انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

میثم علیزاده

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 dominate تسلط داشتن، زمام چیزی رو در دست گرفتن( به طرز خودخواهانه)

مثلا : dominate the conversation
یعنی مجلس آرای بلامعارض شدن، به کس دیگه اجازه ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

2 Rather 1. Rather
نسبتا ، تا حدی

2. Would rather
ترجیح دادن

3. Or rather:
به استثنای، جز...

4. Not...But rather
فلان چیز ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

3 Answer somebody back یکی به دو کردن، جواب کسی رو دادن( با چاشنی بی ادبی) ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

4 have second thoughts عوض کردن نظر یا شک کردن بهش ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

5 Strangely enough عجیبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

6 Interestingly enough جالبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

7 Critical 1. انتقاد کننده(critical of)
2. خیلی مهم، حیاتی( critical to/ for)
3. بحرانی، نگران کننده( time or situation)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

8 Compensation 1. غرامت
2. جبران،خوبیه چیزی یا اتفاقی که در کل بد است
3. دستمزد
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

9 Leave به عنوان اسم: ۱. مرخصی( محل کار یا خدمت) ۲. اجازه
به عنوان فعل: ول کردن، رها کردن، ترک کردن، بیخیال شدن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

10 Constructive مفید و سازنده ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

11 Accountable پاسخگو ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

12 Demonstrate 1. نشان دادن، تایید کننده چیزی بودن
2. تظاهرات کردن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

13 Work your way up رسیدن به چیزی به مرور زمان با کار کردن و تلاش ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

14 Paycheck دریافتی یا حقوق در قالب چک ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

15 Fate 1. عاقبت( در معنای یه سرانجام ناخوشایند)
2. سرنوشت( در معنای تقدیر)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

16 Trip up 1. اشتباه کردن trip up on something
2. کسی را به اشتباه انداختن( بادحیله) Trip somebody up
3 . گیر کردن پا به جایی و افتادن و یا با پا به کسی ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

17 Feel up to از پس کاری بر آمدن, قدرت لازم برای انجام کاری را داشتن
* بعد از to یا اسم می اید یا مصدر
Feel up to doing something
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

18 Wait up بیدار موندن، منتظر کسی موندن( با وجود خواب آلودگی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

19 Get over گذراندن( یک دوره سخت یا اتفاق بد) ، فایق آمدن ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

20 Be snowed under زیر خرواری از چیزی بودن
مثلا: i'm snowed under with work
کلی کار روی سرم ریخته
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

21 Call by سر زدن( سر راه به کسی سر بزنی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

22 It's about time وقت تنگه
* وقتی می خوای به کسی بگی که هر چه زودتر انجماش بده
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

23 At the latest دیگه تا ...( میگه از این زمان بیشتر طول نمیکشه)
مثلا: i'll be back by 05.:00 دیگه تا ۵ برمیگردم
* برعکسش at the earliest هستش و یعنی "کمه کم تا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

24 Pop out 1. از دهن پریدن( حرفی یا کلامی)
2. یه تُک پا تا جایی رفتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

25 Give my regards to سلام منو به ... برسون
مترادف:
Give my love to...
Remember me to...
اگه بخوایم بگیم فلانی سلام رسوند:
He sent his regards to you
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

26 Have got something on برنامه ای داشتن برای ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

27 Have something on برنامه ای داشتن برای ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

28 Get out of خلاص شدن از، در رفتن از زیر بار انجام کاری( پیچوندن) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

29 Crop up به مشکل برخوردن، چیزی پیش آمدن
Something has cropped up at home, i can't see you today, sorry.
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

30 After all 1. با همه این تفاسیر، با این وجود( گفتن چیزی بر خلاف میل یا انتظار خود) مثلا:
I know your problem, i can't help you after all.
2. هر چی باشه، ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

31 Something to do with چیزی که مربوط میشه به ...، چیزی در موردِ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

32 Must dash عجله دارم باید برم ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

33 Accommodation 1. محل اقامت
نکته ۱: در British : غیر قابل شمارش است
مثلا an accommodation غلط است.
نکته ۲: در American: همواره جمع به کار می رود.
مثلا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

