انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

میثم علیزاده

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 ● وارد جاده شدن
●اقدام به سبقت کردن
● رفتن و ترک ایستگاه( در مورد قطار
●دست کشیدن
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

2 ●تندرو( در سیاست)
● اساسی، بنیادی
●دلچسب
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

3 هوادار ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

4 سنت، عرف ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

5 اصل اولیه، مقدمه موضوع ١٣٩٨/٠٦/٣١
|

6 ●جایگزین، جانشین
● راه چاره، راه دیگر
١٣٩٨/٠٦/٣١
|

7 اقدام نصفه نیمه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

8 شناساندن، متذکر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

9 ذاتاً ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

10 عامیانه ترین مفهوم برای ... این است که ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

11 سنگدلانه ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

12 استعداد ذاتی( مخصوصا در فهم مسایل) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

13 بعلاوه، همچنین ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

14 سیاست ها، رویه ها ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

15 بالا گرفتن( در مورد احساس یا هیجان) ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

16 بحث و جدل ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

17 منجر به چیزی بدتر شدن ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

18 دوستان دقت کنند که این کلمه اسم است نه صفت، به معنی "ناسزا" یا " حرف توهین امیز" ١٣٩٨/٠٦/٣٠
|

19 درخشان، باشکوه ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

20 Treat در معنای فعل یعنی " رفتار کردن" یا " درمان کردن"، اما همین فعل خود اسم نیز می باشد، سوای treatment که اسم همین فعل است و به معنای درمان یا رفتا ... ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

21 اسم:
●بمب
● عملکرد یا رخداد بد، ناکامی

فعل:
بماران کردن، ترکاندن
خراب کردن امتحان، تِر زدن
خیلی سریع رفتن یا رانندگی کردن( ع ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

22 ● خویشتن داری
● بازدارندگی
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

23 ● بیرون ریختن
● از چیز زاید یا غیرضروری خلاص شدن
● برگ ریختن( گیاه)، پوست ریختن ( جانور)
● پرت کردن، ول دادن
● ضد آب بودن، نفوذ ناپذیر بو ...
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

24 روی آوردن، متوسل شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

25 سرسری گرفتن( کاری یا موضوعی را) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

26 معطل شدن، گیر کردن
مستحکم شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

27 تکرار کردن حرفی یا ادامه دادن به چیزی ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

28 به هم زدن( رابطه عاشقانه) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

29 ●تدبیر کردن، پیدا کردن راه حل
● محاسبه کردن
● سر از چیزی درآوردن
● جور شدن، ردیف شدن، کم کم درست شدن
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

30 خو گرفتن
Settle into نیز درست است
١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

31 شروع به انجام کاری کردن( که معمولا سخت و نیاز به انرژی فراوان دارد) ١٣٩٨/٠٦/٢٩
|

32 باهوش، زیرک

◇ همچنین برخی اوقات معنی "هوشمندانه" می دهد.
I spent all of the money i'd earned, that wasn't clever
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

33 متمکن ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

34 متکبر، خودشیفته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

35 ننر، بهانه گیر ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

36 خیره کننده، چیزی که شما را میخکوب میکند ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

37 عمیقا منقلب، غرق در احساسی شدید( هم می تواند بار مثبت داشته باشد هم منفی) ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

38 بسیار شادمان، خوشحال از روی ذوق
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

39 خجالت اور, ضایع
Not too embarrassing: نه خیلی ضایع
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

40 پوشیدن، تن کردن لباس خیلی سریع و شلخته ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

41 ●رهبر یک گروه مافیایی
●پوشیدن کت یا کلاه سر کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

42 کارت اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

43 اهدای عضو ١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

44 ♧فعل
●مشترکا استفاده کردن
●سهیم کردن
●تقسیم کردن
●در میان گذاشتن( با یک گروه یا افراد زیادی)
●با هم جایی رو خریدن یا رهن کردن

♧ ...
١٣٩٨/٠٦/٢٨
|

45 ●مجموع، حاصل (اسم)
●بالغ شدن بر(فعل
●کامل، تمام(صفت)
١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

46 میزان بارش، بارش ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

47 مجمع الجزایر، جزیره ها ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

48 باسن، لمبر ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

49 این اجازه رو به خود میدهند که شک کنند ١٣٩٨/٠٦/٢٧
|

50 ●مهمانی
●دسته(جمعیت) یا گروه
●حزب
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

51 ♧اسم
●زمین ورزشی
●شدت
●قیر

♧فعل
●با قدرت پرتاب کردن
●بالا و پایین رفتن دماغه کشتی یا هواپیما
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

52 ●عیار، درجه، میزان
●ترازو، وسیله سنجش
●بالا رفتن( به مکان مرتفعی)
١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

53 مداری، به صورت دایره ای(نه حتما دایره ، حتی بیضی شکل) ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

54 دست آورد بزرگ ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

55 راسخ، مصرانه ١٣٩٨/٠٦/٢٦
|

56 منتفی کردن، نامیسر ساختن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

57 تحت محاصره دراوردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

58 بازداشتن کسی از انجام کاری ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

59 1.دقیق و قطعی مشخص کردن( فهمیدن)
2. قادر به جابه جایی نبودن به خاطر فشار حملات( در جنگ)
Be pinned down
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

60 1. مشخص شدن ، روشن شدن( موضوعی که در موردش تحقیق میکنید)
2. طبق انتظار بودن( به وقوع پیوستن)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

61 اختلاف زاویه دید ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

62 1. متروکه( در مورد مکان)
2. مسکین و بی نوا( کردن) ( در مورد انسان)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

63 ادعا کردن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

64 موقع
وقت(زمان انجام کاری)
موقعیت( به هیچ عنوان به معنی شانس و فرصت نیست، منظور تنها موقعیت زمانی و مکانی است)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

65 در معنای فعل:
کم کم و در مسیر مشخصی حرکت کردن
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

66 سرم به کار خودم گرمه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

67 1. راهرو
2. قطعه
3. عبور
4. تصویب( در مورد قانون)
١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

68 ترابری، حمل و نقل ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

69 مدام دررفکر چیزی، چیزی تمام همو غم کسی شدن ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

