108 ● ساختمان یا محوطه مربوط به یک مکان خاص( رستوران یا مدرسه)
● فرضیه( به بریتیش البته)
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

109 ● محتوا
● راضی، خشنود
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

110 ● غرضمندی، جانبداری
● علاقه و استعداد ذاتی
● جانبداری کردن، تاثیر ناعادلانه گذاشتن
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

111 ● حرفه ای
● کاربردی، به عنوان قسمتی از کار
● همراه با درامد
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

112 ● دارایی، اموال موقوفه
● حُسن، امتیاز
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

113 the forces that decide price levels in an economy or trading system whose activities are not influenced or limited by government ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

114 ● دور شدن
● مهاجرت کردن

■ معمولا وقتی با حرف اضافه from و off و towards می اید معنی "فاصله گرفتن یا بیرون امدن از چیزی( مثل موضوع بحث)" و ...
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

115 پارک بزرگ بازی( از هر نوعی) با داشتن وسایل و امکانات ماشینی بزرگ ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

116 عوام پسند کردن ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

117 مبتذل، بی نزاکت ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

118 ● تصویب
● ایفا( مثلا نقشی در یک نمایشنامه)

فعل enact هم به معنی تصویب کردن و یا ایفا کردن هستش
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

119 ● جزیی، نامشهود
● ماهرانه
● موبین، موشکاف
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

120 ● فاضل، خردمند
● دانش پژوه، محقق
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

121 شهادت( قسم رسمی در دادگاه)، گواه ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

122 ● باور، عقیده قوی
● مجرمیت
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

123 ● طناب کشی
● کشمش، جنگ بر سر چیزی
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

124 ● به نرمی و سریع لمس کردن چیزی
* ممکن است این لمس با دست نباشد. به طور مثال وقتی جای از صورت زخم کوچکی ایجاد میشود و شما با تکه ای پارچه چند بار ...
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

125 به طور لاینفکی ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

126 پا را فراتر نهادن ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

127 برگرفتن، بدست اوردن چیزی از چیزی دیگر ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

128 ● یک بار
● قبلنا، یه زمانی

□ at once یعنی
1. فوری
2. هم زمان
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

129 منعکس کردن

* اگر با حرف اضافه on یا upon بیاید به معنی "نشات گرفتن" یا " متاثر بودن از" می باشد
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

130 به عنوان اسم:
● دسته، گروه (همگی شبیه به هم)
● لشگر، نیروی کمکی نظامی

به عنوان صفت:
● وابسته( مشروط) به ( چیزی در آینده)
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

131 ● ابراز
● گفته، بیان
● حالت
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

132 ● دست و پا
● شاخه قطور درخت

* out on a limb یعنی تنها، یک تنه
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

133 خودشناسی ١٣٩٨/٠٧/١٩
|

134 وجه تمایز ١٣٩٨/٠٧/١٩
|

135 someone’s idea that they are a separate person, different from other people
یک تصویر شخصی از خود که هر کس میدونه اونطوریه و اونو از دیگران متمایز ...
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

136 ● قاعده، دستور
● هنجار
● حد میانی یا استاندارد(the norm)
١٣٩٨/٠٧/١٧
|

137 1. دست به کاری زدن
2. روانه بازار کردن
3. به آب انداختن( مثلا یک کشتی برای اولین بار)
3. پرتاب کردن ( ماهواره)
١٣٩٨/٠٧/١٧
|

138 کُری ١٣٩٨/٠٧/١٧
|

139 تفاهم داشتن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

140 سهم خود را ادا کردن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

141 قیمت کردن، جنس دید زدن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

142 به کشور دیگری سفر کردن
خاموش شدن( محو شدن) آتش
فرستاده شدن
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

143 ● تصمیم گرفتن
● نتیجه چیزی را مشخص کردن، تعیین کننده چیزی بودن
● واداشتن، بر آن کردن
● رای صادر کردن
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

144 همان طور که از شکل فعل پیداست در حالت گذشته کاربرد دارد و به معنای " موفق شدن در انجام کاری" می باشد. ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

145 اگر به صورت فعل استفاده شود:
1. اگر بعد از آن if یا whether بیاید معنای " ممکنه..." یا " اشکالی نداره اگر ..." و معمولا به صورت درخواست و سوالی مط ...
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

146 خفت شده، کسی که مورد زورگیری قرار گرفته ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

147 ...It is high time
وقت آن رسیده که...
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

148 سفت و سخت ١٣٩٨/٠٧/١٥
|

149 از هم گسستن ١٣٩٨/٠٧/١٤
|

150 خودسر، لجباز
* صفت است
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

151 بی تربیت ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

152 Sit back ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

153 ناقص، آشولاش ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

154 ●هر زمانی
مثال: It's been clear than ever before
تمیزتر از هر زمانی شده است
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

155 سلاخی کردن ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

156 ● خیره سر
● سرسختانه
● شدید و دیر درمان
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

157 علاج، درمان ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

158 Submerge ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

159 How dare you? ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

160 در زبان گیلکی یعنی تکان دادن ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

161 در زبان گیلکی به راسو گویند ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

162 در زبان گیلکی به برگ درخت گویند ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

163 Robust ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

164 1. Although
2. Much as
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

165 Stick out
Protrude
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

166 1. Although
2. Much as
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

167 مقبول ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

168 Propound ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

169 Inherently ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

170 Status ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

171 Moreover
what's more
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

172 Helping ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

173 Saintly
صفت است نه قید.
به معنی درستکار، پاکدامن.
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

174 Munch ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

175 Lash out ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

176 Tuck into, cram ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

177 1. بنابراین
2. بدین گونه
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

178 میله محک ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

179 Replace, supersede ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

180 لوسمی، سرطان خون ١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

181 مهمتر از همه ١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

182 ● قاطع( در مورد انسان)
● سرنوشت ساز
١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

183 خیلی جدی و رک ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

184 1. اهمیت، قدر
2. مفهوم
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

185 ●بعد از این عبارت یک زمان مطرح می شود، معنی جمله هم می شود" تا فلان زمان نگذشته بود که..."
مثلا:
...It was not until the spring of that year
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

186 با علم به اینکه، با اطمینان از این موضوع که ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

187 1.چپاندن، چپیدن
2.خر زدن( خوندن زیاد) به منظور مهیا شدن برا امتحانی
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

188 زیادی، اضافی ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

189 بستر چیزی را مهیا کردن ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

190 تا همین .... بود که، همین ... بود که
As early as 2009
تا همین سال ۲۰۰۹
● اشاره به تاریخی داره که زیاد قدیمی نیست و میخواد بگه مدت کوتاهی ازش ...
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