34 Looking back یادم میاد ...
اون موقع ها ...
١٣٩٨/٠٢/١٢
|

35 keep somebody in the dark بی خبر گذاشتن، صدای چیزی را در نیاوردن( برای شخص خاصی)
Keep it dark یعنی چیزی به کسی نگو، صداشو در نیار
١٣٩٨/٠٢/١١
|

36 Get a word in edgeways Get a word in یا Get a word in edgeways
مجال صحبت پیدا کردن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

37 Tell somebody off Tell somebody off( for something/doing something):
با عصبانیت با کسی حرف زدن، دعوا کردن کسی به خاطر کارش
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

38 Answer somebody's back یکی به دو کردن، هر چی بگی یه چیزی میگه! ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

39 Talk sense عقلانی صحبت کردن، حرف حساب زدن ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

40 Talk down to somebody از بالا با کسی صحبت کردن( جوری که طرفو کم اهمیت جلوه بدی) ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

41 Put your foot in it اتفاقی چیزی گفتن یا کاری کردن که باعث رنجش یا خجل شدن کسی بشه،
Put your foot in your mouth
هم میگن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

42 Get something across روشن کردن مساله ای
Get something across to somebody:
فهماندن چیزی به کسی
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

43 Tail الف:به عنوان اسم:
1. موش بزرگ
2. آدم فروش
ب:به عنوان فعل:
1. Rat on somebody:
چغلی کسی را کردن, خبرچینی کردن
2. Rat on something ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

44 Furniture به هر چیز حجیم در خانه گفته می شود که منظور راحتی ساکنین استفاده می شود، مثل مبل، میز، تخت، کمد و...
* furniture یک اسم غیرقابل شمارش است و نمیتوا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

45 Rewarding دارای اجر ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

46 Reimburse بازگرداندن پول کسی( حقیقی یا حقوقی) که هزینه ای از جانب شما را قبلا متحمل شده است،یا باز پس گرفتن هزینه های خود از کسی ( حقیقی یا حقوقی)
* مثلا شر ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

47 Discounted تخفیف داده شده، به قول امروزیا " off خورده" ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

48 On site مستقر، در محل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

49 Perk 1. بعنوان اسم= پاداش جانبی، بُن( که البته اغلب به صورت جمع perks به کار رفته و معنی مزایا می دهد)
2. بعنوان فعل:
Perk: نفوذ کردن، تراوش کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

50 Land 1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

51 Do your homework 1.
انجام دادن تکالیف
2.
آگاهی لازم پیدا کردن از یک موضوع یا موقعیت برای مواجهه بهتر با آن
3.
Do your homework on something
کاملا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

52 Stand out from the crowd خاص بودن ، خود رو از بقیه متمایز کردن ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

53 Wench در زمان قدیم برای زن یا خانم جوان به کار برده میشد، مخصوصا آنها که دستیار یا خدمتکار بودند( مستخدم) ١٣٩٨/٠٢/٠٧
|

54 By the time تا اونموقع که...
توجه: یعنی یه فعلی قبل از این این زمان انجام شده
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

55 Even then 1. حتی الانش هم( همین حالا هم...)
2. با وجود اینکه، علارغم اینکه
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

56 Puzzled گیج و متعجب ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

57 Look up 1. Look up
بهتر شدن، پیشرفت محسوس داشتن
2. Look something up
جستجو کردن چیزی( در اینترنت یا کتاب)
3. Look someone up
به کسی سر زدن
...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

58 High top کفش یا کتونی ساقدار( مچ رو میپوشونه) ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

59 Drive through رستوران یا بانک یا هر جایی که اونجا شما بدون پیاده شدن از ماشین میتونید خدمت رسانی بشید ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

60 Wait صبر کردن، اما وقتی با حرف اضافه on بیاد به معنای خدمت کردن هستش،
Wait on somebody
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

61 Pass by 1. Pass by something/somebody
گذشتن(رد شدن) از کنار چیزی یا کسی
2. Pass something/somebody by
نادیده گرفتن( شامل نشدن) چیزی یا کسی

*ا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

62 High Temper عصبانیت ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

63 Keep somebody in dark بی خبر گذاشتن، کسی رو تو خماری چیزی گذاشتن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

64 Keep quiet خودداری از صحبت در مورده چیزی، چیزی نگفتن
Keep quiet about something
١٣٩٨/٠١/٣١
|

65 Hear from somebody خبر از کسی داشتن( با وسایل ارتباطی) ١٣٩٨/٠١/٣١
|

66 Think twice خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

67 Think it over معادل فارسی " دو دوتا چهارتا" کردن ، در مورد مساله ای نشستن خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