70 صفت است و به معنی داشتن احساس گناه ١٣٩٨/٠٦/٢٥
|

71 1. محکوم( کردن)
* در مورد مدل مو یعنی خیلی کوتاه( عین زندانی ها)
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

72 1. کسل کننده
2. در مورد رنگ یعنی رنگ سیر، رنگ غیر روشن و دلگیر
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

73 پیروی ١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

74 1. فرضیه
2. تقبل
١٣٩٨/٠٦/٢٤
|

75 بسنده کردن به خاطر این فکر که کافی است یا نیازی به بهبود ندارد ١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

76 معادل جمله معروف ما ایرانیها:
" چنتا پیراهن بیشتر پاره کردن"
البته برای مزاح به معنی" داشتن سابقه سکس بیشتر" هم به کار میرود که رایج نیست
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

77 1. واضح، روشن
2. درخشان
١٣٩٨/٠٦/٢٣
|

78 1. اه و افسوس( کشیدن)
2. وزیدن
١٣٩٨/٠٦/٢١
|

79 In a state of grace:
پاک، مورد مرحمت و مغفرت قرارگرفته
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

80 اسم:
1. نزاکت
2. مهلت
3. لطف پروردگار
فعل:
آراستن، زینت بخشیدن
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

81 انسان پاکدامن، انسان درستکار

* دقت شود که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

82 درستکار، پاکدامن

* دقت شود که صفت است نه قید
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

83 گس، غیرشیرین ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

84 چیز خوشبو یا خوشمزه که به اصطلاح آب دهان را جاری میکند ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

85 چپاندن ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

86 عذاب وجدان ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

87 Guilt-induction ١٣٩٨/٠٦/١٨
|

88 1. سر کسی فریاد زدن
2. به سمت کسی حمله ور شدن

* حرف اضافه آن نیز at است
١٣٩٨/٠٦/١٨
|

89 خیرخواهی، مرحمت( مربوط به پروردگار) ١٣٩٨/٠٦/١٤
|

90 با مشت کوبیدن، درهم کوبیدن( در ورزش) ١٣٩٨/٠٦/١٣
|

91 صفت: فقط، صرف
اسم: دریاچه
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

92 اسم: اجر و مزد، حقوق( هفتگی)
فعل: درگیر جنگ با کسی یا چیزی شدن

* با wager به معنی "شرط" اشتباه نگیرید
١٣٩٨/٠٦/١٣
|

93 زُل زدن ١٣٩٨/٠٦/١٢
|

94 1. مشورت کردن( گرفتن)
2. دنبال اطلاعات( در کتاب یا ..) گشتن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

95 1. Pluck something from/off : چیدن، کندن، ورداشتن
2. Pluck up the courage to do something:
جرات انجام کاری را پیدا کردن
١٣٩٨/٠٦/١٢
|

96 الف) درگیر ( مقدار زیادی از چیزی یا کار فراونی) شدن، مملو از چیزی شدن
ب) غرق آب کردن
سه تا نکته فقط:
1. اول اینکه با معنی الف، این فعل همش ب ...
١٣٩٨/٠٦/٠٧
|

97 ایده دادن

*اگر come up with باشد، یعنی "پول چیزی را جور کردن"
١٣٩٨/٠٦/٠٦
|

98 دوش گرفتن( انگلیسی آمریکایی)
البته انگلیسی ها میگن have a bath
* معنای دیگری هم دارد( کنایه آمیز): پول خود را باختن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

99 پادویی کردن ١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

100 1. آوردن( کسی یا چیزی)
2. به فروش رفتن
3. Fetch and carry
یعنی پادویی کردن
١٣٩٨/٠٦/٠٥
|

101 1. خنثی کردن( بمب)
2. تحت کنترل دراوردن، آرام کردن( اوضاع)
١٣٩٨/٠٦/٠٤
|

102 معانی مهم( معانی زیادی دارد):
فعل:
1. تاب آوررن ، تحمل کردن
2. حاوی چیزی بودن، در خود( به همراه خود)داشتن

اسم:
1. خرس
2. خفن( ...
١٣٩٨/٠٦/٠٢
|

103 جمع بندی، ماحصل ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

104 نتیجه ای حاصل کردن، بر اساس داشته ها به نتیجه ای رسیدن ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

105 در مورد لباس یا اشیا یعنی "باز کردن( گشاد کردن)"
١٣٩٨/٠٥/٣١
|

106 طول لباس یا دامن( از بالا تا لبه تحتانی لباس) ١٣٩٨/٠٥/٣١
|

107 لرزیدن، ترس چیزی را داشتن ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

108 دیکته کردن، تاکید خصمانه بر انجام کاری ١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

109 Lay down the law
چیزی رو دیکته کردن، مقرر کردن بر انجام کاری به صورت تاکیدی
١٣٩٨/٠٥/٣٠
|

110 1. گندیده، پوسیده
2. نابکار، ملعون
3. کوفتی، لعنتی
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

111 1. بی دقتی کردن
2. غلط به کار بردن، درست اداره نکردن
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

112 سلیقه ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

113 اسم:
1.تفرجگاه
2. نقطه، لکه
3. لک روی پوست
4.قسمتی( معمولا گرد) در یک جسم یا جاندار که متفاوت از قسمتهای دیگر است
فعل:
1. متوجه شدن ...
١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

114 شیشه لوله ای( مورد استفاده برای نمونه برداری و عطریجات) ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

115 خصوصی سازی شده ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

116 خصوصی سازی کردن ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

117 شاغل ١٣٩٨/٠٥/٢٩
|

118 در معنای کلی:
1. برخورد کردن( به چیزی خوردن)با حرف اضافه into و against
2. تکان تکان خوردن
3. کشان کشان بردن یا آوردن
* اما اگر bump into ...
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

119 در گرامر زبان منظور "کُننده کار" است
در سایر موارد منظور "عامل" یا " نماینده" می باشد
١٣٩٨/٠٥/٢٨
|

120 جهانی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

121 انگل، کرم ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

122 دارایی و اموال
خصوصیت
ملک و املاک
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

123 چاره ای نداشتن
We ran away as we were pushed to the wall by the attack of dogs.
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

