برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

میثم علیزاده

ارشد برق قدرت هستم.تا چند سال پیش با زبان رابطه خوبی نداشتم و میشه گفت خیلی هم ضعیف بودم، اما کم کم علاقه مند شدم و حتی دیدم استعداد خوبی در مطابقت دادن واژگان انگلیسی با اصطلاحات فارسی روزمره دارم، برای همین تصمیم گرفتم تو این سایت خوب هم به اطلاعاتم اضافه کنم و هم کمکی به دوستان کرده باشم. اوایل با اسم mysm66@ که آیدی تلگرامم هم بود فعالیت میکردم و بعد که عضو شدم اسمم رو تغییر دادم.

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 سرزنش، ملامت ١٣٩٩/٠١/١٩
|

2 حرف خود را پس گرفتن، از موضع خود عقب نشینی کردن، از راه رفته بازگشتن ١٣٩٩/٠١/١٩
|

3 هوس رفتن کردن، حس تغییر دادن چیزی رو داشتن( انگار یه چیزی پاهاتو قلقلک میده و دوس داری یه کاری کنی و اون چیز میتونه هیجان به وجود اومده از هر چیزی با ... ١٣٩٩/٠١/١٩
|

4 ● نورافکن
● در معرض توجه بسیار( اخبار و روزنامه)
١٣٩٨/١١/١٨
|

5 کاربر اینترنت ١٣٩٨/١١/١٨
|

6 سر حرفش وایساد ١٣٩٨/١١/١٨
|

7 بر موضع خود پافشاری کرد ١٣٩٨/١١/١٨
|

8 بر هم زدن ١٣٩٨/١١/١٨
|

9 رفع شدن ، برطرف شدن
سرریز شدن به سمت پایین
کم شدن
جدا شدن از چیزی که از قبل به آن متصل شده
١٣٩٨/١١/١٠
|

10 ● جر دادن
rip to somebody یعنی روحش قرین رحمت، روحش شاد
مثلا rip to Ali
که rip مخفف rested in peace میباشد
١٣٩٨/١١/٠٧
|

11 مرشد ١٣٩٨/١١/٠٧
|

12 برای چه؟ ١٣٩٨/١١/٠٤
|

13 تو را ١٣٩٨/١١/٠٤
|

14 ● هوس ( اسم)
● گمان ( اسم)
● شیک ( صفت)
● میل داشتن ( فعل)
● تمایل جنسی به کسی داشتن (فعل)
١٣٩٨/١١/٠٤
|

15 زیر و رو شدن، دگرگون شدن ١٣٩٨/١١/٠٣
|

16 ● ای ولا( به معنای تایید حرف کسی)، گل گفتی، راست میگی
● منصفانست
١٣٩٨/١١/٠٣
|

17 ● به حساب آمدن ( با حرف اضافه in یا among)
● خیال کردن، پنداشتن ( که بعدش that میاد)
● متوجه شدن، فهمیدن
١٣٩٨/١١/٠٣
|

18 از نظر احساسی داغون شدن، به عبارتی " قلبم تیکه پاره شد" ( معمولا در شکست های عشقی) ١٣٩٨/١١/٠٣
|

19 ● دل( وقتی صحبت از احساسات باشه)
● شکم( وقتی صحبت از جسم باشه)
١٣٩٨/١١/٠٣
|

20 سست شدن زانوها و یا از دست دادن اعتماد به نفس به طور ناگهانی( از دیدن چیزی ترسناک یا شخصی جذاب)، دستو پای خود رو گم کردن ١٣٩٨/١١/٠٣
|

21 کله پا شدن ١٣٩٨/١١/٠٣
|

22 کله پا شدن ١٣٩٨/١١/٠٣
|

23 ● افت
● کم کردن، کاهش یافتن
● رد کردن( مودبانه) ، امتناع کردن
● بدتر شدن
١٣٩٨/١١/٠٣
|

24 بهت زده ١٣٩٨/١١/٠٣
|

25 انگاری ...، عین اینکه ... ١٣٩٨/١١/٠٣
|

26 ● دست و پا چلفتی( در مورد انسان)
● لَش و بدساخت( در مورد وسیله که معمولا بزرگ و سنگین است)
● نابخردانه و ناهنجار( در مورد گفتار یا عکس العمل)
١٣٩٨/١١/٠٣
|

27 نزاع( کردن)، دعوا( کردن) ١٣٩٨/١١/٠٣
|

28 ● عنبیه چشم
● گیاه زنبق
١٣٩٨/١١/٠٣
|

29 ● رد کردن( نظر و عقیده شخص دیگر به دلیل درست ندانستن یا مهم ندانستن)
● برکنار کردن( از شغل)
● اجازه رفتن دادن( به دلیل عدم نیاز)
١٣٩٨/١١/٠٣
|

30 ● انتظار چیزی را کشیدن
● پیشدستی کردن
١٣٩٨/١١/٠١
|

31 ● به سرعت و عین فرفره رد شدن یا رفتن( معمولا ما در فارسی هم صدای چنین حرکت سریعی رو با " ویز" بیان میکنیم)
● ادرار کردن
● خبره در یک زمینه یا ح ...
١٣٩٨/١٠/٢٦
|

32 به زودی ١٣٩٨/١٠/٢٦
|

33 در کل ١٣٩٨/١٠/٢٦
|

34 ● فساد( معمولا از طرف کسی که دررجایگاه قدرت قرار دارد)
● حالت تغییر یافته( چیزی مثلا یک کلمه)
١٣٩٨/١٠/٢٥
|

35 ● با عجله جایی رفتن
● dash sb's hope: امید کسی را نا امید کردن
● must/have to dash: سریع زدن با چاک، در رفتن
● dash off: مکانی رو سریع ترک ک ...
١٣٩٨/١٠/٢٥
|

36 ● زنگ زدن، اکسید شدن
● تحلیل رفتن
١٣٩٨/١٠/٢٥
|

37 ● مشغول بودن
● جلب کردن
● درگیر چیزی شدن
● نامزد کردن
١٣٩٨/١٠/٢٤
|

38 جلوه سازی ١٣٩٨/١٠/٢٤
|

39 جریان و موضوع اصلی داستان ١٣٩٨/١٠/٢٤
|

40 ● ویترین
● نمایش( برای سرگرمی)
● نمایشگر
● نمایش دادن، به نمایش گذاشتن
١٣٩٨/١٠/٢٤
|

41 ● هدف ( اسم)
● واقع بینانه، عینی ( صفت)
١٣٩٨/١٠/٢٤
|

42 ● درخواست کردن( معمولا به صورت رسمی و مکتوب)
● اعمال کردن، بکار بستن در مورد
١٣٩٨/١٠/٢٤
|

43 ● مبتذل کردن، خراب کردن یا پایین آوردن کیفیت چیزی
■ در مورد اظهارات و اصطلاحات به معنی عامیانه و قابل فهم کردن است.
١٣٩٨/١٠/٢٣
|

44 ● نکوهش کردن. انتقاد کردن
املای بریتیشِ فعلِ criticize است.
١٣٩٨/١٠/٢٣
|

45 ● مجازی، غیرواقعی
● تقریبی، حدودی
١٣٩٨/١٠/٢٣
|

46 ایفای مجدد یک نقش، اجرای مجدد یک نمایش ١٣٩٨/١٠/٢٣
|

47 ارائه کردن( دادن) ١٣٩٨/١٠/٢٣
|

48 ● تاب آوردن، شکیبایی کردن
● باقی ماندن، دوام آوردن
١٣٩٨/١٠/٢٣
|

49 ● اغوا کردن
● متقاعد کردن کسی برای سکس با وی
١٣٩٨/١٠/١٩
|

50 ● تلف شده، قربانی( جمع= تلفات)
● مصدوم
● اورژانس
١٣٩٨/١٠/١٩
|

51 مرسی که منو دعوت کردین/ ازم پذیرایی کردین ١٣٩٨/١٠/١٩
|

52 سفرت سلامت ١٣٩٨/١٠/١٩
|

53 ● جذاب و دوست داشتنی
● خوشایند و لذت بخش
● گرم و صمیمی
● عالی، خیلی خوبه
١٣٩٨/١٠/١٩
|

54 محبت دارید ١٣٩٨/١٠/١٩
|

55 دارن سوار میشن ١٣٩٨/١٠/١٩
|

56 منبع
Resources: ذخایر، منابع
١٣٩٨/١٠/١٩
|

57 بهداشت، مراقب های بهداشتی ١٣٩٨/١٠/١٩
|

58 ● بخشی از چیزی بودن
● به همراه چیزی آمدن، به هم مربوط بودن
● رابطه عاشقانه با کسی داشتن، سکس داشتن با کسی( در گذشته این معنی را میداد)
● همر ...
١٣٩٨/١٠/١٨
|

59 ناگهان ثروتمند/ مشهور/موفق شدن
● امریکاییش میشه
Hit it big
١٣٩٨/١٠/١٨
|

60 معلوم شدن، کاشف به عمل آمدن ١٣٩٨/١٠/١٨
|

61 اشتباه برداشت کردن، جور دیگری ( غیر از واقعیت) پنداشتن ١٣٩٨/١٠/١٨
|

62 تایید کردن
پسندیدن
١٣٩٨/١٠/١٨
|

63 خدا میداند ... ١٣٩٨/١٠/١٨
|

64 خدای نکرده... ١٣٩٨/١٠/١٨
|

65 بهشت
● اگر به عنوان یه عبارت تنها به کار بره یعنی " عین بهشت میشد"
١٣٩٨/١٠/١٨
|

66 خدا کنه (که اینجور بشه) ١٣٩٨/١٠/١٨
|

67 خیلی کسی رو دوست داشتن( معمولا وقتی کسی رو میشناسی و میدونی که ادم خوبیه) ١٣٩٨/١٠/١٧
|

68 چه بد!
خیلی بد شد که!
حیف!
شرم آوره که...
١٣٩٨/١٠/١٧
|

69 ● عالی، توپ، محشر
● شگفت انگیز
١٣٩٨/١٠/١٧
|

70 ● موسیقی دونفره( قسمتی از آهنگ که باید دونفره خوانده شود)
● دو شخص که با هم کارهای فان و جالب انجام میدهند. ممکن است هنرمند باشن و کارهای هنری انج ...
١٣٩٨/١٠/١٦
|