68 Talk something over در میان گذاشتن موضوعی با کسی، حرف اضافه with نیز بعد از over و قبل از اون شخص میاد:
Talk it over with your friend
١٣٩٨/٠١/٣١
|

69 Talk it over در میان گذاشتن موضوعی با کسی ١٣٩٨/٠١/٣١
|

70 Think for yourself ابراز عقیده کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

71 Be out of touch از قافله عقب بودن ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

72 Rip off Rip something off:
1. زدن تو گوش چیزی، کِش رفتن
2. کلمات/اثر شخص دیگه رو به نام خود به زبان اوردن/معرفی کردن
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

73 Know your stuff به کارش وارده، خیلی حالیشه( تو یه مهارت خاص) ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

74 It's early days نمیشه از الان گفت ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

75 Across 1. Across
الف: سرتاسر، از یک سو به سوی دیگر
We'll have to swim across
ب: اونور
He's meysam, go across and say hello!
2. Across to/at ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

76 Energetic فعالیت یا ورزش انرژی بر ١٣٩٨/٠١/٢٠
|

77 Gee 1.Gee: یا خدای خودمون
2. Gee up: در هنگام راندن یک چهارپا، مثلا اسب سواری، با صدای بلند گفته میشه و برای وادار کردن حیوان به تندتر رفتن به کار می ...
١٣٩٨/٠١/١٩
|

78 Shipping پولی که به شرکت یا طرف مربوطه بابت تحویل کالا پرداخت می شود ١٣٩٨/٠١/١٩
|

79 Instructor مربی، تعلیم دهنده( ورزش یا هر چیزی که نیاز به تمرین دارد) ١٣٩٨/٠١/١٨
|

80 Gambling شرط بندی ١٣٩٨/٠١/٠١
|

81 Decline Decline in favor of:
به نفع کسی کنار کشیدن
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

82 Depart 1. رهسپار شدن، عازم‌شدن
2. روی گردانیدن یا ترک شغل یا سازمانی
3. Depart from
تغییر رویه یا عقیده در مورد/ یا نسبت به
4. Depart this life< ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

83 Bail پر کاربردترین معانی:
1. وثیقه
2. بیرون ریختن آب یا مایع از جایی یا چیزی مثل کفش یا قایق( البته اگر با out بیاید)
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

84 Abide 1.abide by sth/sb
یعنی پایبند بودن به کسی یاوچیزی، حتی اگر باهاش موافق نباشی
2. Can't abide sth/sb
تاب نیاوردن کسی یا چیزی
3. در زمان ها ...
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

85 Mercy عفو، بخشش ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

86 Tempest 1. طوفان شدید
2. موضوع کم اهمیتی که باعث براشفتگی و یا ناراحتی شود
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

87 Scorch در معنای عامیانه میشه سوختگی سطحی، اگر دررمورد سطح مو به کار برده بشه همون "کِز خوردن" خودمون ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

88 off the wall عصبانی ١٣٩٧/١٢/١٥
|

89 Learn something by heart Brush up on something ١٣٩٧/١٢/١٣
|

90 Get behind with something عقب افتادن( از نظر زمانی) در انجام کاری ١٣٩٧/١٢/١٣
|

91 And then بنابراین، پس نتیجه گیری میکنیم که ... ١٣٩٧/١٢/٠٩
|

92 Procedure 1. قاعده انجام کاری
2. روش درمان یا عمل جراحی
١٣٩٧/١٢/٠٩
|

93 Aimed Aimed at someone/something:
یعنی هدف آن چیز یا شخص است
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

94 Exposure 1. تجربه عملی که دارای ریسک است( مخصوصا وقتی با to می آید) مثلا:
Exposure to violent movies
2. جهت ( سمتی که چیزی با آن مواجه است) مثلا:
My ...
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