191 به طور خاص ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

192 عمومیت دادن ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

193 به تنهایی ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

194 تغییر،جابجایی، جایگزینی ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

195 سن( زوال و فرسودگی) چیزی را نشان دادن ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

196 مهمترین بخش چیزی بودن ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

197 یعنی شخصیت و ظاهرش برات جذاب باشه، مثلا فلانی بهت نمیخوره ١٣٩٨/٠٧/٠٦
|

198 تو سفر کاری بودن ١٣٩٨/٠٧/٠٦
|

199 طراحی صحنه ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

200 شرایط را مهیا/ممکن ساختن ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

201 ●اقتباس
●مطابقت، تطبیق
١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

202 دوره ترک اعتیاد به الکل و یادمواد مخدر ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

203 اتمام، خاتمه ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

204 به دنیا آوردن بچه( نه بچه دار شدن)
١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

205 به دنیا اوردن بچه( نه بچه دار شدن) ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

206 در وزنه برداری به حرکت دوضرب میگویند ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

207 پروانه در حال چرخش در آب دارای پره هایی هست، این پره ها به هنگام چرخش حباب هایی در آب ایجاد میکنند که با برخورد پره ها به این حباب ها( به دلیل ناهمگو ... ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

208 تغذیه کردن( تامین کردن) ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

209 دارای پس رفتگی و پیش رفتگی ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

210 1. خصمانه
2. ضد، بر علیه
3.ناسازگار( نامساعد به منظور دست یافتن به هدفی)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

211 به طور ناگهانی، به یکباره ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

212 1. متداوم
2. زیست پایشی( قابل استفاده یا تولید مجدد بدون آسیب رساندن به طبیعت)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

213 1. کساد، راکد، بی رونق( در مورد اقتصاد)
2. ناخوش( در مورد حال جسمانی)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

214 ●زیر قیمت فروختن
●تضعیف کردن، از تاثیر چیزی کاستن
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

215 مزدبگیر
کار درامدزا
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

216 ● وارد جاده شدن
●اقدام به سبقت کردن
● رفتن و ترک ایستگاه( در مورد قطار
●دست کشیدن
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

217 ●تندرو( در سیاست)
● اساسی، بنیادی
●دلچسب
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

218 هوادار ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

219 سنت، عرف ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

220 اصل اولیه، مقدمه موضوع ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

221 ●جایگزین، جانشین
● راه چاره، راه دیگر
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

222 اقدام نصفه نیمه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

223 شناساندن، متذکر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

224 ذاتاً ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

225 عامیانه ترین مفهوم برای ... این است که ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

226 سنگدلانه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

227 استعداد ذاتی( مخصوصا در فهم مسایل) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

228 بعلاوه، همچنین ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

229 سیاست ها، رویه ها ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

230 بالا گرفتن( در مورد احساس یا هیجان) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

231 بحث و جدل ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

232 منجر به چیزی بدتر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

233 دوستان دقت کنند که این کلمه اسم است نه صفت، به معنی "ناسزا" یا " حرف توهین امیز" ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

234 درخشان، باشکوه ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

235 Treat در معنای فعل یعنی " رفتار کردن" یا " درمان کردن"، اما همین فعل خود اسم نیز می باشد، سوای treatment که اسم همین فعل است و به معنای درمان یا رفتا ... ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

236 اسم:
●بمب
● عملکرد یا رخداد بد، ناکامی

فعل:
بماران کردن، ترکاندن
خراب کردن امتحان، تِر زدن
خیلی سریع رفتن یا رانندگی کردن( ع ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

237 ● خویشتن داری
● بازدارندگی
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

238 ● بیرون ریختن
● از چیز زاید یا غیرضروری خلاص شدن
● برگ ریختن( گیاه)، پوست ریختن ( جانور)
● پرت کردن، ول دادن
● ضد آب بودن، نفوذ ناپذیر بو ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

239 روی آوردن، متوسل شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

240 سرسری گرفتن( کاری یا موضوعی را) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

241 معطل شدن، گیر کردن
مستحکم شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

242 تکرار کردن حرفی یا ادامه دادن به چیزی ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

243 به هم زدن( رابطه عاشقانه) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

244 ●تدبیر کردن، پیدا کردن راه حل
● محاسبه کردن
● سر از چیزی درآوردن
● جور شدن، ردیف شدن، کم کم درست شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

245 خو گرفتن
Settle into نیز درست است
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

246 شروع به انجام کاری کردن( که معمولا سخت و نیاز به انرژی فراوان دارد) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

247 باهوش، زیرک

◇ همچنین برخی اوقات معنی "هوشمندانه" می دهد.
I spent all of the money i'd earned, that wasn't clever
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

248 متمکن ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

249 متکبر، خودشیفته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

250 ننر، بهانه گیر ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

251 خیره کننده، چیزی که شما را میخکوب میکند ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

252 عمیقا منقلب، غرق در احساسی شدید( هم می تواند بار مثبت داشته باشد هم منفی) ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

253 بسیار شادمان، خوشحال از روی ذوق
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

254 خجالت اور, ضایع
Not too embarrassing: نه خیلی ضایع
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

255 پوشیدن، تن کردن لباس خیلی سریع و شلخته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

256 ●رهبر یک گروه مافیایی
●پوشیدن کت یا کلاه سر کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

257 کارت اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

258 اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

259 ♧فعل
●مشترکا استفاده کردن
●سهیم کردن
●تقسیم کردن
●در میان گذاشتن( با یک گروه یا افراد زیادی)
●با هم جایی رو خریدن یا رهن کردن

♧ ...
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

260 ●مجموع، حاصل (اسم)
●بالغ شدن بر(فعل
●کامل، تمام(صفت)
١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

261 میزان بارش، بارش ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

262 مجمع الجزایر، جزیره ها ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

263 باسن، لمبر ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

264 این اجازه رو به خود میدهند که شک کنند ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

265 ●مهمانی
●دسته(جمعیت) یا گروه
●حزب
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

266 ♧اسم
●زمین ورزشی
●شدت
●قیر

♧فعل
●با قدرت پرتاب کردن
●بالا و پایین رفتن دماغه کشتی یا هواپیما
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

267 ●عیار، درجه، میزان
●ترازو، وسیله سنجش
●بالا رفتن( به مکان مرتفعی)
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

268 مداری، به صورت دایره ای(نه حتما دایره ، حتی بیضی شکل) ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

269 دست آورد بزرگ ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

270 راسخ، مصرانه ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

271 منتفی کردن، نامیسر ساختن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

272 تحت محاصره دراوردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

273 بازداشتن کسی از انجام کاری ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

274 1.دقیق و قطعی مشخص کردن( فهمیدن)
2. قادر به جابه جایی نبودن به خاطر فشار حملات( در جنگ)
Be pinned down
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

