انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 921 100 1

معنی زبان در لغت نامه دهخدا

زبان. [ زَ / زُ ] (اِ) معروف است و به عربی لسان گویند و بضم اول هم درست است. (برهان قاطع). جزوی گوشتین واقع در دهان انسان و بیشتر حیوانات که تواند حرکت کند و در فرو بردن غذا و چشیدن و تکلم بکار میرود. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آلت گوشتی که دردهان است و برای چشیدن و بلعیدن و گفتار استعمال میشود و لفظ عربیش لسان است. در پهلوی زبان و زفان بوده در اوستا هزوا و در سنسکریت جیهوا... و چون در پهلوی با ضم اول است باید در فارسی هم جایز باشد. (فرهنگ نظام ). عضو معروف است... و این لفظ در مدار بفتح ودر رشیدی بضم و در بهار عجم و کشف بفتح و ضم ، و در سراج نوشته که آنچه در رشیدی لفظ زبان بضم اول نوشته ، تخصیص ضمه خطاست ، بفتح نیز آمده ، بلکه لهجه ٔ ایران بفتح است ، غایتش هر دو صحیح اند. (غیاث اللغات ). لسان و آن جزء لحمی واقع در دهان انسان و بیشتر حیوانات که متحرک است و بکار میرود در بلع و ازدراد غذاء و علاوه آلت عمده و اصلی ذوق و تکلم است. (ناظم الاطباء). خازن. خَزّان. ذَبذَبَة. شاهد. شِبدِع. صاقور. عصا. لِهجِه. لَهَجَه. (منتهی الارب ). لسان. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (دهار) (آنندراج ). لِسن. (منتهی الارب ). لقلق. (دهار). مِذرَب. مِذوَد. معلاق. مفصل. (منتهی الارب ). مقول. (منتهی الارب ) (بحر الجواهر) (دهار).مقوال. منمول. (منتهی الارب ). در کتاب تشریح میرزا علیخان آمده : قسمت ثابت زبان جزء اعظم جدار تحتانی دهان و قسمت غیر ثابتش در جوف دهان متحرک است ، عضوی است کثیر العمل و نیز اصل در حسن ذوق. و اثر بسیار عمده در بلع و تقطیع اصوات و غیرها دارد. میشود آنرا تشبیه کرد به قطع ناقصی که قطر اطول آن قدامی خلفی باشد و لیکن شکل آن از قوس مکافئی که قوس دندانی تحتانی رسم میکند معین میشود. در قدامی که خیلی بزرگتر است افقی است و منتهی به نقطه ای میشود که از جمیع مواضعزبان کوچکتر است. در قسمت خلفی دفعةً منحنی شده بخلف و تحت مایل و از همه جا ضخیمتر میشود پس بعقب رفته باریکتر میشود و بعظم لامی ملتصق میگردد و برای آن سطحی فوقانی و سطحی تحتانی و دو کنار و قاعده و رأسی ملاحظه کرده اند. سطح فوقانی : غیر مستوی و در تمام امتداد خود آزاد است. پست و بلندیهای آن عبارتند از:
1- شکنجهائی که مخصوصاً در قسمت خلفی و در کنارهای زبان برآمده ترند. در بعضی در جزءمتوسط، یک شیار طولی بسیار بزرگ دیده میشود. 2- حلیمه های بسیاری که تمام سطح ظهری زبان را مستور نموده و دارای اقسام ذیلند:
اول - حلیمه های بزرگ ، که در قاعده ٔ آن در روی دو خط مورب مرتب اند. دو طرف آنها با هم تلاقی کرده شکل «7» حاصل میشود که نقطه ٔ آن بخلف است. این حلیمه ها ده تا دوازده عدد و بشکل مخروطی ناقص اند که قاعده ٔ آن از دو نقطه ٔ آن ملصق است. از این است که بویه آنها را ذورأس خوانده و بواسطه ٔ اینکه مجرای مدوی به آنها احاطه کرده کرویر آنها را حلیمه های کاسی نام نهاده است. در ملتقای دو شعبه ٔ 7 حلیمه ٔ کوچکتری دیده میشود که در کاسه ای که ازهمه عمیقتر است قرار دارد، این جوف کوچک را ثقبه ٔ اعور مرگانئی نامند.
دوم - حلیمه های کوچک که قطری و تاجی و خیطی و مخروطی اند و قسم اخیر از همه فراوانتر است و همه ٔ آنها در سطح ظاهر زبان متفرقند. ساپ حلیمه های نیم کرویی بیان و رسم میکند که از آنها هم کوچکترند و این قسم در میان شیارهایی که در فاصله ٔ حلیمه های قطری و تاجی اند قرار گرفته و عنصر حلیمه های قطری و کاسی اند.
غدد زبان : در خلف حلیمه های کاسی غدد خوشه ای زیادی موجود است : «غدد تحت مخاطیه » بشکل 7 که با 7 حلیمه های کاسی متحدالمرکزند. غدهایی دیگرند که در خلف از محاذات غدد تحت مخاطیه شروع کرده «غدد بین العضلیة» و از هر طرف تا نزدیکی نقطه ٔ زبان ممتد میشوند و از طرفین دو توده که یکی خلفی «غده ٔ وبر» و دیگری قدامی «غده ٔ بلاندن » یا «غده ٔ توهن » است تشکیل میدهند.
سطح تحتانی زبان :سطح تحتانی در ثلث قدامی ، آزاد و دو ثلث خلفی آن متصل است بعضلاتی که آنرا به اجزاء مجاور استوار نموده اند. در قسمت آزاد این سطح ، شیار متوسطی است که در طرف خلفی آن شکنج مخاطین است که آنرا لجام یا بند زبان گویند و در طرفین آن شیار، فزونی عضلات زبانی و دو فزونی کبودرنگ که از وریدهای ضفدعی حاصل شده اند دیده میشود. کنارهای زبان از نقطه رو به قاعده ضخیمتر شده و در تمام مواضع آنها حلیمه ها موجودند (ساپ ). قاعده ٔ زبان بعظم لامی استوار است. در نقطه ٔ زبان اغلب اثرشیار متوسط سطح فوقانی و تحتانی دیده میشود.
بناء و ماهیت زبان : زبان حاصل شده از عضلات مخصوصه و عضلات اضافیه که با اجزاء لیفیه و غضروفیه مرتبط شده با عظم لامی هیکل زبان را میسازند از غشاء مخاطی و عروق و اعصاب.
هیکل زبان : لب خلفی عظم لامی چنانکه سابقاً مذکور داشتیم محل اتصال غشاء لیفی «غشاء لامی زبانی » است که الیاف زبان بدان استوار میشوند. در خط متوسطه تیغه ٔ لیفی عمودی کوچکی دیده میشود که در خلف ضخیمتر از اقدام و میان دو عضله ٔ زنخی زبان واقع است و دو سطح آن موضع اتصاب الیاف عضلانیه است. این غشاء را بلاندن مجازاً غضروف لیفی متوسط زبان نامیده. غشاءمخاط زبانی بسیار ضخیم است ، به نسج عضلانی چسبیده و متمم هیکل زبان است.
عضلات زبان : عبارتند از:
1- عضلات زبانی. 2- عضلاتی اضافی به نام عضله ٔ زنخی زبانی سهمی زبانی و لامی زبانی. 3- سه عضله ٔ دیگر که از اعضائی که به زبان مربوطند می آیند و آنها عضله ٔ زبانی ، حنکی زبانی و لوزی زبانی و زبانی لهاتی اند...
عضله ٔ سهمی زبانی ، عضله ٔ دقیق کوچکی است که از فوق بجزء تحتی و وحشی زائده ٔ سهمی و بشریط سهمی فکی ملتصق شده بتحت و انسی و قدام رفته در قاعده ٔ زبان سه قسمت میشود. قسمت اول : قدمی خلفی... قسمت دوم :عرضی یا فوقانی... قسمت سوم : تحتانی...
عضله ٔلامی زبانی : عضله ٔ صغیر مربعی است که بجسم عظم لامی (قاعده وی زبانی ) و بقاعده و تمام طول قرن بزرگ آن «قرنی زبانی » متصل میشود پس الیاف آن عموداً بفوق رفته و در طرفین زبان بمیان سهمی زبانی و زبانی فوقانی میروند...
عضله ٔ زنخی زبانی : مشعشعترین و بزرگترین عضله ٔ زبان است...
حلقی زبانی : اسم است برای الیاف عضلانیه ای که از عضله ٔ مضیق فوقی حلق بزبان رفته... لوزی زبانی (بروکا)، دسته ٔ عضلانیه ای است که غشاءمخاطین را که میان کنار تحتانی لوزه و کنار زبان محاذی آن است برمیدارند نمایان میگردد.
غشاء مخاطی زبانی : برحسب مواضع وضع آن زیاد مختلف میشود: در سطح تحتانی زبان مانند غشاء مخاطی دهان است و در کنارها و سطح فوقانی... از لحمه های صلبی تشکیل یافته است. (از تشریح میرزاعلیخان ص 529 تا 534).
در کتاب کالبدشناسی توصیفی آمده : زبان عضو حس ذائقه است و بتوسط آن احساس طعم اشیاء را مینمائیم و اعضایی که در سطح آن پخش میباشند باعث ادراک این احساسات میگردند.
زبان عضوی است عضلانی مخاطی و متحرک که در داخل دهان قرار دارد و علاوه بر درک طعم در جویدن و مکیدن و بلع و ترکیب و تغییر اصوات نیز بکار میرود و ما به شرح قسمتهای ذیل میپردازیم :
قسمت اول - شکل خارجی :
زبان عضوی است متحرک و مخروطی شکل که از بالا به پائین مسطح و قاعده ٔآن در عقب و نسبةً غیر متحرک میباشد و رأس آن در جلو و کاملاً متحرک است. این عضو دارای دو سطح فوقانی و تحتانی و دو کنار جانبی و یک رأس و یک قاعده است و رویهمرفته میتوان برای آن دو قسمت قائل شد: یکی قسمت قدامی یا قسمت دهانی که بطور افقی قرار گرفته است و دیگری قسمت خلفی یا حلقی که بطور عمودی در عقب قسمت اولی واقع است.
سطح فوقانی یا سطح پشتی :
این سطح مانند تمام زبان دارای دو قسمت افقی و عمودی است. قسمت افقیش در دهان واقع و متوجه سقف آن میباشد وقسمت عمودیش در عقب و مواجه با حلق است. در حد فاصل این دو قسمت خط فرورفتگی است بنام شیار انتهائی که محل تقاطع دو شاخه مشکله آن عمیق تر و خلفی تر از سایر قسمتهای آن است و به سوراخ اعور یا روزنه ٔ کور موسوم میباشد. در روی قسمت افقی این سطح اجزاء زیر دیده میشوند:
1- در خط وسط شیار قدامی خلفی که از نوک زبان شروع و به سوراخ اعور ختم میگردد به اسم شیار میانی.2- چین هائی که عرضاً قرار گرفته و عده ٔ آنها زیاد است. 3- برآمدگیهائی که در تمام این سطح پراکنده بوده و از متفرعات مخاط زبانی است به نام حبه های زبانی که عده ای از آنها نسبةً بزرگ و در جلوی شیار انتهائی واقع و رویهمرفته تشکیل زاویه ٔ حاده ای را میدهند که فرجه ٔ آن بطرف جلو است و به هشت زبانی موسوم میباشد و بالاخره پاره ای از حبه ها که کوچکترند در روی تمام قسمت افقی سطح فوقانی موجود میباشند و ما در موقع شرح مخاط زبان بذکر آنها خواهیم پرداخت. قسمت عمودی سطح فوقانی که متوجه به حلق است ، غیر منظم و دارای غددی است که مجموع آنها را لوزه ٔ زبانی مینامند. بین انتهای تحتانی این قسمت و غضروف مکبی که در عقب آن قرار دارد سه چین مخاطی موجودمیباشد که زبان را به غضروف مکبی متصل نموده و به چین های زبانی مکبی میانی و طرفی موسومند. بین چین های طرفی دو فرورفتگی است بنام حفره های زبانی مکبی.
سطح تحتانی :
وسعت آن از سطح فوقانی کمتر ومتوجه به کف دهان میباشد. این سطح بتوسط مخاط پوشیده شده و در روی آن قسمتهای زیر دیده میشود:
1- در وسط آن چین مخاطی برجسته ای است که از جلو به عقب کشیده شده و مهار زبان نامیده میشود. 2- در جلو و در امتداد مهار شیار نسبةً عمیق قدامی خلفی وجود دارد که تقریباً تا نوک زبان ادامه پیدا میکند. 3- انتهای خلفی مهار به برآمدگی ختم میگردد که در روی آن دو سوراخ مشاهده میشود که منافذ مجاری وارتون میباشند. 4- در طرفین مهار دو برآمدگی است که مربوط به وجود غدد زیر زبانی بوده و در روی هریک سوراخهای متعددی وجود دارد که منافذ مجاری مترشحه ٔ این غدد میباشند. 5- بالاخره اورده ٔنوک زبان که یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ خط وسط از جلو بعقب کشیده شده و باعث برآمدگی مخاط سطح تحتانی زبان میگردند.
کنارها: گرد و مجاور دندانها میباشند و هرقدر از عقب به جلو نزدیکتر شویم نازک تر میگردند.
قاعده : پهن و ضخیم بوده و به ترتیب از جلو بعقب با اجزاء زیر مجاور میباشد:
1- عضلات فکی لامی و زنخی لامی. 2- استخوان لامی. 3- غضروف مکبی.
رأس : که از بالا به پائین پهن و در این شیارها سطوح فوقانی و تحتانی زبان بیکدیگر منتهی میگردند.
قسمت دوم - ساختمان زبان :
زبان از سه قسمت مختلف تشکیل شده است :
اول اسکلت استخوانی لیفی. دوم عضلات. سوم مخاط.
اول - اسکلت استخوانی لیفی :
این اسکلت شامل استخوان لامی و دو تیغه ٔ لیفی به نام غشاء لامی زبانی و غشاء میانی است. استخوان لامی را مفصلاً در کتاب اول «استخوان شناسی » ذکر کرده ایم.
غشاء لامی زبانی :
تیغه ٔ لیفی است که عرضاً در ضخامت قسمت خلفی زبان قرار گرفته است. این تیغه روی کنار فوقانی تنه ٔ استخوان لامی (در فاصله ٔبین شاخهای کوچک ) چسبیده و سپس بطرف بالا و کمی بجلومتوجه شده و در ضخامت زبان قرار میگیرد. طول این غشاء در خط وسط تقریباً یک سانتیمتر است.
غشاء میانی یا غشاء زبانی :
تیغه ٔ لیفی است که در خط وسط و در سطح سهمی عمود بر غشاء لامی زبان قرار دارد. این تیغه بین دو عضله ٔ زنخی زبانی واقع است و بشکل داس کوچکی است که قاعده ٔ آن در روی وسط سطح قدامی غشاء لامی زبانی و روی کنار فوقانی استخوان لامی چسبیده است. رأس آن تقریباً در حدود نوک زبان بین عضلات مختلفه ٔ این عضو قرار دارد، کنار فوقانیش محدب و بموازات سطح فوقانی زبان میباشد و از آن بیش از سه الی چهار میلیمتر فاصله ندارد. کنار تحتانیش مقعر و مجاور الیاف عضله ٔ زنخی لامی است.
دوم - عضلات زبان : زبان دارای هفت عضله است ، یکی از آنها که به نام زبانی فوقانی است فرد و بقیه زوج و هشت جفت میباشند. باستثنای عضلات عرضی زبان که کاملاً در داخل این عضو هستند سایر عضلات زبان بیکی از استخوانها و یا اعضاء مجاور نیز چسبیدگی دارند و از این حیث آنها رامیتوان به سه دسته تقسیم کرد:
دسته ٔ اول آنهائی که مبدأشان بیکی از استخوانهای مجاور متصل است. این دسته شامل سه زوج عضله میباشد ازاینقرار:
1- زنخی زبانی. 2- نیزه ٔ زبانی. 3- لامی زبانی.
دسته ٔ دوم - عضلاتی که مبدأشان در روی اعضاء مجاور چسبندگی دارد و عبارتند از:
1- کامی زبانی. 2- حلقی زبانی. 3- لوزه ٔ زبانی.
دسته ٔ سوم - عده ای که مبدأشان هم در روی اعضاء و هم در روی استخوانهای مجاور میباشند. این دسته شامل عضله ٔ زبانی تحتانی و عضله ٔ زبانی فوقانی است.
1- زنخی زبانی : عضله ای است ضخیم و مثلثی شکل که رأس آن در جلو و قاعده اش مانند بادبزنی در داخل زبان پخش میشود.
مبداء - بتوسط الیاف کوتاه وتری در روی زائده ٔ زنخی فوقانی استخوان فک اسفل میچسبد.
مسیر - الیاف عضلانی از یکدیگر جدا شده و مانند بادبزنی بطرف سطح فوقانی زبان استخوان لامی متوجه میگردند.
انتهاء - الیاف قدامی یا فوقانی قوسی را تشکیل میدهند که بطرف جلو مقعر است و به رأس زبان منتهی میگردند.
2- الیاف میانی که همه به مخاط سطح فوقانی زبان و به غشاء لامی زبانی متصل میگردند.
3- الیاف تحتانی یا خلفی در روی کنار فوقانی تنه ٔ استخوان لامی میچسبند.
مجاورات - سطح داخلی آن مجاور عضله ٔ همنام طرف مقابل است و بین آنها در طرف بالاغشاء میانی و در طرف پائین نسج سلولی قرار دارد سطح خارجی آن مجاور با غده ٔ تحت زبانی و مجرای وارتن و شریان زبانی عصب زیر زبانی و عضلات لامی زبانی و نیزه ٔ زبانی تحتانی میباشد. کنار قدامی اش مقعر و مجاور با مخاط سطح تحتانی زبان است کنار تحتانی آن روی عضله ٔ زنخی لامی تکیه میکنند.
عمل : الیاف قدامی نوک زبان را بطرف پائین و عقب میکشانند. الیاف میانی زبان را بجلو میبرند. الیاف خلفی یا تحتانی زبان و استخوان لامی را به بالا و جلو میکشانند و در صورتی که کلیه ٔ الیاف این عضله بالاتفاق منقبض گردند زبان را بطرف کف دهان میگسترانند.
عصب : شاخه هایی است از عصب زیر زبانی.
2- نیزه ٔ زبانی :
عضله ای است طویل و نازک که از زائده ٔ نیزه ای به قسمت طرفی زبانی کشیده شده است.
مبداء - در روی نقاط ذیل میچسبد:
1- روی قسمت قدامی خارجی نوک زائده ٔ نیزه ٔ استخوان گیجگاه. 2- روی رباط نیزه ٔ فکی. 3- در بعضی موارد روی زاویه ٔ فک اسفل و مجاور آن روی کنار خلفی این استخوان.
مسیر- عضله بطرف پائین و جلو و خارج متوجه شده در حدود انتهای خلفی کنار طرفی زبان بدو دسته الیاف فوقانی و تحتانی تقسیم میگردند.
انتها- الیاف فوقانی بشکل بادبزنی در روی سطح فوقانی زبان پخش میگردند. این الیاف در طرف عقب عرضاً قرار دارند و هر چه به طرف نوک زبان نزدیک ترشوند بیشتر بطرف داخل و جلو متمایل میگردند و بالاخره کلیه ٔ آنها روی غشاء میانی منتهی میشوند. باید دانست که خارجی ترین این دسته در امتداد کنار طرفی زبان تا نوک این عضو کشیده میشوند.
2- الیاف تحتانی از میان رشته های عضلات لامی زبانی و زبانی تحتانی عبور نموده و به غشاء میانی اتصال مییابند.
مجاورات :
این عضله از طرف خارج با غده ٔ بناگوشی و عضله ٔ رجلی داخلی و مخاط زبانی و عصب زبانی مجاور است و از طرف داخل با رباط نیزه ٔ لامی و عضله ٔ تنگ کننده ٔ فوقانی حلق و عضله ٔ لامی زبانی مجاورت دارد.
عمل - زبان را بطرف بالا و عقب میکشاند.
عصب : 1- شعبه ای از عصب زیر زبانی.
2- شعبه ای از عصب صورتی.
3- لامی زبانی : عضله ای است پهن و نازک و چهارگوش که در قسمت طرفی و تحتانی زبان قرار دارد.
مبداء - در روی نقاط زیر میچسبد:
1- روی تنه ٔ استخوان لامی مجاور شاخ کوچک آن. 2- روی سطح فوقانی شاخ بزرگ و در طول کنار خارجی آن.
مسیر: الیاف عضلانی بطرف بالا و کمی به جلو متوجه شده و وقتی که به کنار طرفی زبان رسیدند تغییر جهت داده و تقریباً افقاً بطرف داخل و جلو متوجه شده و از یکدیگر دور میشوند.
انتها: این الیاف در ضخامت زبان با رشته های فوقانی عضله ٔ زبانی مخلوط شده و به اتفاق آنها در روی غشاء میانی متصل میگردند.
باید دانست که در بعضی اوقات این عضله شامل دو دسته الیاف مجزا از یکدیگر میباشند. یکی :به نام قاعده ٔ زبانی که از تنه ٔ استخوان لامی مجزا میگردد و دیگری : شاخی زبانی که مبداء آن در روی شاخ بزرگ استخوان لامی است و اغلب در بین این دو دسته فاصله ای موجود است که در صورت تشریح دقیق ممکن است شریان را نیز در این فاصله مشاهده کرد.
مجاورات : سطح عمقی آن با عضلات تنگ کننده ٔ میانی حلق و زبانی تحتانی و زنخی زبانی و شریان زبانی مجاور است و شریان بطور مایل از عقب بجلو و از پائین به بالا کشیده شده است. اما سطحاً این عضله با عضلات فکی لامی و نیز لامی و دوبطنی و غده ٔ تحت فکی و مجرای وارتن و اعصاب زبانی و زیرزبانی مجاور است.
عمل - عضلات لامی زبانی چپ و راست بالاتفاق زبان را بطرف پائین میکشانند.
عصب - شاخه ای از عصب زیر زبانی.
4- کامی زبانی :
عضله ای است نازک و طویل که در ضخامت سنون قدامی لوزه قرار دارد.
مبداء - روی سطح تحتانی شراع الحنک یعنی در روی سطح تحتانی نیام کامی می چسبد.
مسیر: الیاف عضلانی بطرف پائین و جلو ممتد گشته وقوسی را تشکیل میدهند که تقعر آن بجلو و بالا است.
انتها- الیاف این عضله در حدود قاعده ٔ زبان از یکدیگر دور شده عده ای عرضاً و پاره ای طولاً پیش رفته و با الیاف عضله ٔ تیره ٔ زبانی یکی میگردند.
مجاورات : قسمت عمده ٔ این عضله مجاور مخاط است و چنانکه میدانیم قسمتی از تنه ٔ آن در جلوی لوزه قرار دارد.
عمل - زبان را ببالا و عقب میکشاند.
عصب - شعبه ای است از عصب صورتی ولی در حقیقت عصب این عضله شاخه ای است از عصب ریوی معدی که بتوسط عصب پیوندی حفره ٔ وداجی آن داخل در عصب صورتی میگردد.
5- حلقی زبانی :
عضله ای است نازک که در حقیقت از متفرعات عضله ٔ تنگ کننده ٔ فوقانی حلق میباشد.
مبداء - چنانکه گفته شد الیاف آن جزئی از عضله ٔ تنگ کننده ٔ فوقانی است.
مسیر-الیاف عضلانی بطرف قاعده ٔ زبان متوجه میگردند.
انتها- الیاف فوقانی با رشته هایی از عضلات کامی زبانی و نیزه ٔ زبانی در ضخامت آن پس از آنکه از زیر عضله ٔ لامی زبانی عبور کردند بارشته هایی از عضله ٔ زبانی تحتانی یکی میشوند.
مجاورات - قسمتی از این عضله در زیر عضله ٔ لامی زبانی قرار دارد.
عمل - زبان را به عقب و بالا میکشاند.
عصب - شعبه ای است از عصب زیر زبانی.
6- لوزه ٔ زبانی :
عضله ای است پهن و بسیار نازک که همیشه نیز موجود نیست.
مبداء- روی سطح خارجی پوشه ٔ لوزه اتصال می یابد.
مسیر- الیاف آن بطرف جلو و پائین متوجه میشوند.
انتها- عضله در ضخامت قاعده ٔ زبان تغییر جهت داده و عرضاً متوجه خط وسط گردیده و در این نقطه با الیاف عضله ٔ طرف مقابل متقاطع میگردند.
مجاورات - این عضله ابتدا در سطح خارجی لوزه قرار دارد ولی در ضخامت زبان در زیر عضله ٔ زبانی فوقانی واقع است.
عمل - بالا برنده ٔ قاعده ٔ زبان میباشد.
عصب - شعبه ای از عصب 3 زیر زبانی است.
7- زبانی فوقانی :
تنها عضله ٔ فرد زبان است که بشکل تیغه ٔ نازکی در زیر مخاط سطح فوقانی زبان ازقاعده تا رأس این عضو کشیده شده است.
مبداء - این عضله از سه دسته ٔ الیاف میانی و طرفی تشکیل شده است از اینقرار:
1- دسته ٔ میانی که در روی غضروف مکبی و چین زبانی مکبی میانی میچسبد. 2- دسته های طرفی که در روی دو شاخ کوچک استخوان لامی اتصال می یابند.
مسیر- دسته های نامبرده بطرف جلو و بالا و داخل متوجه شده و کمی نیز به عرض آنها افزوده میگردد و بالاخره با یکدیگر مخلوط گشته و تشکیل تیغه ٔ واحدی را میدهند.
انتها- این تیغه قسمت میانی سطح فوقانی زبان را پوشانده و تا نوک آن ادامه مییابد.
مجاورات - سطحاً با مخاط زبان و عمقاً با سایر عضلات زبان که در زیر آن قرار دارند مجاور است و در طرفین آن عضلات کامی زبانی و حلقی زبانی و نیزه ٔ زبانی واقعاند.
عمل - نوک زبان را ببالا و عقب میکشاند و بالنتیجه این عضو را کوتاه مینماید.
8- زبانی تحتانی :
عضله ای است نازک و مسطح و طویل که در سطح تحتانی زبان قرار دارد.
مبداء- روی شاخ کوچک استخوان لامی میچسبد و نیز عده ای از الیاف حلقی زبانی و نیزه ای زبانی به آن ملحق میگردند.
مسیر- عضله بطرف جلو و بالا متوجه شده و قوسی را می پیماید که تقعر آن بطرف پائین و جلو است.
انتها- در روی سطح عمقی مخاط نوک زبان اتصال می یابد.
مجاورات - این عضله در زیر عضله نیزه ٔ زبانی و بین عضلات زنخی زبانی (در طرف داخل ) و لامی زبانی (در طرف خارج ) قرار دارد.
عمل - زبان را پائین آورده و بعقب میکشاند وبالنتیجه آنرا کوتاه مینماید.
عصب - شعبه ای از عصب زیر زبانی.
9- عرضی :
عضله ای است نازک که عیناًاز خط وسط تا کنار زبان کشیده شده است.
مبداء- در روی غشاء میانی میچسبد.
مسیر- عرضاً بطرف خارج کشیده میشود.
انتها- در روی مخاط کنار طرفی زبان اتصال مییابد.
مجاورات - الیاف آن در ضخامت زبان با الیاف سایر عضلات این عضو متقاطع میباشند.
عمل - زبان را طویل و مدور نموده و بالنتیجه عرض آنرا اندک میسازد.
عصب - شعبه ای از عصب زیرزبانی است.
سوم - مخاط زبان :
این مخاط تمام سطح زبان را پوشانده فقط قاعده ٔ این عضو است که از آن مفروش نیست و مخاط زبان در حدود محیط قاعده به روی خود منعطف شده و با مخاط اعضای مجاور یعنی حلق و حنجره و شراع الحنک و لثه ها و کف دهان یکی میشود. مخاط سطح تحتانی زبان نازک و شفاف است ولی هر قدر بکنارهای این عضو نزدیکتر شویم ضخیم تر میگردد و حداکثر ضخامت آن در وسط سطح فوقانی زبان میباشد. استقامت مخاط سطح تحتانی و کناره های زبان ضعیف ولی مخاط سطح فوقانی دارای استقامت زیادتری است. رنگ آن در سطح تحتانی پشت گلی و در سطح فوقانی پس از غذا خوردن پشت گلی مایل به قرمز است ولی صبح ناشتا و یا در صورتی که شخص چند ساعتی غذا نخورده باشد سفید یا سفید زردرنگ است.
حبه های زبان :
سطح مخاط زبان صاف و هموار نیست بلکه دارای برآمدگی هائی است به نام حبه ٔ زبانی که بر حسب شکلشان به چند دسته تقسیم می شوند از این قرار:
1- حبه های کاسی شکل که حجمشان از سایر حبه ها بزرگتر و در وسط هر یک برآمدگی مدوری است که دور آن رانیز شیاری احاطه نموده است. عده ٔ آنها معمولاً نه است و در جلوی شیار انتهائی و محاذات آن قرار گرفته اندو تشکیل هشت زبانی را میدهند. 2- حبه های قارچی شکل که مانند قارچی است که از یک سر حجیم و یک پایه ٔ باریکی تشکیل شده است. عده ٔ آنها یکصد و پنجاه الی دویست است که بیشترشان روی سطح فوقانی زبان در جلوی هشت زبانی پراکنده اند. 3- حبه های نخی شکل ، برآمدگی های استوانه ای یا مخروطی شکل فوق العاده کوچکی هستند که از رأس آنها استطاله ٔ نخی شکل متفرع میگردد. این حبه هانیز در جلوی هشت زبانی واقعند. 4- حبه های نیم کروی بسیار کوچک که در تمام مخاط زبان پخش میباشند.
ساختمان مخاط زبان : این مخاط علاوه بر عروق و اعصاب که ما بعداً بذکر آنها خواهیم پرداخت دارای قسمت های ذیل است :
الف - مخاط بطور کلی ، که مانند کلیه ٔ مخاطهای بدن از دو طبقه ٔ عمقی کوریون و سطحی (پوششی ) تشکیل شده است.
ب - غدد - که خود به دو نوعند، یکی : غدد فولیکولر و دیگری غدد مخاطی.
1- غدد فولیکولر که چنانکه در شکل خارجی زبان ذکر نمودیم در عقب هشت زبانی قرار گرفته و مجموعشان را لوزه ٔ زبانی مینامند. 2- غدد مخاطی که غدد خوشه ای هستند و مانند سایر غدد خوشه ای دهان میباشند.
رویهمرفته مجموعه ٔ این غدد شبیه به نعل اسبی است که قسمت میانی آن روی ثلث خلفی سطح فوقانی زبان قرار گرفته و شاخه های این نعل در امتداد کناره های زبان واقع است انتهای شاخه در روی سطح تحتانی زبان و مجاور رأس آن میباشد و بدین ترتیب میتوان آنها را به سه دسته تقسیم کرد، یکی دسته ٔ خلفی که فرد و میانی است و در عقب هشت زبانی قرار دارد و دیگری دسته ٔ طرفی که بموازات دو کنارزبان از حبه های کاسه ای شکل تا نوک زبان کشیده شده است. سوم دسته ٔ قدامی تحتانی یا دسته ٔ نوک زبان که درسطح تحتانی این عضو و در طرفین خط وسط واقع میباشد این دسته را به اسم غده ٔ بلاندن یا غده ٔ نون نیز مینامند.
ج - جوانه های ذائقه ٔ ، این جوانه ها مخصوص مخاط زبان اند و در ضخامت طبقه ٔ پوششی آن قرار گرفته و در حقیقت عضو اصلی ذائقه میباشند. هر یک از این جوانه ها بشکل بطریی است که ته آن روی کورین قرار گرفته و گلوی آن عموداً از طبقه های مختلفه ٔ سطحی پوششی عبور نموده و بالاخره دهانه ٔ آن در روی سطح آزاد مخاط قرار دارد. از این دهانه چندین استطاله ٔ نخی شکل خارج میگردد به نام مژگان دائقه ٔ .