95 Commercial آگهی تبلیغاتی ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

96 Obesity اضافه وزن ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

97 Central قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ...
١٣٩٧/١٢/٠٧
|

98 Obsess 1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن ا ...
١٣٩٧/١٢/٠٦
|

99 It takes an army خیلی سختی و مشقت داره ١٣٩٧/١٢/٠٦
|

100 Build up 1.Build up: انباشته شدن یا کردن
2.Build something up: توسعه دادن یا تقویت و بهبود چیزی مثلا:
Build your confidence up
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

101 In rough Write something in rough
در چرکنویس نوشتن، پیش نویس کردن یا کشیدن
Rough: در اینجا همان چرکنویس معنی میده
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

102 Hand something round غذا یا نوشیدنی رو چرخوندن( به منظور تعارف و دادنش به بقیه) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

103 Call it a day دست برداشتن از انجام کاری که بدان مشغولید(مخصوصا وقتی که به اندازه کافی پیش رفتید یا خسته شده اید) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

104 Put away 1. Put something away:
یعنی برگرداندن چیزی ه جایی که معمولا در آنجا نگه داشته می شود یا قرار دارد
2. Put something back:
یعنی برگرداندن چی ...
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

105 Go of 1. ترک کردن یک مکان به منظور انجام کاری
2. به صدا درآمدن( ساعت یا آلارم)
3. از کار افتادن یا خاموش شدن( دستگاه یا لامپ)
4. منفجر شدن، ترکیدن
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

106 Get a kick out of سرگرم شدن با چیزی یا کسی، از انجام کاری یا بودن کنار کسی لذت بردن، حالشو بردن( محاوره ای) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

107 Bug Bug
اسم: حشره، خطا در علم نرم افزار
فعل: آزار دادن، رو مخ بودن
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

108 Belittle Badmouth ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

109 Fit in مناسب بودن ( مثلا برای شغل یا سمتی)
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

110 Badmouth بددهنی کردن ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

111 Digital dirt پست ها و عکسهایی که هر فرد در صفحه شخصی خود منتشر می کند به طوری که باعث سوبرداشت و فیدبک نامناسب برای افراد دیگر( معمولا افرادی که برای قضاوت شما، پ ... ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

112 Landline تلفن خانگی( خط ثابت) ١٣٩٧/١١/٢٨
|

113 Look into ته و تو چیزی را درآوردن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

114 Look into something ته و تو چیزی رو دراوردن، تحقیق راجع به چیزی( معمولا جرم یا مشکل کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

115 Look into تحقیق به منظور سر در اوردن از موضوعی( معمولا جرم و مشکلات کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

116 Show up آفتابی شدن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

117 Check in دررفرودگاه یا هتل وقتی به پذیرش رفته و اعلام حضور میکنید ١٣٩٧/١١/٢٧
|

118 Particle بخش کوچک وابسته ١٣٩٧/١١/٢٧
|

119 eccentric ادم خاص ١٣٩٧/١١/٢٥
|

120 find my feet جا افتادن، وفق دادن خود ١٣٩٧/١١/٢٥
|

121 good grief عجب؟! ای بابا!! ١٣٩٧/١١/٢٥
|

122 if all else fails دقیقا معادل فارسی: " دیگه ته تهش" ١٣٩٧/١١/٢٤
|

123 be in a state مظطرب شدن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

124 steer clear of دوری کردن، بر حذر بودن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

125 ring a bell توک زبون بودن( در مورد اسامی افراد یا اشیاء بیشتر به کار می رود) ١٣٩٧/١١/٢٤
|

126 In the distance قابل رویت ١٣٩٧/١١/٢٣
|

127 buildup انباشته شدن ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

128 label a record company ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

129 unpaid مفتی ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

130 interrupt اگر در انجام روند کار یا اداره جات به کار بره به معنای " معطّلی" هستش ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

131 environment زیست بوم، طبیعت ١٣٩٧/١٠/٠٤
|

132 manipulate یکی از معنی هاش:
تحت کنترل خود درآوردن، توانایی رفتار با شخصی یا وسیله ای را داشتن
١٣٩٧/٠٩/٣٠
|

133 tracking advice نوعی دستگاه ردیابی که معمولا در خودرو ها استفاده میشود ١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

134 staff کارگر، خدمتکار ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

135 see a potential for something جای چیزی را خالی دیدن، کمبود چیزی را حس کردن( یک ایده) ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|