71 ● جنون
● خروشیدن، با عصابنیت زیاد رفتار کردن

○ یک اصطلاح: be all the rage
مد و محبوب
١٣٩٨/١٠/١٦
|

72 ● طولی
● درازمدت
١٣٩٨/١٠/١٦
|

73 ● جنون
● خروشیدن
١٣٩٨/١٠/١٦
|

74 بزنگاه ١٣٩٨/١٠/١٦
|

75 برآمدن، برخاستن، پدیدار شدن ١٣٩٨/١٠/١٦
|

76 قابلیت اعتماد ١٣٩٨/١٠/١٦
|

77 ادای صوت و کلام ١٣٩٨/١٠/١٦
|

78 ● خشک و تشنه
● خشک شده از گرما، بوداده( ذرت)
١٣٩٨/١٠/١٦
|

79 فایق آمدن بر انجام کاری ١٣٩٨/١٠/١٦
|

80 بی اهمیت، جزیی ١٣٩٨/١٠/١٦
|

81 با علم به این ١٣٩٨/١٠/١٥
|

82 پسرک، بچه جون ١٣٩٨/١٠/١٥
|

83 ● به انتها نزدیک شدن
● draw on something
از چیزی بهره جستن
١٣٩٨/١٠/١٥
|

84 الگوی رفتاری ١٣٩٨/١٠/١٥
|

85 رایزنی، مشورت ١٣٩٨/١٠/١٥
|

86 ● پردازش
● فرایند، رویه
١٣٩٨/١٠/١٥
|

87 ● مورد بحث
● شک برانگیز( موضوع)
١٣٩٨/١٠/١٥
|

88 دچار ١٣٩٨/١٠/١٥
|

89 ● پژواک
● پیامد منفی و مزمن
١٣٩٨/١٠/١٥
|

90 خرابی، اختلال ١٣٩٨/١٠/١٥
|

91 ضایعه، نقصان ١٣٩٨/١٠/١٥
|

92 مضر، آسیب زننده ١٣٩٨/١٠/١٥
|

93 بر هم کنش، تعامل ١٣٩٨/١٠/١٥
|

94 اولیه، مقدماتی ١٣٩٨/١٠/١٥
|

95 در مجموع، روی هم رفته ١٣٩٨/١٠/١٥
|

96 ارزش گذاری کردن، ارزیابی کردن ١٣٩٨/١٠/١٥
|

97 ● تمرین، فعالیت
● تکنیک، شیوه
١٣٩٨/١٠/١٥
|

98 ● مد، رایج
● روش ، شیوه
١٣٩٨/١٠/١٥
|

99 مستعد، به طور بالقوه ١٣٩٨/١٠/١٥
|

100 منجر به چیزی شدن، بالغ بر مقداری شدن ١٣٩٨/١٠/١٥
|

101 همان طور که انتظار میرفت ١٣٩٨/١٠/١٤
|

102 از یک نظر ١٣٩٨/١٠/١٤
|

103 از نسل و تبار گروهی یا شخصی بودن ١٣٩٨/١٠/١٤
|

104 بطور ریشه ای، از بیخ و بن ١٣٩٨/١٠/١٤
|

105 وقار، متانت، توازن بین روح و جسم ١٣٩٨/١٠/١٤
|

106 گاه به گاه ١٣٩٨/١٠/١٤
|

107 ● رفت و آمد کردن به محلی( در مورد ارواح)
● نگران کردن، غمگین کردن
● معضل شدن
١٣٩٨/١٠/١٤
|

108 ● اکسیر
● نوشدارو
١٣٩٨/١٠/٠٨
|

109 بدون توقف ادامه دادن ١٣٩٨/١٠/٠٦
|

110 ● چپ
● اگر قبلش the بیاید یعنی حزب چپ
● باقی
There aren't any left in city
هیچ جایی تو شهر باقی نمونده

١٣٩٨/١٠/٠٦
|

111 منجمد، یخ زده
میخکوب
گذشته freeze
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

112 ● بورس اوراق بهادار، بازار بورس
Stock market هم میگن
● خرید و فروش سهام
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

113 شماره امداد یا اطلاعات ١٣٩٨/١٠/٠٦
|

114 ● تبادل اطلاعات کردن
● آگاهانیدن، باخبر ساختن( دیگران از احساس خود)
● ارتباط برقرار کردن
● منتقل کردن بیماری( در این معنا معمولا به حالت پسی ...
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

115 ● keep up: ادامه دادن به انجام کاری، ول نکردن
● keep up with: در تماس بودن ، در ارتباط بودن
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

116 ● نسبتا، به طور نسبی
● عادلانه، به طور عادلانه
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

117 سر دراوردن( از اینکه چه خبره)، در ارتباط بودن
Feel in touch with something
١٣٩٨/١٠/٠٦
|

118 تخته هوشمند که قابلیت نوشتن و پاک کردن، لود عکس ، تنظیمات انمیشنی و غیره را داراست. ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

119 برنامه آشپزی ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

120 ●اگر با خط تیره به مهم متصل باشد: well-done
یعنی پخته، خوب پخته شده
● اگر جدا باشد: well done!
یعنی آفرین، باریکلا
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

121 بد نوشته شده، مثل یک رمان که برای شما جالب نباشد ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

122 به تلفظش دقت کنید: وای رِس ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

123 معامله، قرارداد یا ارتباط تجاری بین چند نفر یا چند بخش که به موجب آن مامله ای انجام می شود ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

124 کارت تبلیغاتی( مخصوص افرادی که چیزی برای عرضه و ارائه دارند)، کارت ویزیت ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

125 خودکار امروزی که دررسال ۱۹۳۸ توسط یک روزنامه نگار مجار اختراع شد ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

126 به زودی، در آینده نزدیک، در مدتی کوتاه ١٣٩٨/١٠/٠٤
|

127 مخفف carat
که امریکن آن میشه karat
معنی:
● عیار ، مثلا ۱۸ عیار میشه
18Carat gold
● واحد سنجش طلا یا همان " قیرات" که برابر ۲۰۰ میل ...
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

128 Karat هیچ فرقی با carat ندارد، اولی امریکن و دومی بریتیش است. معنی:
● عیار ، مثلا ۱۸ عیار میشه
18Carat gold
● واحد سنجش طلا یا همان " قیرا ...
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

129 بر خلاف توضیح خود سایت( متاسفانه)
Karat هیچ فرقی با carat ندارد، اولی امریکن و دومی بریتیش است. معنی:
● عیار ، مثلا ۱۸ عیار میشه
18Carat go ...
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

130 ● انبوه، تعداد زیاد
● اگر the multitudes باشد
یعنی عموم مردم، مردم عادی
١٣٩٨/١٠/٠٤
|

131 ● به طور خیره کننده و بسیار جذاب
● به طور حیرت آور و شوکه کننده
١٣٩٨/١٠/٠٣
|

132 همان "پهنای باند" است که
Bandwidth
هم نامیده میشود
١٣٩٨/١٠/٠٣
|

133 عبور کردن یا گذشتن از طریق یا در امتداد چیزی ١٣٩٨/١٠/٠٣
|

134 ● پاک، بی غلو غش
● واقعی، درست، اصلی
١٣٩٨/١٠/٠٣
|

135 ● هنوز ( اگر به عنوان قید باشد که معمولا آخر جمله می آید)
● با این همه ( اگر به عنوان حرف ربط اول جمله یا وسط دو جمله بیاید)
١٣٩٨/١٠/٠٣
|

136 ● چشمگیر ، تماشایی
● ناگهانی، غیرمنتظره
● پدیده ( در اینجا اسم است)
١٣٩٨/١٠/٠٣
|

137 از مدار خارج شدن، به بیرون از ناحیه ای پرت شدن، به سمت خارج اوج گرفتن ١٣٩٨/١٠/٠٣
|

138 چشمگیر، پرجبروت، عالی ١٣٩٨/١٠/٠٢
|

139 خفه ، دم دار( در مورد محیط)
کسل کننده
١٣٩٨/١٠/٠١
|

140 با بی حوصلگی چرخ زدن، ول و بی حال گشتن ١٣٩٨/١٠/٠١
|

141 دلو دماغ نداشتن ١٣٩٨/١٠/٠١
|

142 صفت:
● عظیم، بزرگ
● ناب، محض( مثلا حماقت محض)
● تند، پرشیب
● نازک( در مورد پارچه و پوشش ها)

قید:
● به تندی

فعل:
● تغ ...
١٣٩٨/١٠/٠١
|

143 ● متواضع
● معقول( بدون تشریفات) در مورد خرج و هزینه
١٣٩٨/١٠/٠١
|

144 رانندگان ١٣٩٨/١٠/٠١
|

145 شورمزه( دررمورد آب گفته میشود، معمولا آب ناخالص اینطور است) ١٣٩٨/١٠/٠١
|

146 نمک زده ١٣٩٨/١٠/٠١
|

147 وحشت ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

148 روزی روزگاری ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

149 Once upon a time
روزی روزگاری
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

150 ● چند بخش کردن
● مخالفت کردن
● شکستن ، پاره کردن( حتی پاره شدن اعضا بر اثر زخم)
● به چند بخش، به صورت دوگانه
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

151 ● تاریک
● خبیث
● تیره و تار
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

152 چقدر زیاد!
♧ معمولا از رو تعجب میگن
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

153 سفرنامه نویس ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

154 محال، غیر ممکن ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

155 غصه، ماتم ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

156 ● یک سرود سنتی مخصوص کریسمس
● نغمه سر دادن، سرودخواندن( بادخوشحالی)
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

157 شرح حال زندگی خود نویسنده ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

158 بدبخت
بد اقبال
از روی بدیمنی
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

159 عصرانه( در معنای کلی)
شام، شام سبک( به انگلیسی بریتانیایی)
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

160 ● اخلاق( اسم)
● اخلاقی، نتیجه اخلاقی
١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

161 رفیق، همسفر، همدم ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

162 وانمود کردن ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

163 متواری شدن ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

164 ● دادن هوا به داخل بینی( حال به منظور بو کشیدن، موقع سرماخوردگی یا ابریزش بینی، مواد کشیدن، نشان دادن حالتی به منظور عدم رضایت از خوب بودن چیزی یا عم ... ١٣٩٨/٠٩/٣٠
|

165 مجمع الجزایر کشورهایی مثل ژاپن یا اندونزی که از ترکیب تعدادی جزیزه کنار هم به وجود امده اند ١٣٩٨/٠٩/٢٩
|

166 جایزه( دادن)، پاداش( دادن)
اعطا کردن
١٣٩٨/٠٩/٢٨
|

167 مواجهه با، سرو کار داشتن با
فایق آمدن
پرداختن به
١٣٩٨/٠٩/٢٨
|

168 در گویش گیلکی به گاوه ماده جوان گویند.گاوی که تاکنون آبستن نشده ١٣٩٨/٠٩/٢٧
|

169 در گویش گیلکی به گاو نر جوان گویند
١٣٩٨/٠٩/٢٧
|

170 کیف کوله پشتی

☆ همچنین در گویش گیلکی به گوساله خیلی جوان که هنوز شیر میخورد گویند
١٣٩٨/٠٩/٢٧
|

171 به مرضی دچار شدن، مریض شدن ١٣٩٨/٠٩/٢٧
|

172 سیفلیس
آبله
١٣٩٨/٠٩/٢٧
|

173 چطور روت میشه؟
چطور جرات میکنی؟
١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

174 ایراد
● در دادگاه نیز اگر وکیلی به پاره ای از سخنان اعتراض داشته باشد با گفتن این کلمه در واقع می گوید" اعتراض دارم!"
١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

175 بیرون زدن ١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

176 گرچه ١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

177 به همان اندازه که... ١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

178 ● اگر فعل باشد: تو رفتگی ایجاد کردن، فرورفتگی در لبه چیزی ایجاد کردن( مثلا اولین سطر پاراگراف)
● اگر اسم باشد: سفارش
١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

179 ستبر، تنومند ١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

180 تغذیه کردن ١٣٩٨/٠٩/٢٦
|

181 دریدن، جر دادن
گذشته این فعل rent است
١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

182 گارسون زن ، پیشخدمت خانم ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

183 خسته، کلافه از ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

184 ● قانع
● محتوی
١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

185 فرو ریختن، پایین امدن ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

186 نقره جات، ظروف نقره ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

187 ●ارزش، به میزان
● be worth sth
یعنی ارزیدن، قیمت داشتن
١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