این جوانه ها فقط در دو نقطه یافت میشوند، اول - روی حبه های کاسی شکل. دوم - روی حبه های قارچی شکل ؛ و بدین ترتیب محل آنها در روی کنارهای زبان و دو سوم قدامی کاسی سطح فوقانی این عضو و بخصوص در حدود هشت زبانی است ، اگر قطع عمودی از یک حبه ٔ شکل ملاحظه میشود که جوانه های نامبرده بخصوص در سطوح طرفی حبه ها قرار دارند ولی مکان آنها در روی جعبه های قارچی شکل فقط در حدود انتهای آزاد یا رأسشان میباشند.
قسمت سوم - عروق و اعصاب زبان :
اول - شرائین : شریان عمده ٔ این عضو شریان زبانی میباشد (شاخه ای از شریان سبات خارجی ) که در زیرعضله ٔ لامی زبانی قرار دارد و از آن دو شاخه ٔ عمده مجزا میگردد که در ضخامت عضلات زبان پخش میشوند، یکی به نام شاخه ٔ پشتی زبان و دیگری موسوم به شاخه ٔ نوک زبان. شرائین فرعی عبارتند از شاخه هایی از شرائین کامی تحتانی (شعبه ای از شریان صورتی ) و حلقی صعودی (شعبه ای از شریان سبات خارجی ).
دوم - اورده : بیشتر وریدهای زبان در سطح خارجی عضله ٔ لامی زبانی قرار گرفته و بعضی نیز در سطح داخلی این عضله واقعند، با این اورده با یکدیگر جمع شده و ورید زبانی را تشکیل میدهند که معمولاً با واسطه ٔ تنه ٔ وریدی درقی زبانی صورتی به ورید وداج داخلی منتهی میگردند.
سوم - عروق لنفاوی : عروق لنفاوی نوک زبان به غدد لنفاوی زیر چانه ای منتهی میگردند ولی عروق لنفاوی سایر قسمتهای این عضو به غدد لنفاوی تحت فکی و غدد قدامی زنجیر وداج داخلی منتهی میگردند.
چهارم اعصاب : اعصاب زبان بدو نوع تقسیم میشونداز این قرار:
یک - اعصاب محرکه که شعبی از اعصاب صورتی و زیر زبانی میباشند. اعصاب عضلات نیزه ٔ زبانی و کامی زبانی و گاهی نیزه ٔ زبانی تحتانی شاخه هائی از عصب صورتی هستندو بعلاوه کلیه ٔ عضلات زبان از عصب زیر زبانی عصب میگیرند.
دو - اعصاب حسی که شاخه هائی از اعصاب زبانی و زبانی حلقی و ریوی معدی میباشند:
1- عصب زبانی (شاخه ٔ عصب فک اسفل ) قسمتی از مخاط را که در جلوی هشت زبانی است عصب میدهد. 2- عصب زبانی حلقی در ناحیه ٔ حبه های کاسی شکل و قسمتی از مخاط زبان که در عقب هشت زبانی قرار دارد پخش میشود. 3- عصب ریوی معدی ، باواسطه ٔ عصب حنجره ٔ فوقانی مخاط چین ها و حفره های زبانی مکبی را عصب میدهد.
باید دانست که عموم این اعصاب در ناحیه ٔ زبان دارای خاصیت حس عمومی (حسی ) و خصوصی (حساسه ) میباشند و درسه نقطه ٔ مختلف مخاط زبان پخش میشوند:
1- در روی حبه های کاسی شکل. 2- در داخل جوانه های ذائقه ٔ 3- در داخل غدد زبانی. (کالبدشناسی توصیفی تألیف استادان دانشکده ٔ پزشکی کتاب ششم ص 103 تا 116).
در کتاب کالبدشناسی و فیزیولژی آمده : زبان عضوی است عضلانی که در حرف زدن و تکلم بکاررفته و ضمناً لقمه ٔ غذائی را در دهان به اطراف می برد و در مضغ بلع دخالت دارد و از هفده عضله ٔ تشکیل دهنده تشکیل یافته و سطح آن نیز از یک طبقه ٔ مخاطی پوشیده شده است. در این مخاط برآمدگیهایی به نام پاپیل های ذائقه وجود دارند «برجستگی های قارچی شکل ، رشته شکل ، کاسی شکل ، نیم کره ای و جامی شکل » و انتهای رشته های اعصاب حس ذائقه در این اجسام منتشر میباشد. عده ای از پاپیل ها در ثلث خلفی زبان تشکیل حرف 7 زبانی را میدهند که رأسش در عقب و دو ضلعش متوجه بجلو است. در اطراف زبان پاپیل ها نیز دیده میشوند. در ضخامت مخاط زبان و در پاپیل های دانه های ذائقه است که آنها را زیتون چشایی هم میگویند، در هر زیتون چند سلول ذائقه دیده میشود که از طرف خارج هر کدام به یک میله منتهی میگردد. قاعده ٔ این سلولها به رشته های انتهایی اعصاب ذائقه منتهی میشوند. بدور هر زیتون یک غلاف سلولی است.طعم مواد اغذیه بتوسط سلولهای ذائقه ٔ زیتون پاپیلهای به اعصاب رسیده و بوسیله ٔ حس ذائقه درک میشود. غذایا ماده باید محلول باشد تا طعم آنها محسوس گردد و یا با بزاق آمیخته و حل گردد و غلظت مخصوص داشته باشد و با حرارت معینی باشد و بطور شیمیائی میله های سلولهای چشایی را تحریک میکند و تحریک بتوسط تارهای عصبی زبانی حلقی یا زبانی بمرکز ذائقه مغز میرسد که محسوس حس چشایی شود. باید دانست محلول یک صد هزارم سولفات دوکینین تلخیش حس میشود و طعم تلخی در قسمت خلفی زبان حس میگردد. حرکت عضلات زبان بتوسط عصب زیر زبانی زوج دوازدهم از اعصاب دماغی است. اعصاب حسی دو عددند: یکی زبانی حلقی که زوج نهم از اعصاب دماغی است ، رشته های آن در پاپیلهای منتشر میشوند و ثلث خلفی زبان حس ذائقه اش مربوط به آن است. اگر این عصب قطع شود حیوانات مواد خیلی تلخ را هم می بلعند. دو ثلث قدامی زبان حس عمومی و ذائقه اش مربوط به عصب زبانی است که شعبه ای از عصب فک اسفل میباشد. نوک زبان برای طعم شیرینی و ترشی و شوری است. (کالبدشناسی و فیزیولوژی تألیف نیک نفس ص 248 و 251).
خدای را نستودم که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش بسود.
رودکی.
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
کز این سه رسد نیک و بد بیگمان.
فردوسی.
زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در ببارد همان نغز نیست.
فردوسی.
تن ازخوی پر آب و دهان پر ز خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک.
فردوسی.
همه روی کنده همه کنده موی
زبان شاه گوی و روان شاه جوی.
فردوسی.
سر و رویم شده چون نیل زبان گشته تمنده
ز بالا در باران ، ز پس و پیش بیابان.
عسجدی.
زبانی سخنگوی و دستی گشاده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 292).
چنین گفت دانا که باخشم و جوش
زبانم یکی بسته شیر است زوش.
اسدی.
زبانی که باشد بریده ز جای
از آن به که باشد دروغ آزمای.
اسدی.
زبان بکام در، افعیست مرد نادان را
حذرت باید کردن همی از آن افعی.
ناصرخسرو.
بس سر که بریده ٔ زبان است
با یک نقطه زبان زیان است.
ناصرخسرو.
رخ همچو روی کلک و زبان چون زبان شمع
دل همچو چشم سوزن و تن همچو ریسمان.
جمال الدین عبدالرزاق.
از زبان در سر شدی خاقانیا
تا بماند سر، زبان در بسته به.
خاقانی.
چه خوش گفت فرزانه ٔ پیش بین
زبان گوشتین است و تیغ آهنین.
نظامی.
از آن زبان سخنگو بزر برند کرام
که نیست زخم زبان در جهان صلاح پذیر.
اثیر اومانی.
زبان در دهان ای خردمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد نداند کسی
که جوهرفروش است یا پیله ور.
سعدی (گلستان ).
- از زبان پریدن. رجوع به از زبان جستن و از زبان در رفتن شود.
- از زبان تپق زدن ؛ از زبان پریدن است. رجوع به از زبان جستن و از زبان در رفتن شود.
- از زبان جستن ؛کنایه از خطا و سهو کردن در گفتگو باشد. (آنندراج ) (برهان قاطع) (مؤید الفضلاء). خطا نمودن و سهو کردن در تکلم و گفتگو. (ناظم الاطباء).
- از زبان درآمدن ؛ سهو نمودن و خطا کردن در تکلم. (ناظم الاطباء). کنایه از خطا و سهو کردن درگفتگو باشد. (آنندراج ).
- از زبان در رفتن ؛ از زبان جستن. از زبان درآمدن. بر زبان رفتن.
- از زبان رفتن ؛ سخنی گفتن که دل را از آن خبر نیست :
هرچ از زبان رود نرسد بیش تا بگوش
در دل نرفت هر سخنی کان ز جان نخاست.
کمال اسماعیل.
- از زبان گذشتن ؛ بر زبان رفتن. بزبان برآمدن. از زبان در رفتن. از زبان جستن.
- بر زبان آمدن «سخن » ؛ گفته شدن سخن. صادر شدن کلام از زبان :
نام تو چون بر زبان می آمدم
آب حیوان در دهان می آمدم.
خاقانی.
بیک سالم آمد ز دل بر زبان
بیک لحظه شد منتشر در جهان.
سعدی (بوستان ).
گر نام تو بر زبانم آید
فریاد برآید از روانم.
سعدی.
خطا گفتم بنادانی که چون شوخی کند عذرا
نمی باید که وامق را شکایت بر زبان آید.
سعدی.
- || کلام در دهان آماده ٔ بیرون شدن گشتن :
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت
نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت.
نظامی.
- بر زبان آوردن ؛ گفتن. ذکر کردن. بر زبان راندن : پسران خواجه حسن را سخنی چند سخت گفت و اندران پدر ایشان چنان محتشم را سبک بر زبان آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 382).
وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس
گرچه زاول نام دادن بر زبان آورده ام.
خاقانی.
اگر بتحفه ٔ جانان هزار جان آری
محقر است نشاید که بر زبان آری.
سعدی.
جواب تلخ چوخواهی بگو و باک مدار
که شهد محض بود چون تو بر زبان آری.
سعدی.
رجوع به «بر زبان راندن » شود.
- بر زبان افتادن ؛ مشهور شدن. بر ملا شدن. بر سر زبانها افتادن.
- بر زبان برآمدن ؛ بر زبان رفتن :
گر برآید بزبان نام منت باکی نیست
پادشاهان بغلط یاد گدانیز کنند.
سعدی.
سخن عشق تو بی آنکه برآید بزبانم
رنگ رخسار خبر میدهد از سر نهانم.
سعدی.
- بر زبان بودن «کسی » ؛ مورد محبت زبانی بودن. مقابل در دل جای داشتن :
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی.
سعدی.
- || یاد شدن. در یاد بودن. نام برده شدن :
گشتم هلاک و حرف توام در دهان هنوز
افتاده از زبان و تویی بر زبان هنوز.
(آنندراج ).
- || مشهور بودن. همه جا گفته شدن. رجوع به «بر زبان افتادن » و «بر سر زبانها افتادن » شود.
- بر زبان راندن ؛ سخنی را بر زبان آوردن. سخن گفتن. تکلم : بونصر سوگندنامه نبشته بود، عرض کرد: هارون بر زبان راند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 361). فقها و معتبران را بخواند و سوگندان بر زبان راند که جز ضیعتی که به گوزکانان دارد... هیچ چیز ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364).
آنکه چون مداح او نامش براند بر زبان
زازدحام لفظ و معنی جانش پرغوغا شود.
ناصرخسرو.
بزرگی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فروماند.
سعدی.
- بر زبان نیاوردن ؛ از گفتن چیزی خودداری کردن. از سخنی لب فروبستن.
- بصد زبان گفتن ، بصد هزار زبان گفتن ، به هزار زبان گفتن ؛ در نهایت وضوح بزبان حال بر چیزی گواهی دادن :
ز فتح غور و ز حال محمد علاش
چه شرح دانم دادن بصد هزار زبان.
مسعودسعد.
ز شکر تو نتوان گفت کمترین جزوی
بصد هزار زبان و بصد هزار قران.
امیرمعزی.
آفتابش بصد هزار زبان
سایه ٔ پادشاه میگوید.
خاقانی.
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی.
سعدی.
- بر نوک زبان بودن «سخنی » ؛ بر نوک زبان داشتن آن. رجوع به ترکیب بعد شود.
- بر نوک زبان داشتن ؛ سخنی را بر سر زبان داشتن ، آماده ٔ گفتن سخنی بودن.
- || (در تداول ) سخنی را پیش ازگفتن آن از یاد بردن.
- به زبان آوردن ؛ ذکر کردن. به زبان راندن : هیچ کس را زهره نباشد که نام خواجه به زبان آورد جز به نیکوئی. (تاریخ بیهقی ).
تو مپندار که حرفی به زبان می آرم
تا به سینه چو قلم باز شکافند سرم.
سعدی.
رجوع به «بر زبان راندن » شود.
- به زبان راندن ؛ بر زبان آوردن. بر زبان راندن. متذکر شدن : سوگندنامه باشد... که وزیر آن را بزبان راند و با خط خویش زیر آن نویسد. (تاریخ بیهقی ). آن سوگندنامه پیش داشت خواجه آن رابه زبان راند. (تاریخ بیهقی ). قاضی بخواهد تا آن شرطها و سوگندان را... بتمامی به زبان براند. (تاریخ بیهقی ).
- زبان آلودن بچیزی ؛ از آن چیز سخن گفتن. نام آنرا بر زبان آوردن. زبان تر کردن :
طالب بحرف باده میالا زبان که ما
قفل خمار بر دهن خام بسته ایم.
طالب آملی (از آنندراج ).
رجوع به آنندراج و ارمغان آصفی ج 1 ص 2 شود.
- || کنایه از لقمه در دهن گذاشتن. (ارمغان آصفی ج 1ص 2).
- زبان از قفا بدر کردن ؛ نوعی از تعذیب و شکنجه است. (آنندراج ) :
گرچمن گوید مرا همرنگ رویش لاله است
از قفا باید بدر کردن زبان سوسنش.
سعدی.
- زبان از قفا بدر گرفتن ؛ نوعی از تعذیب و شکنجه است. (آنندراج ) :
اگر نه مدح تو گوید زمانه سوسن را
بنفشه وار زبان از قفا بدرگیرد.
خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج ).
- زبان از قفا بیرون کردن ؛ نوعی تعذیب و شکنجه است. (آنندراج ):
بفرمود دل تنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا.
سعدی.
- زبان از قفا کشیدن ، نوعی تعذیب و شکنجه است . (آنندراج ) :
زبان گل ز قفا می کشند اگر بکند
حقوق تربیت نوبهار را انکار.
ابوطالب کلیم (از آنندراج ).
رجوع به ترکیب زیر شود.
- زبان از کام برکشیدن ؛ نوعی از تعذیب و شکنجه است. زبان از قفا کشیدن. (آنندراج ). و رجوع به ترکیب بالا و ترکیب ذیل شود.
- زبان از کام کشیدن ؛ زبان ازقفا کشیدن. (آنندراج ) :
زبان طعنه ٔ سوسن ز کام چون نکشید
اگر نه روی چمن دید در میان نرگس.
عرفی.
یعنی سوسن که از راه زبان درازی طعنه بر نرگس زده بود نرگس روی عزیزان چمن را اگر در میان ندیده چرا زبان او را از کام برنیاورده ، کما صرح به بعض المحققین.
- زبان بر خاک مالیدن ؛ حسرت و آرزو کردن. (آنندراج ) :
تیغ میمالد زبان بر خاک پیش جرأتم
پیچ و تاب از قبضه ٔجوهر برون آورده ام.
صائب (از آنندراج ).
تا بوصف آن دهن شد سبزه ٔ خطتر زبان
طوطیان بر خاک میمالند از شکر زبان.
صائب (از آنندراج ).
- || اظهار عجز و فروتنی. (ارمغان آصفی ج 2 ص 8).
- زبان بر دیوار مالیدن ؛ کنایه از قناعت و توکل. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 2 ص 5) :
چراغ زندگی را میکند مستغنی از روغن
زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدن.
صائب.
- زبان بر زبان داشتن ؛ مرادف زبان در ته زبان داشتن. هر دم چیزی گفتن و بر گفته ای ثابت نبودن. (آنندراج ). رجوع به زبان در ته زبان داشتن شود.
- زبان به دهان نگرفتن کودک ؛ پیوسته گریستن او.
- زبان به زبان گفته شدن ؛معروف شدن. همه جا گفته شدن. دهان بدهان گفته شدن.
- زبان بیرون افتادن ؛ آن است که حیوان از شدت تشنگی زبان خود را از دهان برآرد :
زبان سوسن از تشنگی فتاده برون
چو نوک خنجر فرزانه ٔ عدیم همال.
طالب آملی (از آنندراج ).
رجوع به ترکیب ذیل شود.
- زبان بیرون افکندن ؛ زبان را از تشنگی بیرون آوردن. (آنندراج ): لهث ؛ زبان از دهان بیرون افکندن سگ از تشنگی. (منتهی الارب ) :
بیرون فکند سوسن از تشنگی زبان را
گرم از عدم برآمد تا زانسوی مناهل.
کمال اسماعیل.
- زبان جنبیدن «باکسی » ؛ دشنام گفتن او را:
ز نظاره هر کس که دشنام داد
زبانش بجنبید با نوشزاد
مباش اندرین بزم همداستان
که بدخواه خود زد چنین داستان.
فردوسی.
- زبان در ته دندان گرفتن ؛ ساکت شدن. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 2 ص 7) :
بر زبان قانع اگر حرف لب نان گیرد
زود از شرم زبان در ته دندان گیرد.
ملاطاهر غنی (از آنندراج ) (ارمغان آصفی ).
- زبان در ته زبان داشتن ؛ هر دم چیزی گفتن و برگفته ٔ خود ثابت نبودن. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 2 ص 7) :
چه اعتماد کند کس بوعده ات ای گل
که همچو غنچه زبان در ته زبانداری.
ناصر بخاری (از ارمغان آصفی ).
- زبان در دهان دواندن ؛ کنایه از کمال بی تکلفی و بیحجابی بود و این در حالت کمال ملاعبت و اتحاد زن و مرد میباشد لهذا در محاورت شایع است که زبان فلانی در دهان فلانی است. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 2 ص 6) :
ز بس چرب و نرمی و افسون و فن
بتان را دواند زبان در دهن.
ظهوری.
- زبان در دهان کردن ؛ زبان در دهان دواندن است :
بررخت از رنگ سیاه آورند
سربسرافسونگر و افسوس بر
روز و شب از بهر فسون و فسوس
کرده زبان در دهن یکدگر.
میرمعزی (از آنندراج ).
شب تا سحر بیچاشنی دست و خنجری
با چاکهای سینه زبان در دهان کنم.
طالب آملی (از آنندراج ) (ارمغان آصفی ).
هیچگه دم نزد از دوختن چاک دلم
رشته هر چند زبان در دهن سوزن کرد.
ملاطاهر غنی (از آنندراج ).
رجوع به زبان در دهان دواندن شود.
- زبان در دهان نشستن ؛ کنایه از گرانی کردن بوقت سخن و ناتوانی از بیان :
در شرح حلم تو ز گرانباری سخن
صدره زبان بوقت بیان در دهان نشست.
حسین ثنائی (از آنندراج ) (از ارمغان آصفی ).
- زبان در دهان نهادن ؛ بمعنی زبان در دهان دواندن است. (ارمغان آصفی ج 2 ص 8) :
به بزمی که خوان بیان می نهم
سخن را زبان در دهان می نهم.
نظامی.
رجوع به زبان در دهان دواندن شود.
- زبان در دهان یکدیگر داشتن ؛ متحد و هم فکر و هم عقیده بودن : این پدریان نخواهند گذاشت تا خداوند را مرادی برآید و یا مالی حاصل شود و همگان زبان در دهان یکدیگر دارند. (تاریخ بیهقی ).
- زبان در دهان یکدیگر کردن ؛ هم فکر و هم عقیده بودن.
- || دست بدست هم دادن برای انجام مقصودی مشترک : شما قوادان زبان در دهان یکدیگر کرده اید و نمیخواهید تا این کار برآید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 626).
- زبان در کام دزدیدن ؛ کنایه از ساکت شدن و خاموش ماندن. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 2 ص 5) :
زبان تا بود گویا تیغ می بارید بر فرقم
جهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم.
صائب.
- زبان در کام رها کردن ؛ خاموش ماندن.زبان در کام دزدیدن. (آنندراج ).
- زبان کسی برآوردن ؛ و آن نوعی از تعذیب و شکنجه است. (آنندراج ). رجوع بزبان از قفا کشیدن و زبان از کام کشیدن شود.
- زبان کشیدن ؛ زبان از کام برآوردن. نوعی تعذیب و شکنجه.زبان از قفا کشیدن :
برلب کم ظرف غیر از شکوه در افلاس نیست
از صدا در تشنگیها میکشد خنجر زبان.
میرزابیدل (از آنندراج ).
چشم او از سرمه بی دنباله تا ابرو کشید
گرم شد خورشید از گرمی زبان آهو کشید.
شیدای هندی (از آنندراج ).
- زبان مو برآوردن ؛ درمقام اغراق میگویند زبانم مو برآورد و ترا فائده نکرد و مقرر است که مو برآوردن زبان ممتنع است پس حاصل این باشد که امر ناممکن هم بوقوع آمد و تو سخن نشنیدی. (آنندراج ).
- کاوزبان ؛ معرب گاوزبان است. (از دزی ج 2 ص 435 از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به «گاوزبان شود».
- گاوزبان . رجوع به «گاوزبان » در ردیف خود شود.
- مو از زبان برآوردن ، مو از زبان رستن ، مو برآوردن زبان ، مو بر زبان سبز شدن ؛ زبان مو برآوردن.
|| مؤلف مجموعه ٔ مترادفات صفات ذیل را برای زبان آورده : آتشین ، آتشین گفتار، بی ادب ، تیغ گوشتین : بس نیک و بد که کشته از تیغ گوشتین شد.
تیغ نطق ، سرمه آلود، شکوه پرداز، شکوه فرسود، گنج نثار، مغزدار، منقارگل :
جان تراشیده بمنقار گل
فکرت خائیده بدندان دل.
نظامی.
ورق باد :
حکم خدای است که از کاف کن
بر ورق باد نویسد سخن.
جامی (از مجموعه ٔ مترادفات صص 190 - 191).
- امثال :
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. رجوع به «زبان پاسبان سر است » شود.
زبان گوشت است به هر طرف بگردانی میگردد ؛ نظیر: اللسان مرکب ذلول. (امثال و حکم دهخدا) :
چه خوش گفت فرزانه ٔ پیش بین
زبان گوشتین است و تیغ آهنی.
نظامی.
|| مجازاً، سخن. گفتار :
زبان و خرد بود و رایش درست
بتن نیز یاری ز یزدان بجست.
فردوسی.
نماند بر این رزمگه زنده کس
تو را از هنرها زبانست و بس.
فردوسی.
ایا ز بیم زبان نژند گشته و هاژ
کجا شد آن همه دعوی کجا شد آن همه ژاژ.
لبیبی.
زمانه بزبان هرچه فصیحتر بگفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 395).
ای مج تو شعر من از برکن و بخوان
از من دل و سگالش و از تو تن و زبان.
؟ (لغت فرس اسدی ذیل مج ).
ترجمان دل است نطق و زبان.
سنائی.
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است.
مولوی.
بعذر توبه توان رستن از عذاب خدای
ولیک می نتوان از زبان مردم رست.
سعدی (گلستان ).
- آتش زبان ؛ آنکه سخنی سخت گیرا و مؤثر دارد :
سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع
با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست.
سعدی.
- آتش زبانی ؛ دارای تأثیر سخن بودن. سخن گیرا داشتن. آتش زبان بودن :
با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست.
سعدی.
- ابریشم زبان «بریشم زبان »؛ نرم زبان. چرب زبان. مقابل تیززبان :
بس بود ار بخردی ترا سخنگوی بزم
سردسرین لعبتی بتی بریشم زبان.
مسعودسعد.
- از زبان افتادن ؛ یعنی مجال سخن نداشتن. از صدا افتادن. (آنندراج ). از نوا افتادن :
آنکه بی تقریر از حال دلم آگاه بود
از زبان افتادم و گوشی بفریادم نکرد.
مخلص کاشی (از آنندراج ).
گشتم هلاک و حرف توام در دهان هنوز
افتادم از زبان و تویی بر زبان هنوز.
میرزامقیم (از آنندراج ).
- از زبان افکندن ؛ متعدی از زبان افتادن یعنی مجال سخن ندادن. از زبان انداختن. (آنندراج ) :
نرگس مستانه اش از سرمه ٔ شرم و حیا
شوخ چشمان هوس را از زبان افکنده بود.
صائب.
رجوع به ترکیب زیر شود.
- از زبان انداختن ؛ متعدی از زبان افتادن و از صدا افتادن ، یعنی مجال سخن ندادن. از زبان افکندن. (آنندراج ) :
دشمن خود خواندم با آنکه او را دوست داشت
آنقدر گفتم که او را از زبان انداختم.
آقاشاپور (از آنندراج ).
- از زبان «کسی » التزام دادن ؛ از طرف او ملتزم بچیزی یا کاری شدن.
- از زبان «کسی » حرف بستن ؛ نقل کردن چیزی را از زبان کسی که او نگفته باشد. (آنندراج ) :
از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بست
یار اوراق تغافل راچرا شیرازه بست.
قدسی (از آنندراج ).
- از زبان «کسی » حرف ساختن ؛ نقل کردن چیزی رااز زبان کسی که او نگفته باشد. (آنندراج ) :
کمالم میشود عیبی که از من مدعی گوید
چون آن لالی که میسازد کسی حرف از زبان او.
تأثیر (ازآنندراج ).
رجوع به ترکیب بالا شود.
- از زبان «کسی » خبر آوردن ؛ نقل کردن خبری را از زبان کسی که او نگفته باشد. (آنندراج ):
تا فتد راز من ساده دل از پرده برون
حیله سازان اززبان تو خبر می آرند.
محمدقلی میلی (از آنندراج ).
رجوع به ترکیب بالا و زیر شود.
- از زبان «کسی » خبر بستن ؛ نقل کردن چیزی را از زبان کسی که او نگفته باشد. (آنندراج ) :
مژده ٔ وصل ضرور است تو هم باور کن
از زبان تو ظهوری خبری خواهم بست.
قدسی (از آنندراج ).
- از زبان «کسی » سخن آوردن ؛ بجای او یا از جانب او سخن گفتن :
سخندان چو رأی ددان آورد
سخن از زبان ددان آورد.
عنصری.
- از زبان «کسی » نامه بنوشتن ؛ بجای کسی چیز نوشتن. منویات او رانگاشتن : نامه ای که بونصر مشکان از زبان امیر مسعود به قدرخان... نبشته. (تاریخ بیهقی ).
- بدزبان ؛ عیب گو. غیبت کننده. دشنام دهنده و ناسزا گوینده. (ناظم الاطباء) :
بدستور گفت آنزمان شهریار [ خسروپرویز ]
که بدگوهری بایدم بی تبار
که یک چند باشد به ری مرزبان
یکی مرد بیدانش بدزبان.
فردوسی.
- بدزبانی ؛ ژاژخایی و هرزه سرایی. (ناظم الاطباء).
- بر زبان آمدن ؛ آغاز تکلم کردن چنانکه کودک شیرخواره. رجوع بزبان باز کردن شود.
- || بسخن گفتن توانا گشتن پس از بیماری یا گنگی :
بدل صافی مدح تو چنان دادم نظم
که از آن اخرس و ابکم بزبان آمد و گوش.
رجوع به زبان باز کردن شود.
- || سؤال کردن. حاجت خواستن. برایگان چیزی خواستن.
- || ظاهر شدن ما فی الضمیر. فاش شدن راز. مقابل لب فروبستن ، بزبان نیامدن :
آن نه عشق است که از دل بزبان می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق بجان می آید.
سعدی.
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت بزبان می آید.
سعدی.
- بر زبان «کسی » پیغام دادن ؛ بتوسط آن کس پیغام فرستادن. بزبان او حرف زدن : بر زبان عبدوس پیغام داده بودیم که با وی (التونتاش ) چند سخن... (تاریخ بیهقی ). هر چند سلطان بر زبان بوالحسن عقیلی پیغام فرستاده بود، در معنی تعزیت. امیر بلفظ عالی خود تعزیت کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364). بر زبان ابوالحسن الفائق الخاصه پیغام فرستاد. (مجمل التواریخ و القصص ).
- بر زبان رفتن «سخنی » ؛ بر زبان آمدن کلمه. بر زبان گذشتن سخنی. صادر شدن کلامی.
- بر زبان گرفتن ؛ مکرر گفتن و در هر جای گفتن چیزی را : ابوالبحتری را بیافت و گفت پیغامبر گفته است که ترا نکشم. و با ابوالبحتری یاری بود، او گفت این یار مرا نیز نکشید، گفت من او را بکشم... ابوالبحتری گفت مرا نیز زندگانی نخواهم که زنان بر زبان گیرند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). رجوع به «بزبان گرفتن »شود.
- بر سر زبان جهیدن «سخنی » ؛ نزدیک بگفتن شدن. تهییج شدن برای بزبان آوردن سخنی یا رازی :
هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل میدهد که عمر بشد وارهان بگوی.
سعدی.
- بر سر زبان گفته شدن ؛ مشهور بودن : و چندان انگور که بهراة باشد بهیچ شهری و ولایتی نباشد چنانکه زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند. (نوروزنامه ). رجوع به ترکیب زیر شود.