124 1. دلیل چیزی بودن
2. چیزی را تشکیل دادن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

125 Extent به تنهایی یعنی " بُعد" یا "گستره"، در واقع یک اسم است.

اما یک اصطلاح مشهور با extent:
To the extent that=to such an extent that
ی ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

126 1. به عنوان اسم: پیرو( مثل فالوور های اینستاگرام)

2. به عنوان صفت: بعدی، بعدش
مثل on the following day روز بعدش

3. به عنوان حرف اضا ...
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

127 در زیر سایه شکوه و افتخار چیزی بودن( بالیدن) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

128 هرج و مرج ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

129 توله ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

130 غیر هدف( جدا از چیزی که هدف کار ما است) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

131 گسترش و شیوع بیماری ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

132 فعل:
1.زادگیری( نگهداری حیوان یا گیاهی به منظور دریافت بچه یا گیاه همسان)
2. تولید مثل کردن
3. به بار آوردن( موقعیت یا مساله ای). موجب شدن
١٣٩٨/٠٥/٢١
|

133 زیست محیطی، اکولوژیکی ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

134 کسی، مربوط به کسی( هر کس) ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

135 از حفظ، از بر ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

136 کلاسی که در آن دانش آموزان با سطوح هوشی مختلف وجود دارند و هیچ گونه تقسیم بندی تبعیضی صورت نگرفته است ١٣٩٨/٠٥/٢١
|

137 1. رهسپار سفری شدن
2. طرح ریختن ( برای انجام کاری)
3. تبیین کردن موضوعی ( در نوشته یا سخنرانی)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

138 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) مختلف تو یه کلاس( مثلا کلاس دومی ها و سومی ها تو یه کلاس) ، نه به خاطر کمبود امکانات، بلکه مثلا یک درسو همه ب ... ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

139 در مدرسه یعنی دانش آموزان با سطح( کلاس) یکسان در یک کلاس( مثلا کلاس سومیا همه تو یه کلاس) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

140 Unstreamed ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

141 نشانی ، نشانی دادن
سخنرانی رسمی اظهار کردن، کلام رسمی به زبان آوردن(مثل "سایونارا" که ژاپنی ها موقع سلام میگن)
١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

142 از زیر فشار درامدن، نفسی گرفتن ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

143 با فاصله از چیزی گذاشتن، به دور از چیزی نگاه داشتن( بودن) ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

144 منسجم ١٣٩٨/٠٥/٢٠
|

145 1. Go on: ادامه دادن
2. Go on at: سرزنش کردن, گیر دادن
3. Go on with: به صحبت درباره چیزی ادامه دادن
4. Go on about: همش در مورد چیزی حرف زد ...
١٣٩٨/٠٥/١٩
|

146 معانی زیادی دارد، اما پرکاربردترین ها:
1. پرداختن به کاری، علاقه مندی به موضوع یا حرفه ای
2.در مورد پیشنهادات و مسایل،یعنی انجام کاری راجع به آ ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

147 چشم انتظار چیزی بودن

* فقط دقت کنید در موقع استفاده از این فعل ، بعد از to فعل بعدی ing دار است( البته اگر اسم نباشد)
I'm Looking forward t ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

148 باخبر شدن از کسی، با کسی تماس برقرار کردن
مترادف: catch up on
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

149 از کسی باخبر شدن، با کسی تماس برقرار کردن ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

150 1.اگر آخر جمله بیاید معنای " از آن موقع" می دهد. مثلا:
They've been keeping us busy ever since
2. اگر وسط جمله بیاید معنای "از وقتی که" می دهد. ...
١٣٩٨/٠٥/١٧
|

151 برام دعا کن!/دعا کن شانس بیارم!/ از ته دل بخواه که بتونم انجامش بدم ١٣٩٨/٠٥/١٧
|

152 1. عصبیت، تندمزاجی
2. سرشت، خلق و خو
١٣٩٨/٠٥/١١
|

153 دست یافتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

154 نگه داشتن
وضع کردن( شدن)
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

155 شور رفتن، از نظر ابعاد و انرژی کوچک‌شدن یا تحلیل رفتن ١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

156 ساکن، پایدار

* کجا میشه منفعل؟؟؟ منفعل میشه dynamic
١٣٩٨/٠٥/٠٩
|

157 1. خیلی داغ، خیلی گرم
2. هات( کسی که حرارت جنسی بالایی دارد)

* دو مورد بالا در معنای صفت است، اما گاهی sizzling از sizzle به معنای "سرخ شد ...
١٣٩٨/٠٥/٠٨
|

158 برپا کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٧
|

159 جمع کردن، جمع و جور کردن ١٣٩٨/٠٥/٠٢
|

160 Corporal ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

161 بی ثمر ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

162 ناکارامد ١٣٩٨/٠٥/٠١
|

163 1. ترد
2. دردناک
3. پر مهر و دلنشین
١٣٩٨/٠٤/٣٠
|

164 باد هوا شدن( کردن)، از جایی دور کردن، زدودن ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

165 راننده یک ماشین، راننده، سواره

"با احترام، معنی موتورسوار درست نیست"
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

166 دررمورد انسان:
1. شهری، پرفیس ، کسی که افاده دارد
2. پخته، کارآزموده
١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

167 راحت طلب ١٣٩٨/٠٤/٢٩
|

168 Trainers ١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

169 باور کن، جدی میگم

I tell you هم میگن
١٣٩٨/٠٤/٢٨
|

170 محل تولید صنعتی یا نظامی ( کارخانه یا کارگاه) ١٣٩٨/٠٤/٢٦
|

171 خوشبختانه ١٣٩٨/٠٤/٢٥
|

172 معنای to در اکثر مواقع با در نظر گرفتن کلمات به کار رفته با آن مشخص است، اکثرا هم معنی "به" و " به سوی" می دهد. اما در برخی موارد به عنوان " به جای" ... ١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

173 اسم: شجاع و دلیر
فعل: روبرو شدن با مشکل یا مساله وحشت آوری
١٣٩٨/٠٤/٢٤
|

174 سرسری، گذری ١٣٩٨/٠٤/٢٣
|

175 از نظر احساسی سلامت و قادر به مواجه شدن با مسایل زندگی ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