188 قبیله ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

189 نوعی رخت خواب سیار که در جنگل بین دو درخت میبندند و روی ان میخوابند، ننو ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

190 قرص خواب ١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

191 حروف ربط
اتصالات
١٣٩٨/٠٩/٢٥
|

192 عنق، عبوس، ترشرو
* دقت کنید که با وجود پسوند ly, این کلمه یک صفت است.
١٣٩٨/٠٩/٢٤
|

193 ● کسالت، بیماری
● حالت تهوع
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

194 مطب ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

195 متورم ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

196 غده ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

197 تشخیص دادن( یک مشکل یا یک بیماری)
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

198 نشانه بیماری، عارضه
نشانه وجود مشکل
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

199 ● خوب بودن، جور بودن با کسی
● ادامه دادن( به کار و فعالیتی که مشغولشی)
● پیش رفتن( کار و یا فعالیتی که مشغولشی)
● موفق شدن
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

200 ● نیزه( مخصوص ورزش که سبک و نوک تیز است)
● ورزش پرتاب نیزه( که البته در این معنی قبلش the می آید)
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

201 سگ لبردُر( سگی که معمولا برای شکار استفاده میشه) ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

202 در معنای بریتیش: دو و میدانی
در معنای امریکن:فعالیت های ورزشی

○ دقت کنید که در هر دو معنی اسم است، نه صفت. پس معنی " ورزشکاری، ورزشی، پهلوا ...
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

203 فیزیوتراپ( در این معنی یک اسم قابل شمارش است)
فیزیوتراپی( در این معنی یک اسم غیر قابل شمارش است)
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

204 فیزیوتراپ ها، فیزیوتراپی ها ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

205 اورژانس ١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

206 ● به عنوان صفت: ساکن، بدون حرکت، بدون گاز(در مورد مایعات)
● به عنوان اسم: سکوت( در مورد شب)، دستگاه تقطیر، عکس و تصویر( که از فیلم گرفته شده باشد) ...
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

207 مایوس کننده
ناامید
١٣٩٨/٠٩/٢٢
|

208 دستوری
وابسته به دستور زبان
١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

209 توصیفی، شرحی ١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

210 ● اگر s انتهایی، s جمع باشد time s :
1. دفعات
2. اوقات، ایام
● اگر s جمع نباشد و کلمه times مد نظر باشد:
1. ضربدر
Two times two equa ...
١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

211 دارای تناسب اندام، ورزیده ١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

212 چه مرد عاقلی ١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

213 سپیده دم ١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

214 قلبی، عروقی ١٣٩٨/٠٩/٢٠
|

215 خیلی بد، افتضاح
هیب و اعجاب انگیز
١٣٩٨/٠٩/١٩
|

216 به اوج رسیدن، به بهترین جایگاه رسیدن ١٣٩٨/٠٩/١٩
|

217 ● محشر
● افسانه ای
● بسیار زیاد
١٣٩٨/٠٩/١٩
|

218 تو دل برو، نازنین ١٣٩٨/٠٩/١٩
|

219 معرکه ١٣٩٨/٠٩/١٩
|

220 ● روبراه، اوکی
هم در مورد شخص و هم در مورد یه موضوع
١٣٩٨/٠٩/١٩
|

221 دلربا، دل انگیز ١٣٩٨/٠٩/١٩
|

222 ● افسرده، کسی که دلش گرفته( یا حالا از تنهایی یا از آب و هوا)
● نگون بخت، فلک زده
● فلاکت بار، غذاب آور
١٣٩٨/٠٩/١٩
|

223 به حساب آوردن، شامل کردن( شدن) ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

224 دودمان، تبار ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

225 بر میگرده به ( خیلی زمان های پیش یا مسافت خیلی طولانی ادامه داره) ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

226 اگر out جز فعل باشد:
● برداشت کردن پول از بانک
● شخصی رو از فکر یا پریشانی دراوردن
● کش دادن موضوع
● جزییات مساله ای را مورد بحث قرار داد ...
١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

227 کسی را به یقین رساندن، شکی برای شخص باقی نگذاردن ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

228 شکی برای شخص باقی نگذاردن، این اطمینان را دادن که ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

229 به ما این اطمینان را می دهد که ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

230 دوزیست ١٣٩٨/٠٨/٢٤
|

231 نوعی از آبزیان منقرض شده که تنها فسیل هایی از انها در دسترس است. شباهت زیادی به اره ماهی امروزی داشتند ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

232 ● وجودیت یک شخص یا حیوان در دوره ای مختلف از زندگی( مراجعه به نظریه تناسخ)
● وجود یا کاربری یک چیز در زمان های مختلف، مثل ساختمانی که یک زمان مسکو ...
١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

233 دریچه ابشش که برای ماهی ها هنگام تنفس باز و بسته میشود، ابشش( خودمانی است، اما در واقع ابشش فقط این پولک باز و بسته شونده نیست) ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

234 بازگشتن( نه از نظر مسیر، بلکه از نظر عقیده یا ملک و املاک کسی به صاحب اولیه) ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

235 فیل دریایی ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

236 ●متحول کردن یا شدن( در جهت مثبت)
●از جنبه دیگر نگریستن یا در نظر گرفتن
● به انجام رسانیدن( یک روند)

دوستانی که این فعل رو "برگشتن" یا " ...
١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

237 بسیار جامع، تمام و کمال ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

238 خرچنگ خشکی ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

239 سخت پوست، مثل خرچنگ ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

240 آب دریا، آب شور اقیانوس ها ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

241 مبتکر ١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

242 تشکیلات اقتصادی
کسب و کار ( یا توانایی کسب و کار)
ابتکار عمل
١٣٩٨/٠٨/٢٣
|

243 پیشنویس یا طرح اولیه( نوشتن)
خدمت سربازی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

244 ادرس دادن، نشانی دادن
مورد بررسی قرار دادن، تلاش برای حل موضوعی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

245 میزبان
دسته، گروه بزرگ
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

246 رصد، پایش ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

247 چه بدونم ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

248 ●به عنوان صفت:
غریب، بیگانه
خارجی
فضایی، غیرزمینی
● به عنوان اسم:
تبعه خارجی
موجود فضایی
١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

249 قابل سکونت، قابل زندگی کردن ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

250 علمی، بر مبنای علم و دانش ١٣٩٨/٠٨/٢٢
|

251 ظریف و نازک
متزلزل، ضعیف
١٣٩٨/٠٨/٢١
|

252 چرخ دنده
دندانه ی روی چرخ دنده
کسی که جزیی کوچیک از سیستمی بزرگ است


١٣٩٨/٠٨/٢١
|

253 کشف ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

254 آماده( به انجام کاری) ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

255 شکار کردن
به تفحص وا داشتن
١٣٩٨/٠٨/٢١
|

256 مربوط به کره زمین( نه کرات دیگر)، زمینی ١٣٩٨/٠٨/٢١
|

257 سروکله زدن ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

258 بلبرینگ
تاثیر
■ lose bearing
یعنی گیج شدن، ندونستن اینکه کجایی یا چه کار باید انجام بدی الان
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

259 بزرگ کردن( پرورش دادن) فرزند یا حیوانی ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

260 با عملکرد بهتر باعث خجالت(شرمندگی) کسی( فرد غیر) شدن ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

261 ● کارگردان
● مدیر، گرداننده مجموعه
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

262 ● یه چیز کوچیک( از یه موضوع کلی) ، فقط یه ذره
● حاشیه، به حاشیه بردن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

263 قبلش هم any میاد مثلا:
Any thing you care to name
به معنی: هر چیزی که فکرشو بکنی، هر چی که بگی
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

264 وظیفه شناس ١٣٩٨/٠٨/١٧
|

265 Borne اسم مفعول برای
Bear
است .
Bear out:
تایید کردن
● در واقع ادعا، داستان یا عقیده ای را مورد قبول دانستن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

266 تایید کردن
● در واقع ادعا، داستان یا عقیده ای را مورد قبول دانستن
١٣٩٨/٠٨/١٧
|

267 ● خسته
● جواد، تکراری، خز
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

268 ● سرخوش
● شوخی وار
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

269 ● سرخوش
● شوخی وار
١٣٩٨/٠٨/١٦
|

270 این طور به نظر میاد که ... ١٣٩٨/٠٨/١٦
|

271 شیرفهم کردن ١٣٩٨/٠٨/١٦
|

272 در خود جای دادن ١٣٩٨/٠٨/١٣
|

273 Irritable ١٣٩٨/٠٨/١٢
|

274 ● تخته سنگ، صخره
● جنباندن، تکان دادن
١٣٩٨/٠٨/١١
|

275 به تلفظ این کلمه دقت کنید:
پِنجِلِم ، تکیه یا استرس بر روی "پ" است
١٣٩٨/٠٨/١١
|

276 توجه کنید که این کلمه هم اسم است و هم صفت:
● انگیزه ( اسم)
● محرک ( صفت)
١٣٩٨/٠٨/١١
|

277 نکته قابل توجه در مورد این کلمه این است که هم صفت است و هم اسم:
● دقت
● دقیق
١٣٩٨/٠٨/١١
|

278 ● تحت قاعده درآوردن، مطابق ساختن( با مقادیر ملزوم)
● مدرج کردن
١٣٩٨/٠٨/١١
|

279 ● اصلی، اولیه
● ابتکاری
١٣٩٨/٠٨/١١
|

280 مکان یابی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

281 ایستاده، پایه تخت
مانند ساعت ایستاده که به "ساعت پدربزرگ"نیز شهرت دارد
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

282 پاندول ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

283 ● تنش
● در مورد فنر یعنی نیروی کشش( به سمت داخل یا بیرون محور فنر)
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

284 چرخ دنگ
در واقع
چرخ دنده ای است که در ساعت و وسایل شمارنده ای کاربرد دارد، بدین گونه که خود چرخ به دلیل لختی محور به طور طبیعی میل به گردش دار ...
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

285 ثبت کننده زمان ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

286 اشاعه کردن، ترویج کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

287 در طول یک سال، دو بار مدت زمان شب و روز( تاریکی و روشنایی) با یکدیگر برابر میشود که این دو در فصول بهار و پاییز اتفاق می افتند که به آنها اعتدالین یا ... ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

288 رهنمون ساختن
منجر شدن
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

289 شهری
درون مرزی
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

290 عمل کردن، انجام دادن، تمرین کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

291 اقلیم ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

292 عرض جغرافیایی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

293 نمایان، آشکار ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

294 ● کوچکتر شدن، از حجم چیزی کاسته شدن
به عنوان مثال وقتی ماه کم کم از قرص کامل به حلال تبدیل میشود
● رو به افول نهادن
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

295 ●بزرگتر شدن، قرص تر شدن، به حجم چیزی اضافه شدن
به عنوان مثال وقتی ماه کم کم از حلال به قرص کامل تبدیل میشود
● واکس کاری
١٣٩٨/٠٨/١٠
|

296 کاشت ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

297 برداشت ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

298 ترابری، حمل کالا به مکانی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

299 مشارکتی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

300 متناسب سازی، هماهنگ کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

301 متناسب کردن، هماهنگ سازی کردن ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

302 باستانی، تاریخی ١٣٩٨/٠٨/١٠
|

303 جای قشنگیه ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

304 پسر! ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

305 چقدر نازی ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

306 بنازم... ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

307 رستگاری ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

308 استانی
کوته فکرانه، دمده
١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