275 1. مشخص شدن ، روشن شدن( موضوعی که در موردش تحقیق میکنید)
2. طبق انتظار بودن( به وقوع پیوستن)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

276 اختلاف زاویه دید ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

277 1. متروکه( در مورد مکان)
2. مسکین و بی نوا( کردن) ( در مورد انسان)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

278 ادعا کردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

279 موقع
وقت(زمان انجام کاری)
موقعیت( به هیچ عنوان به معنی شانس و فرصت نیست، منظور تنها موقعیت زمانی و مکانی است)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

280 در معنای فعل:
کم کم و در مسیر مشخصی حرکت کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

281 سرم به کار خودم گرمه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

282 1. راهرو
2. قطعه
3. عبور
4. تصویب( در مورد قانون)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

283 ترابری، حمل و نقل ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

284 مدام دررفکر چیزی، چیزی تمام همو غم کسی شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

285 صفت است و به معنی داشتن احساس گناه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

286 1. محکوم( کردن)
* در مورد مدل مو یعنی خیلی کوتاه( عین زندانی ها)
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

287 1. کسل کننده
2. در مورد رنگ یعنی رنگ سیر، رنگ غیر روشن و دلگیر
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

288 پیروی ١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

289 1. فرضیه
2. تقبل
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

290 بسنده کردن به خاطر این فکر که کافی است یا نیازی به بهبود ندارد ١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

291 معادل جمله معروف ما ایرانیها:
" چنتا پیراهن بیشتر پاره کردن"
البته برای مزاح به معنی" داشتن سابقه سکس بیشتر" هم به کار میرود که رایج نیست
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

292 1. واضح، روشن
2. درخشان
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

293 1. اه و افسوس( کشیدن)
2. وزیدن
١٣٩٨/٠٦/٢١
|

294 In a state of grace:
پاک، مورد مرحمت و مغفرت قرارگرفته
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

295 اسم:
1. نزاکت
2. مهلت
3. لطف پروردگار
فعل:
آراستن، زینت بخشیدن
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

296 انسان پاکدامن، انسان درستکار

* دقت شود که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

297 درستکار، پاکدامن

* دقت شود که صفت است نه قید
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

298 گس، غیرشیرین ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

299 چیز خوشبو یا خوشمزه که به اصطلاح آب دهان را جاری میکند ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

300 چپاندن ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

301 عذاب وجدان ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

302 Guilt-induction ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

303 1. سر کسی فریاد زدن
2. به سمت کسی حمله ور شدن

* حرف اضافه آن نیز at است
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

304 خیرخواهی، مرحمت( مربوط به پروردگار) ١٣٩٨/٠٦/١٤
|

305 با مشت کوبیدن، درهم کوبیدن( در ورزش) ١٣٩٨/٠٦/١٣
|

306 صفت: فقط، صرف
اسم: دریاچه
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

307 اسم: اجر و مزد، حقوق( هفتگی)
فعل: درگیر جنگ با کسی یا چیزی شدن

* با wager به معنی "شرط" اشتباه نگیرید
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

308 زُل زدن ١٣٩٨/٠٦/١٢
|

309 1. مشورت کردن( گرفتن)
2. دنبال اطلاعات( در کتاب یا ..) گشتن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

310 1. Pluck something from/off : چیدن، کندن، ورداشتن
2. Pluck up the courage to do something:
جرات انجام کاری را پیدا کردن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

311 الف) درگیر ( مقدار زیادی از چیزی یا کار فراونی) شدن، مملو از چیزی شدن
ب) غرق آب کردن
سه تا نکته فقط:
1. اول اینکه با معنی الف، این فعل همش ب ...
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

312 ایده دادن

*اگر come up with باشد، یعنی "پول چیزی را جور کردن"
١٣٩٨/٠٦/٠٦
|

313 دوش گرفتن( انگلیسی آمریکایی)
البته انگلیسی ها میگن have a bath
* معنای دیگری هم دارد( کنایه آمیز): پول خود را باختن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

314 پادویی کردن ١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

315 1. آوردن( کسی یا چیزی)
2. به فروش رفتن
3. Fetch and carry
یعنی پادویی کردن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

316 1. خنثی کردن( بمب)
2. تحت کنترل دراوردن، آرام کردن( اوضاع)
١٣٩٨/٠٦/٠٤
|

317 معانی مهم( معانی زیادی دارد):
فعل:
1. تاب آوررن ، تحمل کردن
2. حاوی چیزی بودن، در خود( به همراه خود)داشتن

اسم:
1. خرس
2. خفن( ...
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

318 جمع بندی، ماحصل ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

319 نتیجه ای حاصل کردن، بر اساس داشته ها به نتیجه ای رسیدن ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

320 در مورد لباس یا اشیا یعنی "باز کردن( گشاد کردن)"
١٣٩٨/٠٥/٣١
|

321 طول لباس یا دامن( از بالا تا لبه تحتانی لباس) ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

322 لرزیدن، ترس چیزی را داشتن ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

323 دیکته کردن، تاکید خصمانه بر انجام کاری ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

324 Lay down the law
چیزی رو دیکته کردن، مقرر کردن بر انجام کاری به صورت تاکیدی
١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

325 1. گندیده، پوسیده
2. نابکار، ملعون
3. کوفتی، لعنتی
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

326 1. بی دقتی کردن
2. غلط به کار بردن، درست اداره نکردن
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

327 سلیقه ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

328 اسم:
1.تفرجگاه
2. نقطه، لکه
3. لک روی پوست
4.قسمتی( معمولا گرد) در یک جسم یا جاندار که متفاوت از قسمتهای دیگر است
فعل:
1. متوجه شدن ...
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

329 شیشه لوله ای( مورد استفاده برای نمونه برداری و عطریجات) ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

330 خصوصی سازی شده ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

331 خصوصی سازی کردن ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

332 شاغل ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

333 در معنای کلی:
1. برخورد کردن( به چیزی خوردن)با حرف اضافه into و against
2. تکان تکان خوردن
3. کشان کشان بردن یا آوردن
* اما اگر bump into ...
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

334 در گرامر زبان منظور "کُننده کار" است
در سایر موارد منظور "عامل" یا " نماینده" می باشد
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

335 جهانی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

336 انگل، کرم ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

337 دارایی و اموال
خصوصیت
ملک و املاک
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

338 چاره ای نداشتن
We ran away as we were pushed to the wall by the attack of dogs.
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

339 1. دلیل چیزی بودن
2. چیزی را تشکیل دادن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