176 زدودن، باور یا ایده غلطی را از بین بردن ١٣٩٨/٠٤/٢٢
|

177 به هر دلیلی ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

178 اغلب اوقات ١٣٩٨/٠٤/١٦
|

179 جایی، فکری و یا نگرشی که به شما این امکان را می دهد هر کاری که دوست داشتید می توانید انجام دهید

* صفت است
This town has a can-do feel to it ...
١٣٩٨/٠٤/١٦
|

180 به معنای واقعی، حقیقتا

* برای تاکید به کار می رود
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

181 در مورد انسان یا حیوان: کمیاب
در مورد نتایج : دور از دسترس، سخت دست یافتنی
در مورد نظرات و افکار: مبهم
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

182 ناقص کردن، خراب کردن

* در برخی موارد به عنوان صفت استفاده میشود( marred) به معنای ناقص یا مثلا در صنایع شیشه سازی به معنی " مات" ( شیشه غیر شف ...
١٣٩٨/٠٤/١٥
|

183 1. افتادن تو چیزی( منظور فعالیت خاصی مثل یه کار)
2. قرار گرفتن
3. to move somewhere quickly by relaxing your body and letting it fall on someth ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

184 1.Be bound to do something: محتمله که انجام بشه/ بده
مثال: If you wear his jacket, he's bound to find out
اگر ژاکتشو بپوشی، احتمال قوی میفهمه ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

185 صفت:
کوچکتر از اندازه نرمال یا اندازه ای که باید باشد
اسم:
1. نقاشی مینیاتور
2. بطری کوچک مخصوص مشروب
3. In miniature : یعنی در ابعاد ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

186 اسم:
چیزمیز، چیز( ما تو فارسی چجوری به همه چی میگیم "چیز")
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن

* stuff به معنی چیز همیشه غیر قابل شمارش است ...
١٣٩٨/٠٤/١٤
|

187 معادل این اصطلاح در فارسی: " دیگه کمه کمش..." یا " حداقلش اینه که ..." ١٣٩٨/٠٤/١٤
|

188 خودخواه، خودبین

* با احترام ، این لغت در انگلیسی عموما به همین معنی مورد استفاده قرار میگیرد و برای واژگانی مثل "متکبر" و یا "مغرور" بهتر است ...
١٣٩٨/٠٤/١٣
|

189 عامیانه به معنی "بپّا" ١٣٩٨/٠٤/١٢
|

190 "کِش دادن" چیزی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

191 اسم:
ماشه

فعل:
1. باعث شروع به کار چیزی شدن، فعال کردن( مثل بمب یا سیستم الکترونیکی)
2. راه انداختن، موجب شدن( به وسیله سلسله ای از ر ...
١٣٩٨/٠٤/١١
|

192 مناطق جنگلی ١٣٩٨/٠٤/١١
|

193 تشنه زمین، شدیدا محتاج به داشتن زمین

* در کل هر چیزی به اضافه hungry- یعنی بسیار تشنه آن چیز
Power-hungry
News-hungry
١٣٩٨/٠٤/١١
|

194 1. علوفه
2. چیزی یا کسی که فقط به درد یک کار میخوره( از جهت منفی)
١٣٩٨/٠٤/١١
|

195 Culminate in/with something:
(با چیزی) به پایان رسیدن، به نقطه انتهایی خود رسیدن
١٣٩٨/٠٤/١١
|

196 حکایت، روایت
حکایتی، روایتی

* با اینکه اخر کلمه پسوند "ive" دارد اما هم صفت است و هم می تواند اسم باشد.
١٣٩٨/٠٤/١١
|

197 دامپروری ١٣٩٨/٠٤/١١
|

198 فعل:
1. پروراندن
2. سرپرستی کودکی را پذیرفتن( مدت مشخص- فرزند خود شخص هم محسوب نمی شود)
اسم:
هر یک از والدین غیر واقعی کودک که سرپرستی ا ...
١٣٩٨/٠٤/١٠
|

199 اگر اسم باشد:
1. سیب زمینی سرخ کرده ( به بریتیش)
2. چیپس ( به امریکایی)
3. تراشه
اگر فعل باشد:
1. ریز ریز کردن
2. لب پر کردن( باعث ...
١٣٩٨/٠٤/٠٩
|

200 1. شلوغ پلوغ کردن جایی یا فضایی
2. به هم ریختگی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

201 خطر ، ریسک

* دقت کنید که اسم است نه صفت
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

202 1. در مورد آمال و آرزوها یعنی "محقق نشده"
2. در مورد انسان یعنی "ناراضی" یا "مستعصل"
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

203 1. غیر اخلاقی
2. بی عفت،دارای انحراف جنسی

* اگر قید باشد: از روی انحراف اخلاقی/جنسی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

204 اثر منفی گذاشتن

* حرف اضافه این فعل نیز on یا upon است
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

205 1. مصالحه/سازش ( کردن)
2. از چیزی گذشتن/ زدن به خاطر چیز دیگه ای( که معمولا اون چیزی که ازش گذشتیم مهمتر بود)، عدول کردن
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

206 مدیر محترم:
در پیام قبلی "برتی" به "برای" اصلاح شود
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

207 1. ایجاد مشکل کردن
2. ژست( گرفتن) برتی عکس یا خودنمایی
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

208 متاثر ١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

209 Surrounding میشه اطراف، نزدیک
اما surroundings میشه محیط
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

210 جدا کردن(دو چیز مرتبط به هم، نه حتما جداکردن فیزیکی، بلکه ممکن است جدایی ارتباطی منظور باشد)
It cuts me off from my family
١٣٩٨/٠٤/٠٨
|

211 اشتراک گرفتن/ خریدن

* فقط فعل است
١٣٩٨/٠٤/٠٧
|

212 متعصب، تبعیض گرا ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

213 این برنامه هایی که اول صبح کانالای ایران نشون میدن رو که دیدین، همونا رو میگن soap opera, در مورد جامعه و زندگی مردم هم گزارش میگیرند ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

214 1. متوسط
2. جمع media به معنی رسانه ها
١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