309 این نظر منه ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

310 جسارت نباشه ها ... ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

311 انسان ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

312 صادق، بی ریا ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

313 ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

314 انسان ریاکار ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

315 علم احظار ارواح ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

316 غارو غور کردن
غریدن
١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

317 اَصل، غیر جعلی ١٣٩٨/٠٨/٠٧
|

318 کسی که اهل بحث و جدل است ١٣٩٨/٠٨/٠٢
|

319 بازنشسته ١٣٩٨/٠٨/٠٢
|

320 ● اگر به تنهایی و در انتهای جمله ای به کار بره یعنی" یه چیزی هم بیشتر"
● اگر بعد از برگردوندن یه جمله توهین امیز به طرف اینو در ادامش بگی یعنی هم ...
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

321 ● اگر به تنهایی و در انتهای جمله ای به کار بره یعنی" یه چیزی هم بیشتر"
● اگر بعد از برگردوندن یه جمله توهین امیز به طرف اینو در ادامش بگی یعنی هم ...
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

322 عاشق شدن( بودن) ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

323 یه نوع خودرو ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

324 کابل برق جمع شونده ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

325 به چشم خود ببین ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

326 به چشم خود دید ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

327 سگ جون، خیلی مقاوم ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

328 ● سیاه و سفید
● تصویری که از ترکیب سایه های( کم و زیاد شدن شدت رنگ) تنها یک رنگ ( مخصوصا خاکستری) تشکیل شده است.
١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

329 سازمان یا موسسه ای که درامد حاصله از فعالیت خود را برای کمک به افراد هزینه میکند نه سودآوری ١٣٩٨/٠٧/٢٧
|

330 there is more trouble than benefit from committing a crime ١٣٩٨/٠٧/٢٦
|

331 خرابکاری کردن، به چیزی تِر زدن( ببخشید البته) ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

332 با ماشین از جایی رد شدن ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

333 تلکه کردن، کلاه برداری کردن
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

334 ● تصمیمت رو بگیر( یکی رو انتخاب کن بالاخره)
● نظرت رو بگو( راجع به هر چیزی)

Make your mind up هم درسته
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

335 رهگذر ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

336 مورد
چمدان
١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

337 باعث تاسفه، شرم آوره ١٣٩٨/٠٧/٢٥
|

338 ور رفتن
دستکاری کردن حساب
ویالون زدن
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

339 ● هزینه
● on expenses:
یعنی روی فاکتور( اینجا expenses معنی فاکتور میده)
● at the expenses of sb/sth:
در عوض انجامِ، هزینه ی ، جبرانِ
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

340 ● آبدار
● دست اول، اطلاعات مهم( مخصوصا در مورد زندگی شخص)
● مَشتی، باحال( معمولا در مورد کار وو حرفه)
● پرسود، به قول خودمون "تُپُل" یعنی کا ...
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

341 1. To/the/quite the contrary
این اصلاحح هر جا باشه یعنی " برعکس" ، "اتفاقا برعکس" معنی میده و معمولا رلط دهنده دوتا جمله هستش نه فقط یک جمله.
١٣٩٨/٠٧/٢٤
|

342 ● اعوا کردن، القا کردن، واداشتن
● به دنیا اوردن بچه با خوردن دارو( نه طبیعی)
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

343 مقتضیات، شرایط مربوطه ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

344 حصار شده، دیوارکشی شده ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

345 ● ساختمان یا محوطه مربوط به یک مکان خاص( رستوران یا مدرسه)
● فرضیه( به بریتیش البته)
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

346 ● محتوا
● راضی، خشنود
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

347 ● غرضمندی، جانبداری
● علاقه و استعداد ذاتی
● جانبداری کردن، تاثیر ناعادلانه گذاشتن
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

348 ● حرفه ای
● کاربردی، به عنوان قسمتی از کار
● همراه با درامد
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

349 ● دارایی، اموال موقوفه
● حُسن، امتیاز
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

350 the forces that decide price levels in an economy or trading system whose activities are not influenced or limited by government ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

351 ● دور شدن
● مهاجرت کردن

■ معمولا وقتی با حرف اضافه from و off و towards می اید معنی "فاصله گرفتن یا بیرون امدن از چیزی( مثل موضوع بحث)" و ...
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

352 پارک بزرگ بازی( از هر نوعی) با داشتن وسایل و امکانات ماشینی بزرگ ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

353 عوام پسند کردن ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

354 مبتذل، بی نزاکت ١٣٩٨/٠٧/٢١
|

355 ● تصویب
● ایفا( مثلا نقشی در یک نمایشنامه)

فعل enact هم به معنی تصویب کردن و یا ایفا کردن هستش
١٣٩٨/٠٧/٢١
|

356 ● جزیی، نامشهود
● ماهرانه
● موبین، موشکاف
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

357 ● فاضل، خردمند
● دانش پژوه، محقق
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

358 شهادت( قسم رسمی در دادگاه)، گواه ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

359 ● باور، عقیده قوی
● مجرمیت
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

360 ● طناب کشی
● کشمش، جنگ بر سر چیزی
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

361 ● به نرمی و سریع لمس کردن چیزی
* ممکن است این لمس با دست نباشد. به طور مثال وقتی جای از صورت زخم کوچکی ایجاد میشود و شما با تکه ای پارچه چند بار ...
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

362 به طور لاینفکی ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

363 پا را فراتر نهادن ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

364 برگرفتن، بدست اوردن چیزی از چیزی دیگر ١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

365 ● یک بار
● قبلنا، یه زمانی

□ at once یعنی
1. فوری
2. هم زمان
١٣٩٨/٠٧/٢٠
|

366 منعکس کردن

* اگر با حرف اضافه on یا upon بیاید به معنی "نشات گرفتن" یا " متاثر بودن از" می باشد
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

367 به عنوان اسم:
● دسته، گروه (همگی شبیه به هم)
● لشگر، نیروی کمکی نظامی

به عنوان صفت:
● وابسته( مشروط) به ( چیزی در آینده)
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

368 ● ابراز
● گفته، بیان
● حالت
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

369 ● دست و پا
● شاخه قطور درخت

* out on a limb یعنی تنها، یک تنه
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

370 خودشناسی ١٣٩٨/٠٧/١٩
|

371 وجه تمایز ١٣٩٨/٠٧/١٩
|

372 someone’s idea that they are a separate person, different from other people
یک تصویر شخصی از خود که هر کس میدونه اونطوریه و اونو از دیگران متمایز ...
١٣٩٨/٠٧/١٩
|

373 ● قاعده، دستور
● هنجار
● حد میانی یا استاندارد(the norm)
١٣٩٨/٠٧/١٧
|

374 1. دست به کاری زدن
2. روانه بازار کردن
3. به آب انداختن( مثلا یک کشتی برای اولین بار)
3. پرتاب کردن ( ماهواره)
١٣٩٨/٠٧/١٧
|

375 کُری ١٣٩٨/٠٧/١٧
|

376 تفاهم داشتن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

377 سهم خود را ادا کردن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

378 قیمت کردن، جنس دید زدن ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

379 به کشور دیگری سفر کردن
خاموش شدن( محو شدن) آتش
فرستاده شدن
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

380 ● تصمیم گرفتن
● نتیجه چیزی را مشخص کردن، تعیین کننده چیزی بودن
● واداشتن، بر آن کردن
● رای صادر کردن
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

381 همان طور که از شکل فعل پیداست در حالت گذشته کاربرد دارد و به معنای " موفق شدن در انجام کاری" می باشد. ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

382 اگر به صورت فعل استفاده شود:
1. اگر بعد از آن if یا whether بیاید معنای " ممکنه..." یا " اشکالی نداره اگر ..." و معمولا به صورت درخواست و سوالی مط ...
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

383 خفت شده، کسی که مورد زورگیری قرار گرفته ١٣٩٨/٠٧/١٦
|

384 ...It is high time
وقت آن رسیده که...
١٣٩٨/٠٧/١٦
|

385 سفت و سخت ١٣٩٨/٠٧/١٥
|

386 از هم گسستن ١٣٩٨/٠٧/١٤
|

387 خودسر، لجباز
* صفت است
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

388 بی تربیت ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

389 Sit back ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

390 ناقص، آشولاش ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

391 ●هر زمانی
مثال: It's been clear than ever before
تمیزتر از هر زمانی شده است
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

392 سلاخی کردن ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

393 ● خیره سر
● سرسختانه
● شدید و دیر درمان
١٣٩٨/٠٧/١٣
|

394 علاج، درمان ١٣٩٨/٠٧/١٣
|

395 Submerge ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

396 How dare you? ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

397 در زبان گیلکی یعنی تکان دادن ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

398 در زبان گیلکی به راسو گویند ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

399 در زبان گیلکی به برگ درخت گویند ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

400 Robust ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

401 1. Although
2. Much as
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

402 Stick out
Protrude
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

403 1. Although
2. Much as
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

404 مقبول ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

405 Propound ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

406 Inherently ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

407 Status ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

408 Moreover
what's more
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

409 Helping ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

410 Saintly
صفت است نه قید.
به معنی درستکار، پاکدامن.
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

411 Munch ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

412 Lash out ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

413 Tuck into, cram ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

414 1. بنابراین
2. بدین گونه
١٣٩٨/٠٧/١٢
|

415 میله محک ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

416 Replace, supersede ١٣٩٨/٠٧/١٢
|

417 لوسمی، سرطان خون ١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

418 مهمتر از همه ١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

419 ● قاطع( در مورد انسان)
● سرنوشت ساز
١٣٩٨/٠٧/٠٩
|

420 خیلی جدی و رک ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

421 1. اهمیت، قدر
2. مفهوم
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

422 ●بعد از این عبارت یک زمان مطرح می شود، معنی جمله هم می شود" تا فلان زمان نگذشته بود که..."
مثلا:
...It was not until the spring of that year
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

423 با علم به اینکه، با اطمینان از این موضوع که ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

424 1.چپاندن، چپیدن
2.خر زدن( خوندن زیاد) به منظور مهیا شدن برا امتحانی
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

425 زیادی، اضافی ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

426 بستر چیزی را مهیا کردن ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

427 تا همین .... بود که، همین ... بود که
As early as 2009
تا همین سال ۲۰۰۹
● اشاره به تاریخی داره که زیاد قدیمی نیست و میخواد بگه مدت کوتاهی ازش ...
١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

428 به طور خاص ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

429 عمومیت دادن ١٣٩٨/٠٧/٠٨
|

430 به تنهایی ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

431 تغییر،جابجایی، جایگزینی ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

432 سن( زوال و فرسودگی) چیزی را نشان دادن ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

433 مهمترین بخش چیزی بودن ١٣٩٨/٠٧/٠٧
|

434 یعنی شخصیت و ظاهرش برات جذاب باشه، مثلا فلانی بهت نمیخوره ١٣٩٨/٠٧/٠٦
|

435 تو سفر کاری بودن ١٣٩٨/٠٧/٠٦
|

436 طراحی صحنه ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

437 شرایط را مهیا/ممکن ساختن ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

438 ●اقتباس
●مطابقت، تطبیق
١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

439 دوره ترک اعتیاد به الکل و یادمواد مخدر ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

440 اتمام، خاتمه ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

441 به دنیا آوردن بچه( نه بچه دار شدن)
١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

442 به دنیا اوردن بچه( نه بچه دار شدن) ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