- بر سر زبانها افتادن ؛ مشهور گردیدن. فاش شدن. از پرده بیرون افتادن.برملا شدن. رجوع به ترکیب بالا و ترکیب زیر شود.
- بر سر زبانها گفته شدن ؛ مشهور بودن. رجوع به بر سر زبان افتادن شود.
- بزبان کسی پیغام یا فرمانی دادن ؛بتوسط آنکس آن پیغام و فرمان را ابلاغ کردن : خواجه گفت : تا آنچه رفت و میباید کرد... بزبان بونصر پیغام دهد. (تاریخ بیهقی ). بزبان عبدوس پیغام داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 367). چون این نامه ها برفت فرمان امیر برسید بخواجه بزبان ابوالحسن. (تاریخ بیهقی ). رجوع به «بر زبان کسی پیغام دادن » شود.
- بزبان گرفتن ؛ مکرر گفتن و در هرجای گفتن چیزی را. رجوع به «بر زبان گرفتن »شود.
- بزبان گرفتن «کسی را» ؛ او را دشنام گفتن. و رجوع به «برزبان گرفتن » شود.
- بزبان گرفتن «کودکی را» ؛ او رابا سخنهای نرم از گریه یا کاری بازداشتن. او را بسخن سرگرم کردن و بدان مشغول داشتن.
- بزبانها افتادن ؛ مشهور شدن. بدهنها افتادن. دهن بدهن گشتن.
- || رسوا شدن ؛ در دهنهاافتادن. رجوع به «دهن بدهن گشتن » شود.
- بلبل زبانی «در تداول » ؛ سخن فراوان گفتن. پرگوئی کردن.
- به هر زبان افتادن ؛ مشهور شدن. زبان بزبان گفته شدن. بر زبانها افتادن :
تو سلامت گزین که نام دلم
از ملامت به هر زبان افتاد.
خاقانی.
- بی زبان ؛ بی سخن. خاموش :
گویا و لیکن بی زبان
جویا و لیکن بی وفا.
ناصرخسرو.
سخنها دارم از درد تو بر دل
ولیکن در حضورت بی زبانم.
سعدی.
رجوع به بیزبانی شود.
- || آنچه قوه ٔ ادای کلام نداشته باشد مثل حیوان. (فرهنگ نظام ) :
و آن نی چو مار بیزبان سوراخها در استخوان
هم استخوانش سرمه دان هم گوشت ز اعضا ریخته.
خاقانی.
- || ناتوان. ضعیف. بینوا :
بپیچم سر از رایگان خوارگان
مگر بیزبانان و بیچارگان.
نظامی.
که یکره بدین شوخ نادان مست
دعا کن که ما بیزبانیم و دست.
سعدی (بوستان ).
- || آنچه قوه ٔ ادای آواز از دهن نداشته باشد مثل درخت. (فرهنگ نظام ).
- || کسی که زبان قومی را نداند مثل هندی نسبت به چینی. (فرهنگ نظام ).
- بیزبانی ؛ عجز از گفتن مقصود. رجوع به بیزبان شود.
- || خموشی. لب از سخن بستن :
بیزبانی ز ژاژخایی به.
سنائی.
سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز
که بی زبانی دفع زبانیه است آنجا.
خاقانی.
نه عجب کمال حسنت که بصد زبان بگویم
که هنوز بیش ذکرت خجلم ز بی زبانی.
سعدی.
من از بیزبانی ندارم غمی.
سعدی (بوستان ).
- چارزبان ؛ کنایه از پرگوی و کثیرالکلام. (آنندراج ).
- چرب زبان ؛ کسی را گویند که بسخنان خوش دل مردم را بجانب خود راغب گرداند و مردم را از خود کند. (برهان قاطع). چرب زبان و چرب گو. (ناظم الاطباء). آدم شیرین گفتار. (فرهنگ نظام ). کسی باشد که مردم را بجانب خود راغب سازد. (آنندراج ) :
ای نو سخن چرب زبان ز آتش عشقت
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد.
خاقانی.
رجوع به «چرب زبانی » شود.
- || کنایه از چاپلوس. (برهان قاطع) (آنندراج ). چاپلوس. (ناظم الاطباء).
- || فریب دهنده را نیز گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ). کسی که با زبان شیرین مردم را فریب دهد. (فرهنگ نظام ).
- || بلیغ و زبان آور. (ناظم الاطباء). رجوع به «خوش زبان » و «شیرین زبان » و ترکیب ذیل شود.
- چرب زبانی ؛ نصیحت و خوشامدی. (ناظم الاطباء). دل مردم به خوش سخنی به خویش راغب ساختن. گفتن سخنان خوش و مطبوع طبع :
شیرین سخنم دید و بدان چرب زبانیش
زان سنگدلی پارگکی نرمتر آمد.
سوزنی (دیوان ص 29).
خوان درویش بشیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی.
سعدی.
رجوع به چرب زبان شود.
- || تملق. چاپلوسی :
دشمن چو نکوحال شدی گرد تو گردد
زنهارمشو غره بدان چرب زبانیش.
ناصرخسرو.
رجوع به «چرب زبان » شود.
- چیره زبان ؛ آنکه دارای زبان توانا باشد. چیره دست در گفتار. سخن گو. زبان آور :
گفت که مسعودسعد
شاعر چیره زبان.
مسعودسعد.
خدایگانا دانی که بنده ٔ تو چه کرد
بشهر غزنین با شاعران چیره زبان.
مسعودسعد.
- چیره زبانی ؛ زبان آوری. چیره دستی در سخن :
از وصف تو عاجز شده هر پاک ضمیری
وز نعت تو خیره شده هر چیره زبانی.
مسعودسعد.
منم کاندر عجم و اندر عرب کس
نبیند چون من از چیره زبانی.
مسعودسعد.
- خوش زبان ؛ شیرین بیان. خوش گفتار. چرب زبان. خوش سخن. شیرین زبان.
- در زبان آمدن ؛ قابل وصف بودن. در وصف گنجیدن :
نه چندان آرزومندم که وصفش در زبان آید
وگر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید.
سعدی.
- در زبان آمدنی ؛ گفتنی. وصف شدنی. رجوع به ترکیب فوق شود.
- در زبان افتادن و در زبانها افتادن ؛ مشهور شدن. بر ملا شدن. فاش شدن. بدنام شدن. بر زبانها افتادن. بر سر زبانها افتادن. زبان بزبان گفته شدن : و بوسهل در زبان مردمان افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 261).
افتاده در زبان خلایق حدیث من
با تو به یک حدیث مجالی نیافته.
سعدی.
- در زبان انداختن ؛ بد نام کردن. هجو کردن :
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
که دشمنیم برای تو در زبان انداخت.
سعدی.
رجوع به در زبان افتادن شود.
- در زبان گرفتن ؛ بهمه کس گفتن. فاش کردن. عیب گفتن.بزبان گرفتن : چنانکه بوسهل زوزنی را در آنچه رفت [ استخفاف حسنک ] مردمان در زبان گرفته و بدگفتند. (تاریخ بیهقی ). جهانیان انوشیروان را در زبان گرفته بودند از آنچ باطن حال نمی دانستند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ).
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد.
حافظ.
- دوزبان ؛ منافق و دورو. (فرهنگ نظام ). کنایه از منافق و مرائی. (بهار عجم ) :
اگر دوزبان است نمام نیست
در آن دوزبانیش عیبی مدان
که او ترجمان زبان و دل است
جزاز دو زبان چون بود ترجمان.
مسعودسعد.
دو زبانیست کلک تو که بدوست
اعتماد زبان شاه جهان.
مسعودسعد.
- || کنایه از قلم :
تا زبان آوران همه شده اند
یک زبان در ثنای آن دوزبان.
مسعودسعد.
- دوزبانی ؛ کنایه از نفاق. دورنگی. سخن چینی :
اگر دو زبان است نمام نیست
در آن دوزبانیش عیبی مدان.
مسعودسعد.
در این مقام کسی کو چو مار شد دوزبان
چو ماهی است بریده زبان در آن مأوا.
خاقانی.
- زاغ زبان ؛ سیاه زبان. آنکه نفرینش تأثیر کند. رجوع به زاغ زبان و سیاه زبان و سق سیاه شود.
- زبان بر یکدگر پیچیدن ؛ از سخن گفتن امتناع ورزیدن. (آنندراج ) :
دل روشن زبان لاف را بریکدگر پیچد
کندپوشیده صیقل در حجاب نور جوهر را.
صائب.
- زبان چون تیغ بودن ، زبان چون تیغ داشتن ؛ سخن قاطع گفتن. در گفتار و احتجاج قوی بودن :
با خصم اعتقادزبانش چو تیغ بود
در راه اجتهاد کمانش چو تیر بود.
سنائی.
- زبان دار ؛ زبان آور. حرّاف. بی باک در سخن.
- زبان داشتن «باکسی » ؛ خویشتن را از آن کس وانمودن. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ج 1 ص 5). با وی رابطه داشتن. با او ارتباط داشتن : و دیگر صورت کردند که وی را با اعداء زبان بوده است و مراد به این حدیث آمدن سلجوقیان به خراسان بوده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 485).
اینکه روشن بدلم لطف نهانی دارد
آگهم با لب من ناله زبانی دارد.
ظهوری ترشیزی (از آنندراج ) (از ارمغان آصفی ).
- زبان درازی قلم ؛ مستلزم روانی اوست. ظهوری در تعریف شاه اشرف خوشنویس گوید: بزبان درازی قلمش زبان جمله حرف گویان کوتاه. (آنندراج ). رجوع به «زبان دراز» و «زبان درازی » شود.
- زبان در دهان گذاشتن ؛ طفل را سخن گفتن آموختن. کسی را بگفتن چیزی که نمیخواسته یا متنبه نبوده است واداشتن. (امثال و حکم دهخدا).
- زبان کشیدن ؛ کنایه از زبان درازی کردن و بدرازی سخن گفتن. (آنندراج ) :
ظلمت حرب را زدوده شهاب
دهن رزم را کشیده زبان.
مسعودسعد.
زلفت زبان طعنه به بخت نگون کشید
آهوی عقل را بکمند جنون کشید.
محمد قلی میلی (از آنندراج ).
رجوع به ترکیب ذیل شود.
- زبان گشادن «برکسی » ؛ کنایه از زبان دراز کردن و سخن بدرازی گفتن. زبان کشیدن. (آنندراج ) :
چو دیندار کین دارد از پادشا
نگر تا نخوانی ورا پارسا
هرآنکس که بر دادگر شهریار
گشاید زبان مرد دینش مدان.
فردوسی.
هزاریک ز ثنای تو گفت نتواند
بحسب حال بخواهد همی گشاد زبان.
مسعودسعد.
بر آفرین سلطان چون من زیان گشایم
اندر سجود آید جان جریر و اعشی.
امیرمعزی.
- زبان گشادن «به کسی و یا چیزی » ؛ کنایه از سخن درباره ٔ چیزی و یا کسی بدشنام و یا آفرین گفتن :
خلقی زبان بدعوی عشقش گشاده اند
ای من غلام آنکه دلش با زبان یکیست.
؟
- زبان فرا کسی کردن ؛ درباره ٔ وی سخن گفتن. بر وی خرده گرفتن : و همگان رفتند و جایی گرد خواهند آمد که رازها آشکار شود و بهانه ٔ خردمندان که زبان فرا این محتشمان بزرگ توانستند کرد آن بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 55).
- زبان فرا کسی گشادن ؛ او را توبیخ و ملامت کردن. او را هجو گفتن. از او ببدی یاد کردن : مردم زبان فرا بوسهل گشادند که ، زده و افتاده را توان زد و انداخت.مرد آن است که گفته اند العفو عندالقدرة بکار تواند آورد. (تاریخ بیهقی ).
- زبان یکی داشتن «با کسی » ؛موافقت کردن در سخن با او. زبان یکی کردن. (ارمغان آصفی ج 1 ص 3) (آنندراج ). یکزبان شدن. هم سخن شدن. همدست شدن. هم آواز شدن :
چنان ز خویش به تنگم که هر سر مویم
ز بهر قتلم با تیغ او زبان دارد.
طالب کلیم (از آنندراج ).
- زبان یکی کردن «با کسی » ؛ موافقت کردن در سخن با او. زبان یکی داشتن با او. (آنندراج ) :
ناله ٔ مطرب و نی هر دو یکی کرده زبان
میکنندم همه تکلیف که بیهوشی کن.
محمدقلی سلیم (از آنندراج ).
رجوع به ترکیب فوق و ترکیب زیر شود.
- زبان یکی کردن «به کسی » ؛ موافقت کردن با کسی. (غیاث اللغات ). رجوع به ترکیب فوق شود.
- سر در سر زبان کردن ؛ با گفتار نابجا جان در خطر افکندن : بهوش باش که سر درسر زبان نکنی.
- سیاه زبان (سیه زبان ) ؛ بدزبان و عیب گو. (ناظم الاطباء). عیب گو. (آنندراج ). رجوع به زاغ زبان و سیه زبان شود.
- || کسی که دعای بد او اثر کند. (غیاث اللغات : سیه زبان ). کسی که نفرینش را اثری هست. (ناظم الاطباء). شخصی که زیر زبانش سخت سیاه باشد و نفرین او تأثیر داشته باشد و او را سق سیاه نیز گویند. (آنندراج ) :
پیک بشارتی شد اشک سفید پی
سهم سعادت آمده آه سیه زبان.
میرالهی (ازآنندراج ).
رجوع به زاغ زبان و سیاه زبانی شود.
- سیاه زبانی (سیه زبانی ) ؛ سیه زبان بودن. تأثیر داشتن نفرین. سق سیاه بودن :
خط تیغ در قلمرو رخسار او گذاشت
آخر سیه زبانی ما کرد کار خویش.
صائب.
یا رحم کن بصبح وصالم در انتظار
یا از سیه زبانی شبهای ما بترس.
طاهر وحید (از آنندراج ).
- || سیاه زبانی ، از محسنات اسب است. (ناظم الاطباء).
- سیاه شدن زبان ؛ از کار افتادن زبان بسبب بد گفتن. (غیاث اللغات ).
- شیرین زبان ؛ کسی که بیانش خوب و دلپذیر است. (فرهنگ نظام ). کسی که گفتار وی خوش آیند باشد و کسی که سخن وی شنونده را افسون کند. (ناظم الاطباء) :
بدستور شیرین زبان گفت خیز.
نظامی.
نکوروی و دانا و شیرین زبان
بر خویش برد آن شبش میهمان.
سعدی (بوستان ).
خوش طبعو شیرین زبان. (گلستان ).
صائب ز نغمه ٔ تو شکرزار شد جهان
گفتار حق ز خامه ٔ شیرین زبان تست.
صائب.
- || مردم متواضع و ملایم. (ناظم الاطباء).
- || زبان معشوق که خوب و دلپذیر است. (فرهنگ نظام ). رجوع به «شیرین زبانی » شود.
- شیرین زبانی ؛ خوشی گفتار. فصاحت و بلاغت. (ناظم الاطباء) :
بشیرین زبانی دلش کرد گرم.
نظامی.
بشیرین زبانی و لطف و خوشی
توانی که پیلی بمویی کشی.
سعدی (گلستان ).
همه عمر تلخی کشیده ست سعدی
که نامش برآید بشیرین زبانی.
سعدی.
بشیرین زبانی توان برد گوی
که پیوسته تلخی برد تندخوی.
سعدی (بوستان ).
رجوع به «شیرین زبان » شود.
- شیرین زبانی کردن ؛ سخنان گرم و فریبنده گفتن :
هم بود شوری در این سر بیخلاف
کاین همه شیرین زبانی میکند.
سعدی.
- شیوازبان ؛ فصیح زبان. (ناظم الاطباء). بمعنی فصیح زبان که بلیغ بیان باشد. (برهان قاطع). فصیح و بلیغ.(آنندراج ).
- || تیززبان. (آنندراج ).
- شیوه زبان ؛ شیرین گفتار. (ناظم الاطباء).
- || فصیح و بلیغ. (ناظم الاطباء).
- کندزبان ؛ الکن و زبان گرفته و کسی که در زبان وی لکنت باشد. (ناظم الاطباء). آنکه بعلت بیماری یا خطائی یا دینی یا سابقه ای گفتن حقایق نتواند و زبانش هنگام سخن گفتن گیر کند :
علم دل تیره را فروغ دهد
کندزبان را چو ذوالفقار کند.
ناصرخسرو.
- کندزبانی ؛لکنت و تردد در سخن و زبان گرفتگی. (ناظم الاطباء). نعنعه. (منتهی الارب ). بعلت خطائی یا دینی یا سابقه ٔ نعمتی گفتن حقائق را نتوانستن. مقابل تیززبانی.
- گشاده زبان ؛ فصیح و بلیغ. (ناظم الاطباء).
- || انسان که سخن گفتن تواند، مقابل دیگر حیوانات که زبان بسته اند و سخن گفتن نتوانند :
شکر او گویدی جهان شب و روز
همچو ما باشد ار گشاده زبان.
فرخی.
- گوشمال خامشی دادن زبان ؛ زبان را از فضول بازداشتن. از سخن بیموقع نگه داشتن :
زبان را گوشمال خامشی ده
که هست از هر چه گوئی خامشی به.
جامی (از امثال و حکم دهخدا).
- هرمویی زبان شدن ؛ نظیر بصد زبان گفتن ، همه اعضا زبان شدن ، کنایت از چیزی را به همه وجود خود مدح و یا ذم کردن و در باره ٔ آن سخن گفتن :
از عشق صلیب رومی روی مویی
ابخازنشین گشتم و گرجی کویی
از بسکه بگفتمش که مویی مویم
شد موی زبانم وزبان هر مویی.
خاقانی.
- همزبان ؛ دارای یکزبان و یک لغت. (ناظم الاطباء). دو کس که به یک زبان تکلم کنند. (آنندراج ) :
ای بسا هندو و ترک هم زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمان خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است.
مولوی.
- || هم فکر. همدل. ندیم. دوست که زبان دل دوست را میفهمد. همجنس :
خلقی نه مردم آسا نه آدمی سرشت
با دیو هم سجیت و با غول هم زبان.
مسعودسعد.
رجوع به همزبانی شود.
- || همدست. هم سخن. متفق القول. رجوع به یکزبانی شود.
- همزبانی ؛ به یک زبان تکلم کردن. دارای یک لغت بودن :
همزبانی خویشی و پیوندیست
مرد با نامحرمان چون بندیست.
مولوی.
پس زبان محرمان خود دیگر است
هم دلی از هم زبانی بهتراست.
مولوی.
- || همدلی. همفکری. دوستی. همجنسی. درک کردن دو کس احساسات و تمایلات یکدیگر را.
- || یکزبان بودن ؛ همدست و متفق القول بودن. رجوع به همزبان شود.
- همه اعضاء زبان کردن ؛ بسیار سخن در مدح یا ذم گفتن :
تا بشکر ثنای و مدحت خویش
همه اعضای من زبان کردی.
مسعودسعد.
- همه تن زبان شدن ؛ همه اعضا زبان شدن :
زبان من چو ستایش کند صفات ترا
همه تنم شود اندر ستایش تو زبان.
امیرمعزی.
- همه زبان بودن ؛ پرگو و بسیار سخن گو بودن.
- || آنکه سخن هاش از دل نیست.
- || در این شعر بمعنی گیرنده ، دامنگیر و اثرکننده آمده :
آن بوسه های گرمت زاول بسوخت جانم
زیرا که همچو آتش یکسر همه زبانی.
خاقانی.
- یکزبان ؛ یک آواز. یک صدا. متفق. (ناظم الاطباء) :
تا زبان آوران همه شده اند
یکزبان در ثنای آن دو زبان.
مسعودسعد.
وگر بینی که با هم یکزبانند
کمان را زه کن و بر باره برسنگ.
سعدی (گلستان ).
تو آمرزیده ای واﷲ اعلم
که اقلیمی بخیرت یکزبانند.
سعدی.
- یکزبان شدن ؛ موافقت نمودن و همدل شدن. (ناظم الاطباء).
- یکزبانی ؛ یکرو بودن. مقابل دوزبانی که بمعنی منافق بودن است :
از این آشنایان بیگانه خوی
دوروئی نگر یکزبانی مجوی.
نظامی.
- امثال :
دل که پاک است زبان بی باکست ؛ نظیر: آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. (امثال و حکم دهخدا).
زبان آید زیان آید ؛ نظیر: النفوس کالنصوص. (امثال و حکم دهخدا).
زبان بسیار سر بر باد داده است .
زبان پاسبان سر است ؛ نظیر:
وحشی (امثال وحکم دهخدا).
زبان ترجمان دل است . (امثال و حکم دهخدا).
زبان خلق تازیانه ٔ خداست ؛ شهرت های سوء کیفر و بادافراه اعمال زشت است. (امثال و حکم دهخدا).... آنچه مردم خواهند حاکی از اراده ٔ حق تعالی است. (امثال و حکم دهخدا).
زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می آورد ؛ نظیر:
... بشیرین زبان
دل مردم پیر گردد جوان.
فردوسی.
و نظیر: چرب سخنی دوم جادوئیست. (قابوس نامه ) (امثال و حکم دهخدا).
که تندی و تیزی نیاید بکار
بنرمی برآید ز سوراخ مار.
فردوسی.
بزبان لطف مار را از سوراخ بیرون آورد. (مرزبان نامه ).
از درشتی ناید اینجا هیچ کار
هم بنرمی سر کند از غار مار.
مولوی.
زبان در دهان پاسبان سر است .
سعدی.
زبان سر را عدوی خانه زاد است
زبان سست و حرف درست ...؛ نظیر: دل که پاک است زبان بی باک است. (امثال و حکم دهخدا).
زبانم که نسوخت ؛ وعده ای کردم لیکن وفای آن ممکن نیست ، نظیر: تاحالا میگفتم ها، حالا میگویم نه. قزوینی است : گفتیمان ، نگفتیمان. (امثال و حکم دهخدا).
زبانم مو درآورد ؛ بسیار گفتم مانده شدم. (امثال و حکم دهخدا).
|| روزمره را گویند و این مجاز است و ترجمه ٔ لسان و آنرا زفان هم گویند. (آنندراج ). روزمره ٔ قومی و بتازی لسان گویند. (فرهنگ رشیدی ).
روزمره ٔ قومی و این لفظ در مدار بفتح و در رشیدی بضم و در بهار عجم و کشف بفتح و ضم و درسراج نوشته که آنچه در رشیدی لفظ زبان بضم اول نوشته تخصیص ضمه خطاست ، بفتح نیز آمده بلکه لهجه ٔ ایران بفتح است غایتش هر دو صحیح اند. (غیاث اللغات ). تکلم مخصوص هر امت و طائفه ای. (ناظم الاطباء). گفتار مخصوص یک ملت یا جماعت مثل زبان فارسی و زبان انگلیسی. و این خود مأخوذ از اول است که اول سبب دوم. چون در پهلوی بضم اول است بایستی در فارسی هم جایز باشد. (فرهنگ نظام ). ابن خلدون آرد: باید دانست که کلیه ٔ لغات ملکاتی هستند مانند ملکات صنعت - زیرا آنها استعدادهایی در زبان برای تعبیر از معانی میباشند و مهارت یا عجز در تعبیر وابسته بکمال نقصان آن استعداد یا ملکه از راه مطالعه و فرا گرفتن مفردات پدید نمی آید بلکه باید ترکیبات را آموخت... ملکه ها و استعداد جز بتکرار افعال بدست نمی آیند زیرا هر فعلی نخست که روی میدهد از آن صفتی بذات انسان بازمیگردد و پس از تکرار، آن صفت بحالی تبدیل میشود و معنی حال در اینجا عبارت از صفت غیر راسخ است و آنگاه که تکرار افزایش می یابد آن حال بملکه یعنی صفت راسخ تبدیل میشود. بنابراین متکلم عرب در حالیکه ملکه ٔ لغت عربی در وی موجود است ، سخنان و شیوه های تعبیر هم نژادان خود را در ضمن مکالماتی که با یکدیگر میکنند میشنود و بچگونگی تعبیر از مقاصدشان گوش فرامیدهد همچنانکه کودک استعمال مفردات را میشنود و آنها را فرا میگیرد و سپس ترکیبات را میشنود و آنها را می آموزد و آنگاه این تعبیرات را بتکرار میشنود تا سرانجام الفاظ و ترکیباتی را که آموخته است بمنزله ٔ ملکه و صفت راسخی میگردد بدینسان زبانها و لغات از نسلی به نسلی دیگر انتقال می یابندو مردم بیگانه و کودکان آنها را می آموزند. (ترجمه ٔ مقدمه ٔ ابن خلدون بقلم پروین گنابادی ج 2 ص 1180). و در ص 1162 از آن کتاب آمده : باید دانست که لغت برحسب آنچه متعارف است عبارت از تعبیر متکلم از مقصود خویش است و این تعبیر علمی مربوط بزبان است [ که از قصد افاده ٔ کلام ناشی میشود و ]و از این رو ناگزیر باید بمنزله ٔ ملکه ٔ ثابت در عضوی گردد که آنرا انجام میدهد و آن عضو زبان است و تعبیر از مقصود در میان هر ملتی بر حسب اصطلاحات «خاص » آن قوم است. در نفایس الفنون آمده : از آنجا که آدمیان را در اسباب معاش استقلال نبود و در اکثر حالات به معاونت یکدیگر نیازمند بودند، برای اعلام ما فی الضمیر ناچار از آن شدند که امثله یا اشارات و کلماتی وضع کنند و چون کلمات مفیدتر و آسان تر بود سرانجام وضع کلمات را برگزیدند. و علما را درباره ٔ واضع لغات و آغازوضع آنها چهار قول است : قول اول آنکه واضع جمیع لغات آفریدگار است و این مذهب شیخ ابوالحسن اشعری و اتباع اوست و این مذهب را مذهب توقیف خوانند، زیرا بگفته ٔ ایشان آفریدگار در مقابل هر معنی لفظی آفرید و بوسیله ٔ وحی بندگان را بر آن واقف گردانید یا خود کلمات و حروفی را در جسمی از اجسام ایجاد کرد تا آدمیان این سخن بشنیدند که این الفاظ معین برای این معانی وضع شده. یا یک یا چند تن از آدمیان را بالبداهة بوضع و موضوع له هریک از الفاظ و لغات آگاه ساخت. پیروان این مسلک به دلیل های زیرمتمسک گردیده اند:
دلیل اول : قوله تعالی «و علم آدم الاسماء کلها...» استدلال به این آیه بر این پایه است که لغات را به اسماء تفسیر کنیم. دلیل دوم : آیه ٔ دیگر از قرآن شریف «و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم و الوانکم...». بدین بیان که - مقصود از لسان عضو گوشتی بدن انسان نیست بلکه مقصود لغت است استعمالاً للسبب فی المسبب.
دلیل سوم : دور و تسلسل ؛ زیرا اگر خداوند به یکی از طرق مذکور لغات را تعلیم نکند در این صورت بیان مدلولات هر لغتی بوسیله ٔ همان لغت مستلزم دور و یا لغتی دیگر مستلزم تسلسل است. دلیل اول و دوم را میتوان بدینگونه مردود دانست که مبنی بر تفسیری غیرقطعی است. درپاسخ دلیل سوم میتوان گفت : دیگران از قرائن احوال لغات را می آموزند مانند اطفال که از اکثریت استعمال دیگران ، بدون احتیاج بوضع و اصطلاحی دیگر، اسامی اشیاءرا معلوم میکنند و در هنگام رسیدن بکمال نطق همانهارا که شنیده اند تلفظ میکنند.
قول دوم «درباره ٔ وضع لغات » آن است که لغات بوسیله ٔ آدمی وضع شده است. دلیل ابوهاشم جبایی و دیگر پیروان او بر این مسلک آن است که که اگر وضع لغات بوسیله ٔ «اصطلاح » مردم نباشد ناچار در نتیجه ٔ توقیف است یعنی اعلام از طرف آفریدگار. و توقیفی بودن لغات بهیچ روی قابل قبول نیست زیرا اعلام الهی یا بوسیله ٔ وحی است یا خلق علم ضروری در یک یا چند تن از مردم. طریق نخست درست نیست لقوله تعالی : «ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه » طریق دوم نیز بسیار بعید است...
قول سوم آنکه در آغاز پاره ای از الفاظ را خداوند وضع کرد و بقیت الفاظ و لغات ، شاید بوضع حق باشد و شاید که ساخته ٔ مردم. استاد ابواسحاق اسفرائینی و جمعی دیگر این مسلک را برگزیده اند. قول چهارم با نظر به اقوال و احتمالاتی که در مورد وضع ذکر گردید برخی از دانشمندان مانند شریف مرتضی (علم الهدی ) و قاضی ابوبکر، نظری قطعی نداده و قائل به توقف شده اند. (از نفایس الفنون چ قدیم ص 13).
دکتر سیاسی در مقاله ای که برای درج در مقدمه ٔ لغت نامه نوشته آرد: بشر از آغاز زندگی اجتماعی خویش دریافت که برای آگاه شدن از ما فی الضمیر و ابراز همدردی و همفکری و شرکت در غم وشادی یکدیگر بوسیله ای نیازمند است. وسیله ای که برای این تفاهمات بکار رفت و هم اکنون بکار میرود زبان نام دارد. این وسیله که در آغاز بسیار ساده و ناقص بود پس از تحولات بسیار بصورت زبانهای امروزی درآمده است. مقایسه ٔ زبانهای اقوام بدوی که هنوز در پاره ای ازنقاط جهان موجودند با زبانهای اقوام نیمه وحشی و زبانهای ملل متمدن معلوم میسازد که توسعه ٔ زبان در اقوام مختلف با پیشرفت آنان در مراحل مدنیت نسبت مستقیم دارد. بعبارت دیگر لفظ و معنی ارتباط و ملازمت کامل دارند. در اینجا نخست در چگونگی پیدا شدن زبان و ریشه ٔ آن و سپس در باره ٔ ملازمت لفظ و معنی بتحقیق میپردازیم. تحقیق در اصل و ریشه ٔ زبان خالی از اشکال نیست و دانشمندانی چون دوبنالد (حکیم فرانسوی سده ٔ 19) لغت را الهامی آسمانی و برخی دیگر مانند آدام اسمیت (عالم اقتصاد انگلیسی سده ٔ 18) آنرا نتیجه ٔ قرارداد پنداشته و قائل به وضع هستند، پاره ای نظیر ماکس مولر زبان را ناشی از غریزه ٔ مخصوص دانسته اند. اما از آنجا که این انظار بر دلیلی علمی تکیه ندارد قاطع نبوده و نمیتوانند مورد قبول واقع گردند. حقیقت این است که برای تحقیق در ریشه ٔ لغات فقط سه راه موجود است که هیچکدام به نتیجه ٔ قطعی منتهی نمیشوند. یکی از این سه راه مطالعه ٔ زبانهای قدیم است بوسیله ٔ آثار کتبی (که تنها وسیله ٔ اطلاع ماست ) این نوشته ها نشانه ٔ آن است که آن زبانها در راه تکامل آنقدر پیشروی کرده که بمرحله ٔ کتابت رسیده و از زبان طبیعی بسیار دور شده است. راه دیگر تحقیق در زبان اقوام متمدن امروزی است که آن نیز از منشاء لغت آگاهی دقیقی بدست نمیدهد. زیرا لغات اقوام مختلف درنتیجه ٔ نقل و انتقالها و معاشرتها در یکدیگر تأثیرفراوان کرده و مطالعه ٔ این تأثیر کاری آسان نیست. راه سوم بررسی زبان کودکان است. این بررسی نیز نتیجه ٔ کافی نمیدهد زیرا کودکان در صورتی ممکن است به اختراع زبان بپردازند و ما را از طریقه ٔ اختراع لغت آگاه سازند که گروهی از ایشان را چندین سال از تماس با بزرگسالان دور دارند و این آزمایش دشوار تاکنون چنانکه باید صورت نگرفته است. با اینهمه بوسیله ٔ همین تحقیقات ناقص و با یاری بعضی از اصول مسلم روانشناسی توانسته ایم برای این سئوال :زبان چگونه بوجود آمد، جوابی نزدیک بیقین بیابیم. تحقیقات روانشناسی معلوم داشته است که همه ٔ صورتهای ذهنی و حالتهای نفسانی فوراً بوسیله ٔ آثار و علائم ظاهری که حرکاتی انعکاسی یعنی ناشی از پاره ای از اعمال بدنی (فیزیولوژیک ) هستند آشکار میشوند.