340 Extent به تنهایی یعنی " بُعد" یا "گستره"، در واقع یک اسم است.

اما یک اصطلاح مشهور با extent:
To the extent that=to such an extent that
ی ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

341 1. به عنوان اسم: پیرو( مثل فالوور های اینستاگرام)

2. به عنوان صفت: بعدی، بعدش
مثل on the following day روز بعدش

3. به عنوان حرف اضا ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

342 در زیر سایه شکوه و افتخار چیزی بودن( بالیدن) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

343 هرج و مرج ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

344 توله ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

345 غیر هدف( جدا از چیزی که هدف کار ما است) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

346 گسترش و شیوع بیماری ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

347 فعل:
1.زادگیری( نگهداری حیوان یا گیاهی به منظور دریافت بچه یا گیاه همسان)
2. تولید مثل کردن
3. به بار آوردن( موقعیت یا مساله ای). موجب شدن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

348 زیست محیطی، اکولوژیکی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

349 کسی، مربوط به کسی( هر کس) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

350 از حفظ، از بر ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

351 کلاسی که در آن دانش آموزان با سطوح هوشی مختلف وجود دارند و هیچ گونه تقسیم بندی تبعیضی صورت نگرفته است ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

352 1. رهسپار سفری شدن
2. طرح ریختن ( برای انجام کاری)
3. تبیین کردن موضوعی ( در نوشته یا سخنرانی)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

353 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) مختلف تو یه کلاس( مثلا کلاس دومی ها و سومی ها تو یه کلاس) ، نه به خاطر کمبود امکانات، بلکه مثلا یک درسو همه ب ... ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

354 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) یکسان در یک کلاس( مثلا کلاس سومیا همه تو یه کلاس) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

355 Unstreamed ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

356 نشانی ، نشانی دادن
سخنرانی رسمی اظهار کردن، کلام رسمی به زبان آوردن(مثل "سایونارا" که ژاپنی ها موقع سلام میگن)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

357 از زیر فشار درامدن، نفسی گرفتن ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

358 با فاصله از چیزی گذاشتن، به دور از چیزی نگاه داشتن( بودن) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

359 منسجم ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

360 1. Go on: ادامه دادن
2. Go on at: سرزنش کردن, گیر دادن
3. Go on with: به صحبت درباره چیزی ادامه دادن
4. Go on about: همش در مورد چیزی حرف زد ...
١٣٩٨/٠٥/١٩
|

361 معانی زیادی دارد، اما پرکاربردترین ها:
1. پرداختن به کاری، علاقه مندی به موضوع یا حرفه ای
2.در مورد پیشنهادات و مسایل،یعنی انجام کاری راجع به آ ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

362 چشم انتظار چیزی بودن

* فقط دقت کنید در موقع استفاده از این فعل ، بعد از to فعل بعدی ing دار است( البته اگر اسم نباشد)
I'm Looking forward t ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

363 باخبر شدن از کسی، با کسی تماس برقرار کردن
مترادف: catch up on
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

364 از کسی باخبر شدن، با کسی تماس برقرار کردن ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

365 1.اگر آخر جمله بیاید معنای " از آن موقع" می دهد. مثلا:
They've been keeping us busy ever since
2. اگر وسط جمله بیاید معنای "از وقتی که" می دهد. ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

366 برام دعا کن!/دعا کن شانس بیارم!/ از ته دل بخواه که بتونم انجامش بدم ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

367 1. عصبیت، تندمزاجی
2. سرشت، خلق و خو
١٣٩٨/٠٥/١١
|

368 دست یافتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

369 نگه داشتن
وضع کردن( شدن)
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

370 شور رفتن، از نظر ابعاد و انرژی کوچک‌شدن یا تحلیل رفتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

371 ساکن، پایدار

* کجا میشه منفعل؟؟؟ منفعل میشه dynamic
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

372 1. خیلی داغ، خیلی گرم
2. هات( کسی که حرارت جنسی بالایی دارد)

* دو مورد بالا در معنای صفت است، اما گاهی sizzling از sizzle به معنای "سرخ شد ...
١٣٩٨/٠٥/٠٨
|

373 برپا کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٧
|

374 جمع کردن، جمع و جور کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٢
|

375 Corporal ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

376 بی ثمر ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

377 ناکارامد ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

378 1. ترد
2. دردناک
3. پر مهر و دلنشین
١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

379 باد هوا شدن( کردن)، از جایی دور کردن، زدودن ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

380 راننده یک ماشین، راننده، سواره

"با احترام، معنی موتورسوار درست نیست"
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

381 دررمورد انسان:
1. شهری، پرفیس ، کسی که افاده دارد
2. پخته، کارآزموده
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

382 راحت طلب ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

383 Trainers ١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

384 باور کن، جدی میگم

I tell you هم میگن
١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

385 محل تولید صنعتی یا نظامی ( کارخانه یا کارگاه) ١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

386 خوشبختانه ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

387 معنای to در اکثر مواقع با در نظر گرفتن کلمات به کار رفته با آن مشخص است، اکثرا هم معنی "به" و " به سوی" می دهد. اما در برخی موارد به عنوان " به جای" ... ١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

388 اسم: شجاع و دلیر
فعل: روبرو شدن با مشکل یا مساله وحشت آوری
١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

389 سرسری، گذری ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

390 از نظر احساسی سلامت و قادر به مواجه شدن با مسایل زندگی ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

391 زدودن، باور یا ایده غلطی را از بین بردن ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

392 به هر دلیلی ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

393 اغلب اوقات ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

394 جایی، فکری و یا نگرشی که به شما این امکان را می دهد هر کاری که دوست داشتید می توانید انجام دهید

* صفت است
This town has a can-do feel to it ...
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

395 به معنای واقعی، حقیقتا

* برای تاکید به کار می رود
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

396 در مورد انسان یا حیوان: کمیاب
در مورد نتایج : دور از دسترس، سخت دست یافتنی
در مورد نظرات و افکار: مبهم
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

397 ناقص کردن، خراب کردن

* در برخی موارد به عنوان صفت استفاده میشود( marred) به معنای ناقص یا مثلا در صنایع شیشه سازی به معنی " مات" ( شیشه غیر شف ...
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

398 1. افتادن تو چیزی( منظور فعالیت خاصی مثل یه کار)
2. قرار گرفتن
3. to move somewhere quickly by relaxing your body and letting it fall on someth ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

399 1.Be bound to do something: محتمله که انجام بشه/ بده
مثال: If you wear his jacket, he's bound to find out
اگر ژاکتشو بپوشی، احتمال قوی میفهمه ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

400 صفت:
کوچکتر از اندازه نرمال یا اندازه ای که باید باشد
اسم:
1. نقاشی مینیاتور
2. بطری کوچک مخصوص مشروب
3. In miniature : یعنی در ابعاد ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