443 در وزنه برداری به حرکت دوضرب میگویند ١٣٩٨/٠٧/٠٥
|

444 پروانه در حال چرخش در آب دارای پره هایی هست، این پره ها به هنگام چرخش حباب هایی در آب ایجاد میکنند که با برخورد پره ها به این حباب ها( به دلیل ناهمگو ... ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

445 تغذیه کردن( تامین کردن) ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

446 دارای پس رفتگی و پیش رفتگی ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

447 1. خصمانه
2. ضد، بر علیه
3.ناسازگار( نامساعد به منظور دست یافتن به هدفی)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

448 به طور ناگهانی، به یکباره ١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

449 1. متداوم
2. زیست پایشی( قابل استفاده یا تولید مجدد بدون آسیب رساندن به طبیعت)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

450 1. کساد، راکد، بی رونق( در مورد اقتصاد)
2. ناخوش( در مورد حال جسمانی)
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

451 ●زیر قیمت فروختن
●تضعیف کردن، از تاثیر چیزی کاستن
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

452 مزدبگیر
کار درامدزا
١٣٩٨/٠٧/٠٢
|

453 ● وارد جاده شدن
●اقدام به سبقت کردن
● رفتن و ترک ایستگاه( در مورد قطار
●دست کشیدن
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

454 ●تندرو( در سیاست)
● اساسی، بنیادی
●دلچسب
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

455 هوادار ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

456 سنت، عرف ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

457 اصل اولیه، مقدمه موضوع ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

458 ●جایگزین، جانشین
● راه چاره، راه دیگر
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

459 اقدام نصفه نیمه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

460 شناساندن، متذکر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

461 ذاتاً ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

462 عامیانه ترین مفهوم برای ... این است که ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

463 سنگدلانه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

464 استعداد ذاتی( مخصوصا در فهم مسایل) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

465 بعلاوه، همچنین ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

466 سیاست ها، رویه ها ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

467 بالا گرفتن( در مورد احساس یا هیجان) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

468 بحث و جدل ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

469 منجر به چیزی بدتر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

470 دوستان دقت کنند که این کلمه اسم است نه صفت، به معنی "ناسزا" یا " حرف توهین امیز" ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

471 درخشان، باشکوه ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

472 Treat در معنای فعل یعنی " رفتار کردن" یا " درمان کردن"، اما همین فعل خود اسم نیز می باشد، سوای treatment که اسم همین فعل است و به معنای درمان یا رفتا ... ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

473 اسم:
●بمب
● عملکرد یا رخداد بد، ناکامی

فعل:
بماران کردن، ترکاندن
خراب کردن امتحان، تِر زدن
خیلی سریع رفتن یا رانندگی کردن( ع ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

474 ● خویشتن داری
● بازدارندگی
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

475 ● بیرون ریختن
● از چیز زاید یا غیرضروری خلاص شدن
● برگ ریختن( گیاه)، پوست ریختن ( جانور)
● پرت کردن، ول دادن
● ضد آب بودن، نفوذ ناپذیر بو ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

476 روی آوردن، متوسل شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

477 سرسری گرفتن( کاری یا موضوعی را) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

478 معطل شدن، گیر کردن
مستحکم شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

479 تکرار کردن حرفی یا ادامه دادن به چیزی ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

480 به هم زدن( رابطه عاشقانه) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

481 ●تدبیر کردن، پیدا کردن راه حل
● محاسبه کردن
● سر از چیزی درآوردن
● جور شدن، ردیف شدن، کم کم درست شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

482 خو گرفتن
Settle into نیز درست است
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

483 شروع به انجام کاری کردن( که معمولا سخت و نیاز به انرژی فراوان دارد) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

484 باهوش، زیرک

◇ همچنین برخی اوقات معنی "هوشمندانه" می دهد.
I spent all of the money i'd earned, that wasn't clever
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

485 متمکن ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

486 متکبر، خودشیفته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

487 ننر، بهانه گیر ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

488 خیره کننده، چیزی که شما را میخکوب میکند ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

489 عمیقا منقلب، غرق در احساسی شدید( هم می تواند بار مثبت داشته باشد هم منفی) ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

490 بسیار شادمان، خوشحال از روی ذوق
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

491 خجالت اور, ضایع
Not too embarrassing: نه خیلی ضایع
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

492 پوشیدن، تن کردن لباس خیلی سریع و شلخته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

493 ●رهبر یک گروه مافیایی
●پوشیدن کت یا کلاه سر کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

494 کارت اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

495 اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

496 ♧فعل
●مشترکا استفاده کردن
●سهیم کردن
●تقسیم کردن
●در میان گذاشتن( با یک گروه یا افراد زیادی)
●با هم جایی رو خریدن یا رهن کردن

♧ ...
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

497 ●مجموع، حاصل (اسم)
●بالغ شدن بر(فعل
●کامل، تمام(صفت)
١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

498 میزان بارش، بارش ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

499 مجمع الجزایر، جزیره ها ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

500 باسن، لمبر ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

501 این اجازه رو به خود میدهند که شک کنند ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

502 ●مهمانی
●دسته(جمعیت) یا گروه
●حزب
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

503 ♧اسم
●زمین ورزشی
●شدت
●قیر

♧فعل
●با قدرت پرتاب کردن
●بالا و پایین رفتن دماغه کشتی یا هواپیما
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

504 ●عیار، درجه، میزان
●ترازو، وسیله سنجش
●بالا رفتن( به مکان مرتفعی)
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

505 مداری، به صورت دایره ای(نه حتما دایره ، حتی بیضی شکل) ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

506 دست آورد بزرگ ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

507 راسخ، مصرانه ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

508 منتفی کردن، نامیسر ساختن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

509 تحت محاصره دراوردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

510 بازداشتن کسی از انجام کاری ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

511 1.دقیق و قطعی مشخص کردن( فهمیدن)
2. قادر به جابه جایی نبودن به خاطر فشار حملات( در جنگ)
Be pinned down
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

512 1. مشخص شدن ، روشن شدن( موضوعی که در موردش تحقیق میکنید)
2. طبق انتظار بودن( به وقوع پیوستن)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

513 اختلاف زاویه دید ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

514 1. متروکه( در مورد مکان)
2. مسکین و بی نوا( کردن) ( در مورد انسان)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

515 ادعا کردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

516 موقع
وقت(زمان انجام کاری)
موقعیت( به هیچ عنوان به معنی شانس و فرصت نیست، منظور تنها موقعیت زمانی و مکانی است)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

517 در معنای فعل:
کم کم و در مسیر مشخصی حرکت کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

518 سرم به کار خودم گرمه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

519 1. راهرو
2. قطعه
3. عبور
4. تصویب( در مورد قانون)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

520 ترابری، حمل و نقل ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

521 مدام دررفکر چیزی، چیزی تمام همو غم کسی شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

522 صفت است و به معنی داشتن احساس گناه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

523 1. محکوم( کردن)
* در مورد مدل مو یعنی خیلی کوتاه( عین زندانی ها)
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

524 1. کسل کننده
2. در مورد رنگ یعنی رنگ سیر، رنگ غیر روشن و دلگیر
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

525 پیروی ١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

526 1. فرضیه
2. تقبل
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

527 بسنده کردن به خاطر این فکر که کافی است یا نیازی به بهبود ندارد ١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

528 معادل جمله معروف ما ایرانیها:
" چنتا پیراهن بیشتر پاره کردن"
البته برای مزاح به معنی" داشتن سابقه سکس بیشتر" هم به کار میرود که رایج نیست
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

529 1. واضح، روشن
2. درخشان
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

530 1. اه و افسوس( کشیدن)
2. وزیدن
١٣٩٨/٠٦/٢١
|

531 In a state of grace:
پاک، مورد مرحمت و مغفرت قرارگرفته
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

532 اسم:
1. نزاکت
2. مهلت
3. لطف پروردگار
فعل:
آراستن، زینت بخشیدن
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

533 انسان پاکدامن، انسان درستکار

* دقت شود که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

534 درستکار، پاکدامن

* دقت شود که صفت است نه قید
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

535 گس، غیرشیرین ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

536 چیز خوشبو یا خوشمزه که به اصطلاح آب دهان را جاری میکند ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

537 چپاندن ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

538 عذاب وجدان ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

539 Guilt-induction ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

540 1. سر کسی فریاد زدن
2. به سمت کسی حمله ور شدن

* حرف اضافه آن نیز at است
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

541 خیرخواهی، مرحمت( مربوط به پروردگار) ١٣٩٨/٠٦/١٤
|

542 با مشت کوبیدن، درهم کوبیدن( در ورزش) ١٣٩٨/٠٦/١٣
|

543 صفت: فقط، صرف
اسم: دریاچه
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

544 اسم: اجر و مزد، حقوق( هفتگی)
فعل: درگیر جنگ با کسی یا چیزی شدن

* با wager به معنی "شرط" اشتباه نگیرید
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

545 زُل زدن ١٣٩٨/٠٦/١٢
|

546 1. مشورت کردن( گرفتن)
2. دنبال اطلاعات( در کتاب یا ..) گشتن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

547 1. Pluck something from/off : چیدن، کندن، ورداشتن
2. Pluck up the courage to do something:
جرات انجام کاری را پیدا کردن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

548 الف) درگیر ( مقدار زیادی از چیزی یا کار فراونی) شدن، مملو از چیزی شدن
ب) غرق آب کردن
سه تا نکته فقط:
1. اول اینکه با معنی الف، این فعل همش ب ...
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

549 ایده دادن

*اگر come up with باشد، یعنی "پول چیزی را جور کردن"
١٣٩٨/٠٦/٠٦
|

550 دوش گرفتن( انگلیسی آمریکایی)
البته انگلیسی ها میگن have a bath
* معنای دیگری هم دارد( کنایه آمیز): پول خود را باختن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

551 پادویی کردن ١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

552 1. آوردن( کسی یا چیزی)
2. به فروش رفتن
3. Fetch and carry
یعنی پادویی کردن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

553 1. خنثی کردن( بمب)
2. تحت کنترل دراوردن، آرام کردن( اوضاع)
١٣٩٨/٠٦/٠٤
|

554 معانی مهم( معانی زیادی دارد):
فعل:
1. تاب آوررن ، تحمل کردن
2. حاوی چیزی بودن، در خود( به همراه خود)داشتن

اسم:
1. خرس
2. خفن( ...
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

555 جمع بندی، ماحصل ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

556 نتیجه ای حاصل کردن، بر اساس داشته ها به نتیجه ای رسیدن ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

557 در مورد لباس یا اشیا یعنی "باز کردن( گشاد کردن)"
١٣٩٨/٠٥/٣١
|

558 طول لباس یا دامن( از بالا تا لبه تحتانی لباس) ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

559 لرزیدن، ترس چیزی را داشتن ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

560 دیکته کردن، تاکید خصمانه بر انجام کاری ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

561 Lay down the law
چیزی رو دیکته کردن، مقرر کردن بر انجام کاری به صورت تاکیدی
١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

562 1. گندیده، پوسیده
2. نابکار، ملعون
3. کوفتی، لعنتی
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

563 1. بی دقتی کردن
2. غلط به کار بردن، درست اداره نکردن
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

564 سلیقه ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

565 اسم:
1.تفرجگاه
2. نقطه، لکه
3. لک روی پوست
4.قسمتی( معمولا گرد) در یک جسم یا جاندار که متفاوت از قسمتهای دیگر است
فعل:
1. متوجه شدن ...
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