این ترجمانی راگاه اشارات و گفتار و رفتار آدمی تکمیل میکند. درجه ٔ صراحت این ترجمانی از یک سوی بسته بشدت و ضعف آن حالت (یا معنی ) است و از سوی دیگر بسته به بیش و کمی و نیروی تحریکی حالات (یا معانی ) معارض است. از این علائم و آثار که ترجمان عواطف اند آنچه خودبخود و بدون اراده سر میزند مانند برافروختگی رنگ در مثال فوق و پریدگی رنگ بهنگام ترس و نظائر آن زبان طبیعی خوانده میشوند. و آنچه از روی قصد و بمنظور اظهار مافی الضمیر است ، از گریه ٔ کودک بقصد غذا و نظائر آن گرفته تا الفاظی که عواطف رقیق و معانی دقیق را تفسیر میکنند همگی زبان وضعی اند که از الفاظ تشکیل یافته اند. عالیترین نوع زبان وضعی است و مراد از زبان بوجه مطلق نیز همان است. بنابراین مقدمه ، آدمی بیان حالات خویش را با زبان طبیعی آغاز میکند. تقلید از اصوات طبیعت از یک سوی و حرکات سر و گردن از اشارات دست و پا از سوی دیگر بر وسعت دامنه ٔ این زبان ابتدائی که فقط احساسات و افکار کودکانه ٔ انسان بدوی را میرسانند می افزاید. اصوات طبیعی که عیناً و یا با تحریفاتی تقلید شده مانند شیهه ٔ اسب غرش رعد و نظائر آن نخستین الفاظ هر زبانی را تشکیل میدهند.
پاره ای اصوات و الفاظ هم که گاهی بر حسب اتفاق بر زبان رانده شده اند و طبق اصل «حرکات انعکاسی مشروط» و «قانون کلی مجاورت » ترجمان حالات و افکاری معین واقع شده اند مثلاً لفظ «آب » ممکن است برای نخستین بار تصادفاً از دهان فردی که با این مایع مواجه بوده در آمده و این احساس سمعی (لفظ آب ) با احساس بصری «رؤیت آب » در ذهن آن مردم مجاورت حاصل کرده باشد وبعداً رؤیت و حتی تصور آن مایع بحکم قانون تداعی معانی خود بخود لفظ آب را بخاطر آن افراد آورده و باعث تلفظ آن شده باشد. یقین است که بسیاری از لغات بطریق مذکور در فوق پس از گذشتن از مرحله ٔ تقلید از طبیعت و تحولاتی بسیار در طی هزاران سال بصورت زبانهای امروزی ملل و اقوام درآمده است. علومی مانند زبانشناسی ، اشتقاق و تاریخ زبان متصدی تحقیق درباره ٔ این تحولاتند. در اینجا دو سئوال پیش می آید:
یکی آنکه اگر زبان ناشی از اصوات طبیعت است چرا بجای یکزبان زبانهای متعدد بوجود آمده ؟ دیگر آنکه اینهمه کلماتی که نشانه ٔ از اصوات طبیعت در آنها نیست چگونه بوجود آمده...؟
جواب این پرسشها بطور اجمال این است : اولاً- دستگاه صوتی انسان از تقلید کامل آوازهای طبیعت عاجز است و چون مردم بدوی نیازی بتقلید کامل آن آوازها نداشته اند بدین قناعت کرده اند که آنها را با تصرفاتی ادا کنند و از حرکات و اشارات نیز یاری جویند.
ثانیاً- تصرفاتی که در تقلید اصوات طبیعت صورت میگرفته نزد تمام جامعه های بدوی کلن یکسان نبوده است و آثاری که از این الفاظ در زبانهای امروزی باقی مانده خود مؤید این نظر است. چنانکه ما آواز گربه را مئومئو میگوییم و فرانسویان میولمان. و این قیاس الفاظ دیگر.
همین اختلاف استعداد برای تلفظ کلمات سبب شده که کلمه ٔ مادر را فرانسوی مر و انگلیسی مذر و آلمانی موتر و ایتالیائی مادر تلفظ کند. اختلاف زبانهای محلی یک ملت نیز نتیجه ٔ همین اختلاف در تلفظ است. ثانیاً بسیاری کلمات از روی تصادف ویا مجاورت و مشابهت بکار رفته و گاه در اثر تحولات تغییر صورت یا معنی داده و یا خود کهنه شده و از میان رفته و گاه نیز بمناسبتی با لفظی دیگر ترکیب یافته است. از اینگونه الفاظند در زبان فارسی ، کلمات : کاشی (از کاشان )، رنگ آبی (از آب )، پادار بمعنی پاینده وتوانا، سرزنش بمعنی توبیخ و ملامت و بسیاری دیگر. (خلاصه ای از مقاله ٔ مفصل دکتر سیاسی در مقدمه ٔ لغت نامه ). در الموسوعةالعربیه آمده : لغت ها از نقطه نظر خویشاوندی با یکدیگر به چندین خاندان تقسیم می گردند:
1- خاندان سامی که دارای شعبه های زیر است : شعبه ٔ سامی ، آرامی ، سریانی ، عبری ، عربی ، حبشه ای قدیم ، سومالی ، مالطی و تعدادی زبانهای دیگر که از میان رفته مانند: کنعانی. زبان حامی نیز نزدیک به خاندان سامی و دارای رشته هایی است بنام مصری ، نوبه ای ، بربری... 2- خاندان هند - اروپائی که مشتمل است بر:
الف - زبان یونانی ، ایتالیائی ، سلتی ، لاتینی (که زبانهای لاتینی جدید، زبانهای ویلز و ایرلند و چندین زبان دیگر از آن اشتقاق یافته است ). ژرمنی شامل زبانهای آلمانی ، اسکاندیناوی ، هلندی و انگلیسی.
ب - بالتیکی ، اسلاوی ، ارمنی ، آلبانی ، هند و ایرانی ، زند، پارسی ، سنسکریت ، زبان بالی و زبانهای هندی جدید .
3- خاندان قفقازی که زبان گرج و زبان باسک را نیزاز شعب آن دانسته اند. 4- خاندان فنلاندی اویغوری ، شامل شعب لابی ، استونی و مجاری. 5- خاندان التائی ، شامل همه ٔ شعب ترکی ، شعب مغولی و منچوری. 6- زبان اسکیموو جزایر وشیان. 7- خاندان کره ای و ژاپنی. 8- خاندان زبان های چینی ، تبتی ، برمه ای ، سیامی ، آنامی. 9- خاندان زبانهای مالایا و زبانهای پولینیزی. 10- خاندان دراویدی در جنوب هند که دارای شعبه ای است به نام تامیل. 11- زبانهای گینه ٔ جدید. 12- خاندان زبانهای مردم استرالیا. 13- زبانهای بوشمان و هوتنتوت. 14- زبانهای پانتوت و امرندیان.
از میان لغاتی که نام بردیم چینی ، انگلیسی ، اسپانیایی ، آلمانی ، روسی ، فرانسه ، عربی و پرتغالی بترتیب رایج ترین زبانهای جهان میباشند. (از الموسوعة العربیه ص 666).
در تاریخ ادبیات دکتر شفق آمده : دانشمندان در آغاز زبان بشر پژوهشها کرده هنوز به نتایج قطعی نرسیده اند. معلوم نیست انسان در ابتدا در یک نقطه ٔ جهان پیدا شده و از آنجا بتدریج به نقاط دیگر رفته و یا اینکه در چند نقطه ٔ مختلف ظهور کرده است.... بموجب فرض نخستین بایستی تمام زبانهای جهان به یک اصل برگردد زیرا همه ٔ ملتها وقتی با هم بوده و یک گروه تشکیل میداده اند. اما مطابق فرض دوم باید گفت در همان روزگار پیشین که هزارها سال قبل بوده زبانهای گوناگون که از حیث اصل و ریشه با هم فرق داشته اند بمیان آمده و صدها زبان که امروز در عالم هست از آن چند اصل جدا شده. در هر صورت نه در باب فرض اول میتوان نظرقطعی اظهار کرد و نه در خصوص فرض دوم. بلکه همینقدرتوان گفت که استادان زبان شناسی بررسیها و کاوشهایی در آغاز و پخش شدن زبان یا زبانها بعمل آورده و عقاید سودمند اظهار داشته اند. یکی از آن عقاید که در این موقع بروجه مثال گفته میشود عبارت است از: تقسیم زبانها از لحاظ ترقی و تکامل. بموجب این عقیده زبان درابتدا ساده بوده و معانی ساده و سطحی محدودی را بیان میکرده ، سپس بتدریج از حیث ساختمان کلمه و گوناگونی و عمق معانی تکامل یافته است. اساس این نظر گذشته از مطالعه ٔ تاریخی زبان از بررسی زبانهای حاضر عالم حاصل گشته و خلاصه ٔ آن همانا عبارت از این است :
زبان بشر بطور کلی از روی قیاس با زبان های حاضر سه مرحله رشد و کمال گذرانده که در عصر ما نمونه هائی از هر مرحله موجود است : نخست مرحله ٔ زبان یک صدائی است . در این مرحله معمولاً کلمات در حال ریشه مانده و تنها یک صدا میدهد یعنی کلمه ٔ مرکب و چند صدائی وجود ندارد. معانی این کلمات کوتاه ، ساده و در مواردی مبهم است. پیشاوندو پساوند وجود ندارد. لغات در حال ریشه است. یعنی چیزی به اصل کلمه نمی افزاید و ریشه ها با هم ترکیب نمی یابد تا معانی تازه بوجود آورد پس در تشکیل جمله همین کلمه های اصلی یا ریشه ها پهلوی هم گفته میشود بدون این که ترکیبی بعمل آید. زبان بشر در آغاز در این مرحله بود و زبانهایی هم در اینحال مانده به عصر ما رسیده که معروف های آن زبان چینی و آنامی و سیامی و برمائی است. دوم مرحله ٔ زبان پیوندی است. بدین معنی که کلمات یا در واقع ریشه ها بهم می پیوندد و در این پیوستن یکی از دو ریشه معنی اصلی خود را از دست میدهد ولی در ضمن به تنوع یا تغییر یا توسیع معنی ریشه ٔ دیگر خدمت میکند با این ترتیب کلمات و معانی گوناگون جدید بمیان می آید و پیداست که این حال نماینده ٔ ترقی زبان است زیرا میتوان بوسیله ٔ ترکیب های گوناگون معانی گوناگون را بیان نمود. اززبانهای حاضر که در این مرحله است میتوان ژاپنی و کره ای و اورال و آلتائی (یعنی مغولی و اقسام آن ) و زبان فنلاند و مجار و ترکی و بعضی زبانهای بومی امریکا را نام برد.
سوم مرحله ٔ منصرف است که کاملترین مراحل سه گانه است و در این پایه خود ریشه از حیث شکل و ساختمان تغییراتی پیدا میکند و ترکیبهای گوناگون با کمال آسانی بوجود می آورد یعنی بسهولت صرف میشود و به اشکال مختلف میافتد و معانی دقیق و جوراجور بیان مینماید. اینک زبانهای معروف جهان متمدن منسوب بدین مرحله است که آنرا بدو شعبه تقسیم میکنند:
زبانهای هندو اروپائی یا آریائی و زبانهای سامی. عنوان هند و اروپائی اشاره بدان است که زبان اصلی مشترک این شعبه که وقتی در یک مرکز گفتگو میشده همان بوده که اصل و منشاء زبانهای هندی و اروپایی را تشکیل میداده. این زبان مشترک اصلی را زبان آریائی هم گفته اند زیرا «آریا» یا «آری » بحکم کتابهای باستان هند نام اولین قوم بوده است که بزبان مذکور تکلم مینموده و در حدود دوهزار سال پیش از میلاد از مسکن اصلی بنای مهاجرت را نهاده از جمله به هندوستان آمده است. در باب مسکن اصلی آریائیها هم میان دانشمندان اختلاف نظر هست ، بعضی آنرا در هندوستان و بعضی دیگر در مشرق ایران دانسته اند و شاید لفظ ایران هم که بشکل قدیم تر: ایریانه و آریانه (یعنی آریائیها) نامیده میشده یادگار همان دوره است. ولی بنظر بسیاری از دانشمندان خانمان اصلی نژاد هند و اروپائی شمالیهای اروپا و حوالی رود دانوب بوده است و آن قوم در حدود دو هزار سال پیش از میلاد از آن جا به جنوب یعنی سواحل دریای سفید و مشرق ایران و هند مهاجرت کرده ، بدین نظر عبارت هند و اروپائی را به نام زبان های منسوب به آن قوم و عبارت آریائی را بشعبه ٔ ایرانی و هندی اطلاق میکنند. زبان اصلی سامی گویا در جنوب شبه جزیره ٔ عربستان نشأت کرده ، سپس با مهاجرت اقوام بشمال رفته و در آسیای صغیر و سواحل مدیترانه پخش شده است. شعب معروف آن عبارت است از بابلی ، سریانی ، عبری یا عبرانی حمیری یا عربی جنوب ، آرامی ، فینیگی ، حبشی ، عربی. (تاریخ ادبیات ایران تألیف شفق ).
در کتاب ایران باستان آمده :
علمای فقه اللغة خصوصاً آنهایی که در فقه اللغه ٔمترادف یعنی مقایسه ٔ فقه اللغه ٔ زبانی با فقه اللغه ٔ زبانهای دیگر کار کرده اند بدین عقیده میباشند که زبانهای امروزی دنیا از سه گروه اند:
اول گروه یک هجائی (یک سیلابی ) این زبانها را ریشه ای نیز مینامند. عده ٔ لغات در این زبانها محدود است چنانکه چینیها برای بیان فکر خود مجبورند لغات را پیش و پس کنند یا مقصود خویش را با تغییر لحن بفهمانند.
دوم گروه زبانهای ملتصق... مللی که زبانشان راملتصق میدانند عبارتند از:
1- ملل اورال و آلتائی که شاخه ای از نژاد زردپوست میباشند مانند: مغولها، تاتارها، ترکها، تونغورها، فین ها، سامویدها و غیره. 2- ژاپونیها و اهالی کره . 3- دراویدهای هندی و باسک ها . 4- بومیهای آمریکا. 5- در افریقا: اهالی نوبی و در جنوب مصر هاتن تاتها کافرها ، سیاه پوستها. 6- در استرالی : اهالی آن قاره. از زبانهای ملل قدیمه که ذکری از آن در تاریخ ایران خواهد شد،زبان ایلایی ملتصق بود، در باب زبان سومری و هیتی تردید هست و بعضی زبان سومری را زبان ملتصق خالص نمیدانند.
سوم گروه زبانهای پیوندی در لغات این زبانها بر ریشه یا ماده هجاهائی را افزوده ولی نه فقط به آخر ریشه بلکه به ابتدای آن هم. و دیگر اینکه بر اثر افزایش تغییر کرده ، گویی که ریشه با آنچه افزوده شده جوش خورده ، اما در لغات زبان ملتصق چون ریشه تغییر نکرده هجاهایی که علاوه شده مثل آن است که فقط به ریشه چسبیده بی اینکه جوش خورده باشد. زبانهای پیوندی عبارتند از:
1- زبانهای سامی مانند عبری و عربی در عهد قدیم ، از زبانهای بابلی ، آشوری ، فینیقی ، زبان اهالی کارتاژ، حمیری و عربی. 2- زبانهای ملل هندو اروپائی ، یعنی زبانهای آریانهای ایرانی یونانیان ، ایتالیائیان و غیره. چنانکه بالاتر ذکر شد علماء فقه اللغة بنابر تحقیقاتی که راجع به گذشته های زبانها کرده اند به این عقیده میباشند که زبانهای گروه سوم از مراحل زبانهای گروه اول و دوم گذشته تا به این درجه رسیده یعنی زبانها مستقلاً ترقی کرده و بمرحله ای درآمده اند که اکنون مشاهده میکنیم. این را هم باید گفت که تمام زبانها از سه مرحله ٔ مزبور نگذشته اند زیرا زبانهایی مشاهده می شود که در مرحله ٔ سوم از میان رفته اند. بالاخره زبانهایی هم یافته اند که در مرحله ٔ بین واقعاند و باید آنها را زبانهای مختلط نامید. بشهادت تاریخ ، ملل مترقی آنهایی بوده اند که زبانشان بیشر ترقی کرده بود و نیز در قاره های قدیم دیده میشود که هر زمان دو ملت با هم طرف شده اند، ملتی که زبانش کاملتر بوده بر دیگری غلبه یافته. برای مثل چند مورد را ذکر میکنیم : در ابتدای ازمنه ٔ تاریخی مرکز تمدنی در کلده ایجاد شد. سومریها موجد این تمدن بودند و زبانشان ملتصق بود، بعد سامیها که زبانشان پیوندی بود آمده و بر آنان غلبه یافتند، ایلامیها که زبانشان ملتصق بود یکدفعه مغلوب اکدیها گشتند و دفعه ٔ دیگر چنان مغلوب آسوریها شدند که دیگر کمر راست نکردند، مصر بربری نیز مغلوب سامیها گردید و دولت فراعنه تأسیس شد. فنیقی ها مستعمرات خود را در تمام دنیای عهد قدیم بنا کردند و اغلب مستملکات آنان در جایهایی بود که از حیث زبان پست تر از یونانیان بود: «کارتاژ،سیسیل ، اسپانیا و غیره ». سامیهای کلده : آسور، آسیای غربی و مصر قرنها حکومت کردند ولی وقتی که بامادیهاو پارسی ها طرف شدند مغلوب گشتند و زبانی که بازبان سانسکریت و اوستا قرابت داشت ، بر زبان بابلی و آسوری چربید بعد وقتی که آریائیهای ایرانی با یونانیان طرف شدند، زبان یونانی غلبه کرده ، تمام عالم آنروز را از باختر تا اسپانیا فرا گرفت. ایتالیا که میتوان گفت از حیث تمدن زاده ٔ یونان بود، عالمگیر گردید و بعد، وقتیکه در زیر ضربتهای مردمان وحشی سقوط کرد باز بواسطه ٔ زبانش آنها را بلعید و از خرابه های امپراطوری روم اروپائی برخاست که عظمتش را مشاهده میکنیم. در تاریخ گاه اتفاق افتاده که ملل متمدن غلبه یافته اند ولی این غلبه عمری نداشته و باز مللی که زبانشان کاملتر بوده غالبان خود را مغلوب کرده اند. حالا هم در کره ٔ زمین چنانکه می بینیم ، برتری با مللی است که زبانشان کاملتر است. علماء فقه اللغة زبانها را از حیث قرابتی که با هم دارند طبقه بندی کرده ولی نباید تصور کرد که با تمام زبانها این کار میسر بوده است. بزبانهایی برمیخورند که در هیچ یک از طبقات ظاهراً جا نمیگیرند. شاید بعلت آنکه این زبانها از زبانهایی آمده اند که نه آثاری از آن در دست است ونه معلوم است که زبانهای چه اقوامی بوده ، زیرا این اقوام منقرض شده اند. از نظر نتایجی که از مطالعات و تتبعات علماء فن بدست آمده میتوان گفت که زبانهای سامی و هند و اروپائی در درجه ٔ اولی است زیرا از این زبانها آثاری که خیلی قدیم است در دست میباشد. در میان زبانهای هند و اروپائی درجه ٔ اول را زبانهای آریائی بمعنی اخص حائزندچه آثار ادبی این زبانهای لااقل تا قرن 14 ق. م. صعود میکند و حال آنکه آثار شعبه های دیگر هند و اروپائی بالنسبه خیلی مستحدث است. از این جهت در تقسیم ملل هند و اروپائی بشعب ؛ شعبه ٔ آریائی شعبه ٔ اولی بشمار می آید. از زبانهای ریشه ای فقط زبان چینی آثار وافری برای تحقیقات علمی دارد. این زبان هر چند در مدت قرن های زیاد ترقی کرده ولی در مدت چهل قرن در همان مرحله ٔ ریشه ای باقی مانده است. زبانها مانند اشخاص بوجودآمده عمر میکنند و میمیرند. چیزی که اکنون بعقیده ٔ علماء فن مسلم میباشد این است که دیگر زبانی بوجود نخواهد آمد، زیرا روی کره ٔ زمین مردمی وجود ندارد که دارای احوال انسان ابتدائی بوده و نتواند تکلم کند. پس من بعد همین زبان ها که هستند ترقی خواهند کرد و از تنه ٔ هر زبانی شاخه هایی خواهد رویید. این ترقی زبان ممکن است ذاتی باشد یا نتیجه ٔ تأثیر زبانهای خارجی بخصوص اکنون که روابط بین المللی بیش از زمانهای سابق است. (ایران باستان ج 1 ش 10 تا14).
در برابر این انظارو مبانی که در باره ٔ تاریخ و تحول زبان یاد شد، مکتبی جدید در زبانشناسی بوجود آمد که بعقیده ٔ بسیاری از زبانشناسان حاضر بنیادگذار آن ن. ی. مار زبان شناس نامی شوروی است. نکات اساسی تئوری مار از اینقرار است :
1- زبان مانند سیاست ، فرهنگ ، اخلاق و حقوق یک پدیده ٔ اجتماعی رو بنائی است. 2- زبان در اجتماعات طبقاتی جنبه ٔ طبقاتی دارد و برای تمام ملت هامشترک نیست. مار میگوید که در دوره ٔ فئودالیته در گرجستان وارمنستان دو زبان موجود بود. یکی زبان ادبی و مذهبی که از آن طبقات حاکمه بود، دیگری زبان توده ٔ مردم. و ضمناً زبانهای طبقات حاکمه ٔ این دو ملت بیشتر بهم شبیه بود تا زبان اشرافی هر یک از این دو ملت با زبانهای توده ٔ آن دو ملت. 3- مار معتقد بود که زبان یک پدیده ٔ روبنائی است و لهذا باید با زیربنای اقتصادی خود توافق داشته باشد، بعلاوه کلیه ٔ زبانهای دنیا از چهار عنصر «سل » «بر« » یون » و «روش » سرچشمه گرفته اند که این عناصر چهارگانه خود در بدو وجود، در دست ساحران در کار سحر بکار میرفته اند و وسیله ٔ رفع احتیاج در تبادل افکار نبوده اند. مار میگوید: قبل از پدید آمدن «زبان صوتی » مردم بوسیله ٔ دست ، حوائج ارتباطی همدگر را برطرف میساختند. مار به زبان «دستی » اهمیت فراوان میدهد و میگوید: که در آن موقع، عناصر چهارگانه ٔ نامبرده فقط «سمبلها»، اورادی بودند که ساحران از آنها استفاده میکردند و بعدها این عناصر در اساس کلیه ٔ زبانهای جهان قرار گرفته اند. بدینطریق مار تحت تأثیر این حکم (اثبات نشده ) واژه های بسیار بعیدی از زبانهای کاملاً مختلف را گرفته و با تغییر اصوات آنها را بهم میرساند و بین آنها خویشاوندی برقرار میکند. مثلاً بنظر طرفداران مار «روکا» که بروسی بمعنی دست است یا «پورته » که بفرانسه بمعنی حمل کردن است از یک ریشه اند. دلیل سمانتیکی آن نیز این است که دست نیز آلت حمل است. 4- مار زبانهای دنیا را از لحاظ مراحل تکاملی که در آنها قرار دارند بدینگونه تقسیم میکند:
الف - زبانهای سیستم دوران اولیه :
1- چینی 2- زبانهای زنده ٔ آفریقای وسطی و دور.
ب - زبانهای دوران دوم :
1- اوگری و فنلاندی 2- ترکی ، 3- مغولی.
ج - زبانهای دوره ٔ سوم :
1- زبانهای مرده ٔ یافثی 2- زبانهای حامی (آفریقای نزدیک و دور).
د - زبانهای دوره ٔ چهارم :
1- زبانهای سامی 2- زبانهای پروته ای یا به اصطلاح : هند و اروپائی (هندی ) یونانی (لاتینی ).
نظر مار در مورد تکامل زبان در این مراحل ، از تئوری (شماره 3) او استنباط میشود زیرا اگر زبان واقعاً روبنا است و بر پایه ٔ زیربنا قرار دارد و از ابتدا زبان درتمام جهان یکی بوده (عناصر چهارگانه )، پس در دورانهای مختلف تکامل اقتصادی نیز زبان با انطباق با محتوی درونی خود (زیربنا) باید یکسان تکامل یابد. بعبارت دیگر زبانهای مللی که در یک دوره ٔ مشخص از تکامل اجتماعی و اقتصادی قرار گرفته اند باید بهم شبیه باشند ولی چون چنین چیزی در واقع مشاهده نمیشود مار بدین نتیجه میرسد که : زبانهای موجود در دنیا در مراحل مختلفی از تکامل زبان واحد جهانی قرار دارند که در صورت تکامل زبان مرحله ٔ پست تر باید بشکل زبان مرحله ٔ عالیتر درآید. ولی این زبانها در مراحل مختلف از تکامل خود متحجر شده اند و دیگر در راه تکامل پیش نخواهند رفت. درباره ٔ رابطه ٔ زبان با تفکر، مار چنین میگوید: زبان فقط تا جایی که در اصوات تظاهر میکند وجود دارد. عمل تفکر بدون آشکار کردن خود پیشرفت میکند. زبان (زبان صوتی ) اندک اندک وظائف خود را به آخرین اختراعاتی تسلیم مینماید که دارند میدان را برای خود فتح میکنند و حال آنکه تفکر، در اثر استفاده از آنچه در گذشته متراکم شده و در اثر موفقیتهای جدید خود، در حال رونق و ترقیست و زبان را از میدان بدر کرده جایش را کاملاً خواهد گرفت ، زبان آینده ، تفکر است که در تکنیک مستقل از ماده ٔ طبیعی تکامل مینماید. هیچگونه زبانی حتی زبان صوتی که بهر حال با موازین طبیعت بسته است نمیتواند در مقابل آن ایستادگی کند. در حقیقت مار تفکر را از زبان منتزع میکند و عقیده دارد که مردم حتی بدون زبان ، بوسیله ٔ خود تفکر، تفکر آزاد از «وسایل طبیعی » زبان آزاد «از موازین طبیعت » نیز میتوانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند. زیرا افکار پیش از آنکه بزبان آیند در مغز پدید می آیند و جدا از عضلات زبانی ، و وراء غشاء زبانی ، به اصطلاح بشکل عریان پدیدار میگردند - انتهی. دانشمندان زبانشناس به استثناء شاگردان مکتب مار که سخت پای بند عقاید و تعلیمات او بودند، تئوری او را برای بسط و تکامل زبانشناسی نارسا تشخیص دادند و مار که نظریات خویش را با مخالفتهای شدید مواجه دید، اعلام کرد که زبان یکی از ابزارهای تولید است » ولی این تصحیح نیز برای قابل قبول ساختن افکار او کافی نبود و خلاصه ٔ مهمترین ایرادات بر نظر مار،از اینقرار است :
الف - زبان نه از مقوله ٔ روبنا است نه زیربنا و نه از مقوله ٔ متوسط.
ب - زبان یک پدیده ٔ طبقاتی نیست و از میان رفتن یک طبقه و بوجود آمدن طبقه ٔ دیگر بهیچوجه بوحدت یک زبان ملی زیان نمیتواند رسانید بلکه بطوری که تاریخ نشان میدهد زبان در مواقعی که بخواهند آنرا بزور تحلیل برند، پایداری زیادو مقاومتی عظیم نشان میدهد.
ج - متد تطبیقی تاریخی را که مار بعنوان یک متد ایده آلیستی داغ بطلان میزند، با وجود نقائص خود از فرمول چهار عنصری او بمراتب بهتر است. زیرا اولی بکار مطالعه ٔ زبانها ترغیب میکند و دومی زبان را یک «کارسحری » معرفی میکند.
د - زبان در شمار پدیده های اجتماعی است که در طول تمام مدت وجود اجتماع ، عمل میکنند. زبان با تولد و تکامل اجتماع بوجود آمده و تکامل می یابد وبا مرگ اجتماع نیز میمیرد و در خارج از اجتماع زبان وجود ندارد. تکامل زبان از راه گسترش و تکامل عناصراصلی آن انجام میگیرد. از اینرو زبان و قوانین تکامل آنرا فقط در مطالعه ٔ آن ، در ارتباط جدائی ناپذیر آن با تاریخ اجتماع و ملتی که زبان مورد مطالعه بدان تعلق دارد میتوان درک کرد. رجوع به دایرة المعارف فرانسه : لانگستیک شود : آن منارها دیگر روز از بن اندر بیفتاد... و هش از مردمان بشد از هول آن و زبان خویش فراموش کردند و زبان ایشان سریانی بود و چون بهوش باز آمدند هر کسی بلغتی همی گفت از فزع و سهم تا به هفتاد و دو زبان مختلف سخن گفتند که هیچ کس زبان یکدیگر ندانستند و از آن روز باز زبانها بجهان اندر بسیار شد. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی چ ملک الشعراء بهار). ناحیتی از ناحیتی بچهار روی جدا گردد یکی به اختلاف آب و هوا... دوم به اختلاف دینها، سوم به اختلاف لغات و زبانهای مختلف. (حدود العالم ).
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار.
فردوسی.
اگر پهلوی را ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.
فردوسی.
ولیکن پهلوی باشد زبانش
نداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
وگر خواند همی معنی نداند.
(ویس و رامین ).
در این میان کسی هست که زبان پارسی داند، (گلستان ). و بزبان پارسی چیزی همی گوید که مفهوم ما نمیگردد. (گلستان ).
- یونان زبان ؛ لغت یونان :
خردنامه ها را ز لفظ دری
بیونان زبان کرد کسوتگری.
نظامی.
- امثال :
زبان خر را خلج داند (بمزاح )؛ این دو کس بخلق و خوی یکدیگر آشنا میباشند. (امثال و حکم دهخدا).
زبان مرغان ، مرغان دانند.
|| لهجه. نیم زبان : دیلمان ناحیتی است بزرگ با زبانها و صورهای مختلف. (حدود العالم ). مردم استراباد به دو زبان سخن گویند یکی به لوتری استرابادی ودیگر بپارسی گردانی. (حدود العالم ). رجوع به مقدمه ٔبرهان قاطع بقلم دکتر معین ص 37 شود. || سفیر. نماینده. سخنگو :
همی هر چه باید بخواهد ز شاه
بهر کار باشد زبان سپاه.
فردوسی.