401 اسم:
چیزمیز، چیز( ما تو فارسی چجوری به همه چی میگیم "چیز")
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن

* stuff به معنی چیز همیشه غیر قابل شمارش است ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

402 معادل این اصطلاح در فارسی: " دیگه کمه کمش..." یا " حداقلش اینه که ..." ١٣٩٨/٠٤/١٤
|

403 خودخواه، خودبین

* با احترام ، این لغت در انگلیسی عموما به همین معنی مورد استفاده قرار میگیرد و برای واژگانی مثل "متکبر" و یا "مغرور" بهتر است ...
١٣٩٨/٠٤/١٣
|

404 عامیانه به معنی "بپّا" ١٣٩٨/٠٤/١٢
|

405 "کِش دادن" چیزی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

406 اسم:
ماشه

فعل:
1. باعث شروع به کار چیزی شدن، فعال کردن( مثل بمب یا سیستم الکترونیکی)
2. راه انداختن، موجب شدن( به وسیله سلسله ای از ر ...
١٣٩٨/٠٤/١١
|

407 مناطق جنگلی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

408 تشنه زمین، شدیدا محتاج به داشتن زمین

* در کل هر چیزی به اضافه hungry- یعنی بسیار تشنه آن چیز
Power-hungry
News-hungry
١٣٩٨/٠٤/١١
|

409 1. علوفه
2. چیزی یا کسی که فقط به درد یک کار میخوره( از جهت منفی)
١٣٩٨/٠٤/١١
|

410 Culminate in/with something:
(با چیزی) به پایان رسیدن، به نقطه انتهایی خود رسیدن
١٣٩٨/٠٤/١١
|

411 حکایت، روایت
حکایتی، روایتی

* با اینکه اخر کلمه پسوند "ive" دارد اما هم صفت است و هم می تواند اسم باشد.
١٣٩٨/٠٤/١١
|

412 دامپروری ١٣٩٨/٠٤/١١
|

413 فعل:
1. پروراندن
2. سرپرستی کودکی را پذیرفتن( مدت مشخص- فرزند خود شخص هم محسوب نمی شود)
اسم:
هر یک از والدین غیر واقعی کودک که سرپرستی ا ...
١٣٩٨/٠٤/١٠
|

414 اگر اسم باشد:
1. سیب زمینی سرخ کرده ( به بریتیش)
2. چیپس ( به امریکایی)
3. تراشه
اگر فعل باشد:
1. ریز ریز کردن
2. لب پر کردن( باعث ...
١٣٩٨/٠٤/٠٩
|

415 1. شلوغ پلوغ کردن جایی یا فضایی
2. به هم ریختگی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

416 خطر ، ریسک

* دقت کنید که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

417 1. در مورد آمال و آرزوها یعنی "محقق نشده"
2. در مورد انسان یعنی "ناراضی" یا "مستعصل"
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

418 1. غیر اخلاقی
2. بی عفت،دارای انحراف جنسی

* اگر قید باشد: از روی انحراف اخلاقی/جنسی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

419 اثر منفی گذاشتن

* حرف اضافه این فعل نیز on یا upon است
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

420 1. مصالحه/سازش ( کردن)
2. از چیزی گذشتن/ زدن به خاطر چیز دیگه ای( که معمولا اون چیزی که ازش گذشتیم مهمتر بود)، عدول کردن
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

421 مدیر محترم:
در پیام قبلی "برتی" به "برای" اصلاح شود
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

422 1. ایجاد مشکل کردن
2. ژست( گرفتن) برتی عکس یا خودنمایی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

423 متاثر ١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

424 Surrounding میشه اطراف، نزدیک
اما surroundings میشه محیط
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

425 جدا کردن(دو چیز مرتبط به هم، نه حتما جداکردن فیزیکی، بلکه ممکن است جدایی ارتباطی منظور باشد)
It cuts me off from my family
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

426 اشتراک گرفتن/ خریدن

* فقط فعل است
١٣٩٨/٠٤/٠٧
|

427 متعصب، تبعیض گرا ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

428 این برنامه هایی که اول صبح کانالای ایران نشون میدن رو که دیدین، همونا رو میگن soap opera, در مورد جامعه و زندگی مردم هم گزارش میگیرند ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

429 1. متوسط
2. جمع media به معنی رسانه ها
١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

430 معادل فارسی: " صاحب اختیارید" یا " البته" ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

431 میگن که...، شنیدم که میگن ...، حرف تو حرفه که... ، شایعه شده که... ١٣٩٨/٠٤/٠٤
|

432 چرت و پرت ١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

433 1. کسب کردن، به دست آوردن
2. در مورد شرایط، سیستم و قوانین به معنای " همینجوری موندن" معنی میشه
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

434 1. متمدن
2. راحت و لذت بخش
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

435 فعلی که نیاز به مفعول ندارد( نننننندارد)، فعل لازم
* فعل متعدی یا transitive نیاز به مفعول دارد
١٣٩٨/٠٤/٠٢
|

436 همگن سازی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

437 تنها خوبی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

438 نوار، روبان، نشان افتخار نظامی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

439 مشقت آمیز ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

440 1. بی خطو خال، بدون لکه
2. بدون خدشه، مثل
Unblemished reputation
١٣٩٨/٠٣/٣١
|

441 1. نفیس، گرانبها
2. باحال و خنده دار( غیررسمی)
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

442 باور غلط ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

443 زمینه ساز، پیش مقدمه ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

444 1. انداختن، چیزی رو جایی ول کردن یا پرت کردن

2. بهم زدن( رابطه عاطفی)، تمام کردن یک رابطه
* دقت کنید که اینجا حرف اضافه ندارد. مثلا :
...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

445 1. فرو ریختن
2. غش کردن، نقش بر زمین شدن
3. در مورد شش ها و رگهای خونی، یعنی از بین رفتن( توانایی نگهداری خون یا هوا را دیگر نداشتن)

...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

446 گیرنده عصبی
مثلا taste receptor یعنی حس چشایی
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

447 1. کارگر، کارگری
2. زایمان
In labour یعنی شخص در فرایند زایمان هستش و در حال به دنیا آوردن نوزاد
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

448 دنباله، مسیر، مجموعه از اقداماتی که به منظور خاصی انجام می شوند. ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

449 جدا از هم ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

450 دخالت، درگیری ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

451 کلاهبردار، کلاهبرداری ١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

452 چیزی رو به حساب چیز دیگه گذاشتن
مثلا، Down put it down to chance
به حساب شانس نزارش
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

453 1. تقسیم( کردن)
2. تفرقه افکندن
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