215 معادل فارسی: " صاحب اختیارید" یا " البته" ١٣٩٨/٠٤/٠٦
|

216 میگن که...، شنیدم که میگن ...، حرف تو حرفه که... ، شایعه شده که... ١٣٩٨/٠٤/٠٤
|

217 چرت و پرت ١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

218 1. کسب کردن، به دست آوردن
2. در مورد شرایط، سیستم و قوانین به معنای " همینجوری موندن" معنی میشه
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

219 1. متمدن
2. راحت و لذت بخش
١٣٩٨/٠٤/٠٣
|

220 فعلی که نیاز به مفعول ندارد( نننننندارد)، فعل لازم
* فعل متعدی یا transitive نیاز به مفعول دارد
١٣٩٨/٠٤/٠٢
|

221 همگن سازی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

222 تنها خوبی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

223 نوار، روبان، نشان افتخار نظامی ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

224 مشقت آمیز ١٣٩٨/٠٣/٣١
|

225 1. بی خطو خال، بدون لکه
2. بدون خدشه، مثل
Unblemished reputation
١٣٩٨/٠٣/٣١
|

226 1. نفیس، گرانبها
2. باحال و خنده دار( غیررسمی)
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

227 باور غلط ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

228 زمینه ساز، پیش مقدمه ١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

229 1. انداختن، چیزی رو جایی ول کردن یا پرت کردن

2. بهم زدن( رابطه عاطفی)، تمام کردن یک رابطه
* دقت کنید که اینجا حرف اضافه ندارد. مثلا :
...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

230 1. فرو ریختن
2. غش کردن، نقش بر زمین شدن
3. در مورد شش ها و رگهای خونی، یعنی از بین رفتن( توانایی نگهداری خون یا هوا را دیگر نداشتن)

...
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

231 گیرنده عصبی
مثلا taste receptor یعنی حس چشایی
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

232 1. کارگر، کارگری
2. زایمان
In labour یعنی شخص در فرایند زایمان هستش و در حال به دنیا آوردن نوزاد
١٣٩٨/٠٣/٢٨
|

233 دنباله، مسیر، مجموعه از اقداماتی که به منظور خاصی انجام می شوند. ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

234 جدا از هم ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

235 دخالت، درگیری ١٣٩٨/٠٣/٢٦
|

236 کلاهبردار، کلاهبرداری ١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

237 چیزی رو به حساب چیز دیگه گذاشتن
مثلا، Down put it down to chance
به حساب شانس نزارش
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

238 1. تقسیم( کردن)
2. تفرقه افکندن
١٣٩٨/٠٣/٢٥
|

239 علم مطالعه توانایی های عجیب و رمزآلود بعضی افراد، مانند توانایی پیشگویی آینده یا تلپاتی ١٣٩٨/٠٣/٢٤
|

240 معادل فارسی " عمراً" ١٣٩٨/٠٣/٢٣
|

241 وغ وغ(کردن) سگ

* لطفا نگید " پارس"
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

242 1. گذرگاه، معبر
2. تقاطع
3. سفری که روی دریا یا رودخانه بزرگ شکل میگیرد
١٣٩٨/٠٣/٢١
|

243 خط ریلی بین انگلیس و فرانسه که از زیر کانال می گذرد ١٣٩٨/٠٣/٢١
|

244 خواب بیشتر در صبح
Have a lie-in
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

245 1. اگر هنگام احوالپرسی باشد( که علامت سوال در انتهایش می اید) به معنی: خوشوقتم
2. اگر در هنگام توصیف یک شرایط به کار برود( که علامت سوال هم ندارد ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

246 1. وقتی کسی شما رو به انجام یا قرار گرفتن در موقعیتی دعوت میکند شما با گفتنش در واقع میگی:
"خوشحال میشم ( که انجامش بدم)" ،" باعث افتخاره( که انجا ...
١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

247 خوشحال میشم ( که انجامش بدم)، باعث افتخاره ( که اینکارو انجام بدم) ١٣٩٨/٠٣/٢٠
|

248 1. صریح
2. رکیک
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

249 1. خیلی دقیق و کامل
2. شدید
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

250 1. تقریبا
2. با خشونت و درشتی
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

251 1. ترتیب بندی آهنگ
2. دمو دستگاه
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

252 به عنوان اسم:
1. ساقه گیاه
2. "پایه" لیوان یا ظرف
به عنوان فعل:
1. بند آوردن، جلوگیری کردن
2 . Stem from something
از چیزی ناشی ش ...
١٣٩٨/٠٣/١٩
|

253 1. نیازمند تلاش و سختی بسیار
2. پرتوقع
جفتشون صفتن
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

254 وارد، بَلَد، حرفه ای
* فراموش نکنید که یک اسم است نه فعل
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

255 1. پر ترافیک
2. قسمتی از بدن که انباشته از مایعات است
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

256 1. واحد درسی
2. از قسمت های یک نرم افزار که وظیفه خاصی دارد
3. از قسمت های( قطعه) یک سفینه فضایی
4. یکی از قسمتهای جدا شده از یک وسیله کلی ...
١٣٩٨/٠٣/١٨
|

257 1. مجال چیزی پیدا شدن، دسترسی پیدا کردن
2. دررمورد چیزی بحث و تبادل نظر کردن
3. دردودل کردن
4. رو به چیزی شروع به تیراندازی کردن
١٣٩٨/٠٣/١٧
|

258 1. پول زیادی پرداخت کردن، پیاده شدن( پول)
2 . پول دادن بابت پرداخت حق بیمه یا مسابقه یا هر چیزی که از طرف یه سازمان به افراد پرداخت میشه
3. باز ...
١٣٩٨/٠٣/١٦
|

259 نگاه سطحی و بدون در نظر گرفتن عواقب چیزی در آینده، از روی کوته بینی ١٣٩٨/٠٣/١٦
|

260 1. ولرم
2. بی میل، بی تفاوت
١٣٩٨/٠٣/١٥
|

261 1. سپس( وقتی قبل از جمله ای می اید)
She went downstairs and then i heard her shriek
2. آن موقع ( وقتی همراه با اسمی می آید و یا وقتی که به ع ...
١٣٩٨/٠٣/١٤
|

262 تبلیغات سوء، هوچی گری، شلوغ بازی سیاسی ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