زبان. [ زَ ] (ع ص ) سرکش از مردم و پری. (منتهی الارب ). سرکش و گردن کش از مردم و پری. (ناظم الاطباء). || (اِ) واحد زبانیه . (فرهنگ نظام ). رجوع به منتهی الارب شود.

زبان.[ زُ ] (اِخ ) منزل شانزدهم قمر. (ناظم الاطباء). رجوع به «زبانا»، «زبانان »، «زبانیان » و «زبانی » شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) از نصر است که نام موضعی است در حجاز. (معجم البلدان ).

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) منازلی است در اسکندریه. کندی در کتاب الولاة و القضاة آرد: از اقطاعات صالح بن علی (پس از استیلاء بر مصر و شکست مروان بن محمد) منازل زبان اسکندریه است که به اسودبن نافعضمری واگذار کرد. (از کتاب الولاة و القضاة ص 101).

زبان. [ زَ ] (اِخ )(بنو...) بطنی است از تمیم رشته ای از بنی عدنان. شیخ اثیرالدین ابوحیان در شرح تسهیل گوید: منسوب به این بطن را زبانی گویند. (از نهایة الارب فی معرفة انساب العرب تألیف قلقشندی ص 267). رجوع به زَبانی شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) جد احمدبن سلیمان بن زبان راوی است. (منتهی الارب ) (قاموس ) (تاج العروس ). رجوع به احمدبن سلیمان شود.

زبان. [ زَ ] (اِخ ) نام پسر امروءالقیس. (منتهی الارب ) (قاموس ). زبان بن امروءالقیس از بنی القین است و حافظ آنرا بر وزن شداد (با تشدید باء) ضبط کرده است. (تاج العروس ).

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) پدر محمدبن زبان راوی است. (از قاموس ) (تاج العروس ) (منتهی الارب ). رجوع به محمدبن زبان شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) شاعری است از عرب و در عقد الفرید این دو بیت از او نقل گردیده است :
و لسنا کقوم محدثین سیادة
یری ما لها و لایحس فعالها
مساعیهم مقصوره فی بیوتهم
و مسعاتنا ذبیان طراً عیالها.
(از العقدالفرید ج 2 ص 129 چ محمد سعید عریان ).

زبان. [زَ ] (اِخ ) ابن اصیعبن عمروکلبی از کسانی است که اسلام و جاهلیت را درک کرده است. (از الاصابة ج 2 ص 38).