566 شیشه لوله ای( مورد استفاده برای نمونه برداری و عطریجات) ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

567 خصوصی سازی شده ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

568 خصوصی سازی کردن ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

569 شاغل ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

570 در معنای کلی:
1. برخورد کردن( به چیزی خوردن)با حرف اضافه into و against
2. تکان تکان خوردن
3. کشان کشان بردن یا آوردن
* اما اگر bump into ...
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

571 در گرامر زبان منظور "کُننده کار" است
در سایر موارد منظور "عامل" یا " نماینده" می باشد
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

572 جهانی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

573 انگل، کرم ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

574 دارایی و اموال
خصوصیت
ملک و املاک
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

575 چاره ای نداشتن
We ran away as we were pushed to the wall by the attack of dogs.
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

576 1. دلیل چیزی بودن
2. چیزی را تشکیل دادن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

577 Extent به تنهایی یعنی " بُعد" یا "گستره"، در واقع یک اسم است.

اما یک اصطلاح مشهور با extent:
To the extent that=to such an extent that
ی ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

578 1. به عنوان اسم: پیرو( مثل فالوور های اینستاگرام)

2. به عنوان صفت: بعدی، بعدش
مثل on the following day روز بعدش

3. به عنوان حرف اضا ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

579 در زیر سایه شکوه و افتخار چیزی بودن( بالیدن) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

580 هرج و مرج ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

581 توله ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

582 غیر هدف( جدا از چیزی که هدف کار ما است) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

583 گسترش و شیوع بیماری ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

584 فعل:
1.زادگیری( نگهداری حیوان یا گیاهی به منظور دریافت بچه یا گیاه همسان)
2. تولید مثل کردن
3. به بار آوردن( موقعیت یا مساله ای). موجب شدن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

585 زیست محیطی، اکولوژیکی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

586 کسی، مربوط به کسی( هر کس) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

587 از حفظ، از بر ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

588 کلاسی که در آن دانش آموزان با سطوح هوشی مختلف وجود دارند و هیچ گونه تقسیم بندی تبعیضی صورت نگرفته است ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

589 1. رهسپار سفری شدن
2. طرح ریختن ( برای انجام کاری)
3. تبیین کردن موضوعی ( در نوشته یا سخنرانی)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

590 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) مختلف تو یه کلاس( مثلا کلاس دومی ها و سومی ها تو یه کلاس) ، نه به خاطر کمبود امکانات، بلکه مثلا یک درسو همه ب ... ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

591 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) یکسان در یک کلاس( مثلا کلاس سومیا همه تو یه کلاس) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

592 Unstreamed ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

593 نشانی ، نشانی دادن
سخنرانی رسمی اظهار کردن، کلام رسمی به زبان آوردن(مثل "سایونارا" که ژاپنی ها موقع سلام میگن)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

594 از زیر فشار درامدن، نفسی گرفتن ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

595 با فاصله از چیزی گذاشتن، به دور از چیزی نگاه داشتن( بودن) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

596 منسجم ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

597 1. Go on: ادامه دادن
2. Go on at: سرزنش کردن, گیر دادن
3. Go on with: به صحبت درباره چیزی ادامه دادن
4. Go on about: همش در مورد چیزی حرف زد ...
١٣٩٨/٠٥/١٩
|

598 معانی زیادی دارد، اما پرکاربردترین ها:
1. پرداختن به کاری، علاقه مندی به موضوع یا حرفه ای
2.در مورد پیشنهادات و مسایل،یعنی انجام کاری راجع به آ ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

599 چشم انتظار چیزی بودن

* فقط دقت کنید در موقع استفاده از این فعل ، بعد از to فعل بعدی ing دار است( البته اگر اسم نباشد)
I'm Looking forward t ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

600 باخبر شدن از کسی، با کسی تماس برقرار کردن
مترادف: catch up on
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

601 از کسی باخبر شدن، با کسی تماس برقرار کردن ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

602 1.اگر آخر جمله بیاید معنای " از آن موقع" می دهد. مثلا:
They've been keeping us busy ever since
2. اگر وسط جمله بیاید معنای "از وقتی که" می دهد. ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

603 برام دعا کن!/دعا کن شانس بیارم!/ از ته دل بخواه که بتونم انجامش بدم ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

604 1. عصبیت، تندمزاجی
2. سرشت، خلق و خو
١٣٩٨/٠٥/١١
|

605 دست یافتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

606 نگه داشتن
وضع کردن( شدن)
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

607 شور رفتن، از نظر ابعاد و انرژی کوچک‌شدن یا تحلیل رفتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

608 ساکن، پایدار

* کجا میشه منفعل؟؟؟ منفعل میشه dynamic
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

609 1. خیلی داغ، خیلی گرم
2. هات( کسی که حرارت جنسی بالایی دارد)

* دو مورد بالا در معنای صفت است، اما گاهی sizzling از sizzle به معنای "سرخ شد ...
١٣٩٨/٠٥/٠٨
|

610 برپا کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٧
|

611 جمع کردن، جمع و جور کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٢
|

612 Corporal ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

613 بی ثمر ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

614 ناکارامد ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

615 1. ترد
2. دردناک
3. پر مهر و دلنشین
١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

616 باد هوا شدن( کردن)، از جایی دور کردن، زدودن ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

617 راننده یک ماشین، راننده، سواره

"با احترام، معنی موتورسوار درست نیست"
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

618 دررمورد انسان:
1. پیشرفته(دررمورد تجهیزات و ماشین آلات)
2. پخته، پرمغز، فرهیخته( دررمورد انسان)
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

619 راحت طلب ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

620 Trainers ١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

621 باور کن، جدی میگم

I tell you هم میگن
١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

622 محل تولید صنعتی یا نظامی ( کارخانه یا کارگاه) ١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

623 خوشبختانه ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

624 معنای to در اکثر مواقع با در نظر گرفتن کلمات به کار رفته با آن مشخص است، اکثرا هم معنی "به" و " به سوی" می دهد. اما در برخی موارد به عنوان " به جای" ... ١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

625 اسم: شجاع و دلیر
فعل: روبرو شدن با مشکل یا مساله وحشت آوری
١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

626 سرسری، گذری ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

627 از نظر احساسی سلامت و قادر به مواجه شدن با مسایل زندگی ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

628 زدودن، باور یا ایده غلطی را از بین بردن ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

629 به هر دلیلی ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

630 اغلب اوقات ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

631 جایی، فکری و یا نگرشی که به شما این امکان را می دهد هر کاری که دوست داشتید می توانید انجام دهید

* صفت است
This town has a can-do feel to it ...
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

632 به معنای واقعی، حقیقتا

* برای تاکید به کار می رود
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

633 در مورد انسان یا حیوان: کمیاب
در مورد نتایج : دور از دسترس، سخت دست یافتنی
در مورد نظرات و افکار: مبهم
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

634 ناقص کردن، خراب کردن

* در برخی موارد به عنوان صفت استفاده میشود( marred) به معنای ناقص یا مثلا در صنایع شیشه سازی به معنی " مات" ( شیشه غیر شف ...
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

635 1. افتادن تو چیزی( منظور فعالیت خاصی مثل یه کار)
2. قرار گرفتن
3. to move somewhere quickly by relaxing your body and letting it fall on someth ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

636 1.Be bound to do something: محتمله که انجام بشه/ بده
مثال: If you wear his jacket, he's bound to find out
اگر ژاکتشو بپوشی، احتمال قوی میفهمه ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

637 صفت:
کوچکتر از اندازه نرمال یا اندازه ای که باید باشد
اسم:
1. نقاشی مینیاتور
2. بطری کوچک مخصوص مشروب
3. In miniature : یعنی در ابعاد ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

638 اسم:
چیزمیز، چیز( ما تو فارسی چجوری به همه چی میگیم "چیز")
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن

* stuff به معنی چیز همیشه غیر قابل شمارش است ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

639 معادل این اصطلاح در فارسی: " دیگه کمه کمش..." یا " حداقلش اینه که ..." ١٣٩٨/٠٤/١٤
|

640 خودخواه، خودبین

* با احترام ، این لغت در انگلیسی عموما به همین معنی مورد استفاده قرار میگیرد و برای واژگانی مثل "متکبر" و یا "مغرور" بهتر است ...
١٣٩٨/٠٤/١٣
|

641 عامیانه به معنی "بپّا" ١٣٩٨/٠٤/١٢
|

642 "کِش دادن" چیزی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

643 اسم:
ماشه

فعل:
1. باعث شروع به کار چیزی شدن، فعال کردن( مثل بمب یا سیستم الکترونیکی)
2. راه انداختن، موجب شدن( به وسیله سلسله ای از ر ...
١٣٩٨/٠٤/١١
|

644 مناطق جنگلی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

645 تشنه زمین، شدیدا محتاج به داشتن زمین

* در کل هر چیزی به اضافه hungry- یعنی بسیار تشنه آن چیز
Power-hungry
News-hungry
١٣٩٨/٠٤/١١
|

646 1. علوفه
2. چیزی یا کسی که فقط به درد یک کار میخوره( از جهت منفی)
١٣٩٨/٠٤/١١
|

647 Culminate in/with something:
(با چیزی) به پایان رسیدن، به نقطه انتهایی خود رسیدن
١٣٩٨/٠٤/١١
|

648 حکایت، روایت
حکایتی، روایتی

* با اینکه اخر کلمه پسوند "ive" دارد اما هم صفت است و هم می تواند اسم باشد.
١٣٩٨/٠٤/١١
|

649 دامپروری ١٣٩٨/٠٤/١١
|

650 فعل:
1. پروراندن
2. سرپرستی کودکی را پذیرفتن( مدت مشخص- فرزند خود شخص هم محسوب نمی شود)
اسم:
هر یک از والدین غیر واقعی کودک که سرپرستی ا ...
١٣٩٨/٠٤/١٠
|

651 اگر اسم باشد:
1. سیب زمینی سرخ کرده ( به بریتیش)
2. چیپس ( به امریکایی)
3. تراشه
اگر فعل باشد:
1. ریز ریز کردن
2. لب پر کردن( باعث ...
١٣٩٨/٠٤/٠٩
|

652 1. شلوغ پلوغ کردن جایی یا فضایی
2. به هم ریختگی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

653 خطر ، ریسک

* دقت کنید که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

654 1. در مورد آمال و آرزوها یعنی "محقق نشده"
2. در مورد انسان یعنی "ناراضی" یا "مستعصل"
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

655 1. غیر اخلاقی
2. بی عفت،دارای انحراف جنسی

* اگر قید باشد: از روی انحراف اخلاقی/جنسی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

656 اثر منفی گذاشتن

* حرف اضافه این فعل نیز on یا upon است
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

657 1. مصالحه/سازش ( کردن)
2. از چیزی گذشتن/ زدن به خاطر چیز دیگه ای( که معمولا اون چیزی که ازش گذشتیم مهمتر بود)، عدول کردن
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

658 مدیر محترم:
در پیام قبلی "برتی" به "برای" اصلاح شود
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

659 1. ایجاد مشکل کردن
2. ژست( گرفتن) برتی عکس یا خودنمایی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