263 عنوان کردن ١٣٩٨/٠٣/١٤
|

264 معاشرتی، خوش مشرب ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

265 1. ناگهانی، غیر منتظره
2. بی نزاکت بودن در مکالمه، صمیمی نبودن( مخصوصا وقتی نمیخوای وقتت رو با صحبت کردن با شخصی تلف کنی)
* با احترام به دوستان ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

266 خلاصه گویی یا استفاده از کلمات اندک جوری که بی ادبانه به نظر میاد ١٣٩٨/٠٣/١٠
|

267 1. اسمی که بین اسم کوچک و فامیلی افراد وجود دارد و البته در ایران مرسوم نیست مثل:
Jack Don sanchez که Don همان middle است.
2. یک جور استعداد که ...
١٣٩٨/٠٣/١٠
|

268 1. پدیده، اثر(آثار)
2. شخص یا چیزی که منحصر به فرد باشد، عجیب و در عین حال تحسین برانگیز( البته دقت شود که در هر دو معنی اسم است نه صفت)
١٣٩٨/٠٣/٠٧
|

269 فرو رفتن، در ورطه چیزی رفتن/ بودن ١٣٩٨/٠٣/٠٤
|

270 هجومی، تهاجمی
مثلا جریان هجومی در مهندسی برق invasive current
١٣٩٨/٠٣/٠٣
|

271 لو دادن ١٣٩٨/٠٣/٠٢
|

272 تسلط داشتن، زمام چیزی رو در دست گرفتن( به طرز خودخواهانه)

مثلا : dominate the conversation
یعنی مجلس آرای بلامعارض شدن، به کس دیگه اجازه ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

273 1. Rather
نسبتا ، تا حدی

2. Would rather
ترجیح دادن

3. Or rather:
به استثنای، جز...

4. Not...But rather
فلان چیز ن ...
١٣٩٨/٠٢/١٩
|

274 یکی به دو کردن، جواب کسی رو دادن( با چاشنی بی ادبی) ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

275 عوض کردن نظر یا شک کردن بهش ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

276 عجیبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

277 جالبه که ١٣٩٨/٠٢/١٩
|

278 1. انتقاد کننده(critical of)
2. خیلی مهم، حیاتی( critical to/ for)
3. بحرانی، نگران کننده( time or situation)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

279 1. غرامت
2. جبران،خوبیه چیزی یا اتفاقی که در کل بد است
3. دستمزد
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

280 به عنوان اسم: ۱. مرخصی( محل کار یا خدمت) ۲. اجازه
به عنوان فعل: ول کردن، رها کردن، ترک کردن، بیخیال شدن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

281 مفید و سازنده ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

282 پاسخگو ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

283 1. نشان دادن، تایید کننده چیزی بودن
2. تظاهرات کردن
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

284 رسیدن به چیزی به مرور زمان با کار کردن و تلاش ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

285 دریافتی یا حقوق در قالب چک ١٣٩٨/٠٢/١٦
|

286 1. عاقبت( در معنای یه سرانجام ناخوشایند)
2. سرنوشت( در معنای تقدیر)
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

287 1. اشتباه کردن trip up on something
2. کسی را به اشتباه انداختن( بادحیله) Trip somebody up
3 . گیر کردن پا به جایی و افتادن و یا با پا به کسی ز ...
١٣٩٨/٠٢/١٦
|

288 از پس کاری بر آمدن, قدرت لازم برای انجام کاری را داشتن
* بعد از to یا اسم می اید یا مصدر
Feel up to doing something
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

289 بیدار موندن، منتظر کسی موندن( با وجود خواب آلودگی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

290 گذراندن( یک دوره سخت یا اتفاق بد) ، فایق آمدن ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

291 زیر خرواری از چیزی بودن
مثلا: i'm snowed under with work
کلی کار روی سرم ریخته
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

292 سر زدن( سر راه به کسی سر بزنی) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

293 وقت تنگه
* وقتی می خوای به کسی بگی که هر چه زودتر انجماش بده
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

294 دیگه تا ...( میگه از این زمان بیشتر طول نمیکشه)
مثلا: i'll be back by 05.:00 دیگه تا ۵ برمیگردم
* برعکسش at the earliest هستش و یعنی "کمه کم تا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

295 1. از دهن پریدن( حرفی یا کلامی)
2. یه تُک پا تا جایی رفتن
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

296 سلام منو به ... برسون
مترادف:
Give my love to...
Remember me to...
اگه بخوایم بگیم فلانی سلام رسوند:
He sent his regards to you
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

297 برنامه ای داشتن برای ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

298 برنامه ای داشتن برای ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

299 خلاص شدن از، در رفتن از زیر بار انجام کاری( پیچوندن) ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

300 به مشکل برخوردن، چیزی پیش آمدن
Something has cropped up at home, i can't see you today, sorry.
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

301 1. با همه این تفاسیر، با این وجود( گفتن چیزی بر خلاف میل یا انتظار خود) مثلا:
I know your problem, i can't help you after all.
2. هر چی باشه، ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

302 چیزی که مربوط میشه به ...، چیزی در موردِ... ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

303 عجله دارم باید برم ١٣٩٨/٠٢/١٥
|

304 1. محل اقامت
نکته ۱: در British : غیر قابل شمارش است
مثلا an accommodation غلط است.
نکته ۲: در American: همواره جمع به کار می رود.
مثلا ...
١٣٩٨/٠٢/١٥
|

305 یادم میاد ...
اون موقع ها ...
١٣٩٨/٠٢/١٢
|

306 بی خبر گذاشتن، صدای چیزی را در نیاوردن( برای شخص خاصی)
Keep it dark یعنی چیزی به کسی نگو، صداشو در نیار
١٣٩٨/٠٢/١١
|

307 Get a word in یا Get a word in edgeways
مجال صحبت پیدا کردن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

308 Tell somebody off( for something/doing something):
با عصبانیت با کسی حرف زدن، دعوا کردن کسی به خاطر کارش
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

309 یکی به دو کردن، هر چی بگی یه چیزی میگه! ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

310 عقلانی صحبت کردن، حرف حساب زدن ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