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) ابن سیاربن عمربن جابر از بنی مازن بن فزارة است وبا عیینةبن حصن مناظرت داشته است. از اشعار اوست :
تعلم انه لاطبر الا
علی متطیر و هوالثبور
بلی شی ٔ یوافق بعض شی ٔ
احاییناً و باطله کثیر
و من ینزح به لا بدیوما
یجی ٔ به نعی ّ او بشیر.
(از البیان والتبیین ج 1 ص 18).
رجوع به عقدالفرید ج 2 ص 136 و ج 3 ص 184 و معجم البلدان چ وستنفلد ج 1 ص 576 و ج 2 ص 132 شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) ابن عبدالعزیزبن مروان از سران لشکربنی امیه است و مروان بن محمد پس از آنکه بسال 132 هَ. ق. بمصر فرار کرد گروهی از لشکریان خویش را بسرداری کوثربن اسود غنوی برای سرکوبی اسودبن نافع فهری وگروهی دیگر را بریاست زبان برای جنگ با عبدالاعلی بن سعید فرستاد. زبان ، عبد الاعلی را فراری ساخت. در آخرین روزهای ذیحجه ٔ سال 132 هَ. ق. که مروان در بوصیربقتل رسید زبان بن عبدالعزیزبن مروان و عبدالعزیزبن جزی بن عبدالعزیز نیز با او کشته شدند. زبان چند فرزند داشت به نام ابراهیم ، اسماعیل ، جزی ، طفیل و محمد. جزی و اسماعیل به اندلس فرار کردند و محمد و طفیل و مروان بن اصبعبن عبدالعزیز و فرزندش پس از مروان بقتل رسیدند. برخی گفته اند محمدبن زبان نیز موفق به فرار گردید. (از کتاب الولاة والقضاة ص 978). در تاریخ ابن عساکر آمده : زبان برادر عمربن عبدالعزیز است و درمصر اقامت داشت و فرزندان وی در اندلس بسر میبردند.او بوسیله ٔ برادر عمر از عایشه روایت کرده که : وتر را سه رکعت میخواند بدینطریق که در رکعت دوم سلام میداد سپس یک رکعت مستقل دیگر بجا می آورد... زبان سید بنی عبدالعزیز بود و از فرمان آنان بشمار میرفت. در واقعه ٔ بوصیر (132 هَ. ق.) با مروان حضور داشت و در اثر سرکشی اسب بزمین افتاد و بدست لشکریان عباسی بطورناشناس گرفتار شد و بقتل رسید. (از تهذیب تاریخ ابن عساکر). یاقوت آرد: سعدبن شریح در مدح زبان گوید:
یا باعث الخیل تردی فی اعنتها
من المقطم فی اکناف حلوان
لازال بعضی ینمی فی صدورکم
ان کان ذالک من حی لزبان.
رجوع به کتاب الولاة والقضاة صص 71-72 و حسن المحاضرة ص 118 شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) ابن علأبن عمار مازنی مکنی به ابوعمرو (70-154 هَ. ق.) یکی از قراء سبعه. یونس و دیگر مشایخ بصریین قرائت از وی گرفته اند. (ازفهرست ابن الندیم ). یاقوت آرد: زبان بن علأبن عمار مکنی به ابوعمروبن عریان بن عبداﷲ...بن خزاعه بن مازن بن... الیاس بن مضربن معدبن عدنان معروف به مازنی. یکی از قراء سبع است. نام وی به اختلاف نقل شده و 21 قول مختلف در این باب وجود دارد و صحیح آن است که وی زبان نام داشته است بدلیل آنکه فرزدق وقتی او را در قصیده ای هجو گفته و سپس برای عذرخواهی بنزد وی رفت ، مازنی که از شعر او آگاه شده بوده با او چنین گفت :
هجوت زبان ثم جئت معتذرا
من هجوزبان لم تهجو و لم تدع.
وی بسال 68 یا 65 هَ. ق. در مکه متولد گردید و در کوفه بسال 154 هَ. ق. درگذشت. در مکه ، مدینه ، بصره و کوفه از بسیاری مشایخ مانند: انس بن مالک ، حسن بصری ، سعیدبن حبیر، عکرمه و مجاهد اخذ حدیث کرده و علم نحو را از نصربن عاصم لیثی فراگرفته است. جمعی کثیر نیز علم قرائت را از وی فراگرفته اند و از آن جمله است : عبداﷲبن مبارک ، یزیدی ، خلیل بن احمد، یونس بن حبیب بصری. ابومحمدیزیدی نحو را از او گرفته است و او در ادبیات و دیگر علوم نیز شاگردان بسیار داشت مانند: ابوعبید، معمربن مثنی ، اصمعی ، معاذبن مسلم نحوی و دیگران. سیبویه علم حروف را از او نقل کرده است. مازنی در عربیت ، قرآن ، وقائع عرب و شعر عالمترین مردم بود و یونس بن حبیب درباره ٔ وی میگفت : اگر بتوان به سخن کسی در همه چیز استناد کرد همانا سخن ابوعمروبن علاء است که سزاواراستناد است. ابوعبیده گوید: ابوعمرو دانشمندترین مردم است در قراآت ، عربیة و وقایع عرب و شعر. خانه ٔ اوتا سقف پر از دفترها و مؤلفات او بود، سپس به زهد روی آورد و همه ٔ دفاتر خویش را بسوخت. یحیی بن معین ودیگر اهل حدیث ویرا موثق ، راستگو و سخنش را در قراآت حجت دانسته اند. روایاتی جالب و فوائد بسیار از او نقل شده است. (از العقد الفرید ج 11 صص 156 - 160 چ محمدسعید عریان ). زبان برادری فاضل و ذوفنون داشت به نام ابوسفیان بن علاء وی بطوری که در بغیة الوعاة بنقل از زبیدی و قفطی آمده در نحو، قرائت و انساب دست داشته و سعید از او روایت کرده و یحیی او را موثق دانسته است. ابوسفیان در 165 هَ. ق. درگذشت. یکی از احفاد زبان جهم بن یحلف است که از ادیبان و نحویان و بقول یاقوت راویه ٔ احادیث و در شعر و علم غریب اللغة علامه ای بوده تقریباً هم پایه ٔ اصمعی و احمر. ابن مناذ درمدیح او گوید:
سمیتم آل العلاء لانکم
اهل العلاء و معدن العلم
و لقد بنی آل العلاء لمازن
بیتا احلوه مع النجم.
(از روضات الجنات ص 299).
رجوع به معجم الادباء ج 10 ص 217 و 258، ج 11 ص 73، 86 و 213، الاعلام زرکلی ، حبیب السیر چ قدیم ص 275 و فهرست ابن الندیم شود.

زبان. [ زَب ْ با ] (اِخ ) ابن قائد مصری. محدثی است فاضل نیکو و ضعیف. از سهل بن معاذ روایت کند و لیث و ابن لهیعة از او نقل حدیث کرده اند. زبان در 155 هَ. ق. وفات یافت. (از تاج العروس ). سیوطی آرد:
زبان بن قائد مکنی به ابوجوین حمراوی از سهل بن معاذبن انس روایت دارد و لیث و ابن لهیعه از او روایت دارند. احمد گوید: احادیث او همه منکرند و ابوحاتم گوید او صالح است.... (از حسن المحاضرة فی اخبارمصر و القاهرة ص 121).
زبان بن فائد مکنی به ابوجوین از حمراء است که موضعی است در مصر، حمراوی دردورانی که عبدالملک بن مرواره بن موسی بن نصیر از طرف مروان بن محمد امارت مصر داشت ؛ عهده دار رسیدگی به مظالم و آخرین و عادل ترین والیان بنی امیه در مصر بود. از سهل بن معاذبن انس روایت کند و لیث و یحیی بن ایوب و ابن لهیعه و رشدبن سعد از او روایت دارند. یحیی بن معین گوید: احادیث او همه منکرات است و ابوحاتم رازی او را صالح دانسته است.وی مردی فاضل بود و در 156 هَ. ق. وفات یافت. (از انساب سمعانی : حمراوی ورق 176) ابن حجر در تهذیب آرد: سلیمان بن ابی داود افطس گوید: زبان همواره پس از آنکه نوافل را ایستاده انجام میداد از من میپرسید: آیادرباره ٔ من امید میرود، و اگر جواب مثبت میشنید شادی در چهره اش دیده میشد. وی به گفته ٔ ابن یونس در 155هَ. ق. درگذشت. ابن حبان گوید: حدیث وی سخت منکر است و روایات او از سهل بن معاذ منحصر به یک نسخه است که گویا ساختگی است. لیث بن سعد گوید: زبان اگر میخواست بر عبادات خویش خردلی بیفزاید جای نداشت. (از تهذیب التهذیب ). رجوع به خلاصه ٔ تهذیب الکمال تألیف خزرجی شود.

زبان. [ زَ ] (اِخ ) ابن مرة درازد است.(منتهی الارب ) (تاج العروس ). و ظاهر سخن مصنف قاموس زبان مانند سحاب است (بدون تشدید) و حافظ آنرا مانندشداد (با تشدید باء) ضبط کرده است. (تاج العروس ).

زبان. [ زَ ] (اِخ ) عدوی. ابومحمدبن قتیبة.عیسی بن یزیدبن دارا این حدیث از او نقل کرده است : در نزد پیغمبر(ص ) سخن از کهانت رفت و زبان عدوی گفت یا رسول اﷲ چیزی عجیب دیده ام... (از الاصابة ج 2 ص 3).

معنی زبان به فارسی

زبان
( اسم ) ۱ - عضو طولانی و نسبتا طویل و متحرک که در حفره دهانی قرار دارد و در انتها به وسیله قسمتی بنام [[ بند زبان ]] بکف دهان و استخوان لامی چسبیده و نوک آن آزاد است و جهت اعمال بلع و مکالمه و تغییرات صدا بکار میرود و ضمنا عضو اصلی حس ذایقه است لسان . یا بن زبان قسمت انتهایی زبان که به کف دهان متصل میشود انتهای زبان . یا بند زبان مهار زبان . یا زبان کوچک شراع الحنک . یا زبان گاو ۱ - نوعی پیکان تیر شکاری . ۲ - گاو زبان. یا زبان زبان قسمت آزاد ابتدای زبان که متحرک است و میتواند از دهان خارج شود نوک زبان . یا زبان به چیزی باز کردن آنرا به زبان آوردن بدان تفوه کردن . یا زبان تر کردن ۱ - سخن گفتن . ۲ - لقمه در دهان گذاشتن . ۳ - گفتار تقریر بیان . یا زبان بی سر سخن بیهوده . یا زبان حال وضع و حال شخص که از اندیشه و نیت و احوال درونی او حکایت میکند . یا زبان دل زبان حال . یا زبان گلها اروپاییان هر گلی را رمز و نشانه امری دانسته اند که آنرا زبان گلها نامیده اند . بدین طریق با فرستادن یک گل میتوان منظور خود را به طرف فهماند مثل گل سرخ نشانه عشق و گل بنفشه نشانه بی مهری است . ۴ - هر یک از فلسهایی که در قاعده سنبله های گلهای تیره غلات وجود دارد .
منازلی است در اسکندریه
[language] [زبان شناسی] دانش مشترک بین اعضای یک جامعۀ بشری که ارتباط کلامی میان آنها را ممکن می سازد و موضوع بررسی علم زبان شناسی است
کنایه از زبان گرم
لهجه ای از فارسی قدیم که در آذربایجان متداول بوده است
لهجه ای از زبان سامیان بدوی مشرق فرات
از لهجه های ایرانی است در آشتیان
[glossitis] [پزشکی] التهاب زبان براثر عوامل گوناگون
[زبان شناسی] ← زبان آمیختۀ مادری
[creole] [زبان شناسی] نیم زبانی که زبان مادری یک جامعۀ زبانی شده است متـ . زبان آمیخته
( صفت ) ۱ - آنکه گفتار و بیانی نیکو دارد نیکو بیان خوش صحبت . ۲ - شاعر سخنور .
شخص نطاق و خوب حرف زنند فصیح و بلیغ غماز و نمام
۱ - نیکو بیانی خوش صحبتی . ۲ - شاعری سخنوری .
فصاحت و بلاغت زبان گویا داشتن زبان بازی
سلق شوخی و گستاخی کردن در سخن بی باکانه سخن گفتن سخنوری
از لهجه های ایرانی است که در وزیرستان رایج و شامل دو لهجه است : لهجه لگر لهجه کنیگورم
یکی از لهجه های ایرانی است که در اشکاشم رواج و با سنگلیچی قرابت دارد
[sign language] [زبان شناسی] یکی از نظام های ارتباطی بشر، دارای نظام زبانی، که در آن به جای آواها از حرکات نظام یافتۀ دست ها استفاده می شود
شعله افکندن
زبان بریدن و ساکت کردن
خارج از موقع و نابجا سخن گفتن اختیار زبان خود را نداشتن
سکوت اختیار کردن زبان در کام کشیدن
[incorporating language] [زبان شناسی] زبانی که در آن نقش های نحوی عمدتاً ازطریق ترکیب عناصر واژگانی و دستوری در قالب واژه هایی پیچیده و طولانی نشان داده می شود متـ . زبان چندترکیبی polysynthetic language
یکی از اصول و پایه های زبان ایران است

معنی زبان در فرهنگ معین

زبان
(زَ) [ په . ] (اِ.) = زفان . زوان : ۱ - عضوی عضلانی ماهیچه ای و متحرک در دهان که از آن برای چشیدن مزه ها، بلع غذا و حرف زدن استفاده می شود. ۲ - مجموعة نشانه های آوایی و خطی که برای بیان اندیشه و برقراری ارتباط به کار می رود. ۳ - مجموعة رمزها و نشانه هایی
( ~. وَ) (ص مر.) ۱ - خوش بیان . ۲ - شاعر، سخنور.
( ~.) (ص فا.) (عا.) چاپلوس .
( ~. بُ) ۱ - (ص فا.) کنایه از: عطا، بخشش (که به وسیلة آن زبان طعن را قطع کنند.) ۲ - (اِمص .) کنایه از: خاموش کردن مدعی به دلایلی که دیگر نتواند سخن گوید.
( ~. بَ تَ) (مص ل .) خاموش شدن ، سکوت کردن .
( ~. بَ) (ص فا. اِمر.) = زبان بندنده : نوعی افسون که به توسط آن زبان کسی را ببندند تا سخن نگوید و راه خلاف نپیماید.
( ~. دَ) (مص ل .) ۱ - وعده دادن ، نوید دادن . ۲ - اجازه دادن .
( ~. دَ. قَ) [ فا - ع . ] (اِمر.) گیاهی است از تیرة آلاله ها از دستة خربقی ها که دارای برگ های متناوب و منشعب به انشعابات پنجه ای شکل می باشد. گل هایش دارای تقارن سطحی است و در روی ساقه قرار گرفته ، زبان پس قفا، گل هزار نک ، رجل القبره نیز گویند.
( ~. دِ) (ص مر.) گستاخ .
( ~. تَ)(مص ل .)(عا.) چرب - زبانی کردن ، با چرب زبانی درخواست خود را مطرح کردن .
( ~. ش ) (اِمر.) علمی که به مطالعة زبان می پردازد.
( ~. گُ جِ) (اِمر.) درختی است وحشی با برگ های دندانه دار و گل های قرمز مایل به قهوه ای . برگ های این درخت مسهل است .
(زَ) (ص مر.) ۱ - کسی که نفرینش مؤثر باشد. ۲ - کنایه از: قلم .
(زَ) (ص مر.) ۱ - آن که به پارسی سخن گوید. ۲ - فصیح ، بلیغ .
( ~ . زَ) (ص .) خوش بیان .
( ~. زَ) (ص مر.) ۱ - شیرین زبان . ۲ - چاپلوس .
( ~. زَ) (ق مر.) متفق القول ، یک - دل .

معنی زبان در فرهنگ فارسی عمید

زبان
۱. (زیست شناسی) عضو گوشتی و متحرک در دهان انسان و حیوان که با آن مزۀ غذاها چشیده می شود و به جویدن غذا و بلع آن کمک می کند و انسان به وسیلۀ آن حرف می زند.
۲. [مجاز] لهجه و طرز تکلم و گفتار هر قوم و ملت.
* زبان اوستایی: از قدیمی ترین زبان های ایرانی که کتاب اوستا به آن زبان نوشته شده.
* زبان بر کسی باز کردن: [قدیمی، مجاز] دربارۀ او عیب جویی و بدگویی کردن.
* زبان بر کسی گشادن: [قدیمی، مجاز] = * زبان بر کسی باز کردن: جهان دار نپسندد این بد ز من / گشایند بر من زبان انجمن (فردوسی: ۲/۲۶۹).
* زبان بستن: (مصدر لازم) [قدیمی] سکوت کردن، خاموش شدن.
* زبان به کام کشیدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] ساکت شدن، خاموش شدن.
* زبان تر کردن: (مصدر لازم) [مجاز] سخن گفتن، کلمه ای بر زبان آوردن: با من به سلام خشک ای دوست زبان تر کن / تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم (خاقانی: ۶۳۸).
* زبان حال (حالت): [مجاز]
۱. وضع و حالت شخص که از حال و راز درون او حکایت کند.
۲. زبان دل: چشمم به زبان حال گوید / نی آنکه به اختیار گویم (سعدی۲: ۵۳۶).
* زبان دادن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] قول دادن، وعده دادن، عهد و پیمان بستن: شما را زبان داد باید همان / که بر ما نباشد کسی بدگمان (فردوسی: ۸/۹۸).
* زبان دل: [مجاز] زبان حال، زبان باطن، کلام یا حالتی که از راز درون شخص حکایت کند.
* زبان درکشیدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] ساکت شدن، خاموشی گزیدن: زبان درکش ار عقل داریّ و هوش / چو سعدی سخن گوی، ورنه خموش (سعدی۱: ۱۵۷).
* زبان ریختن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز]
۱. بسیارحرف زدن، پرحرفی کردن.
۲. زبان بازی کردن.
* زبان زدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. سخن گفتن، حرف زدن.
۲. زبان درازی کردن.
۳. چشیدن.
* زبان زرگری: [مجاز] زبان ساختگی و قراردادی که زرگرها و بعضی دیگر از مردم با آن تکلم می کنند و قاعده اش این است که به هر هجای کلمه یک (ز) اضافه می کنند مثلاً کتاب را (کِ زِ تاب ز ا ب) می گویند.
* زبان ستدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. زبان ستاندن، قول گرفتن.
۲. (مصدر متعدی) خاموش گردانیدن، وادار به سکوت کردن.
* زبان کسی را بستن: [مجاز] او را ساکت کردن، خاموش کردن: به کوشش توان دجله را پیش بست / نشاید زبان بداندیش بست (سعدی۱: ۱۶۷).
* زبان کلک: [قدیمی، مجاز] زبان قلم، نوک قلم.
* زبان کوچک: (زیست شناسی) ملاز، ملازه، عضو گوشتی کوچکی به شکل زبان که در بیخ حلق آویزان است.
* زبان گاو: [قدیمی]
۱. نوعی از پیکان تیر بوده، شبیه زبان گاو: در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر / زبان گاو برده زهرهٴ شیر (نظامی۲: ۲۵۴).
۲. (زیست شناسی) = گاوزبان
* زبان گشادن: (مصدر لازم) [مجاز] زبان باز کردن، لب به سخن گشودن، آغاز گفتار کردن.
* زبان گل ها: رمز و مفهومی که ادبای اروپایی برای هریک از گل ها در نظر گرفته اند، مثلاً گل همیشه بهار رمز امیدواری، گل سرخ رمز عشق، گل شب بو رمز خوشبختی، و گل بنفشه رمز بی علاقگی است.
۱. [مجاز] زبانور، خوش بیان، خوش صحبت، کسی که خوب سخن می گوید.
۲. [قدیمی] آن که با گستاخی سخن می گوید.
۳. [قدیمی] شاعر.
۱. خوش صحبتی، شیرین سخن بودن، نیکوبیانی.
۲. [قدیمی] گستاخی، زبان درازی.
۳. [قدیمی] سخنوری: هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی / چه حاجت است که گوید شِکر که شیرینم (سعدی۲: ۵۱۵).
چاپلوس، چرب زبان، کسی که با چاپلوسی و شیرین زبانی دیگری را فریب می دهد.
تملق، چاپلوسی، چرب زبانی.
۱. برهان و دلیل قاطع که مدعی را خاموش سازد و دیگر چیزی نگوید.
۲. جوابی که زبان طرف را کوتاه کند و دیگر حرف نزند.
۳. ویژگی عطا و بخششی که زبان خصم یا مدعی و شاکی را ببندد و دیگر بدگویی و شکایت نکند.
= بارهنگ
۱. آن که زبانش را بریده باشند، بی زبان.
۲. [مجاز] خاموش، ساکت، کسی که حرف نزند و همیشه خاموش باشد، زبان بسته.
۱. خاموش، ساکت: بهایم خموشند و گویا بشر / زبان بسته بهتر که گویا به شر (سعدی۱: ۱۵۵)، تو دانی ضمیر زبان بستگان / تو مرهم نهی بر دل خستگان (سعدی۱: ۱۹۸).
۲. گنگ، بی زبان.
نوعی عزائم و افسون که زبان کسی را می بندند تا چیزی نگوید و مخالفت نکند.
* زبان بند خرد: [قدیمی، مجاز] شراب، می، باده: ساقی به میان آر زبان بند خرد را / کاین هرزه درا صحبت ماقال برآورد (صائب: ۵۷۶).
کسی که زبان چرب و نرم دارد، آن که سخنان شیرین و فریبنده بگوید: جوان زبان چرب و شیرین سخن / نه از پیر نستوه گشته کهن (فردوسی۴: ۲۵۸۷).
۱. گویا، سخنگو.
۲. آن که بتواند مطلب خود را خوب بیان کند.
۱. کسی که غیر از زبان مادری خود زبان دیگر هم می داند.
۲. [قدیمی، مجاز] زبان آور، سخن دان، فصیح و بلیغ: زبان دانی آمد به صاحبدلی / که محکم فرومانده ام در گِلی (سعدی۱: ۸۱).
گیاهی زینتی از خانوادۀ آلاله با برگ های پنجه ای شکل، زبان به قفا، زبان پس قفا، گل نافرمان، تاج الملوک.
گستاخ و پرحرف، کسی که در حرف زدن و سخن گفتن با دیگری گستاخی و جسارت می کند.
زبان دراز بودن، گستاخی در گفتار.
۱. زبان آور.
۲. سخنران.
۳. پرگوی.
۴. بلیغ.
سخن گویی، سخنرانی: این چه زبان واین چه زبان رانی است / گفته و ناگفته پشیمانی است (نظامی۱۳: ۶).
علمی که دربارۀ زبان های مختلف، چگونگی ساختمان و اصوات و اشکال هر یک، و ارتباط میان آن ها بحث می کند.
زبان گرفته بودن، لکنت زبان.

زبان در دانشنامه اسلامی

زبان
. زبان عضوی از اعضای بدن انسان است که قدرت حرف زدن را به او می دهد.
زبان عبارت است از عضو عضلانی متحرک، چسبیده به کف دهان انسان و اغلب مهره داران که کاربردهای مختلفی همچون سخن گفتن، بلعیدن غذا و تشخیص مزه‏های گوناگون دارد. زبان بر لغت و گویش نیز اطلاق می‏شود، مانند زبان فارسی که مراد گویش فارسی و جای بحث آن مدخلهایی همچون اعجمی است. مراد از زبان در این مقاله همان معنای نخست است که از احکام آن در بسیاری از ابواب؛ اعم از عبادات، معاملات و قصاص و دیات سخن گفته‏اند.

اهمیت زبان
زبان به لحاظ جایگاه ممتاز در ابراز معانی و مقاصد درونی، از اهمیت ویژه‏ای برخوردار است؛ از این رو، دارای آثار گسترده و متنوع است و به لحاظ این آثار، در شرع مقدس برای آن احکامی بسیار و متنوع تشریع شده است.

کاربرد زبان در فقه
ادای تکالیفی مانند نماز، ا مر به معروف و نهی از منکر و دفاع در بعضی مراتب آن دو و نیز صحت عقودی همچون نکاح و ایقاعاتی نظیر طلاق، نذر و عهد به زبان بستگی دارد.
با بروز اختلال در کار زبان، مانند لالی، احکامی جدید بر آن بار می‏شود، مثل کفایت اشاره به جای تلفظ در مواردی که تلفظ به زبان معتبر است؛ هرچند علاوه بر آن، حرکت دادن زبان در مواردی همچون ذکرهای واجب نماز و به قول مشهور، هنگام تلبیه واجب است.