660 متاثر ١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

661 Surrounding میشه اطراف، نزدیک
اما surroundings میشه محیط
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

662 جدا کردن(دو چیز مرتبط به هم، نه حتما جداکردن فیزیکی، بلکه ممکن است جدایی ارتباطی منظور باشد)
It cuts me off from my family
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

663 اشتراک گرفتن/ خریدن

* فقط فعل است
١٣٩٨/٠٤/٠٧
|

664 متعصب، تبعیض گرا ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

665 این برنامه هایی که اول صبح کانالای ایران نشون میدن رو که دیدین، همونا رو میگن soap opera, در مورد جامعه و زندگی مردم هم گزارش میگیرند ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

666 1. متوسط
2. جمع media به معنی رسانه ها
١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

667 معادل فارسی: " صاحب اختیارید" یا " البته" ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

668 میگن که...، شنیدم که میگن ...، حرف تو حرفه که... ، شایعه شده که... ١٣٩٨/٠٤/٠٤
|

669 چرت و پرت ١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

670 1. کسب کردن، به دست آوردن
2. در مورد شرایط، سیستم و قوانین به معنای " همینجوری موندن" معنی میشه
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

671 1. متمدن
2. راحت و لذت بخش
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

672 فعلی که نیاز به مفعول ندارد( نننننندارد)، فعل لازم
* فعل متعدی یا transitive نیاز به مفعول دارد
١٣٩٨/٠٤/٠٢
|

673 همگن سازی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

674 تنها خوبی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

675 نوار، روبان، نشان افتخار نظامی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

676 مشقت آمیز ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

677 1. بی خطو خال، بدون لکه
2. بدون خدشه، مثل
Unblemished reputation
١٣٩٨/٠٣/٣١
|

678 1. نفیس، گرانبها
2. باحال و خنده دار( غیررسمی)
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

679 باور غلط ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

680 زمینه ساز، پیش مقدمه ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

681 1. انداختن، چیزی رو جایی ول کردن یا پرت کردن

2. بهم زدن( رابطه عاطفی)، تمام کردن یک رابطه
* دقت کنید که اینجا حرف اضافه ندارد. مثلا :
...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

682 1. فرو ریختن
2. غش کردن، نقش بر زمین شدن
3. در مورد شش ها و رگهای خونی، یعنی از بین رفتن( توانایی نگهداری خون یا هوا را دیگر نداشتن)

...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

683 گیرنده عصبی
مثلا taste receptor یعنی حس چشایی
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

684 1. کارگر، کارگری
2. زایمان
In labour یعنی شخص در فرایند زایمان هستش و در حال به دنیا آوردن نوزاد
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

685 دنباله، مسیر، مجموعه از اقداماتی که به منظور خاصی انجام می شوند. ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

686 جدا از هم ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

687 دخالت، درگیری ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

688 کلاهبردار، کلاهبرداری ١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

689 چیزی رو به حساب چیز دیگه گذاشتن
مثلا، Down put it down to chance
به حساب شانس نزارش
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

690 1. تقسیم( کردن)
2. تفرقه افکندن
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

691 علم مطالعه توانایی های عجیب و رمزآلود بعضی افراد، مانند توانایی پیشگویی آینده یا تلپاتی ١٣٩٨/٠٣/٢٤
|

692 معادل فارسی " عمراً" ١٣٩٨/٠٣/٢٣
|

693 وغ وغ(کردن) سگ

* لطفا نگید " پارس"
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

694 1. گذرگاه، معبر
2. تقاطع
3. سفری که روی دریا یا رودخانه بزرگ شکل میگیرد
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

695 خط ریلی بین انگلیس و فرانسه که از زیر کانال می گذرد ١٣٩٨/٠٣/٢١
|

696 خواب بیشتر در صبح
Have a lie-in
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

697 1. اگر هنگام احوالپرسی باشد( که علامت سوال در انتهایش می اید) به معنی: خوشوقتم
2. اگر در هنگام توصیف یک شرایط به کار برود( که علامت سوال هم ندارد ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

698 1. وقتی کسی شما رو به انجام یا قرار گرفتن در موقعیتی دعوت میکند شما با گفتنش در واقع میگی:
"خوشحال میشم ( که انجامش بدم)" ،" باعث افتخاره( که انجا ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

699 خوشحال میشم ( که انجامش بدم)، باعث افتخاره ( که اینکارو انجام بدم) ١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

700 1. صریح
2. رکیک
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

701 1. خیلی دقیق و کامل
2. شدید
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

702 1. تقریبا
2. با خشونت و درشتی
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

703 1. ترتیب بندی آهنگ
2. دمو دستگاه
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

704 به عنوان اسم:
1. ساقه گیاه
2. "پایه" لیوان یا ظرف
به عنوان فعل:
1. بند آوردن، جلوگیری کردن
2 . Stem from something
از چیزی ناشی ش ...
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

705 1. نیازمند تلاش و سختی بسیار
2. پرتوقع
جفتشون صفتن
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

706 وارد، بَلَد، حرفه ای
* فراموش نکنید که یک اسم است نه فعل
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

707 1. پر ترافیک
2. قسمتی از بدن که انباشته از مایعات است
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

708 1. واحد درسی
2. از قسمت های یک نرم افزار که وظیفه خاصی دارد
3. از قسمت های( قطعه) یک سفینه فضایی
4. یکی از قسمتهای جدا شده از یک وسیله کلی ...
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

709 1. مجال چیزی پیدا شدن، دسترسی پیدا کردن
2. دررمورد چیزی بحث و تبادل نظر کردن
3. دردودل کردن
4. رو به چیزی شروع به تیراندازی کردن
١٣٩٨/٠٣/١٧
|

710 1. پول زیادی پرداخت کردن، پیاده شدن( پول)
2 . پول دادن بابت پرداخت حق بیمه یا مسابقه یا هر چیزی که از طرف یه سازمان به افراد پرداخت میشه
3. باز ...
١٣٩٨/٠٣/١٦
|

711 نگاه سطحی و بدون در نظر گرفتن عواقب چیزی در آینده، از روی کوته بینی ١٣٩٨/٠٣/١٦
|

712 1. ولرم
2. بی میل، بی تفاوت
١٣٩٨/٠٣/١٥
|

713 1. سپس( وقتی قبل از جمله ای می اید)
She went downstairs and then i heard her shriek
2. آن موقع ( وقتی همراه با اسمی می آید و یا وقتی که به ع ...
١٣٩٨/٠٣/١٤
|

714 تبلیغات سوء، هوچی گری، شلوغ بازی سیاسی ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

715 عنوان کردن ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

716 معاشرتی، خوش مشرب ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

717 1. ناگهانی، غیر منتظره
2. بی نزاکت بودن در مکالمه، صمیمی نبودن( مخصوصا وقتی نمیخوای وقتت رو با صحبت کردن با شخصی تلف کنی)
* با احترام به دوستان ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

718 خلاصه گویی یا استفاده از کلمات اندک جوری که بی ادبانه به نظر میاد ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

719 1. اسمی که بین اسم کوچک و فامیلی افراد وجود دارد و البته در ایران مرسوم نیست مثل:
Jack Don sanchez که Don همان middle است.
2. یک جور استعداد که ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

720 1. پدیده، اثر(آثار)
2. شخص یا چیزی که منحصر به فرد باشد، عجیب و در عین حال تحسین برانگیز( البته دقت شود که در هر دو معنی اسم است نه صفت)
١٣٩٨/٠٣/٠٧
|

721 فرو رفتن، در ورطه چیزی رفتن/ بودن ١٣٩٨/٠٣/٠٤
|

722 هجومی، تهاجمی
مثلا جریان هجومی در مهندسی برق invasive current
١٣٩٨/٠٣/٠٣
|

723 لو دادن ١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

724 تسلط داشتن، زمام چیزی رو در دست گرفتن( به طرز خودخواهانه)

مثلا : dominate the conversation
یعنی مجلس آرای بلامعارض شدن، به کس دیگه اجازه ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

725 1. Rather
نسبتا ، تا حدی

2. Would rather
ترجیح دادن

3. Or rather:
به استثنای، جز...

4. Not...But rather
فلان چیز ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

726 یکی به دو کردن، جواب کسی رو دادن( با چاشنی بی ادبی) ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

727 عوض کردن نظر یا شک کردن بهش ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

728 عجیبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

729 جالبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

730 1. انتقاد کننده(critical of)
2. خیلی مهم، حیاتی( critical to/ for)
3. بحرانی، نگران کننده( time or situation)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

731 1. غرامت
2. جبران،خوبیه چیزی یا اتفاقی که در کل بد است
3. دستمزد
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

732 به عنوان اسم: ۱. مرخصی( محل کار یا خدمت) ۲. اجازه
به عنوان فعل: ول کردن، رها کردن، ترک کردن، بیخیال شدن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

733 مفید و سازنده ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

734 پاسخگو ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

735 1. نشان دادن، تایید کننده چیزی بودن
2. تظاهرات کردن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

736 رسیدن به چیزی به مرور زمان با کار کردن و تلاش ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

737 دریافتی یا حقوق در قالب چک ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

738 1. عاقبت( در معنای یه سرانجام ناخوشایند)
2. سرنوشت( در معنای تقدیر)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

739 1. اشتباه کردن trip up on something
2. کسی را به اشتباه انداختن( بادحیله) Trip somebody up
3 . گیر کردن پا به جایی و افتادن و یا با پا به کسی ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

740 از پس کاری بر آمدن, قدرت لازم برای انجام کاری را داشتن
* بعد از to یا اسم می اید یا مصدر
Feel up to doing something
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

741 بیدار موندن، منتظر کسی موندن( با وجود خواب آلودگی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

742 گذراندن( یک دوره سخت یا اتفاق بد) ، فایق آمدن ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

743 زیر خرواری از چیزی بودن
مثلا: i'm snowed under with work
کلی کار روی سرم ریخته
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

744 سر زدن( سر راه به کسی سر بزنی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

745 وقت تنگه
* وقتی می خوای به کسی بگی که هر چه زودتر انجماش بده
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

746 دیگه تا ...( میگه از این زمان بیشتر طول نمیکشه)
مثلا: i'll be back by 05.:00 دیگه تا ۵ برمیگردم
* برعکسش at the earliest هستش و یعنی "کمه کم تا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

747 1. از دهن پریدن( حرفی یا کلامی)
2. یه تُک پا تا جایی رفتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

748 سلام منو به ... برسون
مترادف:
Give my love to...
Remember me to...
اگه بخوایم بگیم فلانی سلام رسوند:
He sent his regards to you
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

749 برنامه ای داشتن برای ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

750 برنامه ای داشتن برای ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

751 خلاص شدن از، در رفتن از زیر بار انجام کاری( پیچوندن) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

752 به مشکل برخوردن، چیزی پیش آمدن
Something has cropped up at home, i can't see you today, sorry.
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

753 1. با همه این تفاسیر، با این وجود( گفتن چیزی بر خلاف میل یا انتظار خود) مثلا:
I know your problem, i can't help you after all.
2. هر چی باشه، ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

754 چیزی که مربوط میشه به ...، چیزی در موردِ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

755 عجله دارم باید برم ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

756 1. محل اقامت
نکته ۱: در British : غیر قابل شمارش است
مثلا an accommodation غلط است.
نکته ۲: در American: همواره جمع به کار می رود.
مثلا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