311 از بالا با کسی صحبت کردن( جوری که طرفو کم اهمیت جلوه بدی) ١٣٩٨/٠٢/١٠
|

312 اتفاقی چیزی گفتن یا کاری کردن که باعث رنجش یا خجل شدن کسی بشه،
Put your foot in your mouth
هم میگن
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

313 روشن کردن مساله ای
Get something across to somebody:
فهماندن چیزی به کسی
١٣٩٨/٠٢/١٠
|

314 الف:به عنوان اسم:
1. موش بزرگ
2. آدم فروش
ب:به عنوان فعل:
1. Rat on somebody:
چغلی کسی را کردن, خبرچینی کردن
2. Rat on something ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

315 به هر چیز حجیم در خانه گفته می شود که منظور راحتی ساکنین استفاده می شود، مثل مبل، میز، تخت، کمد و...
* furniture یک اسم غیرقابل شمارش است و نمیتوا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

316 رضایت بخش، اقناع کننده ١٣٩٨/٠٢/٠٩
|

317 بازگرداندن پول کسی( حقیقی یا حقوقی) که هزینه ای از جانب شما را قبلا متحمل شده است،یا باز پس گرفتن هزینه های خود از کسی ( حقیقی یا حقوقی)
* مثلا شر ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

318 تخفیف داده شده، به قول امروزیا " off خورده" ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

319 مستقر، در محل ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

320 1. بعنوان اسم= پاداش جانبی، بُن( که البته اغلب به صورت جمع perks به کار رفته و معنی مزایا می دهد)
2. بعنوان فعل:
Perk: نفوذ کردن، تراوش کردن
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

321 1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

322 1.
انجام دادن تکالیف
2.
آگاهی لازم پیدا کردن از یک موضوع یا موقعیت برای مواجهه بهتر با آن
3.
Do your homework on something
کاملا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

323 خاص بودن ، خود رو از بقیه متمایز کردن ١٣٩٨/٠٢/٠٨
|

324 در زمان قدیم برای زن یا خانم جوان به کار برده میشد، مخصوصا آنها که دستیار یا خدمتکار بودند( مستخدم) ١٣٩٨/٠٢/٠٧
|

325 تا اونموقع که...
توجه: یعنی یه فعلی قبل از این این زمان انجام شده
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

326 1. حتی الانش هم( همین حالا هم...)
2. با وجود اینکه، علارغم اینکه
١٣٩٨/٠٢/٠٤
|

327 گیج و متعجب ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

328 1. Look up
بهتر شدن، پیشرفت محسوس داشتن
2. Look something up
جستجو کردن چیزی( در اینترنت یا کتاب)
3. Look someone up
به کسی سر زدن
...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

329 کفش یا کتونی ساقدار( مچ رو میپوشونه) ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

330 رستوران یا بانک یا هر جایی که اونجا شما بدون پیاده شدن از ماشین میتونید خدمت رسانی بشید ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

331 صبر کردن، اما وقتی با حرف اضافه on بیاد به معنای خدمت کردن هستش،
Wait on somebody
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

332 1. Pass by something/somebody
گذشتن(رد شدن) از کنار چیزی یا کسی
2. Pass something/somebody by
نادیده گرفتن( شامل نشدن) چیزی یا کسی

*ا ...
١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

333 عصبانیت ١٣٩٨/٠٢/٠٢
|

334 بی خبر گذاشتن، کسی رو تو خماری چیزی گذاشتن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

335 خودداری از صحبت در مورده چیزی، چیزی نگفتن
Keep quiet about something
١٣٩٨/٠١/٣١
|

336 خبر از کسی داشتن( با وسایل ارتباطی) ١٣٩٨/٠١/٣١
|

337 خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

338 معادل فارسی " دو دوتا چهارتا" کردن ، در مورد مساله ای نشستن خوب فکر کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

339 در میان گذاشتن موضوعی با کسی، حرف اضافه with نیز بعد از over و قبل از اون شخص میاد:
Talk it over with your friend
١٣٩٨/٠١/٣١
|

340 در میان گذاشتن موضوعی با کسی ١٣٩٨/٠١/٣١
|

341 ابراز عقیده کردن ١٣٩٨/٠١/٣١
|

342 از قافله عقب بودن ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

343 Rip something off:
1. زدن تو گوش چیزی، کِش رفتن
2. کلمات/اثر شخص دیگه رو به نام خود به زبان اوردن/معرفی کردن
١٣٩٨/٠١/٢٥
|

344 به کارش وارده، خیلی حالیشه( تو یه مهارت خاص) ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

345 نمیشه از الان گفت ١٣٩٨/٠١/٢٥
|

346 1. Across
الف: سرتاسر، از یک سو به سوی دیگر
We'll have to swim across
ب: اونور
He's meysam, go across and say hello!
2. Across to/at ...
١٣٩٨/٠١/٢٠
|

347 فعالیت یا ورزش انرژی بر ١٣٩٨/٠١/٢٠
|

348 1.Gee: یا خدای خودمون
2. Gee up: در هنگام راندن یک چهارپا، مثلا اسب سواری، با صدای بلند گفته میشه و برای وادار کردن حیوان به تندتر رفتن به کار می ...
١٣٩٨/٠١/١٩
|

349 پولی که به شرکت یا طرف مربوطه بابت تحویل کالا پرداخت می شود ١٣٩٨/٠١/١٩
|

350 مربی، تعلیم دهنده( ورزش یا هر چیزی که نیاز به تمرین دارد) ١٣٩٨/٠١/١٨
|

351 شرط بندی ١٣٩٨/٠١/٠١
|

352 Decline in favor of:
به نفع کسی کنار کشیدن
١٣٩٧/١٢/٢٨
|

353 1. رهسپار شدن، عازم‌شدن
2. روی گردانیدن یا ترک شغل یا سازمانی
3. Depart from
تغییر رویه یا عقیده در مورد/ یا نسبت به
4. Depart this life< ...
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

354 پر کاربردترین معانی:
1. وثیقه
2. بیرون ریختن آب یا مایع از جایی یا چیزی مثل کفش یا قایق( البته اگر با out بیاید)
١٣٩٧/١٢/٢٧
|