احکام زبان
...
پَنْجابی، مهم ترین زبان از شاخه شمال غربی خانواده زبان های هندو آریایی نو که مرکز اصلی رواج آن ایالت های پنجاب هند و پاکستان است.
این زبان در ایالت های هاریانا و هیماچال پرادش هند نیز زبان غالب است. حدود نیمی از جمعیت پاکستان و یک چهارم جمعیت ساکن در دهلی نو به پنجابی تکلم می کنند.
← گویش ها
پنجابی دارای ۱۰ مصوت /i، I، e، ε، ə، a، u، U، o، ə/ است و صامت های آن این هاست: /k، kh، g، c، ch، j، ŧ، ŧh، Đ، t، th، d، p، ph، b، ņ، m، ŗ، r، ŀ، I، š، s، h، y، v/ به علاوه، در گویش تحصیل کردگان صامت های /x، f، y، z/ نیز کاربرد دارد.
← نواخت ها
اسم، صفت و ضمیر در زبان پنجابی دارای دو جنس مذکر و مؤنث، دو شمار مفرد و جمع، و ۵ حالت فاعلی (یا مستقیم)، غیرفاعلی، ندایی، ازی و دری/بایی است. صفت پیش از موصوف خود می آید و در صورتی که به صامت ختم شود، صرف نمی شود. ضمایر شخصی حالت اضافی نیز دارند. برای نمایاندن نقش های نحوی کلمات، حروف اضافه پسایند نیز وجود دارد که به حالت غیرفاعلی متصل می شوند. تنها شماری از صفات صرف پذیرند و با موصوف پس از خود از لحاظ جنس، شمار و حالت مطابقت می کنند.
نحو
...
تُرْکَمَنی، از زبان های ترکی نو، زبان مردم ترکمن و زبان رسمی کشور ترکمنستان است. ترکمنی از زبان های آلتایی و از شاخه اغوز (شاخه ای از زبان ترکی) است و گویشوران به این زبان بیشتر در ترکمنستان و شمال شرقی ایران و نواحی شمالی افغانستان سخن می گویند.
زبان ترکمنی، براساس تقسیم بندی کامری،
Comrie، B، ج۴، ص۱۸۸، Turkic Languages، International Encyclopedia of Linguistics، ed W Bright، New York/Oxford، ۱۹۹۲.
مرکز اصلی رواج زبان ترکمنی، جمهوری ترکمنستان است؛ اما ترکمنی زبانان را در جمهوری های ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، نیز در ایران، افغانستان، پاکستان و ترکیه نیز می توان یافت.
Comrie، B، ج۴، ص۱۸۸، Turkic Languages، International Encyclopedia of Linguistics، ed W Bright، New York/Oxford، ۱۹۹۲.
ترکمن های ایران که از۴ طایفۀ تکه، گوکلان، نخورلی و یموت هستند
گلی، امین، تاریخ سیاسی و اجتماعی ترکمنها، ج۱، ص۲۳۹، تهران، ۱۳۶۶ش.
...
زبان حال در واقع بیانگر احساسات یک فرد می باشد.
زبان حال همان مقتضای حال است.
← معنای اصطلاحی زبان حال
 ۱. ↑ فرهنگ بزرگ سخن.۲. ↑ رسائل و مسائل، ج۱،ص۲۴۵-۲۴۶.۳. ↑ موسوی گلپایگانی، محمدرضا، مجمع المسائل، ج۱، ص۲۶۶.    
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج۴، ص۲۳۱.    
...
قرآن همانند هر صاحب اصطلاحی، زبان ویژه خود را دارد، واژه ها و تعبیرات را در مفاهیمی استعمال می کند که خود اراده کرده بی آنکه در لغت یا دیگر عرف ها دلیلی بر آن استعمال یافت شود؛ زیرا این گونه استعمال ها، اصطلاح ویژه قرآن است که جز از خود قرآن دانسته نمی شود. امیرمؤمنان (علیه السّلام) به این دلیل می فرماید: برخی آیات قرآن به وسیله آیات دیگر گویا می گردد و آیات آن گواه یکدیگرند.
همچنین در قرآن تعبیراتی وجود دارد که برای فهم دقیق معانی آنها به ژرف اندیشی و کنکاش عمیق نیاز است و راه دیگری جز اندیشیدن در خود قرآن و مقارنه آیات با یکدیگر ندارد. به همین دلیل استاد علامه طباطبایی (قدس سره) برآنند که دلالت بر مفاهیم قرآن، تنها از خود قرآن میسر است و هرگز نمی توان از بیرون قرآن به درون آن پی برد؛ زیرا قرآن که تبیان لکل شیء است امکان ندارد تبیین گر خود نباشد، بلکه برخی از آیات، آیات دیگر را تفسیر می کنند و این مساله در تفسیر، اصل و مبنایی معتبر و قابل اعتماد به شمار می رود و علامه شیوه تفسیرش را در المیزان بر همین پایه بنا نهاده است. مثلا واژه اذن در قرآن به معنای امکان تداوم تاثیر بر طبق مشیت الهی و اراده خاص وی به کار رفته است؛ یعنی تداوم و استمرار افاضه از جانب خداوند به گونه ای که تاثیر در عالم تکوین بر اذن خداوند متوقف است؛ یعنی خداوند خاصیت تاثیری هر نیروی عاملی را در همان حالت به آن می بخشد؛ به این معنا که حالت تاثیری را استمرار می بخشد و افاضه خود را در آن زمان قطع نمی کند وگرنه هیچ نیروی عاملی نمی تواند اندک تاثیری بگذارد و ما تشاؤون الا ان یشاء الله رب العالمین؛ و نخواهید مگر آنچه خداوند، که پروردگار جهانیان است بخواهد؛ این اراده، اراده حادثه است که امکان تاثیر و تاثر در عالم طبیعت را برای اشیاء فراهم می سازد و بدون آن، هیچ عامل طبیعی نمی تواند در جهان هستی تاثیر بگذارد. مقصود از تداوم افاضه در عالم تکوین همین معناست. خدا می فرماید: و ما هم بضارین به من احد الا باذن الله؛ و البته به کسی زیان رسان نبودند مگر به اذن الهی؛ اگر اذن خداوند یعنی افاضه امکان تاثیر از جانب خدا نباشد امکان ندارد سحر آنان تاثیری بگذارد، چون عوامل تاثیر در عالم هستی متاثر از تاثیر ذات حق تعالی است؛ زیرا لا موثر فی الوجود الا الله و جمله ممکنات در ذات خود نیازمندند و همان گونه که ممکنات ذاتا محتاج افاضه اند اثر آن ها در عالم طبیعت که نیز از ممکنات است محتاج افاضه است. و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه؛ و زمین پاک گیاهش به اذن پروردگارش می روید؛ یعنی گیاه با افاضه امکان تاثیر حاصل از جانب پروردگار می روید و به اصطلاح قرآن، این همان معنای اذن در تکوین است که از آیه مبارکه و ما تشاؤون الا ان یشاء الله؛ استفاده می شود.
نسبت همه افعال به خدا
همچنین روش قرآن بر آن است که همه افعال را در عالم وجود به خدا نسبت دهد. خواه فاعل آن کار، فاعل ارادی چون انسان و حیوان باشد یا فاعل غیر ارادی چون خورشید و ماه؛ و این بدان جهت است که تنها موثر در تحقق افعال هرچه باشد اعم از اختیاری و غیر اختیاری، خداست. اوست که به عوامل موثر، توان اثر گذاری و توان تداوم آن را ارزانی داشته است. خداوند می فرماید: و نقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یومنوا به اول مره؛ و دل ها و دیدگانشان (از قبول آن) برمی گردانیم همچنان که نخستین بار هم به آن ایمان نیاوردند؛ یعنی کشش ها، میل ها و دیدگان آنان دگرگون شد و همان ها بودند که موجب این دگرگونی گردیدند. و نیز می فرماید: ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة؛ خداوند بر دل های آنان و بر شنوایی ایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده ای است؛ زیرا و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم فقلیلا ما یومنون؛ و گفتند دل های ما در پوشش است (چنین نیست) بلکه خداوند به سزای کفرشان لعنتشان کرده است، از این روی، اندکی، ایمان می آورند؛ در جای دیگر می فرماید: و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال؛ و ایشان را به پهلوی راست و چپ می گرداندیم؛ یعنی بدن های آنان به پهلوی راست و به پهلوی چپ می گردد و این پهلو به پهلو شدن به اذن خداست؛ لذا انجام فعل به خدا نسبت داده شده است.
اصطلاحات خاص در قرآن
واژه قلب در قرآن کریم به معنای شخصیت باطنی (حقیقی) انسان است که در پس این شخصیت ظاهری اش نهفته است و همان شخصیت باطنی و حقیقی اوست که جایگاه ادراکات ارزشمند و احساسات بزرگ و بلند مرتبه متناسب با شخصیت والای انسان است. ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید؛ بی گمان در این (عقوبت ها) برای کسی که صاحبدل باشد یا گوش شنوا و حضور داشته باشد پندآموزی است؛ یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم، و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون؛ ای مومنان! ندای خداوند و پیامبر را که شما را به پیامی حیات بخش می خوانند، اجابت کنید. و بدانید که خداوند میان انسان و دل او حایل می گردد و در نزد او محشور خواهید شد؛ مقصود از قلب در این آیه شخصیت والای انسان است که هرگاه از عمل کردن به قوانین شریعت سر باز زند به حیوانی مبدل می شود که نشانه ای از انسانیت در او یافته نشود. همان گونه که در آیه دیگر آمده: و لا تکونوا کالذین نسوالله فانساهم انفسهم؛ مانند کسانی نباشید که خداوند را فراموش کردند آنگاه آنان را دچار خودفراموشی کرد. یعنی: با به دست فراموشی سپردن خدا، خود را نیز فراموش کردند و از یاد بردند که انسان اند؛واژه مشیئت در قرآن اصطلاحی خاص بوده و مقصود از آن اراده حادث ناشی شده از مقام حکمت حق تعالی است نه مطلق اراده. خداوند می فرماید: قل اللهم مالک الملک، توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی ء قدیر؛ بگو: خداوندا! ای فرمانروای هستی به هرکس که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی فرمانروایی بازستانی و هر که را خواهی گرامی داری و هر که را خواهی خوار گردانی؛ (سررشته) خیر به دست توست؛ تو بر هر چیز توانایی؛ مقصود، مشیت بر وفق حکمت است. فرمانروایی را به هرکس که حکمتش اقتضا کند می بخشد و از هرکس که حکمت اقتضا کند می ستاند.همچنین است معنای نرفع درجات من نشاء؛ درجات هرکس را که بخواهیم فرا می بریم؛ یعنی به مقتضای حکمت هرکس را که بخواهیم رفعت می بخشیم، به عبارت دیگر کسی را که در ذات خودش شرایط را فراهم آورده است بالا می بریم. بنابراین اقتضا و زمینه رشد در خود فرد فراهم شده و محل شایسته ای برای این عنایت ربانی گردیده است، نه اینکه بی دلیلی برتر یا بدون مرجح، ترجیح یابد، چون معنای حکمت، قرار دادن هر چیز در جای مناسب آن است. دلیل این مدعا، دنباله خود آیه است که می فرماید: ان ربک علیم حکیم. حکیم تنها چیزی را می خواهد که مطابق حکمت باشد نه آنکه هر چیزی را بخواهد. این گونه تعبیرات در قرآن بسیار است و اینها اصطلاحات ویژه خود قرآن است که جز از ناحیه خود قرآن قابل شناخت نیست؛ القرآن یفسر بعضه بعضا.
زبان خلجی، را به طور دقیق تر باید گروه زبانی خلج نامید، زیرا این زبان شاخه مستقلی از خانواده زبان های ترکی است، مانند گروه زبانهای جنوب غربی (یا اُغُز) یا گروه چوواش )ترکی.(این گروه زبانی حدود بیست هزار گویشور در ۴۷ روستا دارد که در حدود ۲۴۰ کیلومتری جنوب غربی تهران واقع اند)
خلجستان (در حالی که اختلافات زبانی از روستایی به روستای دیگر بسیار اندک است، اما مجموعه این اختلافها (یعنی از دور افتاده ترین نقاط، تلخ آب در شمال غرب خلجستان و ونارچ در جنوب شرقی آن) در خور توجه یا حتی بیش تر از اختلاف میان ترکی تاتارهای قازان و ترکی باشقیر یا بیش تر از اختلاف میان ترکی عثمانی و آذربایجانی است.
پژوهشگران زبان خلجی
نخستین پژوهشگری که درباره زبان خلجی مطالعه کرد، مینورسکی در ۱۳۱۹ش/ ۱۹۴۰ بود. زمان کوتاهی پس از وی، محمد مقدم محقق ایرانی که گویشهای ایرانی محلی اطراف آشتیان را بررسی می کرد مطالعه مختصری درباره زبان خلجی انجام داد.در ۱۳۴۷ش/ ۱۹۶۸، گرهارد دورفر در مقاله ای که مبتنی بر دو اثر پیشین بود به معرفی ویژگیهای زبان خلجی پرداخت. در ۱۳۴۸ش/ ۱۹۶۸ و ۱۳۴۹ش/ ۱۹۶۹ دو هیئت اعزامی به خلجستان (ایران)، مقادیر درخور توجهی داده زبانی (۵۹ نوار کاست، واژه نامه ای شامل شصت هزار کلمه، متون متعدد و جز آن) برای تحقیق درباره این زبان گرد آوردند.
مشخصه زبان خلجی
مشخصه گروه زبان خلجی، صورت های مهجور زبانیِ بسیار برجسته آن است. برای نمونه این گروه زبان -d- کهن را حفظ کرده است (در ترکی باستان adak به معنای پا است که در ترکی عثمانی معادل آن ayak و در زبان خلجی hadak است)؛ h-ترکی باستانی و کمّیتهای سه گانه واکه ای (کوتاه، بلند، مرکّب) ترکی نخستین و غیر آن را نیز حفظ نموده است. زبان خلجی حتی در حوزه ساخت واژه، تعدادی از ویژگی های کهن، نظیر پسوند -daکه علامت «حالت ازی» است و پسوند اسم مفعول ساز -giliرا حفظ کرده است.
اهمیت زبان خلجی
...
زبان دینی، چگونگی فهم و تحلیلِ معانی اوصافی است که این اوصاف بین انسان و خداوند مشترک بوده و یا به موجودات جسمانی نسبت داده می شود و این یکی از پرسش های دیرین در علم کلام و الهیات است.
حال به عنوان مقدمه به طرح چند سوال می پردازیم: آیا این اوصاف، معانی عادی و متعارف دارند و با معانی انسانی به خداوند حمل می شوند؟ یا این که واجد معنای دیگری هستند؟ این پرسش ها که ناظر به اوصاف الهی بود، بعدها گسترش یافت و همه ی گزاره های دینی را در برگرفت و دغدغه ها و مشکلات جدیدی مطرح گردید؛ از جمله این که گزاره ها و باورهای دینی معنا دارند یا فاقد هر گونه معنایی هستند؟ معنای شناختاری دارند یا غیر شناختاری؟ معنای نمادین و سمبلیک دارند یا معنای کارکردی و ابراز احساسات و مانند این ها؟
علل توجه متکلمان به زبان دینی
با این مطالب، روشن می گردد که متکلّمان اسلامی و غیر اسلامی، به پنج دلیل عمده، زبان دینی را مورد توجه قرار دادند: نخست آن که کشف معانی گزاره های دینی و الفاظ راجع به خداوند متعال، بسیار اهمیّت دارد. دلیل دوم این است که در متون دینی، صفات خبریه (مانند ید، وجه، علو و...) ذکر شده است و کشف معانی آن ها، جهت پرهیز از تشبیه و تعطیل ضرورت دارد. سومین دلیل، کشف معانی صفات مشترک بین انسان و خداوند است؛ صفاتی مانند علم و قدرت و....دلیل چهارم، تعارض علم و دین است که پاره ای از فیلسوفان جهت حل تعارض، مسئله ی زبان دینی را مطرح ساختند. آخرین دلیلی که فیلسوفان به مسئله ی زبان دینی علاقه نشان دادند، تحلیل و ارزیابی اعتقادات و گزاره های دینی است.
روی کردهای مختلف پیرامون زبان دین
دیدگاههای مختلفی در پیرامون زبان دینی مطرح شده است که به اجمال به آنها اشاره می کنیم.
← نظریه های متفکران اسلامی
...
زبان به لحاظ جایگاه ممتاز در ابراز معانی و مقاصد درونی، از اهمیت ویژه ای برخوردار است؛ از این رو، دارای آثار گسترده و متنوع است و به لحاظ این آثار، در شرع مقدس برای آن احکامی بسیار و متنوع تشریع شده است.
زبان خیرخواه بهتر از مال می باشد.ان اللسان الصالح یجعله الله تعالی للمرء فی الناس، خیر له من المال یورثه من لا یحمده. آگاه باشید زبان خیرخواهی که خدای تعالی برای انسان در میان مردم قرار می دهد، بهتر است از مالی که او به عنان ارث برای کسی بگذارد که سپاسش نمی کند.
آمادگی گفتار
الا و ان اللسان بضعة من الانسان، فلا یسعده القول اذا امتنع، و لا یمهله النطق اذا اتسع. هان! بدانید که زبان پاره گوشتی از تن آدمی است، هرگاه آمادگی در انسان نباشد زبان هم یارای سخن گفتن ندارد و در هنگام آمادگی، گفتار مهلتش نمی دهد.
زبان مرد
المرء مخبوء تحت لسانه. مرد در زیر زبان خود نهان است.
درندگی زبان
...
دستور زبان، مجموعه قواعدی است که درباره ی ساختمان آوایی و صرفی و نحوی زبان بحث می کند و از آن می توان در فرا گرفتن زبان بهره مند شد.
دستور زبان، مجموعه قواعدی است که درباره ی ساختمان آوایی و صرفی و نحوی زبان بحث می کند و از آن می توان در فرا گرفتن زبان بهره مند شد. بنابراین دستور شامل سه قسمت عمده ی واج شناسی، سازه شناسی یا علم صرف و علم نحو می باشد.
اقسام دستور زبان
دستور زبان خود اقسامی دارد و به شعبه هایی تقسیم می شود؛ مانند:
← دستور تاریخی
سابقه ی دستورنویسی به قرن ها پیش می رسد.
← مصریان و سومریان
...
راویان قرائت ابو عمرو زبان، اسامی و شرح حال راویان قرائت ابوعمرو را می گویند.
راویان قرائت ابوعمرو زبان بن العلاء بن عمار بن عبدالله البصری المازنی (۷۰-۱۵۴ ق)، عبارتند از: احمد بن زید حلوانی ؛ ابی ذهل ؛ یحیی بن مبارک یزیدی ؛ ابوعمرو حفص دوری ؛ ابوشعیب سوسی . دو نفر اخیر راوی با واسطه قرائت ابوعمرو هستند و از دیگران معروف ترند.
معرفی مشهورترین راویان
قرائت ابوعمرو زبان .
شیعه پژوهی و شیعه پژوهان انگلیسی زبان (1950-2006م) اثر پژوهشگر ایرانی غلام احیا حسینی است که با معرفی و توصیف مراکز، شخصیت ها و آثاری که مهم پنداشته شده اند، ابزاری مناسب را در اختیار شیعه پژوهان فارسی زبان قرار می دهد. به اعتراف مؤلف این اثر به هیچ رو پاسخگوی صددرصد سؤالات گوناگون و اساسی مطرح شده در باب شیعه پژوهی در غرب انگلیسی زبان نیست چراکه پاسخ به سؤالاتی از این دست، نیازمند تحقیقی دقیق، طولانی مدت و حتی میدانی خواهد بود که ممکن است در چندین جلد ارائه گردد
کتاب حاضر با دو مقدمه کوتاه از احمد بهشتی و عباس احمدوند و مقدمه مفصلی از مولف آغاز شده است. در متن اثر نیز در ضمن نه فصل، منابع، شخصیت ها و مراکز علمی و فرهنگی شیعه پژوهی مورد بررسی قرار گرفته است.
عباس احمدوند در دیباچه اش بر کتاب تذکر این نکته را ضروری می داند که استفاده از واژگان گاه نامناسب یا توهین آمیز از سوی پژوهشگران غربی در جنبه های گوناگون ادبیات موضوع، ما را به ارائه ترجمه هایی صرفاً پیشنهادی (و باتوجه به فضای فرهنگی- اعتقادی کشور) از عناوین پژوهش ها و انواع گوناگون فعالیت های پژوهشی شیعه پژوهان واداشت
نویسنده در مقدمه، مجموعه حاضر را گزارشی از شیعه پژوهی غربیان در گسترده ترین ساحت زبانی آن، یعنی زبان انگلیسی دانسته است که در طول نیم قرن اخیر انجام یافته است
وی سپس لازم دانسته است که نگاهی کلی به سیر «مطالعات اسلامی» به عنوان مادر «مطالعات شیعی» اندازد. در باب مراحل مطالعات اسلامی در غرب دیدگاه های گوناگونی ارائه شده که نویسنده آن را به پنج مرحله تقسیم کرده است
قرائت ابوعمرو زبان به ویژگی ها، اصول، و شیوه قرائت ابوعمرو، یکی از قاریان هفتگانه اطلاق می شود.
یکی از قرائت های هفتگانه، قرائت ابوعمرو است. ابوعمرو زبان بن العلاء بن عمار بن عبدالله البصری المازنی (۷۰-۱۵۴ ق) ایرانی است، و میان قرای سبعه از لحاظ کثرت استادان و شیوخ قرائت، کسی به پایه او نمی رسد. وی قرآن را در مناطق مختلفی مانند مکه ، مدینه ، بصره و کوفه بر استادان زیادی قرائت کرد. سید حسن صدر، ابوعمرو را شیعی می داند، و در تایید سخن و ادعای خود می نویسد: ابوعمرو، قرآن را بر سعید بن جبیر قرائت کرد و سعید بن جبیر به طور قطع و بی هیچ تردیدی شیعی بوده است.
دیدگاه علما درباره ابو عمرو
دیدگاه علما و آرای آنان درباره ابوعمرو، همراه تجلیل و ستایش است.در یکی از روایات منقول از احمد بن حنبل آمده است: «قرائت ابوعمرو نزد من بهترین و محبوب ترین قرائت ها است؛ زیرا طبق قرائت قریش و فصحای عرب است».
مستمعین قرائت ابو عمرو
ابوعمرو قرآن را بر گروه زیادی از تابعان حجاز و عراق خواند که طبق مدارک تاریخی، این افراد عبارتند از: مجاهد ؛ عطاء بن ابی رباح ؛ عکرمه (مولی ابن عباس)؛ سعید بن جبیر؛ ابوالعالیه مهران؛ ابوجعفر یزید بن قعقاع ؛ حسن بصری .
راویان قرائت وی
...
گناه در لغت عرب به اثم و عصیان گفته می‏شود.
گناه به معنای سرپیچی، خطا، لغزش و مخالفت با امر و نهی مولا می‏باشد؛ یعنی انجام کاری که در نظر مولا و خالق، ناپسند و نکوهیده است.

تعریف گناهان زبان
گناهان زبان یعنی خطاها و لغزش هایی که از عضو زبان صادر شود.

اهمیت ترک گناهان زبان
زبان هم مانند دیگر اعضای بدن انسان است که اگر از قوانین و احکام الهی تخلّف کند، یکی از ابزارهای گناه و معصیت است، چنان که اگر از دستورات شرع مقدس پیروی کند، از ابزار و وسایل اطاعت است.
بنابراین مراقبت از این ابزار و وسیله در جلوگیری از انجام گناه مانند دیگر اعضا و جوارح است، و فرق چندانی با دست، پا و… ندارد، تنها این تفاوت را دارد که شاید بیشتر مردم، گناه زبان را چندان جدی نگیرند، در حالی که چه بسا ترور شخصیتی که با استفاده از زبان صورت می-گیرد، برای طرف مقابل به مراتب آزار دهنده تر از آسیب های جسمی است که بر دیگر اعضا و جوارح او وارد می شود.

غفلت و جهل مهمترین منشأ نافرمانی خدا
...



زبان در دانشنامه ویکی پدیا

زبان
زبان یک سیستم قراردادی منظم از آواها یا نشانه های کلامی یا نوشتاری بوده که توسط انسانهای متعلق به یک گروه اجتماعی یا فرهنگی خاص برای نمایش و فهم ارتباطات و اندیشه ها به کار برده می شود. دانش مطالعه و بررسی زبان زبان شناسی نامیده می شود.
زبان ها در گروه هایی به نام خانواده زبانی طبقه بندی می شوند. زبان هایی که در یک خانواده قرار می گیرند از یک زبان مشترک ریشه گرفته اند. زبان های هندواروپایی پرگویشورترین خانواده زبانی در دنیای امروز است که زبان فارسی نیز به آن تعلق دارد. خانواده های آفریقایی-آسیایی (شامل زبان های سامی)، آلتایی، چینی-تبتی و بانتو از دیگر خانواده های مهم زبانی هستند.
کارکرد اصلی زبان ایجاد ارتباط یعنی انتقال اطلاعات از شخصی به شخص دیگر است. هر سیستم ارتباطی منحصربفردی یک زبان نامیده می شود. اینکه دو سیستم باید چه مقدار با هم تفاوت داشته باشند تا زبان های متفاوتی محسوب شوند را نمی توان به طور دقیق بیان کرد. اما به طور کلی اگر زبان دو نفر برای یکدیگر قابل فهم نباشد دو زبان متفاوت محسوب می شود.
در سراسر دنیا حداقل ۷٬۱۰۲ زبان زنده وجود دارد. در برخی از کشورها تعداد زبان های زنده بیشتر از دیگر کشورها است. زبان چینی با ۱،۳۹۰،۰۰۰،۰۰۰ نفر گوینده پرشمارترین زبان دنیا به شمار می رود.
زبان به یکی از موارد زیر اشاره دارد:
زبان (کالبدشناسی) اندامی در دهان برخی از جانداران
زبان مجموعه نشانه های ارتباطیِ ادراکیِ گفتاری و نوشتاری بین گروه های مختلف مردم
شیرینی زبان گونه ای شیرینی
زبان دسته ای از ماهیچه های مخطط است که در درون دهان قرار دارد و به جویدن و هضم غذا کمک می کند.
زبان به وسیله پرزهایی که بر روی خود دارد تنها عضو برای چشیدن در بدن است. همچنین با توانایی حرکت به صورت های مختلف به تشکیل صداهای مختلف به صحبت کردن کمک می کند. زبان به وسیله بزاق دهان همیشه مرطوب نگه داشته می شود و تعداد زیادی عصب و رگ به زبان کمک می کنند تا حرکت های مختلف را انجام دهد.
بعضی زبان را به عنوان قویترین ماهیچه بدن انسان می شناسند.
زبان آئر زبانی هندوآریایی است که پیرامون سیصد گویشور دارد، این گویشوران ساکن استان سند پاکستان می باشند. برای نگارش آئر از خط عربی بهره می برند.
زبان آبازا از زبان های قفقازی رایج در روسیه و ترکیه است که نزدیک به پنجاه هزار نفر گویشور دارد.حدود ده هزار تن از ایشان در خاک ترکیه بسر می برند.زبان آبازا در روسیه با خط سیریلیک و در ترکیه با الفبای لاتین نوشته می شود.آبازا نزدیکی زیادی با زبان آبخازی دارد.
زبان آبخازی زبان ساکنان بومی جمهوری آبخاز است. این زبان جزو زبان های قفقازی و گروه قفقازی شمالی می باشد.
بیشتر آبخازها در جمهوری آبخاز زندگی می کنند که ۵۰.۷ درصد کل جمعیت جمهوری آبخاز را تشکیل می دهند. تعدادی از آبخازها در کشورهای خاورمیانه و عمدتاً ترکیه زندگی می کنند.
زبان آتش یا تفنگت را زمین بگذار... یا هم نوا با خس و خاشاک نام تک آهنگی در آواز دشتی با شعری از فریدون مشیری و تنظیم مجید درخشانی است که به گفتهٔ شجریان در مصاحبه با رادیو آمریکا، در واکنش به حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ و در حمایت از معترضین خوانده شده است.
زبان آتیک ماکو (انگلیسی: Atikamekw language) این زبان توسط سخنورانش در استان کبک، کانادا بدان صحبت می شود. آتیک ماکو یک زبان از زیرشاخه زبان کری محسوب می شود.
زبان آچه ای یکی از زبان های محلی آچه, سوماترا, اندونزی است که در بعضی از نقاط مالزی مانند یان, کداح هم به آن سخن گفته می شود.
زبان آذری زبانی است از خانواده زبان های ایرانی غربی که در منطقه آذربایجان (آتورپاتکان) پیش از گسترش زبان ترکی رایج بوده است و امروزه گستره آن محدود شده است. بیشتر دانشمندان ایران شناس، در بازگویی ریشه تاریخی زبان دیرین مردم آذربایجان، باور دارند که زبان باستانی آذری بازمانده و دگرگون شده زبان مادها است و ریشه آریایی دارد که تاریخ دانان و جغرافی نویسان اسلامی آن را پارسی (ایرانی)، پهلوی و آذری خوانده اند.
هر چند که مطالعه بر روی این زبان پیشینه طولانی در نزد خاورشناسان غربی دارد، اما نخستین پژوهش گسترده روی آن در ایران توسط احمد کسروی انجام گرفت. احمد کسروی، تاریخ نویس ایرانی، در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان نمونه هایی از این زبان و پیوند آن را با زبان تاتی نشان داد. زبان شناسان با اشاره به وجود زبان های تاتی و هرزنی در چندین روستای آذربایجان شرقی، اردبیل، نمین، خلخال (کلور)، عنبران، پیله رود و میناباد آنها را از بقایای آن زبان باستانی می داند. همچنین این زبان به زبان تالشی نزدیک است. زبان «آذری»، یکی از شاخه های زبان پهلوی است که پس از حمله عرب ها و هجوم اقوام ترک همچنان به زندگی خود ادامه داده است؛ ولی با پا گرفتن زبان ترکی در آن دیار، رفته رفته زبان «آذری» رو به سستی و نابودی نهاده است. گو اینکه هنوز در پاره ای از روستاها و بخش های آذربایجان نقشی و نشانی از آن باقی است.
زبان آراگونی یکی از زبان های رومی است که حدود ۱۰ تا ۳۰ هزار گویشور در ایالت آراگون در شمال شرقی اسپانیا دارد.
زبان آرامی عضوی از زبان های سامی است که بیش از ۳٬۰۰۰ سال قدمت دارد.
زبان آرامی ها، زبان اداری امپراتوری ها و حتی کاهنان بوده است. زبان اصلی بخش عمده ای از کتاب های آسمانی دانیال و عزرا و زبان کتاب تلمود است. آرامی را زبان عیسی دانسته اند و امروزه هنوز زبان مادری اقلیت های کوچک متعددی است. امروزه تعدادی از جوامع که بیشتر آنها آشوری هستند به زبان آرامی جدید تکلم می کنند. این زبان اکنون در حال انقراض محسوب می شود.
آرامی از خانواده زبان های افرو آسیایی است و در میان زبان های متعدد این خانواده از زیر شاخه سامی محسوب می شود. آرامی قسمتی از گروه زبان های سامی شمال غرب است که همچنین شامل زبان های کنعانی مثل زبان عبری می شود.
زبان آرپیتان یا زبان فرنکو-پروونسال زبانی هندواروپایی از گروه زبان های رومی و شاخه ای از زبان های گالی-رتی است و در کشورهای ایتالیا، سوییس و فرانسه حدود یکصد و سیزده هزارتن گویشور دارد.
زبان آرومانی زبانی هندواروپایی از شاخه زبان های رومی شرقی است که در جنوب شرق اروپا توسط ولاچی ها یا رومانیایی های خارج از رومانی بدان تکلم میشود.زبان آرومانی حدود سیصدهزار تن گویشور دارد و در کشورهای یونان، آلبانی، مقدونیه، رومانی، بلغارستان و صربستان رایج است.اگرچه زبان آرومانی و رومانیایی هردو از ریشه و ساختارزبانی مشترکی برخوردارند اما زبان رومانیایی تحت تاثیر زبان های اسلاوی دچار تغییر شده و زبان آرومانی تحت تاثیر زبان یونانی.در کشور مقدونیه این زبان حالت نیمه رسمی دارد و در مدارس عالی این کشور تدریس میشود.این زبان گویش های فراوانی را نیز در بر میگیرد که در نقاط یادشده پراکنده اند.
زبان آزادی یکی از روزنامه های ایران در زمان قاجار بود کهدر سال ۱۲۹۵ توسط میرزا جوادخان آشتیانی (معاون السلطنه) بنیان گذاری شد.
آسامی (অসমীয়া Ôxômiya) شرقی ترین زبان هندو-آریایی است، که بیش تر در ایالت آسام در شمال خاوری هند به کار می رود. همچنین زبان رسمی آسام است. همچنین در بخش هایی از آروناچال پرادش و دیگر ایالات شمال خاوری هند به کار می رود. گروه های کوچک آسامی زبان را می توان در بوتان یافت. این زبان توسط ۱۳ میلیون نفر سخن گفته می شود.
از نگر ویژگی های زبان شناسی آسامی با زبان بنگالی مشابهت و نزدیکی تمام دارد، بنابراین به سبب مجاورت با تبت و برمه واژه های بسیاری از زبانهای این مناطق در واژگان آن راه یافته است. آثار مکتوب به این زبان بیشتر سرودها و نوشته های دینی است، بورانجیهای آهومها نیز از سدة ۱۸م (۱۲ق) به این زبان نوشته می شد. امروز زبان آسامی در مدارس ابتدایی و متوسطه وسیلة تعلیم است، و در چند دانشگاه این ایالت علوم جدید به این زبان و نیز به زبان انگلیسی تدریس می شود.
زبان آستوری زبان رایج در استان خودمختار آستوریاس اسپانیا است که در میان مردم آن منطقه رواج دارد. شمار گویشوران این زبان را تا پانصد و پنجاه هزار نفر دانسته اند. این زبان در اسپانیا حالت زبان رسمی را ندارد و فقط در محاوره ها بکار می رود. در شرق استان آستوریاس زبانی دیگر بنام زبان اوناویایی تکلم می شود که بر سر اینکه گویشی از زبان آستوری یا گالیسایی می باشد مناقشاتی ایجاد شده است. بتازگی در دانشگاه اویدو اسپانیا امکان تحصیل در زمینه واژه شناسی آستوری میسر شده است.
آسی یا اوسِتی یا اُسِّتی (به زبان آسی: Ирон ایرُن، یا ирæтты æвзаг ایرَتّی اَوزاگ (به معنی زبان مردم آسی) ) یکی از زبان های ایرانی شاخهٔ شرقی است که امروزه در قفقاز در منطقه ای میان روسیه و گرجستان صحبت می شود. آسی و تاتی تنها زبان های ایرانی هستند که به صورت بومی در بخشی از قاره اروپا رایج اند.
گویندگان این زبان قسمتی در جمهوری اوستیای شمالی-آلانیا و قسمتی در جمهوری گرجستان که ناحیه خودمختار اوستیای جنوبی خوانده می شود، سکونت دارند. گویشی که بیشتر جنبه ادبی دارد «ایرونی» است. زبان آسی را دنباله زبان سکائی باستان می شمارند. شماره گویشوران به این زبان، در حدود ۷۰۰ هزار نفر است که عمدتاً در آلان سکونت دارند. همچنین شماری از گویشوران زبان آسی در کشور ترکیه بسر می برند. زبان آسی وامواژه هایی از زبان های گرجی و روسی در درون خود دارد.
زبان آشتیانی یکی از زبان های ایران مرکزی که در شاخۀ زبان های ایرانی غربی قرار می گیرد. زبان آشتیانی در قسمت هایی از شهرهای تفرش و آشتیان استان مرکزی گویشور دارد.
زبان شناسان به زبان آشتیانی همانند زبان تالشی می نگرند، این زبان به زبان وفسی نیز بسیار نزدیک است. گویشوران زبان آشتیانی به زبان فارسی مسلط و مسلمان می باشند.
زبان آغول زبانی قفقازی است که توسط مردم آغول (آگول) در جمهوری داغستان و جمهوری آذربایجان تکلم می شود و در سال ۲۰۰۲ حدود بیست و هشت هزار تن گویشور داشته است.آغول زبان رسمی نیست و گویشوران آن در ادبیات از زبان لزگی استفاده می کنند.الفبای آغول سیریلیک است.
لابراتوار زبان یکی از سیستم های سمعی-بصری در جهت ارتقا سطح علمی و فرهنگی آموزش زبان موسسات مختلف آموزشی از مدرسه تا دانشگاه ها و آموزشگاه های زبان است.
یک لابراتوار زبان به همراه وسائل سمعی بصری، کابین های مجزا، امکان ارسال پیام های خصوصی و گروهی، پنل مدیریتی برای استاد و… می تواند در زمینه آموزش زبان بسیار مؤثر باشد.