454 علم مطالعه توانایی های عجیب و رمزآلود بعضی افراد، مانند توانایی پیشگویی آینده یا تلپاتی ١٣٩٨/٠٣/٢٤
|

455 معادل فارسی " عمراً" ١٣٩٨/٠٣/٢٣
|

456 وغ وغ(کردن) سگ

* لطفا نگید " پارس"
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

457 1. گذرگاه، معبر
2. تقاطع
3. سفری که روی دریا یا رودخانه بزرگ شکل میگیرد
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

458 خط ریلی بین انگلیس و فرانسه که از زیر کانال می گذرد ١٣٩٨/٠٣/٢١
|

459 خواب بیشتر در صبح
Have a lie-in
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

460 1. اگر هنگام احوالپرسی باشد( که علامت سوال در انتهایش می اید) به معنی: خوشوقتم
2. اگر در هنگام توصیف یک شرایط به کار برود( که علامت سوال هم ندارد ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

461 1. وقتی کسی شما رو به انجام یا قرار گرفتن در موقعیتی دعوت میکند شما با گفتنش در واقع میگی:
"خوشحال میشم ( که انجامش بدم)" ،" باعث افتخاره( که انجا ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

462 خوشحال میشم ( که انجامش بدم)، باعث افتخاره ( که اینکارو انجام بدم) ١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

463 1. صریح
2. رکیک
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

464 1. خیلی دقیق و کامل
2. شدید
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

465 1. تقریبا
2. با خشونت و درشتی
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

466 1. ترتیب بندی آهنگ
2. دمو دستگاه
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

467 به عنوان اسم:
1. ساقه گیاه
2. "پایه" لیوان یا ظرف
به عنوان فعل:
1. بند آوردن، جلوگیری کردن
2 . Stem from something
از چیزی ناشی ش ...
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

468 1. نیازمند تلاش و سختی بسیار
2. پرتوقع
جفتشون صفتن
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

469 وارد، بَلَد، حرفه ای
* فراموش نکنید که یک اسم است نه فعل
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

470 1. پر ترافیک
2. قسمتی از بدن که انباشته از مایعات است
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

471 1. واحد درسی
2. از قسمت های یک نرم افزار که وظیفه خاصی دارد
3. از قسمت های( قطعه) یک سفینه فضایی
4. یکی از قسمتهای جدا شده از یک وسیله کلی ...
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

472 1. مجال چیزی پیدا شدن، دسترسی پیدا کردن
2. دررمورد چیزی بحث و تبادل نظر کردن
3. دردودل کردن
4. رو به چیزی شروع به تیراندازی کردن
١٣٩٨/٠٣/١٧
|

473 1. پول زیادی پرداخت کردن، پیاده شدن( پول)
2 . پول دادن بابت پرداخت حق بیمه یا مسابقه یا هر چیزی که از طرف یه سازمان به افراد پرداخت میشه
3. باز ...
١٣٩٨/٠٣/١٦
|

474 نگاه سطحی و بدون در نظر گرفتن عواقب چیزی در آینده، از روی کوته بینی ١٣٩٨/٠٣/١٦
|

475 1. ولرم
2. بی میل، بی تفاوت
١٣٩٨/٠٣/١٥
|

476 1. سپس( وقتی قبل از جمله ای می اید)
She went downstairs and then i heard her shriek
2. آن موقع ( وقتی همراه با اسمی می آید و یا وقتی که به ع ...
١٣٩٨/٠٣/١٤
|

477 تبلیغات سوء، هوچی گری، شلوغ بازی سیاسی ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

478 عنوان کردن ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

479 معاشرتی، خوش مشرب ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

480 1. ناگهانی، غیر منتظره
2. بی نزاکت بودن در مکالمه، صمیمی نبودن( مخصوصا وقتی نمیخوای وقتت رو با صحبت کردن با شخصی تلف کنی)
* با احترام به دوستان ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

481 خلاصه گویی یا استفاده از کلمات اندک جوری که بی ادبانه به نظر میاد ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

482 1. اسمی که بین اسم کوچک و فامیلی افراد وجود دارد و البته در ایران مرسوم نیست مثل:
Jack Don sanchez که Don همان middle است.
2. یک جور استعداد که ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

483 1. پدیده، اثر(آثار)
2. شخص یا چیزی که منحصر به فرد باشد، عجیب و در عین حال تحسین برانگیز( البته دقت شود که در هر دو معنی اسم است نه صفت)
١٣٩٨/٠٣/٠٧
|

484 فرو رفتن، در ورطه چیزی رفتن/ بودن ١٣٩٨/٠٣/٠٤
|

485 هجومی، تهاجمی
مثلا جریان هجومی در مهندسی برق invasive current
١٣٩٨/٠٣/٠٣
|

486 لو دادن ١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

487 تسلط داشتن، زمام چیزی رو در دست گرفتن( به طرز خودخواهانه)

مثلا : dominate the conversation
یعنی مجلس آرای بلامعارض شدن، به کس دیگه اجازه ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

488 1. Rather
نسبتا ، تا حدی

2. Would rather
ترجیح دادن

3. Or rather:
به استثنای، جز...

4. Not...But rather
فلان چیز ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

489 یکی به دو کردن، جواب کسی رو دادن( با چاشنی بی ادبی) ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

490 عوض کردن نظر یا شک کردن بهش ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

491 عجیبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

492 جالبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

493 1. انتقاد کننده(critical of)
2. خیلی مهم، حیاتی( critical to/ for)
3. بحرانی، نگران کننده( time or situation)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

494 1. غرامت
2. جبران،خوبیه چیزی یا اتفاقی که در کل بد است
3. دستمزد
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

495 به عنوان اسم: ۱. مرخصی( محل کار یا خدمت) ۲. اجازه
به عنوان فعل: ول کردن، رها کردن، ترک کردن، بیخیال شدن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

496 مفید و سازنده ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

497 پاسخگو ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

498 1. نشان دادن، تایید کننده چیزی بودن
2. تظاهرات کردن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

499 رسیدن به چیزی به مرور زمان با کار کردن و تلاش ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

500 دریافتی یا حقوق در قالب چک ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

501 1. عاقبت( در معنای یه سرانجام ناخوشایند)
2. سرنوشت( در معنای تقدیر)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

502 1. اشتباه کردن trip up on something
2. کسی را به اشتباه انداختن( بادحیله) Trip somebody up
3 . گیر کردن پا به جایی و افتادن و یا با پا به کسی ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

503 از پس کاری بر آمدن, قدرت لازم برای انجام کاری را داشتن
* بعد از to یا اسم می اید یا مصدر
Feel up to doing something
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

504 بیدار موندن، منتظر کسی موندن( با وجود خواب آلودگی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