355 1.abide by sth/sb
یعنی پایبند بودن به کسی یاوچیزی، حتی اگر باهاش موافق نباشی
2. Can't abide sth/sb
تاب نیاوردن کسی یا چیزی
3. در زمان ها ...
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

356 عفو، بخشش ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

357 1. طوفان شدید
2. موضوع کم اهمیتی که باعث براشفتگی و یا ناراحتی شود
١٣٩٧/١٢/٢٦
|

358 در معنای عامیانه میشه سوختگی سطحی، اگر دررمورد سطح مو به کار برده بشه همون "کِز خوردن" خودمون ١٣٩٧/١٢/٢٦
|

359 عصبانی ١٣٩٧/١٢/١٥
|

360 Brush up on something ١٣٩٧/١٢/١٣
|

361 عقب افتادن( از نظر زمانی) در انجام کاری ١٣٩٧/١٢/١٣
|

362 بنابراین، پس نتیجه گیری میکنیم که ... ١٣٩٧/١٢/٠٩
|

363 1. قاعده انجام کاری
2. روش درمان یا عمل جراحی
١٣٩٧/١٢/٠٩
|

364 Aimed at someone/something:
یعنی هدف آن چیز یا شخص است
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

365 1. تجربه عملی که دارای ریسک است( مخصوصا وقتی با to می آید) مثلا:
Exposure to violent movies
2. جهت ( سمتی که چیزی با آن مواجه است) مثلا:
My ...
١٣٩٧/١٢/٠٨
|

366 آگهی تبلیغاتی ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

367 اضافه وزن ١٣٩٧/١٢/٠٧
|

368 قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ...
١٣٩٧/١٢/٠٧
|

369 1.Be obsessing: وسواسی شدن
مثلا: stop obsessing about your glasses, they're clean.
2. Be obsessed by/ with some thing: تمام فکر و ذکر کسی شدن ا ...
١٣٩٧/١٢/٠٦
|

370 خیلی سختی و مشقت داره ١٣٩٧/١٢/٠٦
|

371 1.Build up: انباشته شدن یا کردن
2.Build something up: توسعه دادن یا تقویت و بهبود چیزی مثلا:
Build your confidence up
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

372 Write something in rough
در چرکنویس نوشتن، پیش نویس کردن یا کشیدن
Rough: در اینجا همان چرکنویس معنی میده
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

373 غذا یا نوشیدنی رو چرخوندن( به منظور تعارف و دادنش به بقیه) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

374 دست برداشتن از انجام کاری که بدان مشغولید(مخصوصا وقتی که به اندازه کافی پیش رفتید یا خسته شده اید) ١٣٩٧/١٢/٠٤
|

375 1. Put something away:
یعنی برگرداندن چیزی ه جایی که معمولا در آنجا نگه داشته می شود یا قرار دارد
2. Put something back:
یعنی برگرداندن چی ...
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

376 1. ترک کردن یک مکان به منظور انجام کاری
2. به صدا درآمدن( ساعت یا آلارم)
3. از کار افتادن یا خاموش شدن( دستگاه یا لامپ)
4. منفجر شدن، ترکیدن
١٣٩٧/١٢/٠٤
|

377 سرگرم شدن با چیزی یا کسی، از انجام کاری یا بودن کنار کسی لذت بردن، حالشو بردن( محاوره ای) ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

378 Bug
اسم: حشره، خطا در علم نرم افزار
فعل: آزار دادن، رو مخ بودن
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

379 Badmouth ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

380 مناسب بودن ( مثلا برای شغل یا سمتی)
١٣٩٧/١٢/٠٢
|

381 بددهنی کردن ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

382 پست ها و عکسهایی که هر فرد در صفحه شخصی خود منتشر می کند به طوری که باعث سوبرداشت و فیدبک نامناسب برای افراد دیگر( معمولا افرادی که برای قضاوت شما، پ ... ١٣٩٧/١٢/٠٢
|

383 تلفن خانگی( خط ثابت) ١٣٩٧/١١/٢٨
|

384 ته و تو چیزی را درآوردن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

385 ته و تو چیزی رو دراوردن، تحقیق راجع به چیزی( معمولا جرم یا مشکل کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

386 تحقیق به منظور سر در اوردن از موضوعی( معمولا جرم و مشکلات کیفری) ١٣٩٧/١١/٢٧
|

387 آفتابی شدن ١٣٩٧/١١/٢٧
|

388 دررفرودگاه یا هتل وقتی به پذیرش رفته و اعلام حضور میکنید ١٣٩٧/١١/٢٧
|

389 بخش کوچک وابسته ١٣٩٧/١١/٢٧
|

390 ادم خاص ١٣٩٧/١١/٢٥
|

391 جا افتادن، وفق دادن خود ١٣٩٧/١١/٢٥
|

392 عجب؟! ای بابا!! ١٣٩٧/١١/٢٥
|

393 دقیقا معادل فارسی: " دیگه ته تهش" ١٣٩٧/١١/٢٤
|

394 مظطرب شدن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

395 دوری کردن، بر حذر بودن ١٣٩٧/١١/٢٤
|

396 توک زبون بودن( در مورد اسامی افراد یا اشیاء بیشتر به کار می رود) ١٣٩٧/١١/٢٤
|

397 قابل رویت ١٣٩٧/١١/٢٣
|

398 انباشته شدن ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

399 a record company ١٣٩٧/١٠/٠٧
|

400 مفتی ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

401 اگر در انجام روند کار یا اداره جات به کار بره به معنای " معطّلی" هستش ١٣٩٧/١٠/٠٥
|

402 زیست بوم، طبیعت ١٣٩٧/١٠/٠٤
|

403 یکی از معنی هاش:
تحت کنترل خود درآوردن، توانایی رفتار با شخصی یا وسیله ای را داشتن
١٣٩٧/٠٩/٣٠
|

404 نوعی دستگاه ردیابی که معمولا در خودرو ها استفاده میشود ١٣٩٧/٠٩/٢٧
|

405 کارگر، خدمتکار ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|

406 جای چیزی را خالی دیدن، کمبود چیزی را حس کردن( یک ایده) ١٣٩٧/٠٨/٢٨
|