757 یادم میاد ...
اون موقع ها ...
١٣٩٨/٠٢/١٢
|

758 بی خبر گذاشتن، صدای چیزی را در نیاوردن( برای شخص خاصی)
Keep it dark یعنی چیزی به کسی نگو، صداشو در نیار
١٣٩٨/٠٢/١١
|

759 Get a word in یا Get a word in edgeways
مجال صحبت پیدا کردن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

760 Tell somebody off( for something/doing something):
با عصبانیت با کسی حرف زدن، دعوا کردن کسی به خاطر کارش
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

761 یکی به دو کردن، هر چی بگی یه چیزی میگه! ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

762 عقلانی صحبت کردن، حرف حساب زدن ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

763 از بالا با کسی صحبت کردن( جوری که طرفو کم اهمیت جلوه بدی) ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

764 اتفاقی چیزی گفتن یا کاری کردن که باعث رنجش یا خجل شدن کسی بشه،
Put your foot in your mouth
هم میگن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

765 روشن کردن مساله ای
Get something across to somebody:
فهماندن چیزی به کسی
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

766 الف:به عنوان اسم:
1. موش بزرگ
2. آدم فروش
ب:به عنوان فعل:
1. Rat on somebody:
چغلی کسی را کردن, خبرچینی کردن
2. Rat on something ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

767 به هر چیز حجیم در خانه گفته می شود که منظور راحتی ساکنین استفاده می شود، مثل مبل، میز، تخت، کمد و...
* furniture یک اسم غیرقابل شمارش است و نمیتوا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

768 رضایت بخش، اقناع کننده ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

769 بازگرداندن پول کسی( حقیقی یا حقوقی) که هزینه ای از جانب شما را قبلا متحمل شده است،یا باز پس گرفتن هزینه های خود از کسی ( حقیقی یا حقوقی)
* مثلا شر ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

770 تخفیف داده شده، به قول امروزیا " off خورده" ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

771 مستقر، در محل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

772 1. بعنوان اسم= پاداش جانبی، بُن( که البته اغلب به صورت جمع perks به کار رفته و معنی مزایا می دهد)
2. بعنوان فعل:
Perk: نفوذ کردن، تراوش کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

773 1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

774 1.
انجام دادن تکالیف
2.
آگاهی لازم پیدا کردن از یک موضوع یا موقعیت برای مواجهه بهتر با آن
3.
Do your homework on something
کاملا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

775 خاص بودن ، خود رو از بقیه متمایز کردن ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

776 در زمان قدیم برای زن یا خانم جوان به کار برده میشد، مخصوصا آنها که دستیار یا خدمتکار بودند( مستخدم) ١٣٩٨/٠٢/٠٧
|

777 تا اونموقع که...
توجه: یعنی یه فعلی قبل از این این زمان انجام شده
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

778 1. حتی الانش هم( همین حالا هم...)
2. با وجود اینکه، علارغم اینکه
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

779 گیج و متعجب ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

780 1. Look up
بهتر شدن، پیشرفت محسوس داشتن
2. Look something up
جستجو کردن چیزی( در اینترنت یا کتاب)
3. Look someone up
به کسی سر زدن
...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

781 کفش یا کتونی ساقدار( مچ رو میپوشونه) ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

782 رستوران یا بانک یا هر جایی که اونجا شما بدون پیاده شدن از ماشین میتونید خدمت رسانی بشید ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

783 صبر کردن، اما وقتی با حرف اضافه on بیاد به معنای خدمت کردن هستش،
Wait on somebody
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

784 1. Pass by something/somebody
گذشتن(رد شدن) از کنار چیزی یا کسی
2. Pass something/somebody by
نادیده گرفتن( شامل نشدن) چیزی یا کسی

*ا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

785 عصبانیت ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

786 بی خبر گذاشتن، کسی رو تو خماری چیزی گذاشتن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

787 خودداری از صحبت در مورده چیزی، چیزی نگفتن
Keep quiet about something
١٣٩٨/٠١/٣١
|

788 خبر از کسی داشتن( با وسایل ارتباطی) ١٣٩٨/٠١/٣١
|

789 خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

790 معادل فارسی " دو دوتا چهارتا" کردن ، در مورد مساله ای نشستن خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

791 در میان گذاشتن موضوعی با کسی، حرف اضافه with نیز بعد از over و قبل از اون شخص میاد:
Talk it over with your friend
١٣٩٨/٠١/٣١
|

792 در میان گذاشتن موضوعی با کسی ١٣٩٨/٠١/٣١
|

793 ابراز عقیده کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

794 از قافله عقب بودن ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

795 Rip something off:
1. زدن تو گوش چیزی، کِش رفتن
2. کلمات/اثر شخص دیگه رو به نام خود به زبان اوردن/معرفی کردن
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

796 به کارش وارده، خیلی حالیشه( تو یه مهارت خاص) ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

797 نمیشه از الان گفت ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

798 1. Across
الف: سرتاسر، از یک سو به سوی دیگر
We'll have to swim across
ب: اونور
He's meysam, go across and say hello!
2. Across to/at ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

799 فعالیت یا ورزش انرژی بر ١٣٩٨/٠١/٢٠
|

800 1.Gee: یا خدای خودمون
2. Gee up: در هنگام راندن یک چهارپا، مثلا اسب سواری، با صدای بلند گفته میشه و برای وادار کردن حیوان به تندتر رفتن به کار می ...
١٣٩٨/٠١/١٩
|

801 پولی که به شرکت یا طرف مربوطه بابت تحویل کالا پرداخت می شود ١٣٩٨/٠١/١٩
|

802 مربی، تعلیم دهنده( ورزش یا هر چیزی که نیاز به تمرین دارد) ١٣٩٨/٠١/١٨
|

803 شرط بندی ١٣٩٨/٠١/٠١
|

804 Decline in favor of:
به نفع کسی کنار کشیدن
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

805 1. رهسپار شدن، عازم‌شدن
2. روی گردانیدن یا ترک شغل یا سازمانی
3. Depart from
تغییر رویه یا عقیده در مورد/ یا نسبت به
4. Depart this life< ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

806 پر کاربردترین معانی:
1. وثیقه
2. بیرون ریختن آب یا مایع از جایی یا چیزی مثل کفش یا قایق( البته اگر با out بیاید)
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

807 1.abide by sth/sb
یعنی پایبند بودن به کسی یاوچیزی، حتی اگر باهاش موافق نباشی
2. Can't abide sth/sb
تاب نیاوردن کسی یا چیزی
3. در زمان ها ...
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

808 عفو، بخشش ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

809 1. طوفان شدید
2. موضوع کم اهمیتی که باعث براشفتگی و یا ناراحتی شود
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

810 در معنای عامیانه میشه سوختگی سطحی، اگر دررمورد سطح مو به کار برده بشه همون "کِز خوردن" خودمون ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

811 عصبانی ١٣٩٧/١٢/١٥
|

812 Brush up on something ١٣٩٧/١٢/١٣
|

813 عقب افتادن( از نظر زمانی) در انجام کاری ١٣٩٧/١٢/١٣
|

814 بنابراین، پس نتیجه گیری میکنیم که ... ١٣٩٧/١٢/٠٩
|

815 1. قاعده انجام کاری
2. روش درمان یا عمل جراحی
١٣٩٧/١٢/٠٩
|

816 Aimed at someone/something:
یعنی هدف آن چیز یا شخص است
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

817 1. تجربه عملی که دارای ریسک است( مخصوصا وقتی با to می آید) مثلا:
Exposure to violent movies
2. جهت ( سمتی که چیزی با آن مواجه است) مثلا:
My ...
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

818 آگهی تبلیغاتی ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

819 اضافه وزن ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

820 قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ...
١٣٩٧/١٢/٠٧
|

821 1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن ا ...
١٣٩٧/١٢/٠٦
|

822 خیلی سختی و مشقت داره ١٣٩٧/١٢/٠٦
|

823 1.Build up: انباشته شدن یا کردن
2.Build something up: توسعه دادن یا تقویت و بهبود چیزی مثلا:
Build your confidence up
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

824 Write something in rough
در چرکنویس نوشتن، پیش نویس کردن یا کشیدن
Rough: در اینجا همان چرکنویس معنی میده
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

825 غذا یا نوشیدنی رو چرخوندن( به منظور تعارف و دادنش به بقیه) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

826 دست برداشتن از انجام کاری که بدان مشغولید(مخصوصا وقتی که به اندازه کافی پیش رفتید یا خسته شده اید) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

827 1. Put something away:
یعنی برگرداندن چیزی ه جایی که معمولا در آنجا نگه داشته می شود یا قرار دارد
2. Put something back:
یعنی برگرداندن چی ...
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

828 1. ترک کردن یک مکان به منظور انجام کاری
2. به صدا درآمدن( ساعت یا آلارم)
3. از کار افتادن یا خاموش شدن( دستگاه یا لامپ)
4. منفجر شدن، ترکیدن
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

829 سرگرم شدن با چیزی یا کسی، از انجام کاری یا بودن کنار کسی لذت بردن، حالشو بردن( محاوره ای) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

830 Bug
اسم: حشره، خطا در علم نرم افزار
فعل: آزار دادن، رو مخ بودن
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

831 Badmouth ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

832 مناسب بودن ( مثلا برای شغل یا سمتی)
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

833 بددهنی کردن ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

834 پست ها و عکسهایی که هر فرد در صفحه شخصی خود منتشر می کند به طوری که باعث سوبرداشت و فیدبک نامناسب برای افراد دیگر( معمولا افرادی که برای قضاوت شما، پ ... ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

835 تلفن خانگی( خط ثابت) ١٣٩٧/١١/٢٨
|

836 ته و تو چیزی را درآوردن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

837 ته و تو چیزی رو دراوردن، تحقیق راجع به چیزی( معمولا جرم یا مشکل کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

838 تحقیق به منظور سر در اوردن از موضوعی( معمولا جرم و مشکلات کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

839 آفتابی شدن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

840 دررفرودگاه یا هتل وقتی به پذیرش رفته و اعلام حضور میکنید ١٣٩٧/١١/٢٧
|

841 بخش کوچک وابسته ١٣٩٧/١١/٢٧
|

842 ادم خاص ١٣٩٧/١١/٢٥
|

843 جا افتادن، وفق دادن خود ١٣٩٧/١١/٢٥
|

844 عجب؟! ای بابا!! ١٣٩٧/١١/٢٥
|

845 دقیقا معادل فارسی: " دیگه ته تهش" ١٣٩٧/١١/٢٤
|

846 مظطرب شدن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

847 دوری کردن، بر حذر بودن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

848 توک زبون بودن( در مورد اسامی افراد یا اشیاء بیشتر به کار می رود) ١٣٩٧/١١/٢٤
|

849 قابل رویت ١٣٩٧/١١/٢٣
|

850 انباشته شدن ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

851 a record company ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

852 مفتی ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

853 اگر در انجام روند کار یا اداره جات به کار بره به معنای " معطّلی" هستش ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

854 زیست بوم، طبیعت ١٣٩٧/١٠/٠٤
|

855 یکی از معنی هاش:
تحت کنترل خود درآوردن، توانایی رفتار با شخصی یا وسیله ای را داشتن
١٣٩٧/٠٩/٣٠
|

856 نوعی دستگاه ردیابی که معمولا در خودرو ها استفاده میشود ١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

857 کارگر، خدمتکار ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

858 جای چیزی را خالی دیدن، کمبود چیزی را حس کردن( یک ایده) ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|