505 گذراندن( یک دوره سخت یا اتفاق بد) ، فایق آمدن ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

506 زیر خرواری از چیزی بودن
مثلا: i'm snowed under with work
کلی کار روی سرم ریخته
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

507 سر زدن( سر راه به کسی سر بزنی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

508 وقت تنگه
* وقتی می خوای به کسی بگی که هر چه زودتر انجماش بده
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

509 دیگه تا ...( میگه از این زمان بیشتر طول نمیکشه)
مثلا: i'll be back by 05.:00 دیگه تا ۵ برمیگردم
* برعکسش at the earliest هستش و یعنی "کمه کم تا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

510 1. از دهن پریدن( حرفی یا کلامی)
2. یه تُک پا تا جایی رفتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

511 سلام منو به ... برسون
مترادف:
Give my love to...
Remember me to...
اگه بخوایم بگیم فلانی سلام رسوند:
He sent his regards to you
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

512 برنامه ای داشتن برای ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

513 برنامه ای داشتن برای ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

514 خلاص شدن از، در رفتن از زیر بار انجام کاری( پیچوندن) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

515 به مشکل برخوردن، چیزی پیش آمدن
Something has cropped up at home, i can't see you today, sorry.
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

516 1. با همه این تفاسیر، با این وجود( گفتن چیزی بر خلاف میل یا انتظار خود) مثلا:
I know your problem, i can't help you after all.
2. هر چی باشه، ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

517 چیزی که مربوط میشه به ...، چیزی در موردِ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

518 عجله دارم باید برم ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

519 1. محل اقامت
نکته ۱: در British : غیر قابل شمارش است
مثلا an accommodation غلط است.
نکته ۲: در American: همواره جمع به کار می رود.
مثلا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

520 یادم میاد ...
اون موقع ها ...
١٣٩٨/٠٢/١٢
|

521 بی خبر گذاشتن، صدای چیزی را در نیاوردن( برای شخص خاصی)
Keep it dark یعنی چیزی به کسی نگو، صداشو در نیار
١٣٩٨/٠٢/١١
|

522 Get a word in یا Get a word in edgeways
مجال صحبت پیدا کردن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

523 Tell somebody off( for something/doing something):
با عصبانیت با کسی حرف زدن، دعوا کردن کسی به خاطر کارش
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

524 یکی به دو کردن، هر چی بگی یه چیزی میگه! ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

525 عقلانی صحبت کردن، حرف حساب زدن ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

526 از بالا با کسی صحبت کردن( جوری که طرفو کم اهمیت جلوه بدی) ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

527 اتفاقی چیزی گفتن یا کاری کردن که باعث رنجش یا خجل شدن کسی بشه،
Put your foot in your mouth
هم میگن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

528 روشن کردن مساله ای
Get something across to somebody:
فهماندن چیزی به کسی
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

529 الف:به عنوان اسم:
1. موش بزرگ
2. آدم فروش
ب:به عنوان فعل:
1. Rat on somebody:
چغلی کسی را کردن, خبرچینی کردن
2. Rat on something ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

530 به هر چیز حجیم در خانه گفته می شود که منظور راحتی ساکنین استفاده می شود، مثل مبل، میز، تخت، کمد و...
* furniture یک اسم غیرقابل شمارش است و نمیتوا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

531 رضایت بخش، اقناع کننده ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

532 بازگرداندن پول کسی( حقیقی یا حقوقی) که هزینه ای از جانب شما را قبلا متحمل شده است،یا باز پس گرفتن هزینه های خود از کسی ( حقیقی یا حقوقی)
* مثلا شر ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

533 تخفیف داده شده، به قول امروزیا " off خورده" ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

534 مستقر، در محل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

535 1. بعنوان اسم= پاداش جانبی، بُن( که البته اغلب به صورت جمع perks به کار رفته و معنی مزایا می دهد)
2. بعنوان فعل:
Perk: نفوذ کردن، تراوش کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

536 1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

537 1.
انجام دادن تکالیف
2.
آگاهی لازم پیدا کردن از یک موضوع یا موقعیت برای مواجهه بهتر با آن
3.
Do your homework on something
کاملا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

538 خاص بودن ، خود رو از بقیه متمایز کردن ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

539 در زمان قدیم برای زن یا خانم جوان به کار برده میشد، مخصوصا آنها که دستیار یا خدمتکار بودند( مستخدم) ١٣٩٨/٠٢/٠٧
|

540 تا اونموقع که...
توجه: یعنی یه فعلی قبل از این این زمان انجام شده
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

541 1. حتی الانش هم( همین حالا هم...)
2. با وجود اینکه، علارغم اینکه
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

542 گیج و متعجب ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

543 1. Look up
بهتر شدن، پیشرفت محسوس داشتن
2. Look something up
جستجو کردن چیزی( در اینترنت یا کتاب)
3. Look someone up
به کسی سر زدن
...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

544 کفش یا کتونی ساقدار( مچ رو میپوشونه) ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

545 رستوران یا بانک یا هر جایی که اونجا شما بدون پیاده شدن از ماشین میتونید خدمت رسانی بشید ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

546 صبر کردن، اما وقتی با حرف اضافه on بیاد به معنای خدمت کردن هستش،
Wait on somebody
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

547 1. Pass by something/somebody
گذشتن(رد شدن) از کنار چیزی یا کسی
2. Pass something/somebody by
نادیده گرفتن( شامل نشدن) چیزی یا کسی

*ا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

548 عصبانیت ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

549 بی خبر گذاشتن، کسی رو تو خماری چیزی گذاشتن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

550 خودداری از صحبت در مورده چیزی، چیزی نگفتن
Keep quiet about something
١٣٩٨/٠١/٣١
|

551 خبر از کسی داشتن( با وسایل ارتباطی) ١٣٩٨/٠١/٣١
|

552 خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

553 معادل فارسی " دو دوتا چهارتا" کردن ، در مورد مساله ای نشستن خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

554 در میان گذاشتن موضوعی با کسی، حرف اضافه with نیز بعد از over و قبل از اون شخص میاد:
Talk it over with your friend
١٣٩٨/٠١/٣١
|

555 در میان گذاشتن موضوعی با کسی ١٣٩٨/٠١/٣١
|

556 ابراز عقیده کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

557 از قافله عقب بودن ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

558 Rip something off:
1. زدن تو گوش چیزی، کِش رفتن
2. کلمات/اثر شخص دیگه رو به نام خود به زبان اوردن/معرفی کردن
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

559 به کارش وارده، خیلی حالیشه( تو یه مهارت خاص) ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

560 نمیشه از الان گفت ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

561 1. Across
الف: سرتاسر، از یک سو به سوی دیگر
We'll have to swim across
ب: اونور
He's meysam, go across and say hello!
2. Across to/at ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

562 فعالیت یا ورزش انرژی بر ١٣٩٨/٠١/٢٠
|

563 1.Gee: یا خدای خودمون
2. Gee up: در هنگام راندن یک چهارپا، مثلا اسب سواری، با صدای بلند گفته میشه و برای وادار کردن حیوان به تندتر رفتن به کار می ...
١٣٩٨/٠١/١٩
|

564 پولی که به شرکت یا طرف مربوطه بابت تحویل کالا پرداخت می شود ١٣٩٨/٠١/١٩
|

565 مربی، تعلیم دهنده( ورزش یا هر چیزی که نیاز به تمرین دارد) ١٣٩٨/٠١/١٨
|

566 شرط بندی ١٣٩٨/٠١/٠١
|

567 Decline in favor of:
به نفع کسی کنار کشیدن
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

568 1. رهسپار شدن، عازم‌شدن
2. روی گردانیدن یا ترک شغل یا سازمانی
3. Depart from
تغییر رویه یا عقیده در مورد/ یا نسبت به
4. Depart this life< ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

569 پر کاربردترین معانی:
1. وثیقه
2. بیرون ریختن آب یا مایع از جایی یا چیزی مثل کفش یا قایق( البته اگر با out بیاید)
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

570 1.abide by sth/sb
یعنی پایبند بودن به کسی یاوچیزی، حتی اگر باهاش موافق نباشی
2. Can't abide sth/sb
تاب نیاوردن کسی یا چیزی
3. در زمان ها ...
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

571 عفو، بخشش ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

572 1. طوفان شدید
2. موضوع کم اهمیتی که باعث براشفتگی و یا ناراحتی شود
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

573 در معنای عامیانه میشه سوختگی سطحی، اگر دررمورد سطح مو به کار برده بشه همون "کِز خوردن" خودمون ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

574 عصبانی ١٣٩٧/١٢/١٥
|

575 Brush up on something ١٣٩٧/١٢/١٣
|

576 عقب افتادن( از نظر زمانی) در انجام کاری ١٣٩٧/١٢/١٣
|

577 بنابراین، پس نتیجه گیری میکنیم که ... ١٣٩٧/١٢/٠٩
|

578 1. قاعده انجام کاری
2. روش درمان یا عمل جراحی
١٣٩٧/١٢/٠٩
|

579 Aimed at someone/something:
یعنی هدف آن چیز یا شخص است
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

580 1. تجربه عملی که دارای ریسک است( مخصوصا وقتی با to می آید) مثلا:
Exposure to violent movies
2. جهت ( سمتی که چیزی با آن مواجه است) مثلا:
My ...
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

581 آگهی تبلیغاتی ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

582 اضافه وزن ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

583 قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ...
١٣٩٧/١٢/٠٧
|

584 1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن ا ...
١٣٩٧/١٢/٠٦
|

585 خیلی سختی و مشقت داره ١٣٩٧/١٢/٠٦
|

586 1.Build up: انباشته شدن یا کردن
2.Build something up: توسعه دادن یا تقویت و بهبود چیزی مثلا:
Build your confidence up
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

587 Write something in rough
در چرکنویس نوشتن، پیش نویس کردن یا کشیدن
Rough: در اینجا همان چرکنویس معنی میده
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

588 غذا یا نوشیدنی رو چرخوندن( به منظور تعارف و دادنش به بقیه) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

589 دست برداشتن از انجام کاری که بدان مشغولید(مخصوصا وقتی که به اندازه کافی پیش رفتید یا خسته شده اید) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

590 1. Put something away:
یعنی برگرداندن چیزی ه جایی که معمولا در آنجا نگه داشته می شود یا قرار دارد
2. Put something back:
یعنی برگرداندن چی ...
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

591 1. ترک کردن یک مکان به منظور انجام کاری
2. به صدا درآمدن( ساعت یا آلارم)
3. از کار افتادن یا خاموش شدن( دستگاه یا لامپ)
4. منفجر شدن، ترکیدن
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

592 سرگرم شدن با چیزی یا کسی، از انجام کاری یا بودن کنار کسی لذت بردن، حالشو بردن( محاوره ای) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

593 Bug
اسم: حشره، خطا در علم نرم افزار
فعل: آزار دادن، رو مخ بودن
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

594 Badmouth ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

595 مناسب بودن ( مثلا برای شغل یا سمتی)
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

596 بددهنی کردن ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

597 پست ها و عکسهایی که هر فرد در صفحه شخصی خود منتشر می کند به طوری که باعث سوبرداشت و فیدبک نامناسب برای افراد دیگر( معمولا افرادی که برای قضاوت شما، پ ... ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

598 تلفن خانگی( خط ثابت) ١٣٩٧/١١/٢٨
|

599 ته و تو چیزی را درآوردن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

600 ته و تو چیزی رو دراوردن، تحقیق راجع به چیزی( معمولا جرم یا مشکل کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

601 تحقیق به منظور سر در اوردن از موضوعی( معمولا جرم و مشکلات کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

602 آفتابی شدن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

603 دررفرودگاه یا هتل وقتی به پذیرش رفته و اعلام حضور میکنید ١٣٩٧/١١/٢٧
|

604 بخش کوچک وابسته ١٣٩٧/١١/٢٧
|

605 ادم خاص ١٣٩٧/١١/٢٥
|

606 جا افتادن، وفق دادن خود ١٣٩٧/١١/٢٥
|

607 عجب؟! ای بابا!! ١٣٩٧/١١/٢٥
|

608 دقیقا معادل فارسی: " دیگه ته تهش" ١٣٩٧/١١/٢٤
|

609 مظطرب شدن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

610 دوری کردن، بر حذر بودن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

611 توک زبون بودن( در مورد اسامی افراد یا اشیاء بیشتر به کار می رود) ١٣٩٧/١١/٢٤
|

612 قابل رویت ١٣٩٧/١١/٢٣
|

613 انباشته شدن ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

614 a record company ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

615 مفتی ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

616 اگر در انجام روند کار یا اداره جات به کار بره به معنای " معطّلی" هستش ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

617 زیست بوم، طبیعت ١٣٩٧/١٠/٠٤
|

618 یکی از معنی هاش:
تحت کنترل خود درآوردن، توانایی رفتار با شخصی یا وسیله ای را داشتن
١٣٩٧/٠٩/٣٠
|

619 نوعی دستگاه ردیابی که معمولا در خودرو ها استفاده میشود ١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

620 کارگر، خدمتکار ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

621 جای چیزی را خالی دیدن، کمبود چیزی را حس کردن( یک ایده) ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|