ابزار فراگیری زبان (LAD) یک بخش فرضی از ذهن انسان است که به استعداد ذاتی کودکان برای فراگیری زبان اختصاص دارد.
چامسکی در دهه ۱۹۶۰ این فرضیه را برای نخستین بار پیشنهاد کرد. ابزار فراگیری زبان یک ظرفیت غریزی ذهنی است که به نوزادان توان فراگیری و ساخت زبان را می دهد. این ابزار جزئی از تئوری ذات گرایی زبان است. این تئوری می گوید که انسان با غریزه یا سهولت ذاتی برای فراگیری زبان زاده می شود. بارزترین استدلال در پشتیبانی ازین ابزار فرضی، استدلال فقر برانگیزاننده است که چنین استدلال می کند که اگر کودکان دانش قابل ملاحظهٔ ذاتی دستور زبان را نداشته باشند، آنها به این تندی نمی توانند زبان یاد بگیرند چراکه آنها مدرک منفی ای ندارند و به ندرت آموزش مستقیم برای یادگیری زبان نخست خود دریافت می کنند.
اقوام ایرانی زبان به اقوامی گفته می شود که در قدیم یا در زمان معاصر به زبان های ایرانی سخن گفته یا می گویند.
زبان آماس (التهاب زبان) یا گلوسیت عبارت است از التهاب حاد یا مزمن زبان در اثر دلایل گوناگون که گاهی مسری است. این بیماری سرطانی نمی باشد.
زبان متورم با رنگ قرمز روشن، زخم متورم با رنگ قرمز روشن، مویی شکل شدن زبان، گاهی همراه با سطحی سیاه و قرمز شدن نوک و گوشه های زبان از نشانه های این بیماری است.
۸۵ تا ۱۱۰ میلیون
ایرانیان فارسی زبان، پارسیان، پارسی، فارس، فارسیان، قوم فارس، پارس، فارسی زبانان یا پارسی زبانان، به بخشی از مردمان ایرانی که زبان فارسی زبان مادری شان است گفته می شود.
فارسی زبانان، افزون بر ایران، در افغانستان، تاجیکستان، جنوب ازبکستان و ایالات متحده و دیگر کشورها نیز زندگی می کنند.
اکتساب زبان یا تحصیل زبان (Language acquisition) به فرایند پیچیدهٔ ایجاد و گسترش توان زبان دانی، سخن گویی، و تکلم در انسان اطلاق می شود.
پدیدهٔ پراهمیت اکتساب زبان توسط کودکان از جملهٔ مهم ترین زمینه های پژوهشی در دانش امروزین و گسترهٔ زبان شناسی به شمار می آید. مطالعات زبان شناسان نشان می دهد که تحصیل و دریافت زبان، انسان را به سامانهٔ ذهنیِ قواعد و دستورات زبانی مجهز می نماید تا با استفاده از آن اشخاص قادر باشند باهم صحبت نموده، و منظور یکدیگر را ادراک کنند.
ادبیات فرانسه زبان هر نوع ادبیاتی است که به زبان فرانسه نوشته شود. اما این اصطلاح - شاید به اشتباه - تنها برای تعریف آثار نویسندگان فرانسوی زبان غیرفرانسوی به کار می رود، چه نویسنده اروپایی باشد چه نباشد (بلژیکی، آفریقایی، مغربی، آنتیلی و...). ادبیات فرانسه بخشی از ادبیات فرانسه زبان است، اما نویسنده ای نظیر امه سزر یا ادوار گلیسان را فرانسه زبان می نامند، و کسی مانند ساموئل بکت و اوژن یونسکو را در بخش ادبیات فرانسه دسته بندی می کنند.
اگر ما هم این دسته بندی را بپذیریم باید بگوییم که ادبیات فرانسه زبان (یعنی ادبیات فرانسه در خارج از مرزهای فرانسه و البته به جز سوئیس و بلژیک) در درجه نخست با مهاجرت فرانسویان در قرن هجدهم میلادی به مستعمره هایی از جمله کبک در کانادا توسعه یافت. دلیل دیگر را باید در استعمار الجزایر در قرن نوزدهم و سایر مستعمره های فرانسه و بلژیک در قرن نوزدهم و قرن بیستم بیابیم.
برنامه ریزی زبان تلاشی عمدی برای تحت تأثیر قرار دادن نقش، ساختار و یا فراگیری زبان ها یا تنوع زبانی در یک جامعه زبانی است. برنامه ریزی زبان معمولاً بخشی از برنامه دولت هاست، اما ممکن است گاهی سازمان های غیردولتی و مردمی و حتی افراد در این حوزه وارد شوند. برنامه ریزی زبان ممکن است بسته به کشور یا سازمان مرتبط با آن، اهداف متفاوتی را دنبال کند، اما هر هدفی را که دنبال کند متضمن تصمیم گیری در جهت بهبود ارتباط و ب احتمالاً ایجاد تغییرات است. برنامه ریزی یا توسعه ارتباط مؤثر خود ممکن است منجر به دیگر تغییرات اجتماعی مانند گذار زبان و یا همگونی زبانی شود و این تغییرات خود می تواند انگیزه ای برای برنامه ریزی ساختار، عملکرد و یادگیری و آموزش زبان گردد.
مهندسی زبان شامل ایجاد سامانه های پردازش زبان طبیعی است که هزینه ها و نیز خروجی های آن با تأسیس تنظیم گرهای زبان مانند سازمان ها، کارگروه ها، انجمن ها یا فرهنگستان های رسمی یا سایر نهادهای غیررسمی برای طراحی و یا توسعه ساختارهای جدید برای رفع نیازهای روز است. مهندسی زبان حوزه مطالعاتی و حرفه ای متفاوتی از پردازش زبان طبیعی و زبانشناسی رایانشی است. یکی از گرایش های اخیر مهندسی زبان استفاده از فناوری وب های معنایی برای ایجاد، بایگانی، پردازش و بازیابی داده های زبانی قابل پردازش توسط ماشین است.
سلولهای چشایی درون ساختمانهای خاصی به نام جوانه چشایی (پاپیلای زبان) قرار دارند. این ساختمانها عمدتاً روی زبان و کام نرم هستند. جوانه های چشایی روی زبان داخل پاپیلا قرار گرفته اند (ساختمانهای کوچکی که به زبان، منظره موّاجی می دهند). به تدریج که انسان رشد می کند، جوانه های چشایی در طرفین و سقف دهان از بین می روند و فقط روی سطح زبان باقی می مانند. علاوه بر بالا رفتن سن، عوامل دیگری هم می توانند روی حس چشایی اثر بگذارند. به طور مثال بعضی داروها یا بعضی بیماری ها (مانند دیابت)، سیگار کشیدن، کمبود ویتامین ها، تومورهای مغز و سر و گردن و مواد شیمیایی می توانند موجب اختلال در حس چشایی افراد شوند.
بومی سازی زبان روند بومی کردن ترجمه برای مناطق یا کشورهای چندزبانه است که به انگلیسی Language localisation گفته می شود. ریشه کلمه انگلیسی از کلمه لاتین Locus به معنای محل گرفته شده است.
در سال های اخیر با توجه به گسترش نرم افزارهای رایانه ای و محصولات دیجیتال همچون وب سایت ها بومی سازی بخشی مهم از شرکت های بزرگ به شمار می رود.
تیم های بومی ساز سعی دارند که محتوای مربوط به هر کشور و زبان را برای مخاطبان تولید کنند، برای مثال اگر سایتی قرار است دو مطلب فارسی برای مخاطبان ایرانی و افغانستانی داشته باشد؛ تیم بومی ساز وظیفه دارد که ترجمه را برای مخاطبان این دو کشور بازبینی و بازنویسی کند.
مختصات: ۳۵°۵۱′۲۹″ شمالی ۴۸°۳۳′۴۷″ شرقی / ۳۵.۸۵۸۰۶° شمالی ۴۸.۵۶۳۰۶° شرقی / 35.85806; 48.56306
پنبه زبان، روستایی از توابع بخش بزینه رود شهرستان خدابنده در استان زنجان ایران است.
تلخ زبان (نام علمی: Helminthotheca echioides) نام یک گونه از تیره کاسنیان است.
جایزه آکادمی ژاپن برای فیلم برجسته خارجی زبان (انگلیسی: Japan Academy Prize for Outstanding Foreign Language Film)
۲۰۱۸ – لا لا لند دانکرک (فیلم ۲۰۱۷)
ارقام پنهان
دیو و دلبر (فیلم ۲۰۱۷)
دوشیزه اسلون
۲۰۱۷ – سالی (فیلم) مریخی (فیلم)
زوتوپیا
جنگ ستارگان: نیرو برمی خیزد
بازگشته (فیلم ۲۰۱۵)
۲۰۱۶ – تک تیرانداز آمریکایی (فیلم) کینگزمن: سرویس مخفی
مکس دیوانه: جاده خشم
اسپکتر (فیلم ۲۰۱۵)
ویپلش
۲۰۱۵ – منجمد (فیلم ۲۰۱۳) میان ستاره ای (فیلم)
پسران نیوجرسی (فیلم ۲۰۱۴)
خشم (فیلم ۲۰۱۴)
گودزیلا (فیلم ۲۰۱۴)
۲۰۱۴ – بینوایان (فیلم ۲۰۱۲) سه احمق
کاپیتان فیلیپس (فیلم)
جنگوی زنجیرگسسته
جاذبه (فیلم)
۲۰۱۳ – دست نیافتنی ها آرگو (فیلم)
شوالیه تاریکی برمی خیزد
دختری با خالکوبی اژدها (فیلم ۲۰۱۱)
اسکای فال
۲۰۱۲ – سخنرانی پادشاه ظهور سیاره میمون ها
مانیبال
شبکه اجتماعی (فیلم)
قوی سیاه (فیلم ۲۰۱۰)
۲۰۱۱ – آواتار (فیلم ۲۰۰۹) تلقین (فیلم)
داستان اسباب بازی ۳
شکست ناپذیر (فیلم ۲۰۰۹ ایستوود)
مهلکه
۲۰۱۰ – گرن تورینو میلیونر زاغه نشین
بچه جایگزین (فیلم)
کشتی گیر (فیلم)
صخره سرخ (فیلم)
۲۰۰۹ – شوالیه تاریکی (فیلم) فهرست باکت (فیلم)
جایی برای پیرمردها نیست (فیلم)
شهوت، احتیاط
۲۰۰۸ – نامه هایی از ایوو جیما دختران رؤیایی (فیلم)
بابل (فیلم ۲۰۰۶ آمریکایی)
اسپری مو (فیلم ۲۰۰۷)
The Bourne Ultimatum
۲۰۰۷ – پرچم های پدران ما تصادف (فیلم ۲۰۰۴)
هتل رواندا
دزدان دریایی کارائیب: صندوقچه مرد مرده
رمز داوینچی (فیلم)
۲۰۰۶ – دختر میلیون دلاری مرد سیندرلایی
چارلی و کارخانه شکلات سازی (فیلم)
شبح اپرا (فیلم ۲۰۰۴)
جایزه اسکار بهترین فیلم زبان خارجی یکی از جوایز معتبر اسکار است که از سوی آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک به فیلم های به زبان غیر انگلیسی این جشنواره تعلق می گیرد.
جامعه شناسی زبان (به انگلیسی: Sociology of language) شاخه ای از علم جامعه شناسی است که به بررسی اثر زبان بر جامعه می پردازد. این علم با شاخهٔ زبان شناسی اجتماعی (که به بررسی اثر جامعه بر زبان می پردازد) پیوندی نزدیک دارد. از پیشگامان این شاخه از جامعه شناسی جاشوا فیشمن (Joshua Fishman) که است که سرویراستار ژورنال بین المللی جامعه شناسی زبان (International Journal of the Sociology of Language) می باشد. جامعه شناسی زبان به مطالعه زبانی می پردازد که مردم یک جامعه در دنیای واقعی از آن بهره می برند.
جامعه کشورهای پرتغالی زبان (به پرتغالی: Comunidade dos Países de Língua Portuguesa; به صورت مختصر به عنوان CPLP) شناخته می شود است یک سازمان بین المللی در ژئوپلیتیک است؛ که عمدتاً از مستعمرات سابق پرتغالی امپراتوری تشکیل شده است. هدف CPLP همکاری متقابل دولت های عضو در سازمان های دولتی و وزارتخانه ها و سازمان های غیردولتی و شاخه های مختلف آنها می باشد.
آنگولا
برزیل
کیپ ورد
گینه بیسائو
گینه استوایی
موزامبیک
پرتغال
سائوتومه و پرنسیپ
تیمور شرقی
گرجستان
ژاپن
موریس
نامیبیا
سنگال
ترکیه
جهان زبان به گستره ای از دنیا گفته می شود که در آن قلمرو مردم به آن زبان سخن می گویند. این زبان ممکن است زبان نخست (زبان مادری)، دوم یا سوم افراد باشد.
زبان فرانسه
زبان جهانی به زبانی گفته می شود که به وسیلهٔ افراد زیادی به عنوان زبان دوم به کار رود. زبان جهانی بودن بر اساس شمار گویشور (زبان مادری یا دوم) یا پراکندگیِ جغرافیایی محاسبه نمی شود. امروزه بیشتر زبان های جهانی ریشهٔ اروپایی دارند. برای نمونه زبان انگلیسی یک زبان جهانی در کل دنیاست. همچنین زبان عربی، زبان جهانیِ جهان اسلام است.
زبان انگلیسی
زبان اسپانیایی
زبان چینی
زبان ترکی
زبان عربی
زبان پرتغالی
زبان آلمانی
زبان فارسی
جوامع فارسی زبان یا فرهنگ پارسی زبانان یا فرهنگ فارسی زبانان، جوامع و فرهنگ هایی هستند که بر پایه یا تحت تاثیر شدید زبان، فرهنگ، کیستی، هنر و ادبیات پارسی قرار دارند.
این عنوان لزوماً تنها ویژه فارسی زبانان نیست و ممکن است در مورد جوامع و فرهنگ هایی به کار برود که فارسی زبان یا ایرانی نبودند، اما از لحاظ زبانی و ساختار و جنس فعالیت های هنری و فرهنگی بر پایه یا تحت تاثیر شدید فرهنگ فارسی زبان بوده اند. برای نمونه جوامع فارسی زبان قبل از قرن نوزدهم شامل سلجوقیان، تیموریان، امپراتوری عثمانی، و همچنین قرمطیان که وابستگی نژادی با ایرانیان یا پارسیان نداشتند بودند. در حقیقت جوامع فارسی زبان یک مقوله چند فرهنگی است.
با توجه به نفوذ تمدن پارسی در جوامع اسلامی، ریچارد فرای از دانشگاه هاروارد می نویسد:
«بارها تأکید کرده ام جوامع آسیای مرکزی چه ترک زبان چه ایرانی زبان، دارای یک فرهنگ، یک مذهب، یک مجموعه از ارزش های اجتماعی و سنت ها هستند که تنها زبانِ متفاوت، آنها را از یکدیگر جدا می کند. اعراب دیگر نقش زبان پارسی در ساختار فرهنگ اسلامی خود را درنمی یابند. شاید آنها بخواهند گذشته را فراموش کنند، ولی با این کار پایگاه های معنوی، اخلاقی و فرهنگی خود را حذف می کنند، درحالی که بدون این میراث، گذشته و احترام سالم بدان فرصت کمی برای ثبات و رشد مناسب وجود خواهد داشت.
خداحافظی با زبان (به فرانسوی: Adieu au Langage) فیلمی است سه بعدی که ژان-لوک گدار، فیلم ساز فرانسوی، در سال ۲۰۱۴ میلادی ساخت. این فیلم همان طور که از نامش پیداست، خداحافظی با زبان به مفهوم کلی آن است: از زبان سینما گرفته تا زبان عشق. موضوع فیلم درباره زنی متاهل و مردی مجرد است که با یکدیگر آشنا می شوند، به هم دل می بازند و در نهایت از عشق فارغ می شوند. گدار ۸۳ ساله در این فیلم نشان می دهد که چگونه زبان، به شیوه های مختلف، ما را در ارتباط با یکدیگر ناکام می گذارد و در عین حال به مخاطب یادآوری می کند که در سینما قانونی برای این که چه چیزی باید گفت و چگونه باید گفت وجود ندارد.
دستور زبان یا گرامر مجموعه قوانین و ضوابط حاکم بر ساختار واژه ها، جملهها، واجها و آواها و معناها در زبان است. به عبارت دیگر، دستور زبان مجموعه قواعد و آیین هایی است که اهل زبان آن ها را به طور ناخودآگاه فراگرفته و زبان آموزان، برای درک بهتر گفتار و نوشتار اهل زبان، آن را می آموزند. در تقسیم بندی های سنتی، دستور زبان به طورکلی از دو شاخه واژه شناسی (صرف) و جمله شناسی (نحو) تشکیل شده است. صرف و نحو با هم دستورِ یک زبان را تشکیل می دهند. ولی امروزه دستور زبان را، که زیرشاخه ای از دانش زبان شناسی به شمار می آید، دارای بخش های آواشناسی، واج شناسی، صرف، نحو و معناشناسی می دانند.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نقل قول های زبان

زبان توانایی به دست آوردن و بکارگیری سیستم های پیچیدهٔ ارتباطات، به ویژه توانایی انسان برای انجام این کار است و هر زبان یک نمونه ویژه ای از چنین سیستمی است. مطالعه علمی زبان، زبان شناسی نامیده می شود.
• «لبخند گرم، زبانِ جهانی مهربانی است.» -> ویلیام آرتور وارد
• «می توانید اسم یک پرنده را در تمام زبانهای دنیا یادبگیرید اما وقتی این کار به پایان رسید، شما دقیقاً هیچ چیز در مورد آن نمی دانید... پس بیایید به پرنده نگاه کنیم و ببینیم که چه می کند. این مسئله است که مهم است. من خیلی زود تفاوت میان دانستن نام یک چیز و شناختن آن چیز را آموختم.» «دانش چیست؟»، ارائه شده در نشست سالیانهٔ انجمن ملی مدرّسان علوم سال ۱۹۶۶ در نیویورک. چاپ شده در مجلهٔ مدرّس فیزیک، سال هفتم، شماره شش، ۱۹۶۸، صفحات ۳۱۳-۳۲۰. -> ریچارد فاینمن

ارتباط محتوایی با زبان

زبان در جدول کلمات

زبان
لسان
زبان آور
قوال
زبان اختراعی دکتر زامنهوف
اسپرانتو
زبان انجیل
سریانی
زبان ایران
پارسی
زبان ایران کنونی
دری
زبان باستانی
ارامی
زبان برنامه نویسی چندالگویی شیء گرا و سطح بالا
سیشارپ
زبان برهمنان هند
سنسکریت
زبان بسته
لال

معنی زبان به انگلیسی

tongue (اسم)
شاهین ترازو ، زبانه ، زبان
language (اسم)
زبان ، لسان ، کلام ، تکلم ، سخنگویی

معنی کلمه زبان به عربی

زبان را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی زبان

سینا ١٩:٥٨ - ١٣٩٧/٠٧/١٥
Language
|

میلا ١٢:٤٤ - ١٣٩٧/١٢/٠٢
زبانم هر چی باشه افتخار میکنم
دینم هرچی باشه اخلاقم انسانیته
|

پیشنهاد شما درباره معنی زبان



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سایت آموزش زبان انگلیسی   • زبان چیست   • زبان انسان   • آموزش زبان انگلیسی رایگان   • زبان دهان   • آموزش زبان انگلیسی آنلاین   • معنی زبان   • آموزش زبان انگلیسی نصرت   • مفهوم زبان   • تعریف زبان   • معرفی زبان   • زبان یعنی چی   • زبان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی زبان
کلمه : زبان
اشتباه تایپی : cfhk
آوا : zabAn
نقش : اسم
عکس زبان : در گوگل


آیا معنی زبان مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )